تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستان کوتاه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید : چه می کنی؟

گفت : خانه می سازم.

پرسید : این خانه را می فروشی؟

گفت : آری.

پرسید : قیمت آن چقدر است؟

بهلول مبلغی ذکر کرد.

زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.

بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.

شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.

دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.

زبیده قصه بهلول را باز گفت.

هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

گفت : این خانه را می فروشی؟

بهلول گفت : آری

هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.

بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو، فرق بسیار است !
(۱۰/شهریور/۹۲ ۱۲:۳۴)zryy نوشته است: [ -> ]


هوا هنوز به تاریکی میگرایید. دخترک نوجوان، چادر به سر در جاده ی اصلی ایستاده بود. نفس نفس میزد. راه زیادی طی نکرده بود؛ اما پیاده... درد پاهایش خبر از خستگی لذت بخش عبور می داد. هنوز سوار تاکسی یا اتوبوس نشده بود. ترسی در دلش افتاد، «نکند به موقع نرسم...» به جلو که نگاهی می انداخت، مقصد را می دید اما راه زیادی در پیش داشت. دلش لرزید، «کاش زودتر راه افتاده بودم.»
هر چه با اسباب حساب مصافت را تقسیم بر زمان می کرد کم بودی احساس نمی شد. دخترک گیج شده بود. کسی مدام در گوشش زمزمه می کرد:«راه را که پیدا کردی انگار کن رسیده ای.تنها نمی مانی. مصمم باش...»
نوری از جنس روشنایی جاده در دلش روشن شد، نوری از جنس امید.
دو رکعت نماز شکر خواند. سلام نماز را که داد چشمش

به قطاری که در ایستگاه توقف کرده بود افتاد. مرد خوش سیمای لوکوموتیوران لبخندی زد:«دخترم، مسیرت مستقیم است؟»
زبان دخترک بند آمده بود. با حرکت سر جواب داد بله.
مرد خوش سیما درب قطار را باز کرد:«سوار شو...»
دخترک پرسید:«کرایه؟»
مرد جواب داد:«حساب شده!»
...
دخترک سوار شد.
عطر یاس تمام فضای قطار را فراگرفته بود و نوای دلنشینی روح را نوازش میداد.


نویسنده:
zryy




من نفهمیدم این قضیش چی بود یکی روشنم کنه.Big Grin
به نام حضرت دوست،که هر چه داریم از اوست.
گفتگوی مجسمه و سنگ مرر

در یکی از موزه های معروف دنیا که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود،مجسمه بسیار زیبای مرمرینی را به نمایش گذاشته بودند که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می آمدند و کسی نبود که آنرا ببیند و لب به تحسین باز نکند.
یک شب سنگ مرمری که کف پوش آن سالن بود،با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت:این منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند!؟ مگر یادت نیست،ما هر دو از یک معدن بودیم،مگر همینطور نبود؟! این عادلانه نیست! من اعتراض دارم!مجسمه لبخندی زد و آرام گفت:دوست من ،به یاد داری روزی که مجسمه ساز می خواست روی تو کار کند، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟ سنگ پاسخ داد: بله،ابزارش به من آسیب می رسانید.فکر کردم او قصد آزار دادن مرا دارد. من تحمل آنهمه درد و رنج را نداشتم.و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:ولی من فکر کردم بطور حتم می خواهد از من چیز بی نظیری بسازد.بطور حتم بناست به یک شاهکار تبدیل شوم و بطور حتم در پی این رنج،گنجی هست.پس به او گفتم:هر چه می خواهی ضربه بزن،بتراش و صیقل بده! و درد کارهایش و لطمه هایی که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم وهر چه درد بیشتر می شد،بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم!پس امروز نم توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنن.
رنج و سختی ها ، هدایای خالق مهربان هستی به من و تو است. و یادمان باشد قرار است آنقدر زیبا شویم که خودمان هم نمی توانیم از الان باور و تصور کنیم.پس بیایید از این به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگوئیم:خوش آمدی! و از خودمان بپرسیم: این بار آن لطیف مهربان چه هدیه ای برایمام فرستاده است؟

منبع: کتاب چهل حکایت،چهل راز موفقیت
نهنگ
دختره کوچکی با معلمش درباره نهنگ ها بحث می کرد.
معلم گفت : از نظر فیزیکی غیره ممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستانداره عظیم الجثه ای است ، اما حلقه بسیار کوچکی دارد .
دختر کوچک پرسید : پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانی شده بود تکرار کرد که نهنگ نمی تواند آدم را ببلعد . این از نظر فیزیکی غیر ممکن است.
دختر کوچک گفت : وقتی به بهشت رفتم از حضرت یونس می پرسم .
معلم گفت : اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چی؟
دختر کوچک گفت : اونوقت شما ازش بپرسید!
قرار
صدا پاشنه ی چکمه هاش رو می شنیدم ، می دوید و صدام می کرد. آن طرفِ خیابان ، ایستادم جلو ماشین...

نشسته بودم رو نیم کتِ پارک ، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. می پریدند ، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره بر می گشتند ، جلوم رژه می رفتند.
ساعت از وقت قرار گذشت ، نیامد. نگران ، کلافه ، عصبی شدم . شاخه گلی که دستم بود ، سر خَم کرده ، داشت می پژمرد.
طاقتم طاق شد . از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سر کلاغ ها.
گل را هم انداختم زمین ، گند زدم بِهِش. گل برگ هایش کنده ، پخش، لهیده شد.
بعد، یقه ی پالتوم را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش ، راهم را کشیدم رفتم.
نرسیده به درِ پارک، صداش از پشتِ سر آمد. صدای تندِ قدم هاش و صدای نَفَس نَفَس هاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر . از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می آمد. صدام می کرد.
آن طرفِ خیابان ، ایستادم، هنوز پشتَ م بِش بود. کلید انداختَ م در را باز کنم، بنشینم ، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق-ترمزی شدید و فریاد- ناله ای کوتاه ریخت تو گوش هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده هم داشت تو سره خودش می زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود و می رفت سمتِ جوویِ کنار ِخیابان.
ترس خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاجو واج نِگاش کردم.
تو دستِ چپش بسته ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند رووِآستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید. چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج- درب و داغان ، نِگا ساعتِ راننده ی بخت برگشته کردم.
چهار و پنج دقیقه بود!!!
چپ یا راست؟
آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن...

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد...

آبجی کوچیکه گفت : چپ یا راست، چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت: م م م راست...

آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده می شه ، هوراااا...

بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپِ آبجی بزرگهِ، مژه رو برداشت!

آبجی بزرگه گفت: تو که از زیرِ چشم چپ ورداشتی که...

آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت: خوب اشکال نداره...

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت...

دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه! حالا چی آرزو کردی؟

آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه...

بعد ، سه تایی زدن زیره خنده...

آبجی کوچیکه ، آبجی بزرگه ، و پرستار بخش شیمی درمانی.


توله سگ
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد...
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت، پنج کیلو فیله گوساله بکش، عجله دارم....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش. همینجور که داشت کارشو می کرد رو به پیرزن کرد و گفت: چی می خوای ننه؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینو گوشت بده ننه...
قصاب یه نگاهی به پونصد تومانی کرد و گفت : پونصد تومن فقط آشغال گوشت می شه ننه ، بدم؟
پیرزن یه فکری کرد و گفت بده ننه!
قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو می کند می ذاشت برای پیر زن...
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت می خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد و گفت: سَگ؟
جوون گفت آره... سگِ من، این فیله ها رو هم با ناز می خوره ... سگ شما چجوری اینا رو می خوره؟
پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه... شیکمِ گشنه، سنگم می خوره...
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزن گفت بهش میگن توله سگ دوپا ننه... اینا رو برا بچه هام می خوام آبگوشت بار بذارم!
جوونه رنگش عوض شد... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن...
پیرزن بهش گفت: تو مگه اینا رو واسه سگت نگرفته بودی؟
جوون گفت: چرا...
پیرزن گفت ما غذای سگ نمی خوریم ننه...
بعد، گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت...
من تولستوی هستم مادام

روزی لئون تولستوی در حال عبور از مکانی بود. ناخواسته با زنی برخورد کرد. زن بلافاصله شروع کرد به بد و بیراه گفتن.
پس از چند دقیقه که دست از فحش و ناسزا برداشت ، تولستوی با آرامش کلاهش را برداشت و با ادب گفت: من تولستوی هستم مادام...
زن که از رفتار خود بسیار خجالت زده شده بود با صدایی آهسته گفت: چرا زودتر خود را معرفی نکردید؟
تولستوی پاسخ داد : شما آنقدر مشغول معرفی خود بودید که مجالی برای معرفی من باقی نگذاشتید!
راننده تاکسی
مسافر تاکسی آهسته روی شونه راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه…
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد ، نزدیک بودکه بزنه به یه اتوبوس ، از جدول کنار خیابون رفت بالا ، نزدیک بود که چپ کنه ، اما کنار یه مغازه توی پیاده رو، متوقف شد…
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…
سکوتِ سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن ، من رو تا سر حدِ مرگ ترسوندی!
مسافرعذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو، انقدر تورو میترسونه"
راننده جواب داد: "واقعاً تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال، راننده ی ماشین جنازه کش بودم!!!

زن اروپایی و مرد سیاه پوست! (
پائولو کوئلیو)

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.

وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را دارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.


دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند،
و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.




آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند،
و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن یکی میز مانده است.




توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.


چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع