آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.
پرسید : چه می کنی؟
گفت : خانه می سازم.
پرسید : این خانه را می فروشی؟
گفت : آری.
پرسید : قیمت آن چقدر است؟
بهلول مبلغی ذکر کرد.
زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.
بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.
شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.
دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.
زبیده قصه بهلول را باز گفت.
هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.
گفت : این خانه را می فروشی؟
بهلول گفت : آری
هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟
بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.
هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.
بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو، فرق بسیار است !
(۱۰/شهریور/۹۲ ۱۲:۳۴)zryy نوشته است: [ -> ]
هوا هنوز به تاریکی میگرایید. دخترک نوجوان، چادر به سر در جاده ی اصلی ایستاده بود. نفس نفس میزد. راه زیادی طی نکرده بود؛ اما پیاده... درد پاهایش خبر از خستگی لذت بخش عبور می داد. هنوز سوار تاکسی یا اتوبوس نشده بود. ترسی در دلش افتاد، «نکند به موقع نرسم...» به جلو که نگاهی می انداخت، مقصد را می دید اما راه زیادی در پیش داشت. دلش لرزید، «کاش زودتر راه افتاده بودم.»
هر چه با اسباب حساب مصافت را تقسیم بر زمان می کرد کم بودی احساس نمی شد. دخترک گیج شده بود. کسی مدام در گوشش زمزمه می کرد:«راه را که پیدا کردی انگار کن رسیده ای.تنها نمی مانی. مصمم باش...»
نوری از جنس روشنایی جاده در دلش روشن شد، نوری از جنس امید.
دو رکعت نماز شکر خواند. سلام نماز را که داد چشمش
به قطاری که در ایستگاه توقف کرده بود افتاد. مرد خوش سیمای لوکوموتیوران لبخندی زد:«دخترم، مسیرت مستقیم است؟»
زبان دخترک بند آمده بود. با حرکت سر جواب داد بله.
مرد خوش سیما درب قطار را باز کرد:«سوار شو...»
دخترک پرسید:«کرایه؟»
مرد جواب داد:«حساب شده!»
...
دخترک سوار شد.
عطر یاس تمام فضای قطار را فراگرفته بود و نوای دلنشینی روح را نوازش میداد.
نویسنده:
zryy
من نفهمیدم این قضیش چی بود یکی روشنم کنه.

به نام حضرت دوست،که هر چه داریم از اوست.
گفتگوی مجسمه و سنگ مرر
در یکی از موزه های معروف دنیا که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود،مجسمه بسیار زیبای مرمرینی را به نمایش گذاشته بودند که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می آمدند و کسی نبود که آنرا ببیند و لب به تحسین باز نکند.
یک شب سنگ مرمری که کف پوش آن سالن بود،با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت:این منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند!؟ مگر یادت نیست،ما هر دو از یک معدن بودیم،مگر همینطور نبود؟! این عادلانه نیست! من اعتراض دارم!مجسمه لبخندی زد و آرام گفت:دوست من ،به یاد داری روزی که مجسمه ساز می خواست روی تو کار کند، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟ سنگ پاسخ داد: بله،ابزارش به من آسیب می رسانید.فکر کردم او قصد آزار دادن مرا دارد. من تحمل آنهمه درد و رنج را نداشتم.و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:ولی من فکر کردم بطور حتم می خواهد از من چیز بی نظیری بسازد.بطور حتم بناست به یک شاهکار تبدیل شوم و بطور حتم در پی این رنج،گنجی هست.پس به او گفتم:هر چه می خواهی ضربه بزن،بتراش و صیقل بده! و درد کارهایش و لطمه هایی که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم وهر چه درد بیشتر می شد،بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم!پس امروز نم توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنن.
رنج و سختی ها ، هدایای خالق مهربان هستی به من و تو است. و یادمان باشد قرار است آنقدر زیبا شویم که خودمان هم نمی توانیم از الان باور و تصور کنیم.پس بیایید از این به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگوئیم:خوش آمدی! و از خودمان بپرسیم: این بار آن لطیف مهربان چه هدیه ای برایمام فرستاده است؟
منبع: کتاب چهل حکایت،چهل راز موفقیت