|
واکاوی ادبیات عرفانی
|
|
۰:۲۵, ۲/اردیبهشت/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/اردیبهشت/۹۰ ۱۰:۵۴ توسط مسافر.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
از دیر باز ادبیات عرفانی، جایگاه خاصی در میان گونه های ادبی داشته است. این نوع ادبیات از زیبایی و پیچیدگی های خاصی برخوردار بوده و همواره انسان را مجذوب خود می کند. اما غامض بودن این ادبیات و گویش هایی این گونه، و فضایی که به تصویر می کشد، گاها باعث شده پیام مورد نظر به درستی فهمیده نشود، و یا دستمایه ای برای شیطنت عده ای بوده و باعث شده در ورای کلمات شیک و زیبا، مفاهیم الحادی و غش دار را به عنوان اصول صحیح و بدیهی وارد جهان بینی انسان نماید. در این نوشته سعی بر این است تا به این موارد نگاهی آسیب شناسانه نمود. البته نگارنده، خود را کارشناس این موضوع نمی داند و تنها سعی دارد سررشته افکار خود را به دست گرفته و با کمک شما دوستان به نثر درآورد. ان شاء الله که حرکت مثبتی باشد و نوشته ها، رنگی از حقیقت را به خود داشته باشد. برای درک بهتر مثالی را از ادبیات عرفانی، ارائه می دهم: نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گوئی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دین ام، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه بهر خانقاه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم، حقیقت نه برنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه بجام است و سبو، گر به این نقطه رسیدی، بتو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را، آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی، بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبوئی، خود اوئی، بخود آی، تا بدرخانه متروکه هر کس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی. بخود آ این متن دارای خوانش هایی متفاوت می تواند باشد. خوانش منفی: انسان خود جامع تمام معانی است و خود از هر آنچه که او را به بردگی گیرد بی نیاز است. زندگی دینی، اعمم از زندگی زاهدانه (مسجد) و زندگی صوفیانه (خانقاه) زندگی است که او را اسیر کرده و از حقیقت دور می کند. انسان تمام آنچه را که خود نیاز دارد، دارد. در یک کلام این خوانش به معنای امانیسم و انسان محوری است و تنها راه سعادت او را آزادی از قید و بندها و رجوع به خود می داند. (عرفان بدون خدا) خوانش مثبت: حقیقت انسان و جوهره انسانی، چیزی در بیرون انسان نیست. انسان با سیر آفاقی و انفسی، به یک بینش نسبت به خود و خودشناسی می رسد و این خودشناسی بر طبق "من عرف نفسه فقد عرف ربه" به شناخت خداوند متعال می انجامد. انسان در طول حیات خود به دنبال خدا می گردد و راهی را می طلبد که او را ببیند و به کوی او برسد. اما غافل از این است که جواب ها را در درون خود دارد. سالها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری که از صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد دل مومن عرش خداست. خدا در دل مومن جای دارد. همانطورکه مشاهده فرمودید، دو خوانش کاملا متفاوت از یک متن واحد بدست می آید. ادبیات عرفانی علی رغم زیبایی و حلاوتی که دارد، مرجع کاملی برای خداشناسی نیست. چه اینکه اخیرا زیاد مشاهده شده افرادی با استفاده از خوانش های غلط و یا گنجاندن مفاهیم اشتباه با جذب جوانان علاقمند به این وادی، آنها را بیراهه کشانده اند. اما درست در طرف مقابل، ادبیات و متون بدست آمده از پیشوایان دینی، فاقد این گونه پیچیدگی و دو انگاری می باشد. ادبیات به جای مانده از این بزرگواران هم مورد تایید عقل سلیم است و هم از هر گونه ابهام و دوگانگی مبرا. و آنچنان در عین سادگی، جملات پر مغز و غنی است که بیسواد و دانشمند، همه و همه می توانند از دریای معرفت الهی ایشان بهره مند گردند. از سراسر مناجات و گفتگوهای پیامبر عظیم الشان اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و خاندان پاک و طاهرش با خداوند سبحان تنها یک معنی برداشت می شود: بندگی که بندگی آنقدر مهم است که در نماز مسلمان شهادت می دهند که: و اشهد ان محمدا عبده و رسوله، که پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اول بنده خدا بوده و سپس فرستاده اوست. گوشه ای از مناجات امیر المونین علی (علیه السلام) چنین است: اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ خدايا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتِنىِ اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً و از تو امان خواهم در آن روزى كه بگزد شخص ستمكار هر دو دست خود را و گويد اى كاش گرفته بودم با پيامبر راهى وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصى وَالاَْقْدامِ و از تو امان خواهم در روزى كه شناخته شوند جنايتكاران به سيما و رخساره شان و بگيرندشان به پيشانيها و قدمها وَاَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً اِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ و از تو امان خواهم در آن روزى كه كيفر نبيند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى كيفر شود بجاى پدرش براستى وعده خدا حق است ![]() ![]() به راستی، مولا علی (علیه السلام)، در بحر خداشناسی و معرفت الله بیشتر غرق است یا فلان و فلان عارف؟! پس چرا مولا علی (علیه السلام) به جای آنکه دم از زلف یار و ساقی بزند یا من من و منیت کند، بر خاک مسجد کوفه افتاده و اسئلک الامان می گوید؟! آیا امام معصوم سزاوارتر از دیگران به طلب غفران و امان از خدا است!!!؟ در حالیکه معصوم است و بدون لغزش؟ و دیگران در عین خطا و لغزش و گناه، بی نیاز از آن؟! بندگی!.... و این چیزی است که در ادبیات عرفانی، در بین زلف و می و ساقی و یار گم شده است! و در عرفان های جدیدتر، در بین نور حق و شعور کائنات و جریان انرژی! به راستی کدام معنویت را انتخاب می کنیم؟! |
|||
|
|
۱۸:۵۸, ۲/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
کاملا با این مطلب موافقم.
اما اگر عیب نداره یک مطلب کوچک رو عرض کنم. به نظر من شعر در ادبیات ما همواره بهترین و جذابترین و شیوا ترین راه برای بیان مطلب بوده و هست. یعنی بسیاری از معانی که نمیتوان در قالب جملات بیان کرد میتوان در قالب شعر و نثر شیوا بیان نمود. مخاطب عامی بیشتر جذب شعر و نثر میشود و برایش جالبتر است.(البته من کاملا با صحبت شما موافقم.اما دارم از موضع مردم عامی نگاه میکنم) مثلا اشعار مولانا که قطعا با آن آشنایی دارید.یا عطار.بسیار جذاب و زیبا هستند. ببینید جذب شدن به موضوعی یک مطلب هست و ادامه پیدا کردن اون موضوع و ایجاد علاقه کردن موضوع دیگری است. من فکر میکنم شعر و نثر شیوا بهترین راه برای جذب افراد به یک موضوع،یک نگرش،یک دیدگاه،یک تفکر و...هست. پس از اینکه فرد جذب شد باید سرچشمه اصلی و راه درست بهش نشون داده بشه تا در مسیری که انتخاب کرده دچار گمراهی نشه. پس استفاده از شعر و ادبیات تنها یک شروع و معرفی است تا فرد علاقه پیدا کنه و سپس اون راه رو اگر خواست ادامه بده. ببخشید اگر طولانی شد. |
|||
|
|
۲۱:۴۰, ۲/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
همانطورکه عرض کردم بنده به هیچ وجه با ادبیات عرفانی مخالف نیستم. بل خود بسیار از شیرینی آن چشیده ام و نکته ها آموخته ام. اما عرضم این است از آنجا که ادبیات عرفانی ذاتا دارای نوعی ابهام و زبان رمزگونه است، درک درست آن بدون داشتن اطلاعات اولیه، برای همه افراد میسر نیست.
مهمترین کار این است که انسان بتواند از ظاهر کلام عبور کرده و معنای آن را درک نماید. بنابراین عرض کردم نه اینکه ادبیات عرفانی بدون خیر و فایده بوده و اثر بخش و الهی نباشد، اما مرجع کاملی برای خداشناسی نیست. از نظر ارزشمند شما هم ممنونم. یا حق |
|||
|
|
۲۲:۰۱, ۲/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
(۲/اردیبهشت/۹۰ ۲۱:۴۰)مسافر نوشته است: نه اینکه ادبیات عرفانی بدون خیر و فایده بوده و اثر بخش و الهی نباشد، اما مرجع کاملی برای خداشناسی نیست. بسیار عالی در واقع اگر کسی قرآن و رسول و خدا را بشناسد، درک بهتری نسبت به ادبیات عرفانی خواهد داشت. اگر شما بارها غزلیات حافظ را بخوانید و نتوانید تشخیص دهید که منظور از می و مطرب چیست؟ آن وقت نتنها این غزلیات شما را به سمت هدف حافظ هدایت نمی کند، بلکه ممکن است باعث گمراهی نیز گردد. |
|||
|
|
۶:۲۵, ۱۱/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/مرداد/۹۰ ۱۰:۳۸ توسط bagheri4.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
(۲/اردیبهشت/۹۰ ۲۲:۰۱)mohamad نوشته است:(۲/اردیبهشت/۹۰ ۲۱:۴۰)مسافر نوشته است: نه اینکه ادبیات عرفانی بدون خیر و فایده بوده و اثر بخش و الهی نباشد، اما مرجع کاملی برای خداشناسی نیست. همان گونه که عربی زبان اول مسلمانان است فارسی نیز زبان اول عرفان است . عرفان دیریست که در ادبیات ما ریشه دوانیده است که هدف اصلی ان تقرب به خداست این تقرب می تواند در مراتب مختلف انجام گیرد اول این که عرفان علم پوشیده بر اغیارست فرقه ها ومکاتب به علت عدم مرکزیت وعدم مبادله اموزه ها هر استادی برای خود فرقه ای محسوب می شد عرفان زبان ایما واستعاره است درعرفان همه چیز جان می گیرد وبه سخن می اید که انسان نیز زبان خدا می شود به جای خدا سخن می کند این ازادی عمل ومنسجم نبودن مکاتب و عدم رساندن درست اموزه ها به نسل های بعد باعث فساد و وارد شدن غیر تعلیمی های استادان در مکاتب عرفانی می شود به چند مورد اشاره میکنم -طرفداری از شیطان و عاشقانه جلوه دادن رابطه شیطان وخدا (شیطان گفت که من به غیر ازتو به کسی سجده نمی کنم چرا که تنها تو لایق پرستشی )که درمصحف شریف به تکرار امده است که شیطان ابا واستکبر -می بخور منبر بسوزان مردم ازاری نکن حق النفس وحق الله را فدای حق الناس می کند در حالی که همه احکامی ارزشمند هستند ویکی نباید فدای دیگری شود فلسفه این که هرقدر گناه کنی رحمت وفضل خدا بر گناهان تو پیشی دارد پس برتو حرجی نیست بر ترک گناه که در دین مبین رحمت خدا با مومنان وتوابین است نه با اصرار ورزندگان برگناه وفلسفه اشتباه دیگر که در عرفان راه یافته است این است که چون به مقام استادی رسیدی تداوم بر شرعیات نیاز مبرم نیست . این تفکر وارد بر عرفان شده که اساتید این علم چنین چیزی را جایز نمی دانند [/color]ادبیات عرفانی جزئ لاینفک ادبیات فارسی است هردین ویا مکتبی امکان دارد مورد هجمه قرار گیرد که عرفان هم ازاین امر مستثنی نیست ادبیات عرفانی سعی کرده است که به مریدان خود صفای باطن را هدیه دهد وچون دل ایینه شد خدا در ان منعکس شود عرفان میانبری به خداست نه دور زدن خدا اما در این بین پیچیدگی هایی باعث میشود که تشخیص حق از باطل اسان نباشد [color=#FF0000]دوش می امد ورخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود عاقل نکته را به اشاره ای در می یابد این است رمز شعر فاخر عرفانی برهمین عارف که ایراد خد وزلف یار می گیرید در هفت سالگی قران را از بر بود قران را به هفت روایت از اولین کاتبان وحی را از حفظ داشت مولانا در هیجده سالگی بر کرسی اجتهاد تکیه زده بود امروزه کدام مجتهدی در این سن به استادی رسیده است مقایسه انرژی درمانی ومکاتب انحرافی با این گوهر ارزشمند کمال بی انصافی است اینان یک چیز را با مولایشان علی زمزمه می کنند که نه به طمع بهشت ونه از خوف جهنم خدایا که من عاشقو شیفته توام طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری میکنمت راه تو زن قافله را گفت که ای نزار من خسته وترسگار من من نفروشم از کرم بنده خود خریده را بین چه دادمیکند بین چه گشاد می کند یوسف یاد میکند بنده کف بریده را |
|||
|
|
۱۵:۱۹, ۱۶/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
نگاه ما نگاه آسیب شناسانه است:
نخست اینکه هر آنچه که در قالب مفاهیم عرفانی مطرح می شود قابل قبول نیست (مانند بحث حلول و اتحاد) و باید صحت آن با مقیاسی قابل اعتماد اندازه شود. وقتی امامان معصوم در رابطه با روایات و احادیث می فرمودند صحت آن روایات را با عقل و قرآن بسنجید و اگر خلاف این دو بود نپذیرید، اقوال دیگر که جای خویش را دارند. بنابراین هرآنچه که در قالب مفاهیم عرفانی و ادبیات و گفتمانی این چنین قرار می گیرد نیز باید سنجیده شود و سپس مورد پذیرش قرار گیرد که صد البته این مهم در توان همه افراد نیست. در ثانی ماهیت غامض و پیچیده این ادبیات باعث می شود تا افراد در فهم درست آن گاها دچار کژ فهمی و سو برداشت شوند. برای نمونه بیت گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی به علت کژ فهمی و سو برداشت در زمان حافظ، خود شاعر را به محکمه کشاند و اگر نبود رندی حافظ، بعید نبود بر علیه او حکم صادر شده و حد را برایش اجرا می کردند. با صرفنظر از این دو بحث مهم در حیطه ادبیات عرفانی، اگر شخصی قصد سوء استفاده داشته باشد، با کمی تسلط به این نوع ادبیات و گفتمانی از این دست و با استفاده از عدم توانایی مخاطبان از درک صحیح یا کامل حقیقت (درک حق، پیشنیازهایی دارد) به راحتی می تواند مفاهیم درست و غلط را با هم آمیخته و اقدام به منحرف ساختن مشتاقان کم طاقت و بی اطلاع در این وادی نماید. لازم هم نیست همه چیز را منکر شود. آن قسمت از معارف را که برایش تولید اشکال نمی کند را عینا بازگو کرده و تنها دست به تحریف و حذف قسمت هایی می نماید که برایش تولید اشکال می کند. سخن فلان عارف بزرگ را در خصوص کیفیت اعمال بازگو می کند، اما اصل را به اتصال با خالق کائنات می انگارد و طی یک جلسه معنوی، مردان، در کنار زنان البته بی حجاب را به شعور کائنات وصل می کند! غافل از اینکه همان عارف بزرگ گفته بود: با هيچ سرپوشيده (زن نامحرم) در خلوت منشين و اگرچه رابعه (يکي از بزرگ ترين زنان عارف و داراي کرامات بسيار) بود و تو او را کتاب خدا آموزي! (تذکره الاولياء) |
|||
|
|
۹:۴۶, ۱۷/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/مرداد/۹۰ ۱۹:۱۳ توسط bagheri4.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
اظهار نظر در مورد ادبیات عرفانی در صلاحیت وتخصص اهل تصوف است
عارف وسالک اسرار الهی را جار نمی زدند ان یار کزو گشت سر دار بلند جرمش ان بود که اسرار هویدا می کرد تمام ان چیزی که میبینیم وحس می کنیم وحتی در دین است تمام حقیقت نیست مثل داشتن چشم برزخی ایت الله بهجت که در ذهن عوام نمی گنجد محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)فرمود :هرکس عاشق (خدا)شود پس ان را پنهان دارد وبران عشق بماند و بمیرد پس شهید مرده است حدیث قدسی :هرکس عاشق من شود پس او را می کشم وخود خونبهای او هستم درک عوام از عالم کشف وشهود هیچ است اصراری بر درک نا اهلان نیست واقعا چه درکی میتوان کرد از این کلام نبوی جز پذیرفتن وسکوت من پیامبر بودم زمانی که ادم میان اب وگل بود فاصله من با خدا به اندازه قاب قوسین بود فاصله من با خدا به اندازه یاقوت سپیدی در باغ سبزی بود این کلام درک ذره به ذره روح محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)از خداست با ان که هرکس به این درگه گه به گه راه نیست اما نمی توان منکر راه یابی عاشقانی شد که خدا خونبهای انها شد سهروردی همشهری خودم که افتخار میکنم در ان خاکی به دنیا امدم که شیخ اشراق دران نفس کشیده است شهاب الدین در زنجان به دنیا امد اگر در سده ششم هیچ نویسنده وفیلسوفی جز او ظهور نمی کرد کافی بود که این دوران یکی از بارورترین دوره های تاریخ واندیشه وفرهنگ ایران بنامیم او با شهود ودرون بینی بربسیاری از حقایق دست یافت فلسفه نوینی را که بیش تر از تفکر ایرانی وحکمت خسروانی سرچشمه می گرفت بنیان نهاد به الحاد متهم شد وبادستور صلاح الدین ایوبی در سن 38 سالگی خدا خونبهای او شد کسی گفت عشق چیست گفت در سه چیز خون اتش وباد اول روز مثله کرده وبر دارش کشیدند دوم روز به اتش سوزانیدند وروز سوم خاکسترش به باد دادن عین القضات همدانی هم به جرم الحاد محکوم شد وبه زندان افتاد این دوبیتی را قبل از شهادت سروده بود به مریدی داد وگفت هفته ای دیگر باز کن در 33 سالگی به دار اویختند سپس سوزاندند ما مرگ وشهادت از خدا خواسته ایم ان هم به سه چیز کم بها خواسته ایم گر دوست هر ان چه ما خواسته ایم ما اتش و نفت و بوریا خواسته ایم |
|||
|
۲۲:۳۰, ۷/مرداد/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/مرداد/۹۴ ۰:۵۳ توسط funbrooz.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
سلام ، دوست عزیر علیرغم اینکه مدعی خوانش صحیح شعر تو خود اویی بخود آی هستید ، متاسفانه خود شما ازمنظور انحرافی و افکار امانیستی شاعر غافل مانده اید . منظور از تو خود اویی ... چیست ؟ آیا انسان نعوذبالله خداست .. ؟ حتی عرفا در صدور کلامات شطح آمیز امثال منصور حلاج (( انا الحق)) ، براین باورند که اینگونه کلمات در حالت سکر و بی خودی و تقریبا در حال فنا بیان شده همانگونه که ندای (( انی انا الله )) از شجر طور برای موسی بود و در این حال خدا از ربان مثلا حلاج اناالحق گفت و منظور حلاج این نیست که من خدایم ... اگر چه این قبیل حالات از نقصان سلوک است و لذا هیچگاه صدور اینگونه شطحیات از عرفای شیعه که تربیت یافته گان باواسطه و یا بی واسطه اهل بیت عصمت و طهارت هستند ، مشاهده نگردیده است . شاه بیت شعر نویی که بعنوان مثال ذکر کردید همان (( تو خود اویی بخود آی ) می باشد که شاعر صراحتا مدعی است از حقیقت پرده برداشته ، هماه حقیقتی که عمری نعره زنان بدنبال آن بوده اید و آن این است که تو خود اویی (( نعوذ بالله)) . البته ناگفته نماند با توضیحات شما پیرامون معرفت نفس و ... موافقم ولی با مصداقی که در شعر ذکر نموده اید کاملا مخالفم ، امیدوارم با کمی تامل به این مهم پی برید ، در خاتمه نظر شما برادر گرامی را به نقد استاد حکیم از شعر فوق که در قالب یک غزل و توضیحات تکمیلی ذیل آن به آدرس http://www.funbrooz.ir/post/590جلب می نمایم
تکمله : از معرفت نفس انسان به شناخت پروردگار خود نائل می گردد نه اینکه مانند مصداق شاعر و شعر (بخود آی ) که به این نتیجه برخود بالیده که ای انسان تو خودت خدایی ( پناه برخدا) .... و این معنی غلط و الحادی و امانیستی را با عبارت پردازی و با عباراتی شبیه شعرای بزرگ مانند مولانا و ... بخورد مخاطب داده و امثال شما برادر عزیز نیز علیرغم اینکه برداشت صحیحی از حقانیت مکتب اهل بیت ارائه داده اید که کاملا موافق هستم ولی متاسفانه در مواجه ی صحیح با سیره عرفای حقیقی دچار اشتباه شده و کلا صورت مسئله را پاک نموده اید گویا نخوانده اید که (( انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال )) و نیز پیام قرآن که (( فبشر عباد الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه )) به گوش شما نرسیده ... در طریق حق و حقیقت به هریک از اولیای الهی زبان خاصی داده اند (( منطق الطیر کنایه از همین است)). عرفا نیز در زبان منظوم و منثور خود مانند سایر علمای دین اصطلاحات خاص خود را دارند و (هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه ) ، دوست عزیز طریقه عرفای حقیقیی رضوان الله علیهم بهترین روش می باشد منتها منوط بر اینکه هیچکدام را معصوم ندانسته و براساس میزان شرع مقدس و مکتب حقه اهل بیت عصمت و طهارت به ارزیابی پرداخته شود ، در خصوص کلمات و اصطلاحات عرفا نیز (( زلف و می و ...)) (چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست * سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست ، پس برای جستجوی علم و معرفت باید بسراغ اهل آن برویم که بهترین طلایه داران این وادی عرفا هستند لیکن نه هر مدعی عرفان و ... (صوفی نهاد دام سر حقه باز کرد .....) (( عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند*** مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست )) عزیز من شما خویش را تاویل کن نی حرف را ، ...... آنکس که زبان شناس است می داند که بنا به قول شهید مطهری اکنون مردان الهی در جامعه هستند که با یک بیت یا یک غزل حافظ بدرگاه حضرت دوست چه عشق بازیها و جه رازو نیازها و حالات خوش بندگی دارند (( حافظ بر آستانه عزت نهاد سر *** عزت در آن سر است که با آستان یکیست )) ، آنکس که زبان شناس است به هیچ عنوان رمز بندگی را در این عبارات پنهان نمی بیند ، بلی بر نا اهل پنهان است و یکی از دلایل روی آوردن عرفا به رمز گویی نیز همین فهم قاصر برخی از نااهلان است . عزیز من فکر کردید زبان فصیح و زیبای ائمه علیهم السلام در عین جامع الاطراف بودن ، عاری از رمز گویی و اصطلاح خاص خود می باشد ، معنی عمق الاکبر و ... در دعای سمات چیست ؟ مطالب عرفانی عمیق را ائمه ع در قالب دعا بیان کرده اند لیکن در احادیث برحسب موقیعیت های مختلف و حتی مخاطبان خاص ، سطوح گوناگونی دارد .... از اطاله کلام عذر خواهی می کنم ، در خاتمه شما دوست محترم را به تدبر بیشتر فرا خوانده و ضمن توصیه مجدد به مطالعه غزل استاد حکیم به آدرس http://www.funbrooz.ir/post/590از خداوند سبحان برای خود و شما که ارادت به اهل بیت عصمت و طهارت از کلامات شما پیداست ، آرزوی نیل به معارف عالیه را مسئلت دارم ، با تشکر سید علی |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: 1281884673952802_large.jpg]](http://friendfa.com/i/attachments/1/1281884673952802_large.jpg)
![[تصویر: 80731_vm5bbij693hm6ul310en.jpg]](http://mohamadtijani.com/File/88/6/80731_vm5bbij693hm6ul310en.jpg)





، پس برای جستجوی علم و معرفت باید بسراغ اهل آن برویم که بهترین طلایه داران این وادی عرفا هستند لیکن نه هر مدعی عرفان و ... (صوفی نهاد دام سر حقه باز کرد .....) (( عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند*** مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست )) عزیز من شما خویش را تاویل کن نی حرف را ، ...... آنکس که زبان شناس است می داند که بنا به قول شهید مطهری اکنون مردان الهی در جامعه هستند که با یک بیت یا یک غزل حافظ بدرگاه حضرت دوست چه عشق بازیها و جه رازو نیازها و حالات خوش بندگی دارند (( حافظ بر آستانه عزت نهاد سر *** عزت در آن سر است که با آستان یکیست )) ، آنکس که زبان شناس است به هیچ عنوان رمز بندگی را در این عبارات پنهان نمی بیند ، بلی بر نا اهل پنهان است و یکی از دلایل روی آوردن عرفا به رمز گویی نیز همین فهم قاصر برخی از نااهلان است . عزیز من فکر کردید زبان فصیح و زیبای ائمه علیهم السلام در عین جامع الاطراف بودن ، عاری از رمز گویی و اصطلاح خاص خود می باشد ، معنی عمق الاکبر و ... در دعای سمات چیست ؟ مطالب عرفانی عمیق را ائمه ع در قالب دعا بیان کرده اند لیکن در احادیث برحسب موقیعیت های مختلف و حتی مخاطبان خاص ، سطوح گوناگونی دارد .... از اطاله کلام عذر خواهی می کنم ، در خاتمه شما دوست محترم را به تدبر بیشتر فرا خوانده و ضمن توصیه مجدد به مطالعه غزل استاد حکیم به آدرس