۱۲/مرداد/۹۲, ۵:۵۸
سلااااام و صد سلام به برو بچ گل تالار
![[تصویر: 1.jpg]](http://www.javaheribina.com/Images/Blog/1.jpg)
بچه ها چند وقتی میشه که میبینم خیلی از دور و بری هام با مشکلای بزرگی دست و پنجه نرم میکنن که شاید خیلیاش برای ما مسخره و ساده باشه اما واقعا برای اون فرد بزرگ ترین چالش زندگیشه
مثلا یه پسری رو میشناختم که عاشق و دلباخته یه دختری شده بود پسر خیلی مذهبی بود و دختره هم همینطور اما بعد ها میفهمه که دختره یه دوست پسر داره و باهاش همه جور روابطی هم داره یا مثلا یک زن و شوهری رو میشناختم که با عشق و علاقه باهم ازدواج کرده بودن اما بعد از چند سال زندگی با یه بچه کم کم بینشون سرد میشه و مرده بد خلق میشه و آخر سر میفهمن طرف معتاد به شیشه است یا یکی دیگه که دختری بوده که 4 سال به امید ازدواج با یه پسر دوست بوده و بعد از 3 بار خواستگاری وقتی همه چی اوکی میشه و همه راضی میشن دیگه پیداش نمیشه و میره به امون خدا و دختر 22 ساله جوون کارش به جایی میرسه که هر چد وقت یه بار غش میکنه و بیمارستانی میشه و کارکرد قلبش دیگه میزون نیست و...
ادامه دارد...
ازین داستانا زیاد دارم یعنی داستان نیست سرگذشت اطرافیانمه کسایی که تو زندگیشون بودم و از نزدیک مشکلاتشونو لمس کردم شاید برای خیلی از ماها بعضی از این مشکلات پیش پا افتاده و یا حتی مسخرا باشه اما برای بعضیامونم غیر قابل تحمله . سوالی که این وسط پیش میاد اینه که چرا اینطوریه؟ چرا برای بعضیا یه مشکل سادست ولی همون برای بعضی دیگمون غیر قابل حلله ؟
چطور میشه که بزرگ ترین مشکل من برای دیگری در حد یه بازیه ؟ آیا من و اون توی نهادمون تفاوت داریم؟؟
- نه هممون انسانیم هممون از یه خاکیم سرشت هممونم یکیه
پس چی باعث این تفاوت توی برخورد با مشکلات میشه ؟ صبر کن گفتیم برخورد با مشکلات؟ اره کلید حلش همینه تفاوت برخود من و تو با یه مشکل مشترک فقط تو زاویه برخوردمونه
یعنی شاید تو به مشکل خودت از یه زاویه بسته نگاه میکنی که راه حلشو نمیتونی پیدا کنی و فکر میکنی غیر قابل حلله یا برعکس
بروبچ چیزی که من از این داستانها دیدم وقتی گذاشتمشون کنار یه سری آیتم دینی خودمون دیدم واقعا هیچ مشکلی نیست که آسان نشود.
ببینید اولا ما نباید به مشکلمون بگیم مشکل یعنی اول باید خود این موضوع رو از یه جهت دیگه ببینیم . من به اینجور مسائل میگم اتفاق حالا این اتفاق هم میتونه خوب باشه هم بد این بستگی داره من چجوری ببینمش . مثلا تو مثال اول فکر میکنید عاقبت اون پسر چی شد ؟
بذارید وارد زندگیش بشیم از نزدیک به مشکلش نگاه کنیم.
روزی روزگاری پسری بود بچه مذهبی دنبال نماز و روزه و تبلیغ دین کسی بود که دوست داشت بهش بگن منتظر امام مهدی خیلی برای امامش کار میکرد و از خدا همیشه یه یار و همدم واقعی میخواست خلاصه زد و این پسر قصه ما عاشق شد . عاشق یه دختر با وضع دین معمولی دختری که برای من تعریف که میکرد میگفت هر روز سر هر نمازی خبرش میکرد که نمازشو سر وقت بخونه دختر پاکی به نظر میومد خیلی ایندوتا شیفته و دلباخته هم شدن به حدی که پسره رفت و با چند نفر مشوت کرد و بعد جریان و با خونوادش درمیون گذاشت ایندو نفر مثل اینکه تا اینجارو مشخص کرده بودن که حتی عقد و عروسیشون به چه شکل برگزار بشه دیگه اون پسر خودشونو زن و شوهر میدید چون واقعا هیچ مشکلی دیگه سر راهشون نبود واقعا هم همه چی اوکی بود تا اینکه یه روز میفهمه دختره یه دوست پسر داره که 5 ساله باهمن و خیلی کارا با هم میکنن و فهمید که دختره به دوستاش گفته من راضی نمیشم با کسی به جز او (دوست پسرش) تو یه تخت باشم و چندشم میشه و... در حالی که با این رفیق ما رفته بودن تا ماه عسل و همه حرفاشونو زده بودن . پسره میفهمه که تموم این مدت که دختره داشته با اون برنامه ازدواج میریخته با دوست پسرش هم از اون طرف قرار میذاشته و بیرون میرفتن و ... و حتی شنید که بوسه های عاشقانه هم با هم رد و بدل میکردن وقتی اینارو فهمیده بود پیش من گریه میکرد زار زار و میگفت برای من دست رو قرآن گذاشته که هیچ پسری دستشم بهش نخورده در حالی که خدا میدونه چه کارایی با اون پسره کرده دختره هم کارایی که کرده بود رو قبول داشت و هیچ کدومشونو نفی نمیکرد وقتی بهش گفتیم چرا اینکارو کردی و اینو بازی دادی گفت بازیش ندادم فقط نمیتونستم دوست پسرمو از ذهنم خارج کنم و واقعا دوسش دارمو از این حرفا حالا این پسر تموم زندگیشو بر پایه وجود اون دختر ساخته بود تمام انگیزه هاشم او بود به طوریکه بعد از این ماجرا واقعا داشت نابود میشد . انگیزه کارش ماشین خریدنش درسش سربازیش همه و همه رو برای اون دختر ردیف کرده بود اما این اتفاق براش افتاد و داشت نابودش میکرد.
حالا که وارد زندگیش شدیم میبینیم نه خیلیم مشکل پیش پا افتاده ای نداشته که مسخره اش میکردیم میگفتیم یه شکست عشقی بچه گانه و ساده . پیش خودمون میگیم عجب مشکل بزرگی آبروش تو خانواده چی میشه ؟ قلب زخم خوردش چی؟ دنیاش و که این دختر ویرون کرد چی ؟ اما بیاین از احساساتی بودن فاصله بگیریم (کاری که خودش کرد) و با این مشکل به عنوان یه اتفاق برخورد کنیم ...
بگیم یه اتفاق بود که خیلی پارامتر ها تو افتادنش دخیل بودن بیاین به جای قصه خوردن راه حلی پیدا کنیم ؟ ها؟ نظرتون چیه؟
خوب ببینیم تو این مدتی که اینا عاشق هم بودن و باهم حرف میزدن یا پیامک رد و بدل میکردن پسر داستان ما خیلی چیزا رو از روابط دختر و پسر یا روابط عاطفی یاد گرفت که این برای همسر واقعیش میتونه یه نقطه مثبت محسوب شه چون فهمید تو یه رابطه کی باید کوتاه بیاد کی سر حرفش وایسه . کی باید ابراز علاقه کنه کی منتظر ابراز علاقه باشه و خیلی چیزای دیگه رو از این مورد یاد گرفت .
تو این مدت به خاطر عشق زیادش به این دختر خودشو سر و سامون داد کار کرد پول در آورد به هر زحمتی که شده با شب بیداری های زیاد و حتی قدم گذاشتن تو راه هایی که اگه این دختر و انگیزش نبود هرگز پا نمیذاشت و دست آخر برای مهیا کردن پیشنیاز های یه مرد برای خواستگاری تونست یه ماشین بخره .
تو این مدت برای اینکه بتونه زود درسشو تموم کنه و برا خواستگاری با اینکه دیگه آخرای درسش بود خیلی تلاش کرد تا وضع درسش از این رو به اون رو شد و تو یه مسابقه استانی مقام آورد .
تو این مدت که دختره سر کارش گذاشته بود وقتی فهمید که بهش دروغ گفته خیلی چیزای دیگه رو هم همراهش فهمید ، فهمید که کدوم حرف دروغه کدوم حرف راسته ، فهمید که از کجا ضربه خورده ، فهمید که به هرکسی به این زودی اعتماد نکنه ، فهمید که راه و رسم اعتماد کردن چطوریه ، فهمید خونوادش همیشه در کنارشن ، فهمید از مادر و پدر کسی دلسوز تر براش نیست و خیلی چیزایه دیگه که زندگیشو ازین رو به اون رو کرد
حالا که ازش میپرسم چطور با این مشکل بزرگ کنار اومدی با یه ریشخندی بهم میگه تو به این میگی مشکل؟ این فقط یه اتفاق بود که افتاد و من از این اتفاق خیلی سود بردم . این اتفاق باعث شد زندگیم و بیشتر بفهمم باعث شد چشمامو بیشتر باز کنم و چیزایی رو ببینم که تو برای دیدنشون باید سالها تلاش کنی بهم گفت حالا میفهمم پیر تو خشت خام چی میبینه میفهمم که هنوز خیلی عقبم و تجربه های بیشتری باید کسب کنم و ازین حرفا
برای من جالب بود این پسر که اون اوایل داشت از بین میرفت و این مشکل واقعا بزرگی براش بود چطور به این سادگی حلش کرد و الان بهش به چشم یه اتفاق خوب تو زندگیش نگاه میکنه ؟ تا اینکه یادم اومد چرخش زاویه دید ما نسبت به مشکلات و خواستن زندگی بهتر و وا ندادن و تسلیم نشدن در برابر سختی ها میتونه آدم رو به هرجایی که خواست ببره فقط اراده میخواد .
دیدین یه اتفاقی که اول پیش پا افتاده به نظر میرسید چطور وقتی از دید اون پسر بهش نگاه کردیم مشکل شد و دوباره با یه دید دیگه تبدیل به بهترین اتفاق زندگی این آدم شد؟
بله گاهی به قول سهراب چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید ....