۲۵/دی/۹۲, ۱۶:۱۸
به نام خدا
سلام
خب دوستان این موضوع چون خیلی مهمه دوست داشتم یه خرده راجع به این موضوع صحبت کنیم
دقیقا بفرمایید که وقتی خییییلی عصبانی میشید و یا کسی یک حرفی بهتون میزنه که واقعا آتیش از سرتون بلند میشه!
چکار میکنید؟
راستش یه داستانی از آقای حداد خوندم که هنوز نتونستم درکش کنم...
حتما بخونید:
به نظرم موقع عصبانی شدن باید به اندازه چند ثانیه مکس کرد و دلیل عصبانیت رو فهمید
اصلا طرف مقابلمون کیه
یه نفس عمیق بکشید
گاهی برخی انتظار ها فقط باعث عصبانیت و رنجش خاطره
سلام
خب دوستان این موضوع چون خیلی مهمه دوست داشتم یه خرده راجع به این موضوع صحبت کنیم
دقیقا بفرمایید که وقتی خییییلی عصبانی میشید و یا کسی یک حرفی بهتون میزنه که واقعا آتیش از سرتون بلند میشه!
چکار میکنید؟ راستش یه داستانی از آقای حداد خوندم که هنوز نتونستم درکش کنم...
حتما بخونید:
نقل قول:آقای حداد میگفتند:مادر همسرم بسیار مرا اذیت می کرد.بین اتاق ما و آنها کیسه های برنج خوشبو و ظرف های انباشته روغن فاصله می انداخت،اما انها چیزی به ما نمیدادندو او عمدا دوست داشت که ما را در تنگی و حرج ببیندو تنگدستی ما او را شاد میکرد و با وجود اینکه من مرتب کار میکردم ولی اکثر مراجعان من از فقیرای بودند که اجناس را نسیه میگرفتند و بعضی از انها پولی پرداخت نمیکردند؛در عین حال شاگرد من هر چقدر نیاز داشت برای خود برمیداشت و معمولا چیزی برای من باقی نمیماند.
وعلت ناراحتی آن زن با من مسئله فقر بود که از نظر او بسیار زشت می نمود از طرف دیگر شدت حالات روحانی و استفاده از محضر استاد بزرگوار ،مرحوم قاضی به من اجازه جمع مال و ثروت یا رد کردن فقیر و یا نسیه ندادن به نیازمندان را نمیداد.همسرم هم صبر میکرد اما تحملش محدود بود.ماجرا را برای اقای قاضی عرض کردم و از ایشان خواستم اجازه بدهند همسرم را طلاق بدهم.
مرحوم قاضی فرمودند:از این امر گذشته ایا همسرت را دوست داری؟گفتم :بله.فرمود :ایا همسرت تو را دوست دارد؟.گفتم:بله.
فرمود هرگز اجازه نمیدهم او را طلاق بدهی...برو صبر کن که خداوند مقدر کرده که تربیت تو به دست همسرت باشد و باید بردبار و صبور و حلیم باشی.
بنا به گفته ایشان عمل کردم و هرچه مادرزنم بر مشکلات می افزود تحمل میکردم.تا اینکه شبی با خستگی و تشنگی و گرسنگی تمام به منزل رسیدم،در حالی که به اتاق میرفتم،دیدم که مادرزنم کنار حوض نشسته،تا فهمید منم شروع به دشنام دادن کرد.من یکسره از پله ها بالا میرفتم و او صدایش را بالا برد تا جایی که همه همسایگان میشنیدند و آنقدر ادامه داد تا حوصله ام تمام شد.بدون انکه با او پرخاش کنم و یا یک کلمه جواب او را بدهم از پله ها پایین امدم و از خانه بیرون رفتم و سر به بیابان گذاشتم.
بدون هدف و مقصدی میرفتم و متوجه هیچ چیزی نبودم.در این حال دیدم که دو تا شدم ،یکی سید هاشمی که مادرزن به او تعدی و شتم میکرده است و یکی من هستم که بسیار مجرد و عالی و محیط هستم و ابدا فحش های او به من نرسیده است و اصولا به این سید هاشم فحش نمیداده است.
آن سید هاشم سزاوار هر گونه فحش و ناسزاست و این سید هاشم که اینک خودم هستم نه تنها سزاوار فحش نیست بلکه هر چه هم فحش بدهند به من نمیرسد.
در این حال برای من منکشف شد که این حال خوب و شادی زا به سبب آن ناسزاهایی است که وی به من گفت وهیچ نگفتم.و اگر اطاعت سید قاضی را نمیکردم تا ابد همان سید هاشم محزون و غمگین پریشان و ضعیف میبودم.
فورا از آنجا به خانه بازگشتم و دست و پای مادرزنم را می بوسیدم و می گفتم:مبادا خیال کنی الان از گفتارت ناراحتم!از این پس هر چه میخواهی بگو که آنها برای من فایده دارد!!!
به نظرم موقع عصبانی شدن باید به اندازه چند ثانیه مکس کرد و دلیل عصبانیت رو فهمید
اصلا طرف مقابلمون کیه
یه نفس عمیق بکشید
گاهی برخی انتظار ها فقط باعث عصبانیت و رنجش خاطره
به شمام توصیه میکنم.(البته شدتش با توجه به مدل گوشیه
(ظرفا رو میشورم،.... کتابامو مرتب میکنم ....اتاقا رو مرتب میکنم،،،،لب تاپمو مرتب میکنم!)








