تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: سقيفه، عبرتى مهم در تاريخ اسلام
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
رعايت مصالح اسلام و جامعه اسلامى، تنها عامل در موضع گيرى‌هاى على(عليه السلام)



مسأله ديگر در همين زمينه اين است كه پس از انحراف خلافت از مسير اصلى خود، اميرالمؤمنين(عليه السلام)چگونه رفتار كرد؟ گاهى تعبير بعضى از ما شيعيان اين است كه على(عليه السلام)قهر كرد و در خانه نشست، يا اين كه على(عليه السلام)25 سال خانه نشين شد. اين گونه تعابير درست نيست. اگر مى‌گوييم خانه نشين شد، مقصود اين است كه حق خلافت آن حضرت را غصب كردند، اما چنين نبود كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)در كارهاى مسلمانان دخالت نكند و قهر كرده، در خانه بنشيند و بگويد، يا همه آنچه كه اسلام گفته، بايد باشد، يا هيچ چيز اسلام نباشد. به عكس، على(عليه السلام)
در متن مسايل اجتماعى حضور داشت و خلفا در هر مسأله‌اى كه به مشكل برخورد مى‌كردند به سراغ آن حضرت مى‌آمدند. اهل تسنن در كتب معتبر روايى، در قضاياى متعددى از خليفه اول و دوم اين مضمون را نقل كرده‌اند كه اگر اميرالمؤمنين(عليه السلام) نبود آنان در اداره امور حكومت در مى‌ماندند. خود اهل سنّت از خليفه دوم نقل كرده‌اند كه گفت:


لا اَبْقانِىَ اللّهُ لِمُعْضَلَة لَيْسَ لَها ابوالحَسَن؛خدا مرا نگه ندارد در مشكلى كه على(عليه السلام)نباشد.

هم چنين نقل شده كه خليفه دوم بارها گفت:

لَوْلا عَلِىٌّ لَهَلَكَ عُمَر،اگر على(عليه السلام)نبود عمر هلاك مى‌شد.


بسيارى از اوقات، خلفا در مسايل جنگى با حضرت مشورت و طبق نظر ايشان عمل مى‌كردند. اگر على(عليه السلام)از حكومت و جامعه قهر كرده بود، پس اين روايات چيست؟

بنابراين بايد به اين نكته توجه كرد كه حضرت على(عليه السلام) نفرمود، حال كه خلافت مرا نپذيرفتيد من هم با شما كارى ندارم! آن حضرت(عليه السلام)مصلحت اسلام را رعايت مى‌كرد، نه آن كه قهر كند و بگويد حال كه خلافت من نشد پس هيچ! شعار «يا همه يا هيچ»، در مكتب اهل بيت(عليهم السلام)در چنين مواردى پذيرفتنى نيست. اگر زمانى ممكن نشد تمام احكام اسلام اجرا شود، آيا بايد قهر كنيم و برويم در خانه بنشينيم، يا بايد سعى كنيم به همان اندازه كه امكان دارد احكام اسلام را اجرا كنيم؟ رويّه درست اين است كه اگر نود درصد ممكن است احكام اسلام پياده شود، به اندازه همان نود درصد، اگر نشد، هشتاد درصد، و خلاصه هر مقدار كه ممكن است، بايد همان را عمل كنيم، نه آن كه كناره بگيريم و هيچ اهتمامى به اجراى احكام اسلام نداشته باشيم. اگر چنين سيره‌اى از سوى ائمه(عليهم السلام)در پيش گرفته مى‌شد، اسمى از اسلام باقى نمى‌ماند. ظلمى كه به اميرالمؤمنين(عليه السلام) شد در تاريخ بى سابقه بود، اما عكس العمل آن حضرت اين نبود كه قهر كند و كنار برود. در هر موردى بايد مصلحت اسلام سنجيده شود. طبق برخى روايات، در داستان فدك وقتى حضرت زهرا
(عليها السلام)به خانه برگشتند به اميرالمؤمنين(عليه السلام)عرض كردند كه چرا كمك نمى‌كنى تا حق خود را بگيرم. حضرت
(عليه السلام)فرمود: اگر مى‌خواهى صداى اذان بلند باشد، بايد تحمّل كنى؛ يعنى اگر مى‌خواهى اسلام باقى بماند و در همين حدى كه الآن هست به اسلام عمل شود، بايد صبر پيشه كنى. اين مسأله (رعايت و تقدم مصالح اسلام و جامعه اسلامى در همه امور) يكى از درس‌هاى بزرگى است كه بايد از مكتب غدير و اميرالمؤمنين(عليه السلام) بياموزيم.


[تصویر: 12_0.gif]
درست است كه تحقق نيافتن خلافت اميرالمومنين بعد از پيامبر به دليل عدم اقبال مردم بوده است ولي دليلي بر دموكراسي نيست
(۲۰/شهریور/۹۲ ۲۲:۵۷)Reza2035 نوشته است: [ -> ]... سقیفه نمونه ای از اعتماد به دموکراسی و به رای گذاشتن بود که حجت و ولی خدا را خانه نشین کرد و
يادمان نرود كه جمع قليلي از مسلمانان آن زمان در سقيفه حضور داشتند و بعد از آن نيز به واسطه فضاي رعب و وحشت ايجاد شده اجازه هرگونه تحرك مخالفت باري از مردم عوام گرفته شده بود
عده‌اى گمان مى‌كنند كه دموكراسى ارمغان غرب براى ما است؛ اما اين مسأله ابتكار امروز نيست، بلكه ارمغان شوم طراحان سقيفه است كه گفتند مردم بايد حكومت را تعيين كنند! پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: خدا على(عليه السلام) را تعيين كرده، آنها گفتند: ما مى‌خواهيم خودمان حاكم تعيين كنيم! به اين ترتيب، اساس «دموكراسى» در سقيفه گذاشته شد.
مردم آن زمان با چنان سطح پايين فرهنگى، پس از تلاش‌هاى فراوان پيامبر(صلى الله عليه وآله) فقط اطاعت آن حضرت را بر خود واجب مى‌دانستند. اما زمانى كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از دنيا رفت، چون خداوند در قرآن با صراحت نام نبرده بود كه فلان شخصِ ديگر نيز «اولى بالمؤمنين» است، آن مسلمانان ساده انديش فكر مى‌كردند كه مسأله جانشينى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) پس از او مربوط به خود مردم است و به اصطلاح امروزه، دموكراسى است. عده‌اى هم كه شخصيت‌هاى مهمى بودند، مى‌گفتند: ما در نبوت كه حقى نداشتيم، دست كم در جانشينى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) سهمى داشته باشيم! [1] اينها كه غالباً از رؤساى قبايل و شخصيت‌هاى اجتماعى بوده و براى خودشان مقام و منزلتى قايل بودند، حديثى جعل كرده و گفتند: خود پيغمبر (صلى الله عليه وآله) فرموده كه نبوت و امامت در يك خانواده جمع نمى‌شود! [2] آنان اين حديث دروغ را جعل كردند تا سهمى براى خودشان در جانشينى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و حكومت بر مردم دست و پا كنند. تازه مسلمان بودن، سطحى نگر و ساده بودن مردم، عمق نداشتن ايمان آنان و تبليغات عده‌اى شيطان صفت، همه دست به دست هم داد و موجب انحراف ولايت از مسير اصلى خود شد.
البته با اين كه توده مردم آن زمان سطح فرهنگى نازلى داشتند، اما سياست مدارانى در بين آنها بودند كه بزرگان سياست امروز دنيا بايد از آنها درس بگيرند!
نبايد گمان كرد كه داستان سقيفه ماجرايى ساده بود و اين افراد به صورت اتفاقى جمع شده و گفتند براى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) جانشين انتخاب كنيم. آنان از مدت‌ها پيش طرح اين كار را ريخته و عهدنامه‌اى نيز نوشته و امضا كرده بودند. بحث شده بود كه بعد از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) چه كسى را مى‌توان عَلَم كرد و او را به عنوان جانشين پيغمبر(صلى الله عليه وآله) معرفى نمود. هر كسى براى اين مقام نمى‌توانست مطرح شود. بايد كسى باشد كه پدر زن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و ريش سفيد است و جزو اولين كسانى است كه ايمان آورده و يارِ غار پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بوده است؛ چنين كسى را مى‌توان مطرح كرد! از اين رو فرد مورد نظر، مشخص شده و از قبل معلوم كرده بودند كه چه كسى بايد خليفه شود.
در همين زمينه، مسأله بعد اين بود كه چگونه او را مطرح كنيم؟ براى اين كار نيز نقشه‌اى كشيده بودند. گفتند: در شورا بحث مى‌كنيم و چنين و چنان مى‌گوييم و بعد پدر يكى از همسران پيغمبر(صلى الله عليه وآله) برخاسته و مى‌گويد من با خليفه اول بيعت كردم، بعد از او فرد ديگرى بيعت خواهد كرد و به همين ترتيب قضيه تمام مى‌شود. به همين نقشه عمل كردند و آنچه مى‌خواستند، شد.
هفتاد روز قبل، پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دست على(عليه السلام) را بلند كرده و فرموده بود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاه، [3] اما حتى يك نفر در سقيفه نگفت خود پيغمبر(صلى الله عليه وآله) چه كسى را معيّن كرده است! همان كسانى كه اصحاب بدر و حنين بودند و در جنگ‌ها شركت كرده و سال‌ها در راه اسلام شمشير زده بودند، هيچ كدام نگفتند هفتاد روز پيش پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در غدير خم چه كسى را تعيين كرد! آنان نقشه كشيده بودند كه خودشان نقشى در رياست مسلمانان داشته باشند!
ممكن است كسى بگويد حكومت آن زمان درآمدى نداشت، و حتى خليفه اول حصيربافى مى‌كرد؛ پس اين كار چه سودى براى آنها داشت؟ در پاسخ بايد گفت: «حب رياست»، عطش و آتشى است كه اگر به جان كسى افتاد او را بيچاره مى‌كند! جانشينى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) عنوان مهمى بود. كاخ و فرش زربفتى در كار نبود، حتى اسبى هم نصيب خليفه نمى‌شد؛ اما عنوان جانشينى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و رياست بر مردم فريبنده و جاذب بود.
آن روز عده‌اى شيطان و باهوش، راه نفوذ در مردم را پيدا كردند و فهميدند كه مسأله را به چه صورتى براى مردم مطرح كنند كه خريدار داشته باشد. در طول تاريخ اسلام و در هر عصرى اين قبيل افراد نقش اساسى را در تمام انحرافات دنياى اسلام بازى كرده و مى‌كنند. آن روز نيز عده‌اى از هم اينان طرح و نقشه‌اى تهيه كردند كه چگونه مسير جامعه را تغيير دهند، چگونه تبليغات كنند و چه شعارى را مطرح كنند كه مردم بپسندند. بزرگ ترين نقش را در گمراهى مردم همين گروه آدم‌هاى باهوش و شيطان صفت ايفا مى‌كنند. بزرگ ترين گناه‌ها هم متعلق به همين گروه است و بزرگ ترين عذاب‌ها نيز روز قيامت براى آنها است. تا روز قيامت هر كس گمراه شود، سهمى از گناه گمراهى او براى كسانى است كه داستان سقيفه را طراحى كردند؛ عده‌اى كه چند نفر بيشتر نيز نبودند.
مطلب از آن جا شروع شد كه گفتند: پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فقط ضامن دين مردم بود و اطاعت او تنها در امور دينى بر ما واجب بود (همان سکولاریزم). اكنون بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) ذرّه‌اى از محبت و ارادت ما نسبت به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) كم نشده و الآن نيز بر او درود فرستاده و به آن حضرت احترام مى‌گذاريم. اما او فقط متكفل دين ما بود و حال كه او دين و قرآن را براى مردم باقى گذاشت و از دنيا رفت، ما بايد براى دنياى خود فكرى كرده و خودمان خليفه‌اى تعيين كنيم!
بدين ترتيب گروه طراحان سقيفه، اولين كسانى بودند كه بناى دموكراسى اسلامى را گذاشتند و گفتند: اين مردم هستند كه بايد براى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) جانشين تعيين كنند.
1. بحارالانوار، ج 37، باب 52، روايت 40.
2. بحارالانوار، ج 27، باب 9، روايت 15.
3. بحارالانوار، ج 28، باب 4، روايت 1.
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع