۳/شهریور/۹۲, ۱۰:۲۸
(۲/شهریور/۹۲ ۲۱:۲۶)رضوان نوشته است: [ -> ].
.
آیت الله سید علی خامنه ای
پس از دستگیری آیت الله خامنه ای در خرداد سال 1342 به اتهام تحریک و تحریض مردم بر علیه امنیت داخلی کشور به وسیله ی شهربانی بیرجند، ایشان را به مشهد انتقال دادند و در زندان لشکر سلولی را برای ایشان در نظر گرفتند و در این بین شایعه شده بود که ریش و محاسن روحانیون را در زندان می تراشند به نحوی که این فکر از بیرجند پیوسته در ذهن آیت الله خامنه ای شناور بود و رهایشان نمی کرد، از این رو گاه موهای نه چندان پرپشت محاسن خود را می کشیدند تا به دردی که با کشاندن تیغ بر روی صورتشان ایجاد می شد، عادت کنند. ایشان می فرمایند: «وحشت عظیمی در دل من بود از آن چه از بیرجند انتظارش را داشتم، و آن عبارت بود از تراشیدن ریش، ... »
و سرانجام آن لحظه از راه رسید و در باز شد و آرایشگر و یک گروهبان در چاچوب در سلول ظاهر شدند و یک صندلی نیز با خود آورده بودند و به حضرت خامنه ای اشاره کردند که بر روی صندلی بنشینند.
و سرانجام آن لحظه از راه رسید و در باز شد و آرایشگر و یک گروهبان در چاچوب در سلول ظاهر شدند و یک صندلی نیز با خود آورده بودند و به حضرت خامنه ای اشاره کردند که بر روی صندلی بنشینند.
آقای خامنه ای چون شنیده بودند برخی از روحانیون هنگام تراشیدن ریش خود مقاومت کرده اند، حضور گروهبان را حمل بر این موضوع نمودند.
ایشان در این باره می گویند: «مقاومتی نداشتم و نکردم. آماده بودم. چون می دانستم فایده ای ندارد. دست و پای من را می گیرند و بعد مقداری کتک می زنند و بعد آن کاری که نباید بشود... خواهد شد».
ایشان در این باره می گویند: «مقاومتی نداشتم و نکردم. آماده بودم. چون می دانستم فایده ای ندارد. دست و پای من را می گیرند و بعد مقداری کتک می زنند و بعد آن کاری که نباید بشود... خواهد شد».
آقا روی صندلی نشستند و منتظر بودند که دست آرایشگر بالا بیاید و لبه ی تیغ را روی صورت ایشان مماس کند، اما ناگهان دیدند آنچه بر روی صورت ایشان به راه افتاده است دستگاه ریش تراش است؛ ایشان در خاطراتشان می گویند: «این قدر خوشحال شده بودم... که بی اختیار با این سلمانی و با آن گروهبان مرتب بنا کردم به حرف زدن و خندیدن... تعجب می کردند این ها که من چطور آخوندی هستم که دارند ریشم را کوتاه می کنند و من این قدر خوشحالم... تمام که شد به او گفتم استاد این آینه را بده چانه خودم را چند سال است ندیده ام... خنده اش گرفت. آیینه اش را داد. بنا کردم به صورتم نگاه کردن...»
آرایشگر و گروهبان که پس از مشاهده این سخنان سرحال تر شده بودند به آقا پیشنهاد کردند اگر نیازی به دستشویی دارید می توانید بروید. در هنگام برگشت آن افسر عبوس مجدد آیت الله خامنه ای را می بیند و با زبان تمسخر از فاصله ای دور و با صدای بلند جملاتی را می گوید که خود حضرت خامنه ای این گونه بیان می کند؛ آن افسر گفت: «آشیخ! ریشت را زدند! من هم با همان صدای بلند گفتم: بله و با خنده ادامه دادم، الحمدالله مدت ها بود چانه ام را ندیده بودم که دیدم... احساس کرد من هیچ ناراحتی ندارم. شاید تعجب کرد. دلش می خواست که من ناراحت و غمگین و متأثر باشم که نبودم».
به این می گن روحیه!!
____________________________________________________________________________________
![[تصویر: 13910213184947364_PhotoL.jpg]](http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/02/13/13910213184947364_PhotoL.jpg)
![[تصویر: 20671_790.jpg]](http://s2.picofile.com/file/7907098709/20671_790.jpg)
![[تصویر: hamsaye_dari_bg.jpg]](http://s4.picofile.com/file/7907680321/hamsaye_dari_bg.jpg)
![[تصویر: 06217866512343829257.jpg]](http://www.shiaupload.ir/images/06217866512343829257.jpg)
![[تصویر: 01222.jpg]](http://up.8roud1.ir/up/8roud1/Pictures/tak/1/01222.jpg)
![[تصویر: 1360844672.jpg]](http://www.shadshad.com/wp-content/uploads/2012/06/1360844672.jpg)
![[تصویر: tabiatt%20(13)_0.jpg]](http://www.doniya.ir/uploads/tabiatt%20(13)_0.jpg)
![[تصویر: d9443a0722d81f76c6bd3ca8a3c3205b.jpg]](http://www.wisgoon.com/media/cache/d9/44/d9443a0722d81f76c6bd3ca8a3c3205b.jpg)
![[تصویر: 13911202_0122072.jpg]](http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/92-06/03/13911202_0122072.jpg)
![[تصویر: 259securedownload1010.jpg]](http://img.ideagfx.com/images2/259securedownload1010.jpg)
![[تصویر: 03.gif]](http://blogfa.com/images/smileys/03.gif)
![[تصویر: 03602658659238011953.jpg]](http://www.8pic.ir/images/03602658659238011953.jpg)