به نام حق
بندگی را با عقلانیت دوست دارم
وگرنه هر موجودی بر حسب غریزه میداند چه کاری باید انجام دهد و چه کار انجام ندهد
اما غریزه از آنها "عبد" نمی سازد
************************************************************************
پرسش کنندگان, لزوما دشمنان شما نیستند!!!
************************************************************************
"نظام اسلامی تعلیم و تربیت" عنوان سلسله مقالاتی است از حجة الاسلام و المسلمین مهدی منصوری، استاد فلسفه و منطق حوزه علمیه اصفهان که در چند قسمت پی در پی در ذیل مباحث کرسی های آزاد اندیشی و نظریه پردازی در حوزه به آن می پردازیم.
سیر این مقاله به این صورت است که اول به بیان واقعیت علم می پردازد تا جایگاه نظام تعلیم و تربیت در اسلام روشن شود و بعد از آن به بیان وضعیت کنونی تعلیم و تربیت در سطوح آموزشی کشور (اعم از آموزش و پرورش، دانشگاه و حوزه ) پرداخته و در آخر در پی راه حل برای این سیر آموزشی و پرورشی در زمان کنونی برآمده است.
" شیخ ابوسعید ابولخیر را درویشی پرسید: یا شیخ ، بندگی چیست؟ شیخ گفت: خدایت آزاد آفریده ، آزاد باش.
گفت: یا شیخ، سوال از بندگی است؟
شیخ گفت:"ندانی که تا آزاد نگردی از دو دنیا ، بنده نگردی"
(اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، محمد بن منور)
************************************************************************
1- نگرش سازی:
الف) واقعیتهای حوزه علم؛
1) هر انسانی به آب و غذا نیاز دارد. دستگاه گوارش تغذیه مناسب خودش را می طلبد. گوش هم گرسنگی و تشنگی دارد و غذایی نیاز دارد که آن غذا شنیدنی ها و آن لذتی است که برایش حاصل می شود. چشم نیز همینطور ... .
اگر تغذیه و لذت مناسب برای این اعضاء و جوارح حاصل نگردد، تشنه و گرسنه می مانند. در اینجاست که حیرت و اضطراب جانشان را فرا می گیرد و نمیتوانند به سمت جلو حرکت کنند. انسانی که آب و غذایی به او نرسیده است را دیده اید؟ چگونه به خود می پیچد؟ فقط طالب است و جان او را خواستن فرا گرفته. چیزی را نمیفهمد و تمام حواسش رسیدن به آب و غذاست.
حال چگونه است که این عقل آدمی که عِقال انسانیت به دست اوست، تشنگی و گرسنگی ندارد؟! مگر می شود که تشنه نشود و گرسنگی برای او حاصل نگردد؟! می دانید که اگر گرسنگی و تشنگی برای او حاصل شود و نتواند به تغذیه ای دست یابد به چه حیرت و اضطراب و ضلالتی می افتد؟
حال غذای او چیست؟ غذا و متغذی باید با هم سنخیت (تناسب) داشته باشد. باید دید عقل به دنبال چیست و چه چیزی می تواند آن را به جلو ببردتا همان را برایش فراهم کرد.
عقل به دنبال حقیقت می گردد و غذای او انس با حقایق است. ارتباط و اتصال با حقائق "علم" نام دارد. علم خاصیت انکشاف از حق و حقیقت دارد. از این رو غذای عقل، علم است تا بتواند به حق و حقیقت متصل گردد تا عقلانیت و بالتبع انسانیت گسترش یابد.
علم هنرش این است که عقل و جان آدمی را به خدمت حقایق می برد و خضوع و خشوع عقل را در قالب رکوع و سجود برای حق و حقیقت به دنبال دارد. از این رو عقل ماموم است و علم امام است و آن را به سمت حقایق پیش می برد.
«العلم امام العقل و العقل تابعه یلهمه الله السعداء و یحرمه الاشقیاء» (بحار الانوار/ج1/کتاب العقل و الجهل/باب 1/ح7)
اگر چیزی طالب غذای خاص خود باشد و به غذای مطلوب خود برسد، از سعادت و خوشبختی و برکت اوست. اگر عقل آدمی به معقولات و حقایق برسد، در این صورت انسان به سعادت رسیده است. شقاوت و بدبختی انسان هم وقتی است که به این محرومیت برسد که امام جانش دیگر علم نباشد و حقایق او را حرکت ندهند بلکه امامش اباطیل شوند.
«عن الصادق علیه السلام عن ابیه علیه السلام قال: قال ابوذر رضی الله عنه ... یا جاهل تعلّم العلم فأن قلباً لیس فیه شیء من العلم کالبیت الخراب الذی لا عامر له » (همان/باب1/ح74)
2) اگر علم نباشد که عقل انسان به آن اقتدا کند، در اینصورت جان آدمی خرابه ای بیش نمی شود. خرابه هم که جای آشغال و کثافات و خاکروبه هاست و جایی است که حیوانات در آن خانه می کنند. حفاظی ندارد. نوری ندارد. در گرما گرم است و در سرما سرد.قابل سکونت نیست و برای انسان آرامش نمی آورد و حضور در آن توأمان با ترس است و در نهایت قابل زندگی نیست.
حال اگر علمی نباشد که عقل انسان را رهبری کند و راهنمایی برای جان آدمی باشد، در اینصورت متن جان انسان خرابه ای بیش نمی شود و جان او محل آشغال و کثافات می شود. رنگ جامعه را به خود می گیرد و از هویتی برخوردار نیست. استقلالی ندارد و تابع اوهام و اباطیل می شود و هرآنچه را که می خواهد انجام می دهد (نه آنچه که از حق و حقیقت است)
3) علم نوری است که ظلمتکدة نفس را از اوهام خارج می کند. نور به روح می دهد و آن را روشنایی می بخشد. از این رو با وجود این نور، حق و باطل برایش مشتبه نیست.
اگر نور نباشد، چاه ها و موانع راه معلوم نیست. از این رو جائی که از روشنائی علم برخوردار نیست، شهوت و غضب و جامعه و ثروت آن را به این طرف و آن طرف میکشاند. چون مردهای بیش نیست و از مرده بیش از این انتظار نمیرود اینجاست که در روایت میفرماید:
العلم حیاة (شرح غرر الحکم و درر الکلم ج1/ص116) و رسول اکرم صلوات الله علیه و آله میفرمایند: طالب العلم بین الجهال کحی بین الاموات ( همان باب 1/ح71)
انسانها و جامعة مرده اهل تقلید میشوند. عقلانیت را از دست میدهند لذا دیگر اهل تأمل و اندیشه نیستند و ظواهر برای آنها حجت میشود و عقلانیت در دیدنشان است، فوتبال و خنده بازار و ... سرگرمی آنها میشود از مرده بیش از این انتظار نیست. جهل و نادانی انسان را میمیراند و نابود میکند.
مرده چه حالتی دارد؟ مرده ارادهای ندارد. شعور و آگاهی ندارد. در دست غَسال به این طرف و آن طرف میافتد ولی صحبتی نمیکند و چرائی نمیگوید.
انسان جاهل مرده است و دیگران آن را حرکت میدهند. جامعه آن را حرکت میدهد. الگوی او ظواهر فرینده غرب و تکنولوژی میشود. چرا همه مرعوب این ظواهر فریبنده غرب میشوند؟ چون عقلانیت را از دست دادهاند. چرا عقلانیت را از دست دادهاند؟ چون که علم و اتصال به حقائق را از دست دادهاند.
انسان مرده قد و قامت و ظواهر را میبیند ولی انسان زنده از ظواهر عبور میکند و باطن و بواطن را میبیند. این نامش "اندیشه" است.
انسان زنده انسانی است که از علم برخوردار است، از اینرو عقلانیت دارد و در نتیجه تفکر و اندیشه دارد. جامعهای تفکر و اندیشهی آن افزون میگردد که علم آن افزون گردد و توجه به حقائق در آن بیشتر شود.
ادامه دارد ...
سلام
این هم نظر شخصی من هست.
عقلانیت یعنی بندگی ، نه این که بندگی برابر با عقلانیت باشه.
یعنی چی؟
یعنی اگر انسان عاقل باشه ، می فهمه که همه چیز رو نمی فهمه ، می فهمه که کسی هست که از او بهتر بفهمه
این سخن از ابن سینا رو ببینید :
نقل قول:« به هر علمی وارد شدم سه روز بیشتر شاگردی ننمودم، الّا علم عرفان و توحید و معارف خداوند که هر چه پیش رفتم خود را جاهل تر یافتم و انتهای دانستنم آن شد که ندانستم!
دل گر چه در اين باديه بسيار شتافت
يك موي ندانست ولي موي شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت
آخر به درون ذره اي راه نيافت »
انسان هر چه دانا تر باشه ، بیشتر به نادانی خود پی می بره ، پس بیشتر به دانای مطلق احساس نیاز می کنه.
یک بچه کلاس اولی وقتی چند درس از علوم رو یاد می گیره ، فکر می کنه خیلی چیز ها رو یاد گرفته ، اما یک استاد دانشگاه هر چی بیشتر تحصیل می کنه بیشتر میفهمه که چیزهای زیادی برای تحصیل هست.
یک فرد عادی راحت برایخودش دارو تجویز می کنه ، اما یک متخصص قلب جرات نمی کنه برای مشکل مغزی خودش دارو تجویز کنه.
لذا بیراه هست اگر کسی که کوچک ترین اطلاعی از روح و روان و گذشته و آینده خودش نداره بخواد در مقابل خداوند حکیم مطلق در مسائل دینی عقلانیت به خرج بده.
عقل یک ابزار بی نقص نیست ، فقط ابزاری هست که باهاش میشه به دریای علم رسید ، بعد که به دریای علم رسید باید خودش رو غرق این دریا کنه ، نه این که سعی کنه تک تک ذرات این دریا رو که یقین داره عالمانه هستند مورد بررسی قرار بده.
(۱۹/آبان/۹۲ ۱۷:۵۵)MaSTaNeH نوشته است: [ -> ]محقق نمیشه !
من یه استادی دارم که تو رشته خودش به معنای واقعی کلمه داناست , خلاصه مخیه واسه خودش !
از اونا که اگه میخواست بره رو هوا میزدنش ! اما نرفت ! نه به خاطر دین و کشور و .... (ظاهرا)
کلا زندگی خاصی داره !
ایشون یه بار گفته بودن من نمیتونم بفهمم وقتی میگن چهره پیامبر نورانی بوده یعنی چی !؟ برای اینکه نور از جایی بتابه نیاز به امواج الکترومغناطیسی داره, و از بدن انسان نمیشه چنین امواجی عبور کنه و ....
شاید شما به این استدلال بخندید ولی اون فرد با این اعتقاد داره زندگی میکنه, و از این افراد کم نیستن!
شما از دیدگاه دینی مساله رو نگاه میکنید ولی ایشون نه !
حالا مشکل کجاست؟
از این فرده ؟ از علمشه ؟ یا از جای دیگه ست !؟
سلام
ببینید این چیزی که من گفتم قانون کلی هست ، اما ممکنه کسی در کنار این مسئله کلی یک سری مسائل داشته باشه که از این امر جلوگیری کنه.
مثال من بی ربط هست اما مفهوم رو می رسونه و بلا تشبیه هست.
ببینید ، شیطان هم عالم بود به حاقنیت خدا ، شاید بیشتر از من و شما ، اما با این که یقین داشت خداوند متعال عالم به کل شیئ هست و چیزی رو بدون دلیل طلب نمی کنه ، مخالفت کرد با امر خدا و گفت من برتر از انسان هستم و سجده نمی کنم.
علت این امر نفهمیه شیطان نبود ، بلکه غروری بود که به عبادت خودش داشت و همین باعث شد چشم بیناش نتونه واقعیت رو ببینه.
کم نداشتیم عبادی که به خاطر غرور به عبادت خودشون منحرف شدند.
یک عالم در حالت عادی بیشتر به نادانی خودش پی می بره ، مگر این که چیزی جلوی این کار رو بگیره ، مثل غرور ، مثل بدبینی.
شما این حرف من رو می تونید در خودتون حس کنید ، الآن بیشتر می دونید که نمی دونید یا وقتی کودک بودید؟
وقتی دید انسان باز می شه ، بهتر نداشته هاش رو می بینه ، یک امپراطور قدرتمند بیشتر نیاز به قدرت در خودش حس می کنه ، چون چیزهای ابتدایی دیگه براش قدرت آور حس نمی شه ، مگر این که بخواد خودش رو گول بزنه یا غرور اشته باشه.
این که انسان دانا فکر کنه همه چیز رو می دونه ، نشان دهنده نادانی حقیقی اون هست.چنین انسانی علم رو فقط همراه خودش داره ، و واقعا درکش نکرده.