کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان انار
۳:۳۹, ۶/مهر/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار

بسم الله الرحمن الرحیم

در این ارسال از انار گفتم

[تصویر: 8.jpg]

http://forum.bidari-andishe.ir/thread-28...#pid219824

بد نیست این داستان رازآلود را بخوانید

در این داستان همه چیز هست

گوش دادن به حرف والدین

همسر داری

احساس مسئولیت در برابر فقرا

بخشندگی

عمل واقعی به قرآن در همه شرایط

تلاش و تکاپو برای ایجاد رضایت قلبی همسر

ایمان به تحقق وعده های الهی

و رازهایی در مورد خود انار و موارد دیگر همین داستان


حقیقتا داستانیست که چند بار بخوانید یک مطلب جدید در آن می یابید

اما داستان چه بود؟

داستان انار
روزى حضرت زهرا عليها السلام بيمار و بسترى شد. على عليه السلام به بالين او آمد فرمود: زهراء جان ! چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم ؟ گفت : من از شما چيزى نمى خواهم . حضرت على عليه السلام اصرار كرد. فاطمه عليها السلام گفت : اى پسر عمو، پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چيزى از شوهرت در خواست نكن ، مبادا تهيه آن برايش مشكل باشد و در برابر در خواست تو شرمنده شود.
على عليه السلام فرمود: اى فاطمه ، به حق من ، هر چه ميل دارى بگو تا برايت آماده كنم .
فاطمه عليها السلام گفتند : اكنون كه مرا سوگند دادى مى گويم . اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است . حضرت على عليه السلام برخاست و براى فراهم نمودن انار از منزل بيرون رفت . در راه با چند نفر از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد: انار در كجا پيدا مى شود؟ آنها گفتند: يا على ! فصل انار گذشته ، ولى چند روز قبل شمعون يهودى چند انار از طائف آورده بود. حضرت به در خانه شمعون رفت . شمعون وقتى كه چشمش به على عليه السلام افتاد علت آمدن آن حضرت را پرسيد؟ على عليه السلام ماجرا را گفت و افزود كه براى خريدارى انار آمده ام . شمعون گفت : چيزى از انارها باقى نمانده است همه را فروخته ام . همسر شمعون پشت در بود و سخن آنها را مى شنيد، به شوهرش گفت : من يك انار براى خودم برداشته بودم و در زير برگها پنهان كردم .
آنگاه رفت و انار را آورد و به حضرت على عليه السلام داد. آن حضرت چهار در هم به شمعون داد. او گفت : قيمتش ، نيم درهم است . امام فرمود: همسرت اين انار را براى خود ذخيره كرده بود تا روزى از آن نفع بيشترى ببرد. نيم در هم مال خودت و سه درهم و نيم هم مال همسرت (..عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم...). آن حضرت در برگشت به طرف منزل ، صداى ناله درمانده اى را شنيد، به دنبال صدا رفت ، ديد مردى غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا روى زمين خوابيده است ، حضرت جلو رفت و سرش را به دامن گرفت و از او پرسيد: تو كيستى ؟ از كدام قبيله اى ؟ چند روز است كه در اينجا افتاده اى ؟ گفت : اى جوان صالح ! من از اهالى مدائن (ايران ) مى باشم ، در آنجا قرض زيادى داشتم . ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم خود را به مولايم اميرمؤ منان مى رسانم شايد آن حضرت كمكى به من كند و قرضهايم را ادا نمايد - جوان نمى دانست كه سرش بر دامن على عليه السلام است - امام فرمود: من يك انار براى بيمار عزيزم مى برم ، ولى تو را محروم نمى كنم و نصفش را به تو مى دهم . حضرت انار را دو نصف كرده و نصف آن را كم كم در دهان آن جوان مى گذاشت تا تمام شد. جوان گفت : اگر مرحمت فرمايى نصف ديگرش را نيز به من بخورانى ، چه بسا حال من خوب شود ! على عليه السلام نيم ديگر انار را نيز كم كم به او خوراند تا تمام شد.
آنگاه حضرت بعد از خداحافظى با آن جوان بيمار به سوى خانه حركت كرد. در حالى كه از شدت حيا غرق در فكر بود به در خانه رسيد، ولى حيا كرد وارد خانه شود. از شكاف در به درون خانه نگاهى كرد تا ببيند فاطمه عليها السلام خواب است يا بيدار. مشاهده كرد فاطمه عليه السلام تكيه كرده و طبقى از انار پيش روى اوست و ميل مى فرمايد، حضرت بسيار خوشحال وارد خانه شد، متوجه شد كه اين انار مربوط به اين دنيا نيست . پرسيد: فاطمه جان ! اين انار را چه كسى براى شما آورده است ؟ فاطمه عليها السلام گفتند : اى پسر عمو ! وقتى كه از پيش من رفتى ، چندان طولى نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم . ناگاه صداى در به گوشم رسيد فضه خادمه در را گشود، مردى را ديد كه طبق انار دارد. آن مرد گفت : اين طبق انار را اميرمؤمنان على عليه السلام براى فاطمه فرستاده است . (*)


*رياحين الشريعه ، ج 1 ص 142
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری اندیشه ، aboutorab ، SAViOR ، Sakineh ، fiftynine ، ADAM ، rezamohammadi ، شاهد ، عدالت ، ali.khm ، محب الزهرا ، مرهم ، عبدالرحیم ، Bahar ، sagheb ، mahdy30na ، Night moans ، مصباح ، منادی حق ، meisamtiger ، حوریه سادات ، ilidin ، hesam110 ، azade ، Night_World
۷:۴۱, ۶/مهر/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
سلام

داستان انار
[/b]
[تصویر: 71.gif]
علّامه مجلسی(رحمة الله علیه) در كتاب «بحارالانوار»، داستان محمّد بن عیسی را ذكر كرده‌اند. در دوران سیطرة آشكار انگلیسی‌ها بر جزایر خلیج فارس، به كمك آنها رژیمی بر بحرین تسلّط یافته و مستقر شده بود كه با مذهب اهل بیت(علیه السلام) میانه خوبی نداشت
. استعمار اروپا برای آنكه مردم مسلمان را راضی نگه دارد، یك مرد سنّی را حاكم آنجا قرار داده بود و چون بیشتر ساكنان بحرین را شیعیان و دوستداران خاندان وحی و رسالت تشكیل می‌دادند، نظام حاكم با آنان سازگاری نداشت. امیر جزیره فردی سنّی مذهب و متعصّب بوده و وزیری داشت كه عنصری خشن و كینه‌توز و نسبت به خاندان وحی و رسالت و دوستداران آنان، بسیار بد اندیش و بدخواه بود. او همواره در پی نقشه‌ای بود تا شیعیان را زیر فشار قرار دهد و به هر صورت ممكن آنان را از راه و رسم خویش باز گرداند و به راه و رسم خویش درآورد، امّا هرگز در این كار موفّق نبود و در برابر منطق و استدلال قوی آنان، ضعیف و ناتوان می‌ماند. از این رو مدّت‌ها فكر كرد و با یك نقشة حساب شدة شیطانی، روزی نزد امیر رفت و گفت: قربان! خدا را بنگر و سند حقانیّت و درستی مذهب اهل سنّت را. امیر دید، وزیر اناری آورده است كه روی آن گویی به طور طبیعی با خط برجسته نوشته شده بود:
«لا إله إلّا الله محمّدٌ رسول الله و ابوبكر وعمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله».
حاكم انار را گرفت و خوب به آن نگاه كرد و كاملاً یقین پیدا كرد كه این نوشته‌ها طبیعی روی آن نوشته شده است. از این رو به وزیر گفت: این انار دلیل محكمی است بر بطلان مذهب شیعه كه می‌گویند علی(علیه السلام) خلیفه بلافصل پیغمبر اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است. به نظر تو ما با آنها چه كنیم؟ وزیر بد اندیش و توطئه‌گر گفت: قربان! شیعیان مردان غیرمنصفی هستند، حتّی دلایل محكم را هم نمی‌پذیرند. من معتقدم بزرگان آنها را حاضر كن و به آنها این انار را نشان بده و آنها را مخیركن كه یكی از این راه‌ها را برگزینند. امیر گفت: كدام راه‌ها؟ وزیر گفت: یا برای این دلیل استوار و محكم ما پاسخی بیاورند كه نخواهند توانست. یا به حكومت جزیه بدهند، یا به مذهب ما درآیند، یا مردانشان را قتل‌عام و زنانشان را به اسارت گرفته و اموالشان را به غنیمت بگیریم. حاكم كه سخت تحت تأثیر او قرار گرفته بود، پذیرفت. از این رو دستور داد بزرگان شیعه باید در فلان روز همه در دربار جمع شوند كه می‌خواهم موضوع مهمی را با آنها در میان بگذارم. روز موعود فرا رسید، بزرگان شیعه همه به دعوت حكومت گرد آمدند. هنگامی كه مجلس آماده شد، حاكم انار را به شیعیان نشان داد و آنگاه تصمیم خویش را نیز به اطّلاع حاضران رساند و پیشنهاد وزیر را به آنها گفت كه باید در اسرع وقت جواب را بگویند، وگرنه باید یكی از سه راه باقی‌مانده را برگزینید. بزرگان شیعه وقتی انار را دیدند و تهدید حاكم را شنیدند، دچار اضطراب شدیدی شدند، بدنشان لرزید و حالشان متغیّر شد، چرا كه پاسخ مناسبی نداشتند. به همین جهت، تنها راهی كه به نظرشان رسید، این بود كه سه روز مهلت خواستند، تا تصمیم خود را بگیرند. پس از پایان مجلس، شیعیان، خود با ترس و خوف در مجلسی جمع شدند و با یكدیگر مشورت كردند تا چاره‌ای بیندیشند. پس از گفت‌وگوی بسیار، هنگامی كه از همه جا نومید و مأیوس شده بودند، تصمیم گرفتند كه به فریاد رس درماندگان، حضرت ولی‌عصر(علیه السلام) توسّل جویند و حلّ مشكل جامعة خویش را از او بخواهند
. برای این كار ده تن از شایستگان را از میان خویش برگزیدند و آنان نیز از میان خویش سه نفر را انتخاب نمودند تا هر كدام شبی رو به بیابان نهد و ضمن راز و نیاز با خدا و توسّل به حجّت حق، حضرت مهدی(علیه السلام) از او مدد بخواهد. شب اوّل، یكی از سه نفر رفت و از شامگاه تا بامداد به نماز و دعا و استغاثه پرداخت، ولی دست خالی بازگشت. نفر دوم شب دوم رفت، امّا او هم كاری از پیش نبرد و مأیوسانه به نزد شیعیان بازگشت. شیعیان فوق‌العاده مضطرب شدند. تنها یك شب دیگر فرصت دارند كه جواب مسئله را آماده كنند و اگر آن شب هم مأیوس برگردند و شب سپری گردد، باید آمادة مشكلات فراوان و یا كشته شدن بگردند. همه مردم دست به دعا برداشتند. شب سوم، جناب محمّد بن عیسی را كه از بهترین مردان علم و تقوای آن سامان بود، به بیابان فرستادند. آن بزرگوار با سر و پای برهنه به صحرا رفت و در درگاه خدا با قلبی خاضع و خاشع و پر از اخلاص، به نماز و دعا و گریه و زاری پرداخت و از خدا خواست كه به وسیلة حجّت و خلیفه‌اش، امام عصر(علیه السلام) بندگانش را مدد كند و با چشمان اشك‌بار و دلی پرنور و شور، چهره بر خاك نهاد و حضرت مهدی(علیه السلام) را به فریادرسی می‌طلبید. در اوج سوز و گداز و مناجات بود كه ندای دل‌نشینی گوشش را نوازش داد. خوب گوش داد. متوجّه شد شخصی اسم او را می‌برد و به او می‌گوید: محمّد بن عیسی! چرا سر به صحرا نهاده و در غم و اندوه گرفتار آمده‌ای؟ پاسخ داد: بندة خدا! مرا به حال خود واگذار كه برای كاری خطیر آمده‌ام. پرسید: كارت چیست؟ پاسخ داد: جز به مولا و آقایم امام زمان نخواهم گفت. فرمود: محمّد بن عیسی، خواسته‌ات را بگو، من صاحب‌الزّمانم. پاسخ داد: اگر به راستی شما آقایم هستید، نیاز به بیان نیست. فرمود: بله راست می‌گویی. شما برای گرفتاری شیعیان در خصوص انار و تهدید حاكم، سر به صحرا گذاشته‌ای. محمّد بن عیسی می‌گوید: وقتی این كلام معجزه‌آسا را از مولایم شنیدم، متوجّه او شدم و به او عرض كردم: شما می‌دانید چه بر سر ما آورده‌اند و شما امام مایید و قدرت دارید كه این بلا را از ما دور كنید. حضرت ولی‌عصر(علیه السلام) فرمودند: ای محمد بن عیسی! در خانة وزیر، درخت اناری است كه وقتی انارهایش درشت شد، او قالبی خاص از گِل را به صورت انار ساخت و آن را به طور دقیق به دو نیم نمود و ما بین آنها را تهی ساخته، آنگاه جملات مورد نظر خویش را به طور معكوس در داخل آن قالب حك كرده و بر روی انار نارس محكم بسته است. وقتی انار داخل آن قالب بزرگ می‌شد اثر آن نوشته‌ها روی انار به مرور زمان نوشته شده و باقی‌ماند. از این رو فردا نزد امیر می‌روی و به او می‌گویی پاسخ را آورده‌ام، امّا تنها در خانة وزیر خواهم گفت. وقتی شما چنین بگویی، وزیر تلاش می‌كند به صورتی، خود را پیش از شما به خانه برساند و قالب را نابود سازد. شما نباید اجازه بدهی برود و یا با كسی سخن بگوید. به همراه امیر و وزیر و دیگران هنگامی‌كه به سرای وزیر وارد شدید، سمت راست حیاط غرفه‌ای است كه درب آن بسته است
. بگو درب آن را بگشایند. هنگامی كه وارد شدی در طاقچة اتاق، كیسة خاصّی است و آن قالب گِلین در آنجا قرار گرفته است. آن را بردار و در برابر امیر بگذار و انار را در آن قالب بگذار تا برای حاكم، حقیقت معلوم شود و بدانند كه این توطئة ابلیس است نه كار خدا.
بگو ما از درون انار خبر می‌دهیم و اگر انار را بشكنند، دانه‌ای ندارد و جز دود و خاكستر در درونش نخواهید یافت. از وزیر بخواه تا آن انار را بشكند، آنگاه خواهی دید كه جز دود چیزی در درون آن نیست و دود آن بر چهره و ریش پلیدش خواهد نشست. محمّد بن عیسی وقتی این مطلب را از مولای خود حضرت بقیّةالله(ع) شنید، بسیار خوشحال شد. زمین ادب را مقابل آن حضرت بوسید و با خوشحالی به میان مردم برگشت، تا مژدة لطف حضرت مهدی(علیه السلام) را به آنها بدهد. بامداد آن شب جاودانه، بزرگان شیعه همراه با محمّد بن عیسی به كاخ امیر رفتند و گفتند كه پاسخ لازم را آورده‌اند، امّا تنها در خانة وزیر بیان خواهند كرد. وزیر از شنیدن این جمله بر خود لرزید

. امّا به روی خویش نیاورد و سعی كرد با خوش‌رویی اجازه بگیرد كه برای آماده ساختن اوضاع به سرای خویش، پیش از همه برود. امّا محمّد بن عیسی نپذیرفت و به حاكم گفت شرط جواب دادن ما این است كه همه با هم به خانة وزیر برویم. وقتی به خانة وزیر رسیدند، محمّد بن عیسی وارد منزل شد و طبق نشانی‌ای كه مولایش به او داده بودند، یك سره به سراغ اتاق و طاقچة آن رفته، قالب گِلی را از داخل كیسه بیرون آورد و به حاكم و همة ناظرین نشان داد و حاكم، متوجّه خیانت و حیله‌گری وزیر شد. محمّد بن عیسی گفت: جناب امیر! نشانة دیگری نیز برای حقانیّت ما وجود دارد و آن خبر دادن از درون انار است. پس از بیان محمّد بن عیسی از درون انار، وزیر آن را باز كرد، طبق فرمودة امام عصر(علیه السلام) دود و خاكستر از درون آن به سر و صورت وزیر نشست. حاكم از كشف حقیقت و نیز این خبرحیرت‌آور غرق در بهت و تعجّب شد و از محمّد بن عیسی پرسید: این مطالب را از كجا دانستی؟ محمّد بن عیسی گفت: این مطلب را از امام زمان، حجّت خدا حضرت حجّت‌بن الحسن المهدی(علیه السلام) گرفته‌ام. حاكم سؤال كرد: امام شما كیست؟ جناب محمّد بن عیسی، نام یك یك از ائمّة اطهار(علیه السلام) را با حضرت ولی عصر(علیه السلام) برد و خاطرنشان ساخت كه او پناه و ملجأ ما در زمان ماست. امیر گفت: اینك دستت را بده تا من نیز به مذهب اهل بیت(علیه السلام) ایمان بیاورم. سپس دستور داد وزیر را اعدام كنند و از آن پس از شیعیان عذرخواهی كرد و سیاست خوش‌رفتاری با شیعیان را در پیش گرفت. این داستان در میان مردم بحرین مشهور است و جناب محمّد بن عیسی نیز در بحرین مورد احترام مردم است.[تصویر: 47799878861453651666.png]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری12 ، SAViOR ، Sakineh ، fiftynine ، rezamohammadi ، شاهد ، محب الزهرا ، آلاله ، مرهم ، Bahar ، mahdy30na ، Night moans ، منادی حق ، hesam110
۱۹:۲۵, ۶/مهر/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
شنیدم علی آن ولی خدا

که جان و جهان باد او را فدا

یکی روز گفتا به دخت رسول

که ای خوانده پروردگارت بتول

علی را بود در درون آتشی

که عمری نکردی از او خواهشی

الا ای خلایق همه سائلت

بگو با علی چیست میل دلت؟

بگفتا که ای نفس ختم رسل

وصیت نموده مرا عقل کلّ

که با شوهرت خواهش دل مگو

مبادا میسّر نگردد بر او

ولی چون تو گویی، نگفتن خطاست

که حکم تو حکم رسول خداست

اگر با شدت یا علی دسترس

مرا هست میل اناریّ و بس

علی شاد و خندان به هر سو شتافت

ولی در مدینه اناری نیافت

یکی گفتش ای حجّت کردگار

ندارد کسی غیر شمعون انار

چو شیر خدا این خبر را شنید

به زحمت ز شمعون اناری خرید

به تعجیل رو سوی منزل نهاد

که چشمش به ویرانه‌ای اوفتاد

در آنجا فقیری گرفتار دید

یکی پیر اعمای بیمار دید

گرفتار آن پیر بیمار شد

به ویرانه رفت و پرستار شد

«امیر عدو بند خیبر گشا»

به ویرانه شد هم سخن با گدا

که ای پیر مسکین محزون زار

چه باشد تو را میل، گفتا انار

به خود گفت مولا که همّت کنم

اناری که دارم دو قسمت کنم

یکی را به سائل دهم از کرم

دگر نیمه را بهر زهرا برم

شگفتا چه جودی به ویرانه کرد؟

به دست خود آن نیمه را دانه کرد

به آن پیر اعمای بیمار داد

دگر باره آن پیر لب برگشاد

که آیا حبیبی شود از کرم

عنایت کنی نیمه دیگرم؟

دگر نیمه را بهر او دانه کرد

به دست تهی رو سوی خانه کرد

به لب داشت در راه این زمزمه

که یا رب بگویم چه با فاطمه

ز خجلت گل انداخته صورتش

عرق ریخته بر رخ از غیرتش

به دریای غم بر خدا دل نهاد

کجا رو کند؟ رو به منزل نهاد

ز اندوه و غم برد در جیب، سر

بناگه یکی خانه را کوفت در

چو مولا در خانه را برگشاد

به ناگاه چشمش به سلمان فتاد

که آورده بر شیر پروردگار

ز سوی رسول خدا نه انار

بگفت ای ملائک به بذل تو مات

علی جان همه جان عالم فدات

خدا اجز بذل تو را داد باز

الا جود از جود تو سرفراز

علی آن به خلق دو عالم امیر

بگفتا که ای پیر روشن ضمیر

یکی را دهد ده جزا کردگار

چرا بر من آوردی نُه انار

به لبخند گفتا که یا بوالحسن

انار دگر هست در دست من

مرا امتحان بود مقصود و بس

نظیر تو جز مصطفی نیست کس

زهی بذل و احسان و فضل و کمال

زهی عزت و مجد و قدر و جلال

ز هستی و دادار هستی مدام

بر این خاندان تا قیامت سلام

خلایق همه محو ایمانشان

خدا هر چه دارد به قربانشان

درود خدا باد بر فاطمه

بر این خانه و خاندانش همه

در این خانه آورد روزی دو بار

محمد سلام از خداوندگار

در این خانه شد نور دانش بلند

از این خانه شد دود آتش بلند

در این خانه نا بخردان پا زدند

در این خانه سیلی به زهرا زدند

در این خانه بودی به درد و محن

به دست مغیره نگاه حسن

دلا خون شو و ریز از هر دو عین

در این خانه لرزید قلب حسین

در این خانه پنهان ز چشم همه

غریبانه تشییع شد فاطمه

از این خانه آب و گل «میثم» است

در این خانه سوزان دل «میثم» است

سازگار
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، محب الزهرا ، آلاله ، مرهم ، mosafer ، sagheb ، Bahar ، mahdy30na ، Night moans ، مصباح ، منادی حق ، meisamtiger ، حوریه سادات ، hesam110
۱۵:۰۶, ۱۲/مهر/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
چرا وقتی مامیبخشیم، طبقی از آسمان برایمان نمیاید؟Huh
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meisamtiger
۱۶:۲۹, ۱۲/مهر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/مهر/۹۲ ۱۶:۳۴ توسط aboutorab.)
شماره ارسال: #5
آواتار
(۱۲/مهر/۹۲ ۱۵:۰۶)mahpare نوشته است:  چرا وقتی مامیبخشیم، طبقی از آسمان برایمان نمیاید؟Huh

سلام خواهر عزيز
حتماً مياد شك نكن
اينكه شما مي بخشيد حالا هر چي رو يا مادي يا معنوي ابتدا بهتون بخشيده شده و طبق طبق از قبل بهتون داده شده و بعد ها هم داده خواهد شد .

در ضمن به امضاء تون توجه كنيد .
بركت و بخشش پروردگار مثل بارون داره مياد.
فقط نبايد با كارهامون براش چتر درست كنيم .
موفق باشيد
برکت پروردگار مثل بارونه
اگر خیس نمی شیم،
باید جامون رو عوض کنیم


يا اينكه چترها رو ببنديم



یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محب الزهرا ، مصباح ، منادی حق ، meisamtiger ، hesam110 ، azade
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا