۲۰/دی/۹۲, ۱:۰۷
بسم الله الرحمن الرحیم
کمک رياضيات به فهم مسايل نامحسوس
رياضيدانان در اینباره بحث کردهاند که آیا ما میتوانیم بگوییم بینهایت به توان بینهایت؟
ابتدا از ضرب شروع میکنیم. ضرب بينهايت در بينهايت فرض رياضي دارد. فرض کنید یک خط نامتناهي (طول)، يک عرض بينهايت نیز پيدا کند. فرمول اين فرض را به صورت بينهايت ضرب در بينهايت مينويسيم. حال اگر بخواهيم حجم آن را نيز نشان بدهيم بايد باز آن را در بينهايت ضرب کنيم؛ بينهايت ضرب در بينهايت ضرب در بينهايت. در اين فرض ما سه ضريب داريم، اما آيا ميتوان ضريب را نيز بينهايت فرض کرد؟
اين يک فرض است، و اگرچه دور از واقعيت است و مثال آن را نميتوان در عالم نشان داد ولي براي نزديک شدن به فهم برخي از مسائل عقلي کمک بسياري ميکند. چند سال پيش، در سفري به خارج از کشور، روزي ميهمان يک نابغه ايراني که در دانشگاه آکسفورد انگلستان رياضيات عالي ميخواند، بوديم. به او گفتم ما تاکنون براي عالم سه بُعد طول، عرض و ارتفاع را فرض ميکرديم. سپس در نسبيت انيشتين زمان به عنوان بُعد چهارم عالم اثبات شد كه به يک معنا لازمه حرکت جوهريه ملاصدرا هم هست.
آيا ميشود ابعاد بيشتري براي عالم فرض کرد؟ بنابر اينکه عالم چهاربعدي باشد، در نقطه مرکزي چهار خط تلاقي ميکنند، آيا ميتوان خط پنجمي فرض کرد ؟ اگر جواب مثبت است اين ابعاد تا کجا ادامه پيدا ميکند؟ مگر بينهايت خط در يک نقطه قابل تلاقي نيستند؛ پس چرا نگوييم عالم ابعادي دارد که ما عقلمان به آنها نميرسد؟
ايشان در پاسخ گفت: اتفاقا اين مطلب را بحث کردهاند و تا به حال به عنوان يک فرضيه مقبول، کساني تا هفت يا حتي دوازده بُعد ممکن را فرض کردهاند، اما هيچ دليلي براي اينکه بيشتر از اين نشود، وجود ندارد.
اگرچه تصور اين مسايل کمي مشکل است، ولي برخي از مسايل رياضي فهم بسياري از مطالب عقلي و ديني را آسان ميکند. همه متدينان عالم قبول دارند که زندگي دنيا متناهي و زندگي آخرت نامتناهي است. وقتی میخواهيم دنیا را با آخرت مقايسه کنيم، خيلي همتمان را بلند کنيم میگوییم آخرت هزار برابر دنيا ميارزد. اما نسبت بین یک و هزار، نسبت بين دو متناهي است و اگر آخرت نامتناهي است، هيچ نسبتي بين عمر دنيا و عمر آخرت وجود ندارد. اين مسألهاي است که با يک فرمول ساده رياضي که متناهي با نامتناهي نسبتي ندارد، خيلي خوب قابل فهم است.
گفتيم اگر کمال چيزي بيشتر باشد، به همان اندازه اقتضاي تعلق محبت بيشتر را دارد. اگر دو چيز داشته باشيم که اولي داراي يک واحد کمال و دومي داراي دو واحد کمال است، محبتي که به دومي تعلق ميگيرد نيز بايد دو برابر اولي بشود. حال اگر اين کمال صد برابر يا هزار برابر شد چطور؟ اگر ضريب آن کمال بينهايت شد چقدر بايد آن را دوست داشت؟
اما اين دوست داشتن يک شرط دارد و آن اين است که آن کمال را درک کنیم و بدانيم او دارای آن کمال است. مثلا کودک اسباببازيهايش را خيلي دوست دارد، اما به بسياري از کمالات ديگر و حتي جواهر قيمتي اهميتي نميدهد. روشن است که کودک چشم دارد و زيبايي دانه الماس را ميبيند، ولي از مهرهاي که در بازي از آن استفاده ميکند، لذتي ميبرد که از آن الماس قيمتي نميبرد. اين است که به آن الماس اهميتي نميدهد و حاضر است آن را با چند دانه خرمهره عوض کند. به عبارت ديگر کودک، کمال الماس را درک نميکند. اگر اين امتيازات را درک ميکرد، آن را نيز دوست ميداشت، ولي اکنون چيزي که درک ميکند، مهرههايي است که با آنها بازي ميکند.
مشکل ما این است که نمیتوانیم خدا را درک کنيم. ما بیشتر با درکهای حسی مأنوس هستيم. خيلي هنر کنيم قوه خيال را نیز به آن ضميمه کنيم و با آنها برخی چيزهاي ديگر را درک کنيم.
مثلا کودک ميفهمد که مادر دوستش دارد و به همين دليل خودش را لوس ميکند و به آغوش مادر ميرود. اين محبت را بهوسيله قوه واهمه6 درک ميکند. ذات الهي و حتى صفات و کمالات او قابل درک و مشاهده نيست، اما عقل بعد از زحمات چند ده ساله و تمرکز در مسائل عقلاني و صفات الهي ميتواند، چيزهايي در اينباره توهم کند؛
كلّما ميّزتموه بأوهامكم في أدقّ معانيه مصنوع مثلكم مردود إليكم.7
فهم ما بسيار قاصر است، اما نسبت به آنهايي که اصلا درک نميکنند، گنج شاياني است. به هر حال علت اينکه ما ـ آن طوري که بايد ـ خدا را دوست نميداريم اين است که کمالاتش را درک نميکنيم. حتى کمالات اولياي خدا، پيغمبر اکرم، اميرمؤمنان و ساير ائمه اطهار صلواتاللهعليهماجمعين و امامزادگان را نميشناسيم و گاهي متأسفانه آن قدر دور ميمانيم که مثلا براي بعضي سؤال ميشود که العياذبالله مثلا فلان عالم يا مجتهد يا فيلسوف، خدا را بهتر ميشناخت يا حضرت معصومه سلاماللهعليها.
ان شاءالله ادامه دارد...
کمک رياضيات به فهم مسايل نامحسوس
رياضيدانان در اینباره بحث کردهاند که آیا ما میتوانیم بگوییم بینهایت به توان بینهایت؟
ابتدا از ضرب شروع میکنیم. ضرب بينهايت در بينهايت فرض رياضي دارد. فرض کنید یک خط نامتناهي (طول)، يک عرض بينهايت نیز پيدا کند. فرمول اين فرض را به صورت بينهايت ضرب در بينهايت مينويسيم. حال اگر بخواهيم حجم آن را نيز نشان بدهيم بايد باز آن را در بينهايت ضرب کنيم؛ بينهايت ضرب در بينهايت ضرب در بينهايت. در اين فرض ما سه ضريب داريم، اما آيا ميتوان ضريب را نيز بينهايت فرض کرد؟
اين يک فرض است، و اگرچه دور از واقعيت است و مثال آن را نميتوان در عالم نشان داد ولي براي نزديک شدن به فهم برخي از مسائل عقلي کمک بسياري ميکند. چند سال پيش، در سفري به خارج از کشور، روزي ميهمان يک نابغه ايراني که در دانشگاه آکسفورد انگلستان رياضيات عالي ميخواند، بوديم. به او گفتم ما تاکنون براي عالم سه بُعد طول، عرض و ارتفاع را فرض ميکرديم. سپس در نسبيت انيشتين زمان به عنوان بُعد چهارم عالم اثبات شد كه به يک معنا لازمه حرکت جوهريه ملاصدرا هم هست.
آيا ميشود ابعاد بيشتري براي عالم فرض کرد؟ بنابر اينکه عالم چهاربعدي باشد، در نقطه مرکزي چهار خط تلاقي ميکنند، آيا ميتوان خط پنجمي فرض کرد ؟ اگر جواب مثبت است اين ابعاد تا کجا ادامه پيدا ميکند؟ مگر بينهايت خط در يک نقطه قابل تلاقي نيستند؛ پس چرا نگوييم عالم ابعادي دارد که ما عقلمان به آنها نميرسد؟
ايشان در پاسخ گفت: اتفاقا اين مطلب را بحث کردهاند و تا به حال به عنوان يک فرضيه مقبول، کساني تا هفت يا حتي دوازده بُعد ممکن را فرض کردهاند، اما هيچ دليلي براي اينکه بيشتر از اين نشود، وجود ندارد.
اگرچه تصور اين مسايل کمي مشکل است، ولي برخي از مسايل رياضي فهم بسياري از مطالب عقلي و ديني را آسان ميکند. همه متدينان عالم قبول دارند که زندگي دنيا متناهي و زندگي آخرت نامتناهي است. وقتی میخواهيم دنیا را با آخرت مقايسه کنيم، خيلي همتمان را بلند کنيم میگوییم آخرت هزار برابر دنيا ميارزد. اما نسبت بین یک و هزار، نسبت بين دو متناهي است و اگر آخرت نامتناهي است، هيچ نسبتي بين عمر دنيا و عمر آخرت وجود ندارد. اين مسألهاي است که با يک فرمول ساده رياضي که متناهي با نامتناهي نسبتي ندارد، خيلي خوب قابل فهم است.
گفتيم اگر کمال چيزي بيشتر باشد، به همان اندازه اقتضاي تعلق محبت بيشتر را دارد. اگر دو چيز داشته باشيم که اولي داراي يک واحد کمال و دومي داراي دو واحد کمال است، محبتي که به دومي تعلق ميگيرد نيز بايد دو برابر اولي بشود. حال اگر اين کمال صد برابر يا هزار برابر شد چطور؟ اگر ضريب آن کمال بينهايت شد چقدر بايد آن را دوست داشت؟
اما اين دوست داشتن يک شرط دارد و آن اين است که آن کمال را درک کنیم و بدانيم او دارای آن کمال است. مثلا کودک اسباببازيهايش را خيلي دوست دارد، اما به بسياري از کمالات ديگر و حتي جواهر قيمتي اهميتي نميدهد. روشن است که کودک چشم دارد و زيبايي دانه الماس را ميبيند، ولي از مهرهاي که در بازي از آن استفاده ميکند، لذتي ميبرد که از آن الماس قيمتي نميبرد. اين است که به آن الماس اهميتي نميدهد و حاضر است آن را با چند دانه خرمهره عوض کند. به عبارت ديگر کودک، کمال الماس را درک نميکند. اگر اين امتيازات را درک ميکرد، آن را نيز دوست ميداشت، ولي اکنون چيزي که درک ميکند، مهرههايي است که با آنها بازي ميکند.
مشکل ما این است که نمیتوانیم خدا را درک کنيم. ما بیشتر با درکهای حسی مأنوس هستيم. خيلي هنر کنيم قوه خيال را نیز به آن ضميمه کنيم و با آنها برخی چيزهاي ديگر را درک کنيم.
مثلا کودک ميفهمد که مادر دوستش دارد و به همين دليل خودش را لوس ميکند و به آغوش مادر ميرود. اين محبت را بهوسيله قوه واهمه6 درک ميکند. ذات الهي و حتى صفات و کمالات او قابل درک و مشاهده نيست، اما عقل بعد از زحمات چند ده ساله و تمرکز در مسائل عقلاني و صفات الهي ميتواند، چيزهايي در اينباره توهم کند؛
كلّما ميّزتموه بأوهامكم في أدقّ معانيه مصنوع مثلكم مردود إليكم.7
فهم ما بسيار قاصر است، اما نسبت به آنهايي که اصلا درک نميکنند، گنج شاياني است. به هر حال علت اينکه ما ـ آن طوري که بايد ـ خدا را دوست نميداريم اين است که کمالاتش را درک نميکنيم. حتى کمالات اولياي خدا، پيغمبر اکرم، اميرمؤمنان و ساير ائمه اطهار صلواتاللهعليهماجمعين و امامزادگان را نميشناسيم و گاهي متأسفانه آن قدر دور ميمانيم که مثلا براي بعضي سؤال ميشود که العياذبالله مثلا فلان عالم يا مجتهد يا فيلسوف، خدا را بهتر ميشناخت يا حضرت معصومه سلاماللهعليها.
ان شاءالله ادامه دارد...