۶/آذر/۹۲, ۰:۴۵
بسم الله الرّحمن الرّحیم
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا»
این نوشته هایی که در ادامه می آیند،قسمتی از صحنه هایی است که هر روز با آن مواجهیم...
چقدر واکنش هایمان متفاوت خواهد بود،اگر ایمان داشته باشیم که معلوم نیست فردا هم زنده باشیم یا نه ...
![[تصویر: Thinking_by_DarkAngeLP26.jpg]](http://s2.picofile.com/file/8101785134/Thinking_by_DarkAngeLP26.jpg)
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
_._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._.
خیلی وقت بود از دستش ناراحت بودم،درست از همان روزی که فهمیدم برداشت خودش از حرفم را به جای منظور اصلی ام به دوست مشترکمان گفته بود و باعث بهم خوردن دوستی چند ساله مان شده بود.
امروز که دیدمش،از رفتارش متوجه شدم دنبال فرصتی است برای دلجوئی.
تنها در سلف دانشگاه نشسته بودم که آمد روی صندلی کناری ام نشست و عذرخواهی کرد.
بخشیدنش سخت بود، اما سعی کردم ببخشمش؛ چون از فردایم خبر نداشتم ...
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
ساعت کاری به پایان رسیده بود،کامپیوترم را خاموش کردم،کیفم را برداشتم و به طرف درب خروج از شرکت به راه افتادم؛بعد از دور شدن از شرکت،کیفم را باز کردم تا ببینم چقدر پول همراهم است،متوجه شدم کیف پولم را در شرکت جا گذاشته ام و فقط به اندازه کرایه اتوبوس پول دارم.
همکارم آنطرف خیابان ایستاده بود،به ذهنم رسید که چون خسته ام،می توانم از او پول قرض کنم و با تاکسی به خانه بروم،اما لحظه ای مکث کردم،دیرم نشده بود و می توانستم با اتوبوس بروم،فقط خستگی اذیتم می کرد.
منصرف شدم،چون از فردایم خبر نداشتم...
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا»
این نوشته هایی که در ادامه می آیند،قسمتی از صحنه هایی است که هر روز با آن مواجهیم...
چقدر واکنش هایمان متفاوت خواهد بود،اگر ایمان داشته باشیم که معلوم نیست فردا هم زنده باشیم یا نه ...

![[تصویر: Thinking_by_DarkAngeLP26.jpg]](http://s2.picofile.com/file/8101785134/Thinking_by_DarkAngeLP26.jpg)
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
_._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._.
خیلی وقت بود از دستش ناراحت بودم،درست از همان روزی که فهمیدم برداشت خودش از حرفم را به جای منظور اصلی ام به دوست مشترکمان گفته بود و باعث بهم خوردن دوستی چند ساله مان شده بود.
امروز که دیدمش،از رفتارش متوجه شدم دنبال فرصتی است برای دلجوئی.
تنها در سلف دانشگاه نشسته بودم که آمد روی صندلی کناری ام نشست و عذرخواهی کرد.
بخشیدنش سخت بود، اما سعی کردم ببخشمش؛ چون از فردایم خبر نداشتم ...
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
ساعت کاری به پایان رسیده بود،کامپیوترم را خاموش کردم،کیفم را برداشتم و به طرف درب خروج از شرکت به راه افتادم؛بعد از دور شدن از شرکت،کیفم را باز کردم تا ببینم چقدر پول همراهم است،متوجه شدم کیف پولم را در شرکت جا گذاشته ام و فقط به اندازه کرایه اتوبوس پول دارم.
همکارم آنطرف خیابان ایستاده بود،به ذهنم رسید که چون خسته ام،می توانم از او پول قرض کنم و با تاکسی به خانه بروم،اما لحظه ای مکث کردم،دیرم نشده بود و می توانستم با اتوبوس بروم،فقط خستگی اذیتم می کرد.
منصرف شدم،چون از فردایم خبر نداشتم...