خانم عایشه
سلام علیکم
معذرت میخوام که بین بحث وارد شدم
طالب شدم بخشی از آنچه فرموده اید رو بررسی کنم تا طی بحثی منطقی و مستدلّ ، حقیقت روشن بشه
فرمودید:
خوب شما شیعیان اینهمه حدیث و مطلب دال بر تحریف قرآن در کتب خودتان دارید ولی میگوییدبه آنها عقیده ندارید، پس چرا اهل سنت باید به برخی از احادیث ضعیف و واحد و جعلی مبنی بر خلافت سیدنا علی یا.... در برخی از کتب خودشان معتقد باشند؟
این یک مغالطه و مصادره به مطلوب است. اولا اینکه ما چنان روایاتی را صحیح نمیدانیم، براساس دلائل عقلی و نقلی محکم و مستدلّ است. یعنی میگوییم آن روایات هم با برهان یقینی عقلی در تعارض است، و هم اینکه از نظر سند ضعیف هستند. بنابراین شما هم برای اینکه روایات موچود در کتب تان را رد کنید، باید حداقل از یکی از اینها مدد بجویید و درحالیکه در ادامه ان شاءالله عرض خواهیم کرد که نه اشکالات عقلی شما بر این روایت وارد است و نه اشکالات تاریخی و سندی...
اما درباره ی دلائل تان بر نپذیرفتن روایت مربوط به دوات و قلم ، چند دلیل آوردید که آنها را بررسی میکنیم:
فرمودید:
ابن عباس راوی حدیث در آن زمان کم وبیش، حدود 10 سال داشته که وجود این طفل در آن اتاق و بین کبار صحابه و در محضرپیامبرکه بیمار بوده و لحظات آخر زندگی خود را میگذرانده، غیر معقول است.
جناب ابن عباس در زمان رحلت نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله 13 ساله بوده است. و ضمن اینکه لازم است توجه کنید که ایشون پسرعموی حضرت بوده است. و این بسیار طبیعی و منطقی است که شخصی در هنگام احتضار پسرعموی خودش بالاسر وی باشد. بخصوص اینکه پدر خودش و دیگر بزارگ ترهایش ، هیچیک در قید حیات نیستند و این پسرعمو تنها بزرگ تر او محسوب میشود که در دامان وی هم تربیت شده است. پس مجموع این مسائل نشان میدهند که نه تنها حضور ایشان اصلا بعید نبوده ، بلکه اگر در تاریخ گفته میشد که ایشان بر بالین حضرت حاضر نبوده، جای تعجب بود.
فرمودید:
حدیث قرطاس جزء اخبار واحد است و خبری واحد برای امری بدین مهمی قابل پذیرش نیست.
این سخن شما بسیار جالب و بلکه خنده دار است!!... چرا که نشان میدهد هیچ آشنایی با علم الحدیث و مبانی روایی و مفهوم و مقدار حجیت خبر واحد ندارید!... بلکه فقط یک عنوان شنیده اید به نام «خبر واحد» و خیال میکنید چون اسمش واحد است، پس قابل پذیرش نیست!!...
اما خوب است بدانید که عمده ی تکالیفی که بر گردن یک مسلمان (شیعه و سنی هیچ فرقی نمیکند) واجب یا حرام یا ... است، مجتهد براساس اخبار واحد به آنها فتوا میدهد. خبر واحد یعنی روایتی که در دفعات نقل آن ، به تعداد ِ متواتر نمی رسد. علمای علم اصول (از شیعه و سنی) بحث های مفصلی را مطرح میکنند و در نهایت به این نتیجه میرسند که خبر واحد حجت است. وگرنه اگر قرار بود از نگاه علمای اهل سنت حجت نباشد ، صحاح سته ی شما همگی بیهوده و لغو بودند.
نکته ی بعد اینکه این روایت در بسیاری از منابع تاریخی و روایی خود شما اهل سنت آمده است. اینکه در برخی منابع و نقل ها نام گوینده ی آن سخن وقیحانه حذف شده است، بخاطر این بوده که راوی خجالت میکشیده بگوید چنین حرفی را مولایش (همان سیّد شما) گفته است. از جمله در صحیح بخاری. نمیدانم درباره ی منابع روایی تان چقدر اطلاع دارید، اما خوب است بدانید که از نظر علمای اهل سنت (همه ی علما در طول تاریخ) این کتاب یکی از معتبرترین منابع روایی و صحیح السند ترین آنهاست. تاحدی که حتی برخی گفته از نظر اعتبار همسنگ قرآن است!!!! حالا شما میخواهید با اشکالات ساده و سطحی ، چنین روایتی محکم را از اعتبار ساقط کنید؟؟!!...
راستی این نکته را هم محض اطلاع حضرتعالی عرض کنم که برخی از بزرگان اهل سنت وقتی نتوانسته اند به اصل تحقق این واقعه اشکال کنند و ناگزیر به پذیرش شده اند، در صدد توجیه برآمده اند و در توجیهی خنده دار فرموده اند «اجتهاد پیامبر با اجتهاد آن شخص تعارض کرد. هردو اجتهاد کرده بودند و اینجا در واقع اجتهاد دو انسان باهم تعارض کرد!!!» و من اصلا نمی فهمم مسلمانی که در مقابل نص صریح پیامبرش اجتهاد کند، چه بویی از ایمان و اسلام برده است!!... پس به نفع خودتان است که به اینگونه توجیهات مسخره اهمیتی ندهید!...
فرمودید:
چرا سیدنا علی و یا یکی ازطرفدارانش قلم و دوات را نیاورده اند؟!! آیا همه از سیدنا عمرمی ترسیده اند؟!!!!شما که میگویید سیدنا عمرترسو بوده و در جنگها فرار میکرده، چرا اینجا آنهمه شجاع از این انسان ترسو می ترسند؟!!!
پس از اینکه اشکالات شما بر صدور و صحت اصل روایت وارد نیست، حالا میرویم سراغ اشکالات محتوایی روایت.
مسأله هیچ ارتباطی به شجاعت و ترس ندارد. در
این پست مفصل توضیح داده ام جریان را.؛ توصیه میکنم حتما مطالعه کنید تا ازحقیقت مطلع شوید و به پاسخ اشکال هایتان برسید. جریان از این قرار بوده که پس از آن سخن وقیحانه، بین صحابی پیامبر مشاجره ی لفظی در میگیرد و در نهایت آنانکه ایمان حقیقی داشته اند و به مقضای آیه شریفه «ما ینطق عم الهوی إن هو إلا وحیٌ یوحی» ایمان داشتند، غالب میشوند؛ اما وقتی میخواهند دوات و قلم را بیاورند، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله ممانعت کردند و فرمودند «أ و بعد ما ذا؟!» اگر زمانی سامری توانست در غیاب حضرت موسی (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) حقیقت را آنچنان منحرف کند و مردم را به ضلالت بکشاند، پس کسانی دیگر هم میتوانند همین کار را با پیامبر آخرالزمان بکنند!... موضوع اینست که پس از پرتاب شدن این سنگ به سمت نبوت، و آنگاه که در زمان حیات حضرت رسول کسانی به خودشان جرأت میدهند چنین سخنی بگویند، بنابراین پس از رحلت شهادت گونه ی حضرت شان بطریق اولی و بسیار ساده میتوانند این راه را ادامه دهند. اگر این نامه نوشته میشد، آنانکه قبلا مخالفت کرده بودند و بعدا هم به قدرت رسیدند، به سادگی میتوانستند شاهدانی جمع کنند و همگی شهادت دهند که –نعوذبالله- آن حضرت در حالت عادی این نامه را ننوشته است. (خداوند بخاطر این سخن مرا ببخشد!...) و آنگاه که چنین میشد، باب وسیعی باز میشد برای انکار یکی یکی ِ سخنان حضرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله و با گذشت زمان و استمرار این حرکت، هیچ چیز از نبوت خالص باقی نمی ماند!.... و بدینصورت، علاوه براینکه اصل آن نامه لغو میشد ، دیگر سخنان حضرت هم از اعتبار ساقط میگشت...
بنابراین اینکه حضرت ممانعت کردند ، بسیار حکیمانه و سنجیده و حساب شده بوده است. و بهترین کار ممکن بوده است...
فرمودید:
خلافت و امامت موجود در تشیع از مهمترین اصول دینی است که حتی از نبوت هم بالاتر است، پسچنین اصل مهمی میبایست در قرآن بیان شود (مثل اصولی چون توحید، نبوت و معاد) تاحجت بر همه تمام گردد نه اینکه در لحظات آخر عمر و در بستر بیماری باشد و تازه درانتها بیان نشود
البته این موضوع ارتباط مستقیم با روایت مذکور ندارد. بلکه مدعای ما فعلا همین اصل تحقق این واقعه است و اینکه ثابت کنیم این واقعه قطعا رخ داده است. که البته تا به اینجا ثابت شده است. اما اینکه چرا تصریح به ولایت حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلواةالله و سلامه علیه در قرآن نشده، خود مجالی مفصل و جداگانه مطلبد که ان شاءالله در فرصتی دیگر در تاپیکی مستقل به آن خواهیم پرداخت.
فرمودید:
درحدیث مورد استناد شما آمده بعضی چنین گفتند که قرآن ما را بس است (قال بعضهم) پس شما چگونه این مطلب را به سیدنا عمر نسبت میدهید؟!!![/i]
همانگونه که قبلا عرض کردم روایات مربوط به این واقعه متعدد و متفاوت است. دلیل اینکه در برخی نقل ها نام آن شخص گوینده هم نیامده است، را نیز عرض کردم.
اما در دو جا از کتاب صحیح بخاری (همان کتاب روایی که عرض کردم از معتبرترین کتب روایی شما هست) به نام سید شما تصریح شده است:
1. صحیح بخاری ؛ کتاب العلم ؛ باب کتابة العلم
2. صحیح بخاری ؛ کتاب الجهاد ؛ باب جوائز الوفد
[i]فرمودید:
اگر شما مخالفت صحابه را برای کتابت دلیل بر عدم ایمان ایشان میدانید پس سیدناعلی هم در جریان صلح حدیبیه حاضر نشد به دستور پیامبر عمل نموده و نام ایشان راپاک کند.
اینکه صرفا ادعا است!!... باید سند این نقل را بیان کنید و ثابت کنید این اتفاق افتاده است. البته لازم به ذکر است همانگونه که بنده به روایات و کتب معتبره ی خودتان اسناد دادم، شما هم برای اثبات این مطلب باید به کتب تاریخی و روایی معتبر شیعه ارجاع دهید.
اگر توانستید تحقق این واقعه را ثابت کنید، آنگاه درباره ی جریان و اینکه آیا ایمان حضرت أمیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه آلاف التهیة والثناء را خدشه دار میکند یا خیر؟ بحث خواهیم کرد.
فرمودید:
پیامبر شخصی بوده که فرماندهی هشتاد غزوه و جنگ را بر عهده داشته و حتی نظر شخصی خود را نیز بیان میکرده چه برسد به دستورات الهی و امور مربوط به دین، پس چراباید بترسد یا قهر کند و نگوید!
پاسخ و توضیح این مسأله را قبلا عرض کرده ام و توضیح داده ام هیچ ربطی به ترس و قهر ندارد.
ضمنا، می بینم که شما خوب از مولایتان یاد گرفته اید به ساحت مکرّم حضرت نبیّ اعظم ضلی الله علیه و آله بی احترامی کنید!! تعابیری همچون «قهر کردن» از ساحت مقدس ایشان به دور است و دون شأن ایشان است. پس خواهش میکنم در استفاده از عبارات دقت کنید...
فرمودید:
به تاخیر انداختن چنین مطلب مهمی تا آن لحظه و در بستر بیماری نمیتواند منطقی بوده باشد.
ما براساس روایات و مستندات تاریخی و همچنین استدلال های عقلی معتقدیم حضرت نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله نهایت سعی و تلاش و کوشش لازم برای معرفی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان حجّت الله را داشته اند و در موقعیت های گوناگون و به بهانه های مختلف به این مطلب اشاره و تصریح میکردند. بنابراین، تصریح به این موضوع در آخرین لحظات عمر شریف شان، نشانه ی اهمیت بالای این مطلب است و ضمن اینکه حضرت میخواسته اند آخرین حرکات را برای اتمام حجت انجام دهند تا هیچ بهانه ای برای امت اسلامی باقی نماند...
فرمودید:
در این حدیث، پیامبر امی میفرماید: أکتب، یعنی برایتان بنویسم در صورتیکه باید میگفته:املی، یعنی برایتان املاء کنم. بیان چنین مواردی، کل نبوت را زیر سوال خواهد بردچون اسلام ستیزان نیز همین عقیده را دارند که پیامبر اسلام نزد اهل کتاب و دیگران می رفته و این آیات الهی را از آنها آموخته است، یعنی در واقع امی نبوده است!!(حتما میدانید که سیدنا علی پیامبر اسلام را افصح عرب میدانسته
این سخن نشان از بی اطلاعی زیاد شما از زبان عربی و همچنین تاریخ و سیره ی حضرت نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله دارد!!... چنین تعابیری هم در زبان عربی رایج است و هم اینکه در سیره ی آن حضرت بسیار رواج داشته است. ایشان کاتب هایی داشته اند که نامه های ایشان را کتابت میکرده اند. روایات بسیاری داریم با این نصّ صریح که «حضرت خطاب به فلان شخص نامه ای نگاشتند » و همه هم میدانند که منظور راوی ، کاتب ِ حضرت است. در این جریان هم به همین صورت است.
ضمنا خوب است بدانید که آنچه نبوت ایشان را زیر سوال می برد و آنچه دستمایه ی کفار شده بود، مکتب رفتن و درس خوان بودن است. نه توان ایشان بر نوشتن و خواندن. «امی» به معنای «مکتب نرفته و درس ناخوانده» است . نه بمعنای «بی سواد که توان خواندن و نوشتن ندارد» بنابراین ناممکن نیست که حضرت شان از طریق اعجاز و به اذن الهی توان خواندن و نوشتن پیدا کرده باشند.
فرمودید:
اگر این مطلب جزء دین بوده پس چطورپیامبر بخاطر سخن یک نفر آنرا بیان نکرده است؟!! مگر جانشینی یکی از اصحاب ازشکستن بتها و موارد دیگر مهمتر بوده؟!! چطور پیامبردر مکه و در محاصره کفار ومشرکین نهراسید و سخنان الهی را بیان نمود؟! چطور از ابوجهل و ابولهب نترسید و همه سخنان خود را گفت ولی اینجا بخاطر سخن یک نفر سکوت کرده و امر الهی را نرسانده است؟!!!!
این سخن مخالف با این آیه 67 سوره مائده است که میگوید مطلب را ابلاغ کن وتاکید شده که از گزند مردم حفظ میشوی، بنابراین چنانچه دستوری پیرامون خلافت (هرکسی) بوده قطعا پیامبرآنرا بیان میکرده است، ولی شیعیان میگویند پیامبر بخاطرسخن سیدنا سکوت کرده و ابلاغ و دستور پیرامون خلافت الهی علی را مسکوت گذاشته ومکتوب نکرده است!!
پاسخ این اشکال ِ ساده و سطحی هم که قبلا عرض شده است....