۲/اردیبهشت/۹۰, ۰:۲۵
بسم الله الرحمن الرحیم
از دیر باز ادبیات عرفانی، جایگاه خاصی در میان گونه های ادبی داشته است. این نوع ادبیات از زیبایی و پیچیدگی های خاصی برخوردار بوده و همواره انسان را مجذوب خود می کند. اما غامض بودن این ادبیات و گویش هایی این گونه، و فضایی که به تصویر می کشد، گاها باعث شده پیام مورد نظر به درستی فهمیده نشود، و یا دستمایه ای برای شیطنت عده ای بوده و باعث شده در ورای کلمات شیک و زیبا، مفاهیم الحادی و غش دار را به عنوان اصول صحیح و بدیهی وارد جهان بینی انسان نماید. در این نوشته سعی بر این است تا به این موارد نگاهی آسیب شناسانه نمود. البته نگارنده، خود را کارشناس این موضوع نمی داند و تنها سعی دارد سررشته افکار خود را به دست گرفته و با کمک شما دوستان به نثر درآورد. ان شاء الله که حرکت مثبتی باشد و نوشته ها، رنگی از حقیقت را به خود داشته باشد.
برای درک بهتر مثالی را از ادبیات عرفانی، ارائه می دهم:
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گوئی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دین ام، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه بهر خانقاه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم، حقیقت نه برنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه بجام است و سبو، گر به این نقطه رسیدی، بتو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را، آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی، بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبوئی، خود اوئی، بخود آی، تا بدرخانه متروکه هر کس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی. بخود آ
این متن دارای خوانش هایی متفاوت می تواند باشد.
خوانش منفی:
انسان خود جامع تمام معانی است و خود از هر آنچه که او را به بردگی گیرد بی نیاز است. زندگی دینی، اعمم از زندگی زاهدانه (مسجد) و زندگی صوفیانه (خانقاه) زندگی است که او را اسیر کرده و از حقیقت دور می کند. انسان تمام آنچه را که خود نیاز دارد، دارد. در یک کلام این خوانش به معنای امانیسم و انسان محوری است و تنها راه سعادت او را آزادی از قید و بندها و رجوع به خود می داند. (عرفان بدون خدا)
خوانش مثبت:
حقیقت انسان و جوهره انسانی، چیزی در بیرون انسان نیست. انسان با سیر آفاقی و انفسی، به یک بینش نسبت به خود و خودشناسی می رسد و این خودشناسی بر طبق "من عرف نفسه فقد عرف ربه" به شناخت خداوند متعال می انجامد. انسان در طول حیات خود به دنبال خدا می گردد و راهی را می طلبد که او را ببیند و به کوی او برسد. اما غافل از این است که جواب ها را در درون خود دارد.
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری که از صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
دل مومن عرش خداست. خدا در دل مومن جای دارد.
همانطورکه مشاهده فرمودید، دو خوانش کاملا متفاوت از یک متن واحد بدست می آید. ادبیات عرفانی علی رغم زیبایی و حلاوتی که دارد، مرجع کاملی برای خداشناسی نیست. چه اینکه اخیرا زیاد مشاهده شده افرادی با استفاده از خوانش های غلط و یا گنجاندن مفاهیم اشتباه با جذب جوانان علاقمند به این وادی، آنها را بیراهه کشانده اند.
اما درست در طرف مقابل، ادبیات و متون بدست آمده از پیشوایان دینی، فاقد این گونه پیچیدگی و دو انگاری می باشد. ادبیات به جای مانده از این بزرگواران هم مورد تایید عقل سلیم است و هم از هر گونه ابهام و دوگانگی مبرا. و آنچنان در عین سادگی، جملات پر مغز و غنی است که بیسواد و دانشمند، همه و همه می توانند از دریای معرفت الهی ایشان بهره مند گردند. از سراسر مناجات و گفتگوهای پیامبر عظیم الشان اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و خاندان پاک و طاهرش با خداوند سبحان تنها یک معنی برداشت می شود: بندگی
که بندگی آنقدر مهم است که در نماز مسلمان شهادت می دهند که: و اشهد ان محمدا عبده و رسوله، که پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اول بنده خدا بوده و سپس فرستاده اوست.
گوشه ای از مناجات امیر المونین علی (علیه السلام) چنین است:
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ خدايا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتِنىِ اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً و از تو امان خواهم در آن روزى كه بگزد شخص ستمكار هر دو دست خود را و گويد اى كاش گرفته بودم با پيامبر راهى وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصى وَالاَْقْدامِ و از تو امان خواهم در روزى كه شناخته شوند جنايتكاران به سيما و رخساره شان و بگيرندشان به پيشانيها و قدمها وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً اِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ و از تو امان خواهم در آن روزى كه كيفر نبيند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى كيفر شود بجاى پدرش براستى وعده خدا حق است
به راستی، مولا علی (علیه السلام)، در بحر خداشناسی و معرفت الله بیشتر غرق است یا فلان و فلان عارف؟! پس چرا مولا علی (علیه السلام) به جای آنکه دم از زلف یار و ساقی بزند یا من من و منیت کند، بر خاک مسجد کوفه افتاده و اسئلک الامان می گوید؟! آیا امام معصوم سزاوارتر از دیگران به طلب غفران و امان از خدا است!!!؟ در حالیکه معصوم است و بدون لغزش؟ و دیگران در عین خطا و لغزش و گناه، بی نیاز از آن؟!
بندگی!.... و این چیزی است که در ادبیات عرفانی، در بین زلف و می و ساقی و یار گم شده است! و در عرفان های جدیدتر، در بین نور حق و شعور کائنات و جریان انرژی!
به راستی کدام معنویت را انتخاب می کنیم؟!
از دیر باز ادبیات عرفانی، جایگاه خاصی در میان گونه های ادبی داشته است. این نوع ادبیات از زیبایی و پیچیدگی های خاصی برخوردار بوده و همواره انسان را مجذوب خود می کند. اما غامض بودن این ادبیات و گویش هایی این گونه، و فضایی که به تصویر می کشد، گاها باعث شده پیام مورد نظر به درستی فهمیده نشود، و یا دستمایه ای برای شیطنت عده ای بوده و باعث شده در ورای کلمات شیک و زیبا، مفاهیم الحادی و غش دار را به عنوان اصول صحیح و بدیهی وارد جهان بینی انسان نماید. در این نوشته سعی بر این است تا به این موارد نگاهی آسیب شناسانه نمود. البته نگارنده، خود را کارشناس این موضوع نمی داند و تنها سعی دارد سررشته افکار خود را به دست گرفته و با کمک شما دوستان به نثر درآورد. ان شاء الله که حرکت مثبتی باشد و نوشته ها، رنگی از حقیقت را به خود داشته باشد.
برای درک بهتر مثالی را از ادبیات عرفانی، ارائه می دهم:
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گوئی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دین ام، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه بهر خانقاه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم، حقیقت نه برنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه بجام است و سبو، گر به این نقطه رسیدی، بتو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را، آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی، بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبوئی، خود اوئی، بخود آی، تا بدرخانه متروکه هر کس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی. بخود آ
این متن دارای خوانش هایی متفاوت می تواند باشد.
خوانش منفی:
انسان خود جامع تمام معانی است و خود از هر آنچه که او را به بردگی گیرد بی نیاز است. زندگی دینی، اعمم از زندگی زاهدانه (مسجد) و زندگی صوفیانه (خانقاه) زندگی است که او را اسیر کرده و از حقیقت دور می کند. انسان تمام آنچه را که خود نیاز دارد، دارد. در یک کلام این خوانش به معنای امانیسم و انسان محوری است و تنها راه سعادت او را آزادی از قید و بندها و رجوع به خود می داند. (عرفان بدون خدا)
خوانش مثبت:
حقیقت انسان و جوهره انسانی، چیزی در بیرون انسان نیست. انسان با سیر آفاقی و انفسی، به یک بینش نسبت به خود و خودشناسی می رسد و این خودشناسی بر طبق "من عرف نفسه فقد عرف ربه" به شناخت خداوند متعال می انجامد. انسان در طول حیات خود به دنبال خدا می گردد و راهی را می طلبد که او را ببیند و به کوی او برسد. اما غافل از این است که جواب ها را در درون خود دارد.
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری که از صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
دل مومن عرش خداست. خدا در دل مومن جای دارد.
همانطورکه مشاهده فرمودید، دو خوانش کاملا متفاوت از یک متن واحد بدست می آید. ادبیات عرفانی علی رغم زیبایی و حلاوتی که دارد، مرجع کاملی برای خداشناسی نیست. چه اینکه اخیرا زیاد مشاهده شده افرادی با استفاده از خوانش های غلط و یا گنجاندن مفاهیم اشتباه با جذب جوانان علاقمند به این وادی، آنها را بیراهه کشانده اند.
اما درست در طرف مقابل، ادبیات و متون بدست آمده از پیشوایان دینی، فاقد این گونه پیچیدگی و دو انگاری می باشد. ادبیات به جای مانده از این بزرگواران هم مورد تایید عقل سلیم است و هم از هر گونه ابهام و دوگانگی مبرا. و آنچنان در عین سادگی، جملات پر مغز و غنی است که بیسواد و دانشمند، همه و همه می توانند از دریای معرفت الهی ایشان بهره مند گردند. از سراسر مناجات و گفتگوهای پیامبر عظیم الشان اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و خاندان پاک و طاهرش با خداوند سبحان تنها یک معنی برداشت می شود: بندگی
که بندگی آنقدر مهم است که در نماز مسلمان شهادت می دهند که: و اشهد ان محمدا عبده و رسوله، که پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اول بنده خدا بوده و سپس فرستاده اوست.
گوشه ای از مناجات امیر المونین علی (علیه السلام) چنین است:
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ خدايا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتِنىِ اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً و از تو امان خواهم در آن روزى كه بگزد شخص ستمكار هر دو دست خود را و گويد اى كاش گرفته بودم با پيامبر راهى وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصى وَالاَْقْدامِ و از تو امان خواهم در روزى كه شناخته شوند جنايتكاران به سيما و رخساره شان و بگيرندشان به پيشانيها و قدمها وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً اِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ و از تو امان خواهم در آن روزى كه كيفر نبيند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى كيفر شود بجاى پدرش براستى وعده خدا حق است
![[تصویر: 1281884673952802_large.jpg]](http://friendfa.com/i/attachments/1/1281884673952802_large.jpg)
![[تصویر: 80731_vm5bbij693hm6ul310en.jpg]](http://mohamadtijani.com/File/88/6/80731_vm5bbij693hm6ul310en.jpg)
به راستی، مولا علی (علیه السلام)، در بحر خداشناسی و معرفت الله بیشتر غرق است یا فلان و فلان عارف؟! پس چرا مولا علی (علیه السلام) به جای آنکه دم از زلف یار و ساقی بزند یا من من و منیت کند، بر خاک مسجد کوفه افتاده و اسئلک الامان می گوید؟! آیا امام معصوم سزاوارتر از دیگران به طلب غفران و امان از خدا است!!!؟ در حالیکه معصوم است و بدون لغزش؟ و دیگران در عین خطا و لغزش و گناه، بی نیاز از آن؟!
بندگی!.... و این چیزی است که در ادبیات عرفانی، در بین زلف و می و ساقی و یار گم شده است! و در عرفان های جدیدتر، در بین نور حق و شعور کائنات و جریان انرژی!
به راستی کدام معنویت را انتخاب می کنیم؟!
، پس برای جستجوی علم و معرفت باید بسراغ اهل آن برویم که بهترین طلایه داران این وادی عرفا هستند لیکن نه هر مدعی عرفان و ... (صوفی نهاد دام سر حقه باز کرد .....) (( عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند*** مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست )) عزیز من شما خویش را تاویل کن نی حرف را ، ...... آنکس که زبان شناس است می داند که بنا به قول شهید مطهری اکنون مردان الهی در جامعه هستند که با یک بیت یا یک غزل حافظ بدرگاه حضرت دوست چه عشق بازیها و جه رازو نیازها و حالات خوش بندگی دارند (( حافظ بر آستانه عزت نهاد سر *** عزت در آن سر است که با آستان یکیست )) ، آنکس که زبان شناس است به هیچ عنوان رمز بندگی را در این عبارات پنهان نمی بیند ، بلی بر نا اهل پنهان است و یکی از دلایل روی آوردن عرفا به رمز گویی نیز همین فهم قاصر برخی از نااهلان است . عزیز من فکر کردید زبان فصیح و زیبای ائمه علیهم السلام در عین جامع الاطراف بودن ، عاری از رمز گویی و اصطلاح خاص خود می باشد ، معنی عمق الاکبر و ... در دعای سمات چیست ؟ مطالب عرفانی عمیق را ائمه ع در قالب دعا بیان کرده اند لیکن در احادیث برحسب موقیعیت های مختلف و حتی مخاطبان خاص ، سطوح گوناگونی دارد .... از اطاله کلام عذر خواهی می کنم ، در خاتمه شما دوست محترم را به تدبر بیشتر فرا خوانده و ضمن توصیه مجدد به مطالعه غزل استاد حکیم به آدرس