تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: ✤✤✤شفیع من باش پیش خدا ✤✤✤
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه دوستان عزیز.SmileHeart


تاپیکی که قراره با کمک هم به روزش کنیم، درباره معجزات اطرافمونه.معجزاتی که دیدیم و شنیدیم و خوندیم و دست و دلمون لرزید.گریه کردیم.از بدیهامون شرمنده شدیم و متوسل شدیم به هر آنچه که مطلوب خداست تا مارو ببخشه.

قصد داریم در ابتدا توضیحی کوتاه و جامع از توسل ، و بعد اشاره ای به توسلات و کرامات ائمه داشته باشیم.

بیشتر ما در شرایطی که اوضاع به نظرمان خیلی بحرانی آمده توسلاتی از عمق جان داشته ایم که اکثر آن ها هم کارگر افتاده اند و از شرایطی که مطلوبمان نبوده رهایی یافته ایم.

اصلا توسل یعنی چی؟چرا ما اگه مشکلی داریم متوسل میشیم.؟؟تا حالا بهش فکر کردیم.؟؟
Angel

[تصویر: Tavassol.jpg]

توسل در لغت یعنی:

انجام دادن کاری برای تقرب به یک چیز یا شخص
لسان العرب،جلد11،ص724



توسل در اصطلاح یعنی اینکه:

انسان در هنگام دعا و استغاثه، به درگاه الاهی چیزی عرضه کند که واسطه پذیرش توبه و اجابت دعای او و بر آورده شدنِ درخواستش باشد، مانند صفات و اسما الهی یا نام پیامبر اکرم و دعای آن حضرت یا نام اولیای عظیم الشأن و فرشتگان.
حضرت زهرا سلام‌الله‌علیه می‌فرماید: وأحمد اللّه الذی بعظمته و نوره یبتغی مَن فی السموات والأرض إلیه الوسیلة ونحن وسیلته فی خلقه
تمام آنچه در آسمان و زمین هستند، برای تقرب به خداوند به دنبال وسیله هستند و ما وسیله و واسطه خداوند در میان خلقش هستیم.
بلاغات النساء، ص۱۴.


توسل حضرت آدم به اهل بیت علیهم‌السلام و از ابی هریره در باره قصه حضرت آدم نقل شده است: یا آدم هؤلاء صفوتی... فإذا کان لک لی حاجة فبهؤلاء توسل، فقال النبی: نحن سفینة النجاة من تعلق بها نجا ومن حاد عنها هلک، فمن کان له إلی الله حاجة فلیسألنا أهل البیت
ای آدم ! اینها ( اهل بیت ) برگزیدگان من هستند... هر وقت حاجتی داشتی اینها را واسطه قرار بده. پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمودند: ما کشتی نجات هستیم، هر کس سوار این کشتی شد، نجات خواهد یافت و هر کس سر پیچی کند، هلاک می‌شود، هر کسی حاجتی به سوی خداوند دارد، باید ما اهل بیت را واسطه قرار دهد.

فرائد السمطین، ج۱، ص۳۶، ح۱

سیوطی نقل می‌کند که حضرت آدم به درگاه خداوند چنین استغاثه می کرد: اللهمّ إنّی أسألک بحقّ محمد وآل محمد سبحانک لا إله إلا أنت، عملت سوءً، وظلمت نفسی فاغفر لی إنّک أنت الغفور الرحیم، فهؤلاء الکلمات التی تلقی آدم

بار خدایا! از تو درخواست می‌کنم به حق محمد و آل محمد که تو پاک و منزهی و غیر از تو خدایی نیست، من کار بدی کردم و به خود ظلم نمودم؛ پس مرا ببخش که تو بخشنده و مهربان هستی....

الدر المنثور، ج۱، ص۶۰.


همه ما هم تاحالا موقع گرفتاریها به یکی از امامان معصوم متوسل شدیم.در ادامه میخوایم با یاری خدا یه سری از این اتفاقات خوب رو براتون بازگو کنیم.

باشد که لرزیدن دل ما و پشیمانی و توبه و توسل ،راه گشای رفع گرفتاریهای ما باشد.ان شاالله.



پ.ن:اگه زحمتی نبود دعا در حق منو پدرو مادرم هم فراموش نشه.Smile

ممنون Heart
با سلام و احترام و عرض ادب
با تشکر به خاطر این تاپیک خیلی خوب
فکر کنم بهتر باشه عنوان تاپیک رو بگذارید شفیع من باش پیش خدا
چون واسطه من باش همون بهونه تراشیه سنی هاست برای مشرک خواندن ما شیعیان ....
با تشکر و احترام مجدد
یا علی
التماس 2آ
(۲۴/تیر/۹۲ ۱۳:۰۶)hesam110 نوشته است: [ -> ]با سلام و احترام و عرض ادب
با تشکر به خاطر این تاپیک خیلی خوب
فکر کنم بهتر باشه عنوان تاپیک رو بگذارید شفیع من باش پیش خدا
چون واسطه من باش همون بهونه تراشیه سنی هاست برای مشرک خواندن ما شیعیان ....
با تشکر و احترام مجدد
یا علی
التماس 2آ

سلام.ممنون از تذکر به جای شما.مشکل از علم ناقص بنده بود.به بزرگواری خودتون ببخشید.
ولی منظور من از واسطه شدن این بود که مثلا اگر حاجتی داریم وقتی به امامی متوسل میشم در حقیقت ایشون رو واسطه میگیریم برای اجابت دعامون پیش خدا.یه جورایی واسطه قرار دادن یه معصوم برای مثلا پذیرش توبه ما،در شرایطی که خودمون رو سیاه هستیم و میخوایم یکی واسطه بشه.در هر صورت بنده نام تاپیک رو عوض کردم.


التماس دعای فراوان.
Smile
بنده سعی میکنم داستانهارو کوتاه ارسال کنم تا شما دوستان عزیز با میل بیشتری بخونید. پیشنهاد یا انتقادی به ارسالهای من داشتین حتما از طریق پیام خصوصی با بنده در میون بگذارید.خوشحال میشم.Smile

جوان گناهکاری که حضرت زهرا دستشو گرفت:

حجت الاسلام دانشمند : چند وقت پیش توی تهران، توی حسینیه ای منبر میرفتم، یه جوونی اومد نزدیک سی سالش. گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنویس، گفت نوشتنی نیست. گفتم ببین منو قبول داری؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار میکنم، کسی که نتونه حرفشو بنویسه بعدشم نمیتونه بگه. یک و دو و سه و چهار کن و بنویس. گفت باشه.
فرداشب که اومدیم، یه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم دیدم این همونیه که من در به در دنبالش میگشتم.
فرداشب اومد گفت که: چی شد؟
گفتم: من نوکرتونم، من میخوام با شما یه چند دقیقه صحبت کنم.
وعده کردیم و گفت که: منو چجوری میبینید شما؟
گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چی بگم؟
گفت: نه ظاهری، گفتم بچه هیئتی
زد زیر گریه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدونی من چه جنایاتی کردم، چه گناهایی کردم.
فقط خوب خوبه ای که میتونم بگم از گناهایی که کردم اینه که مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، دیگه عرق و شراب و کارای دیگه شو، دیگه...
گفتم پس الآن اینجوری!!!!!
گفت حضرت زهرا دستمو گرفت

انشاالله ادامه دارد............
گفت حاج آقا من سرطانی بودم، سرطانی میدونی یعنی چی؟
گفتم یعنی چی؟
گفت به کسی سرطانی میگن که نه زمان حالیشه، نه مکان، نه شب عاشورا حالیشه، نه تو حسینیه، نه مکان میفهمه
من سرطانی بودم،یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، هرکی هر کی رو جور میکرد تو این خونه مجردی اونجا گناه بود و معصیت...
شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند،نه نمازی، نه حسینی، هیچی
ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم،تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ....ـ
خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی،اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟
آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن!
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟
توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم حسینیه!
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
جوانی، گناه
اینارو هم هیچ حالیم نیست
این خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟ گفت: چطور؟
خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی لوتی وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
ما غیرتی شدیم،و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا
سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم
از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد،همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، دم شیشه گفت: ایشاالله مادرم فاطمه دستتو بگیره، خدا خیرت بده آبروی منو نبردی، خدا خیرت بده...
اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و ....
تو صحبت ها که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه
اما داشت به من میگفت
میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش میگیره، اینارو میگفت،منم سفت رانندگی میکردم
پیاده که شد رفت، آمدم خونه
دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند حسینیه،تو اینام فقط لات من بودم
تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چپی های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم

ان شاالله ادامه دارد............
بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از همکاران دعوت کردند برای همکاری در این تاپیک

بجای کپی کردن مطلب از خودم میگم

من تا سه سالگی اصلا نمیتونستم راه برم.ولی خب از امام حسین
Heart شفا گرفتم.البته ارمنی ها هم شفا میگیرن(نوشابه باز نکرده باشم برا خودم و البته اولین باره تو فضای مجازی این مطلب رو گفتم)

شفا و معجزه و کرامت از جانب معصومین فقط برای افراد پاک میتونه راهنما باشه وگرنه فرعون جلو چشماش عصا اژدها شد ولی ایمان نیورد(یعنی نخواست که بیاره)

مهم اینه شخص غرور و تکبرش رو کنار بزاره و به حقیقت ایمان بیاره
(۲۶/تیر/۹۲ ۱۹:۱۸)عبدالرحمن نوشته است: [ -> ]بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از همکاران دعوت کردند برای همکاری در این تاپیک

بجای کپی کردن مطلب از خودم میگم

من تا سه سالگی اصلا نمیتونستم راه برم.ولی خب از امام حسین
Heart شفا گرفتم.البته ارمنی ها هم شفا میگیرن(نوشابه باز نکرده باشم برا خودم و البته اولین باره تو فضای مجازی این مطلب رو گفتم)

شفا و معجزه و کرامت از جانب معصومین فقط برای افراد پاک میتونه راهنما باشه وگرنه فرعون جلو چشماش عصا اژدها شد ولی ایمان نیورد(یعنی نخواست که بیاره)

مهم اینه شخص غرور و تکبرش رو کنار بزاره و به حقیقت ایمان بیاره

خیلی ممنون از حضورتون.

خوشحال میشیم اگه این شفا گرفتن شما رو جزئی تر بشنویم.البته اگر مایل بودید.

دوستان دیگه هم اگر معجزه ای خوندید و شنیدید و یا اگر برای خودتون اتفاق افتاده اینجا بنویسین.

سپاس فراوان از همکاری شما دوستان.

التماس دعای فراوان
جزئیات رو نمیشه شرح داد!

فقط بدونید که مدیون امام حسینHeart هستم به طور خاص و عام
پای تلویزیون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگیر
زهراجان یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر
من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم
کسی هم تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم
گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم دیگه، کسی نبود
نزدیکای سحر بود، پدر و مادرم از حسینیه آمدند،تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد، گفت: رضا جان کجا بودی؟
گفتم چطور؟ گفت بوی حسین میدی!
رضاجان بوی فاطمه میدی، کجا بودی؟
افتادم به دست پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخش،من کتک زدم، اشتباه کردم
بابام گریه کن، مادرم گریه کن، داداشها، خواهرا... همه خوشحال
داداش ما، پسر ما، پسرم حسینی شده
صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم تو حسینیه
تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم...همه خوشحال
رئیس هیئت آدم عاقلیه
آمد و پیشونی مارو بوسید و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی
گفت منم هی زنجیر میزدم و یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم
هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به مهدی زدم گریه میکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، رئیس هیئت منو صدا زد
اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم
رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم
گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم
تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟


[b]ادامه دارد..............

رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره.
حاج آقا به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟
میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا
منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:

یا زهرا!!!!!

ادامه دارد.........
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع