۶/مهر/۹۲, ۳:۳۹
بسم الله الرحمن الرحیم
در این ارسال از انار گفتم
![[تصویر: 8.jpg]](http://radepayeman.parsiblog.com/PhotoAlbum/radepayeman/8.jpg)
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-28...#pid219824
بد نیست این داستان رازآلود را بخوانید
در این داستان همه چیز هست
گوش دادن به حرف والدین
همسر داری
احساس مسئولیت در برابر فقرا
بخشندگی
عمل واقعی به قرآن در همه شرایط
تلاش و تکاپو برای ایجاد رضایت قلبی همسر
ایمان به تحقق وعده های الهی
و رازهایی در مورد خود انار و موارد دیگر همین داستان
حقیقتا داستانیست که چند بار بخوانید یک مطلب جدید در آن می یابید
اما داستان چه بود؟
داستان انار
روزى حضرت زهرا عليها السلام بيمار و بسترى شد. على عليه السلام به بالين او آمد فرمود: زهراء جان ! چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم ؟ گفت : من از شما چيزى نمى خواهم . حضرت على عليه السلام اصرار كرد. فاطمه عليها السلام گفت : اى پسر عمو، پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چيزى از شوهرت در خواست نكن ، مبادا تهيه آن برايش مشكل باشد و در برابر در خواست تو شرمنده شود.
على عليه السلام فرمود: اى فاطمه ، به حق من ، هر چه ميل دارى بگو تا برايت آماده كنم .
فاطمه عليها السلام گفتند : اكنون كه مرا سوگند دادى مى گويم . اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است . حضرت على عليه السلام برخاست و براى فراهم نمودن انار از منزل بيرون رفت . در راه با چند نفر از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد: انار در كجا پيدا مى شود؟ آنها گفتند: يا على ! فصل انار گذشته ، ولى چند روز قبل شمعون يهودى چند انار از طائف آورده بود. حضرت به در خانه شمعون رفت . شمعون وقتى كه چشمش به على عليه السلام افتاد علت آمدن آن حضرت را پرسيد؟ على عليه السلام ماجرا را گفت و افزود كه براى خريدارى انار آمده ام . شمعون گفت : چيزى از انارها باقى نمانده است همه را فروخته ام . همسر شمعون پشت در بود و سخن آنها را مى شنيد، به شوهرش گفت : من يك انار براى خودم برداشته بودم و در زير برگها پنهان كردم .
آنگاه رفت و انار را آورد و به حضرت على عليه السلام داد. آن حضرت چهار در هم به شمعون داد. او گفت : قيمتش ، نيم درهم است . امام فرمود: همسرت اين انار را براى خود ذخيره كرده بود تا روزى از آن نفع بيشترى ببرد. نيم در هم مال خودت و سه درهم و نيم هم مال همسرت (..عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم...). آن حضرت در برگشت به طرف منزل ، صداى ناله درمانده اى را شنيد، به دنبال صدا رفت ، ديد مردى غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا روى زمين خوابيده است ، حضرت جلو رفت و سرش را به دامن گرفت و از او پرسيد: تو كيستى ؟ از كدام قبيله اى ؟ چند روز است كه در اينجا افتاده اى ؟ گفت : اى جوان صالح ! من از اهالى مدائن (ايران ) مى باشم ، در آنجا قرض زيادى داشتم . ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم خود را به مولايم اميرمؤ منان مى رسانم شايد آن حضرت كمكى به من كند و قرضهايم را ادا نمايد - جوان نمى دانست كه سرش بر دامن على عليه السلام است - امام فرمود: من يك انار براى بيمار عزيزم مى برم ، ولى تو را محروم نمى كنم و نصفش را به تو مى دهم . حضرت انار را دو نصف كرده و نصف آن را كم كم در دهان آن جوان مى گذاشت تا تمام شد. جوان گفت : اگر مرحمت فرمايى نصف ديگرش را نيز به من بخورانى ، چه بسا حال من خوب شود ! على عليه السلام نيم ديگر انار را نيز كم كم به او خوراند تا تمام شد.
آنگاه حضرت بعد از خداحافظى با آن جوان بيمار به سوى خانه حركت كرد. در حالى كه از شدت حيا غرق در فكر بود به در خانه رسيد، ولى حيا كرد وارد خانه شود. از شكاف در به درون خانه نگاهى كرد تا ببيند فاطمه عليها السلام خواب است يا بيدار. مشاهده كرد فاطمه عليه السلام تكيه كرده و طبقى از انار پيش روى اوست و ميل مى فرمايد، حضرت بسيار خوشحال وارد خانه شد، متوجه شد كه اين انار مربوط به اين دنيا نيست . پرسيد: فاطمه جان ! اين انار را چه كسى براى شما آورده است ؟ فاطمه عليها السلام گفتند : اى پسر عمو ! وقتى كه از پيش من رفتى ، چندان طولى نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم . ناگاه صداى در به گوشم رسيد فضه خادمه در را گشود، مردى را ديد كه طبق انار دارد. آن مرد گفت : اين طبق انار را اميرمؤمنان على عليه السلام براى فاطمه فرستاده است . (*)
*رياحين الشريعه ، ج 1 ص 142
![[تصویر: 71.gif]](http://s3.picofile.com/file/7425427197/71.gif)
![[تصویر: 47799878861453651666.png]](http://www.shiaupload.ir/images/47799878861453651666.png)
