۱۴/اسفند/۹۲, ۲۰:۵۷
به نام خدا
حرف هایی برای نــــــــــــــــــــــگفتن...
و چه حرف هایی برای نگفتن داشت امام مظلوم...امام سجاد(علیه السلام)...
می گویند حکم جهاد از بیمار برداشته می شود....اما آیا فشار و غم هم از قلبش برداشته می شود..............
قافله حسین(علیه السلام) حرکت کرد....
تا به تاریخ ثابت کند خون بر شمشیر پیروز است...
تا من و تو درس ایستادگی را از زینب (سلام الله علیها) بفهمیم....
قلمم نمی نویسد....چنان ظلمی که به شما شد......قلم حقیر است در بیان...
مینویسم...هر چند هیچگاه حقیقت ایستادگی را نخواهیم فهمید...
کاروان دردانه های زهرای فاطمه نزد ابن زیاد ملعون می روند...
حضرت سجاد ( ع ) را در حال بيماری بر شتری بی هودج سوار کردند و دو پای حضرتش را از زير شکم آن حيوان به زنجير بستند . ساير اسيران را نيز بر شتران سوار کرده ، روانه کوفه نمودند . کوفه ای که در زير سنگينی و خفقان حاکم بر آن بهت زده بر جای مانده بود و جرأت نفس کشيدن نداشت
حضرت سجاد ( ع ) در حال اسارت و خستگی و بيماری به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما مي گريند ؟ پس عزيزان ما را چه کسی کشته است ؟
زينب خواهر حسين ( ع ) مردم را امر به سکوت کرد و پس از حمد و ثنای خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش ، حضرت محمد ( ص ) فرمود : "... ای اهل کوفه ، ای حيلت گران و مکرانديشان و غداران ، هرگز اين گريه های شما را سکون مباد . مثل شما ، مثل زنی است که از بامداد تا شام رشته خويش مي تابيد و از شام تا صبح به دست خود بازمي گشاد . ..
گویی اين صدای علی ( ع ) است که گويا در فضای کوفه طنين انداز است ... .
يزيد در جواب نامه ابن زياد که خبر شهادت حسين ( ع ) و يارانش و اسير کردن اهل و عيالش را به او نوشته بود ، دستور داد سر حسين ( ع ) و همه يارانش را و همه اسيران را به شام بفرستند .
در روایت آمده، از امام سجاد علیه السلام پرسیدند:
سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟
در پاسخ سه بار فرمودند: الشّام، الشّام، الشّام!
در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر ، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:
1. ستمگران در شام اطراف ما را به شمشیرهای برهنه و استوار کردن نیزهها احاطه کردند و بر ما حمله مینمودند و در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل میزدند .
2. سرهای شهداء را در میان هودجهای زنهای ما قرار دادند. سر پدرم و سر عمویم عباس(علیه السلام) را در برابر چشم عمههایم زینب و ام کلثوم(علیه السلام) نگهداشتند و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم(علیه السلام) را در برابر چشمان خواهرانم سکینه(سلام الله علیها) و فاطمه(سلام الله علیها) میآوردند و با سرها بازی میکردند و گاهی سرها به زمین میافتاد و زیر سم سُتوران قرار میگرفت.
3. زنهای شامی از بالای بامها، آب و آتش بر سر ما می ریختند، آتش به عمامهام افتاد و چون دستهایم را به گردنم بسته بودند نتوانستم آن را خاموش کنم. عمامهام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزاند.
4. از طلوع خورشید تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم در کوچه و بازار گردش دادند و میگفتند: «ای مردم! بکُشید اینها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند؟!»
5. ما را به یک ریسمان بستند و با این حال ما را در خانه یهود و نصاری عبور دادند و به آن ها میگفتند: اینها همان افرادی هستند که پدرانشان، پدران شما را (در خیبر و خندق و ...) کشتند و خانههای آنها را ویران کردند . امروز شما انتقام آنها را از اینها بگیرید.
6. ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند ولی خداوند این موضوع را برای آن ها مقدور نساخت.
7. ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شبها از سرما، آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و خوف کشته شدن، همواره در وحشت و اضطراب به سر میبردیم.
امام سجاد (علیه السلام) به یزید گفت:
به من هم اجازه مي دهی روی اين چوبها بروم و سخنانی بگويم که هم خدا را خشنود سازد و هم برای مردم موجب اجر و ثواب باشد ؟
يزيد نمي خواست اجازه دهد ، زيرا از علم و معرفت و فصاحت و بلاغت خانواده عصمت عليهم السلام آگاه بود و بر خود مي ترسيد . مردم اصرار کردند . ناچار يزيد قبول کرد .
امام چهارم ( ع ) پای به منبر گذاشت:
"ای مردم شش چيز را خدا به ما داده است و برتری ما بر ديگران بر هفت پايه است .
علم نزد ماست ،
حلم نزد ماست ،
جود و کرم نزد ماست ،
فصاحت و شجاعت نزد ماست ،
دوستی قلبی مؤمنين مال ماست .
خدا چنين خواسته است که مردم با ايمان ما را دوست بدارند ، و اين کاری است که دشمنان ما نمي توانند از آن جلوگيری کنند" .
سپس فرمود : "پيغمبر خدا محمد ( ص ) از ماست ،
وصی او علی بن ابيطالب از ماست ،
حمزه سيد الشهداء از ماست ،
جعفر طيار از ماست ،
دو سبط اين امت حسن و حسين ( ع ) از ماست ،
مهدی اين امت و امام زمان از ماست " .
سپس امام خود را معرفی کرد و کار به جايی رسيد که خواستند سخن امام را قطع کنند ، پس دستور دادند تا مؤذن اذان بگويد .
امام ( ع ) سکوت کرد . تا مؤذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله . امام عمامه از سر برگرفت و گفت : ای مؤذن تو را به حق همين محمد خاموش باش .
سپس رو به يزيد کرد و گفت : آيا اين پيامبر ارجمند جد تو است يا جد ما ؟
اگر بگويی جد تو است همه مي دانند دروغ مي گويی ، و اگر بگويی جد ماست ،
پس چرا فرزندش حسين ( ع ) را کشتی ؟
چرا فرزندانش را کشتی ؟
چرا اموالش را غارت کردی ؟
چرا زنان و بچه هايش را اسير کردی ؟
سپس امام ( ع ) دست برد و گريبان چاک زد و همه اهل مجلس را منقلب نمود .
براستی آشوبی به پا شد ....
اين پيام حماسی عاشورا بود که به گوش همه مي رسيد .
اين ندای حق بود که به گوش تاريخ مي رسيد .
يزيد در برابر اين اعتراضها زبان به طعن و لعن ابن زياد گشود و حتی بعضی از لشکريان را که همراه اسيران آمده بودند - بظاهر - مورد عتاب و سرزنش قرار داد .
سرانجام بيمناک شد و از آنان روی پوشيد و سعی کرد کمتر با مردم تماس بگيرد .
به هر حال ، يزيد بر اثر افشاگريهای امام ( ع ) و پريشان حالی اوضاع مجبور شد در صدد استمالت و دلجويی حال اسيران برآيد . از امام سجاد ( ع ) پرسيد : آيا ميل داريد پيش ما در شام بمانيد يا به مدينه برويد ؟ امام سجاد ( ع ) و زينب کبری ( ع ) فرمودند :
ميل داريم پهلوی قبر جدمان در مدينه باشيم . ..
ادامه دارد ....
حرف هایی برای نــــــــــــــــــــــگفتن...
و چه حرف هایی برای نگفتن داشت امام مظلوم...امام سجاد(علیه السلام)...
می گویند حکم جهاد از بیمار برداشته می شود....اما آیا فشار و غم هم از قلبش برداشته می شود..............
قافله حسین(علیه السلام) حرکت کرد....
تا به تاریخ ثابت کند خون بر شمشیر پیروز است...
تا من و تو درس ایستادگی را از زینب (سلام الله علیها) بفهمیم....
قلمم نمی نویسد....چنان ظلمی که به شما شد......قلم حقیر است در بیان...
مینویسم...هر چند هیچگاه حقیقت ایستادگی را نخواهیم فهمید...
کاروان دردانه های زهرای فاطمه نزد ابن زیاد ملعون می روند...
حضرت سجاد ( ع ) را در حال بيماری بر شتری بی هودج سوار کردند و دو پای حضرتش را از زير شکم آن حيوان به زنجير بستند . ساير اسيران را نيز بر شتران سوار کرده ، روانه کوفه نمودند . کوفه ای که در زير سنگينی و خفقان حاکم بر آن بهت زده بر جای مانده بود و جرأت نفس کشيدن نداشت
حضرت سجاد ( ع ) در حال اسارت و خستگی و بيماری به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما مي گريند ؟ پس عزيزان ما را چه کسی کشته است ؟
زينب خواهر حسين ( ع ) مردم را امر به سکوت کرد و پس از حمد و ثنای خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش ، حضرت محمد ( ص ) فرمود : "... ای اهل کوفه ، ای حيلت گران و مکرانديشان و غداران ، هرگز اين گريه های شما را سکون مباد . مثل شما ، مثل زنی است که از بامداد تا شام رشته خويش مي تابيد و از شام تا صبح به دست خود بازمي گشاد . ..
گویی اين صدای علی ( ع ) است که گويا در فضای کوفه طنين انداز است ... .
يزيد در جواب نامه ابن زياد که خبر شهادت حسين ( ع ) و يارانش و اسير کردن اهل و عيالش را به او نوشته بود ، دستور داد سر حسين ( ع ) و همه يارانش را و همه اسيران را به شام بفرستند .
در روایت آمده، از امام سجاد علیه السلام پرسیدند:
سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟
در پاسخ سه بار فرمودند: الشّام، الشّام، الشّام!
در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر ، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:
1. ستمگران در شام اطراف ما را به شمشیرهای برهنه و استوار کردن نیزهها احاطه کردند و بر ما حمله مینمودند و در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل میزدند .
2. سرهای شهداء را در میان هودجهای زنهای ما قرار دادند. سر پدرم و سر عمویم عباس(علیه السلام) را در برابر چشم عمههایم زینب و ام کلثوم(علیه السلام) نگهداشتند و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم(علیه السلام) را در برابر چشمان خواهرانم سکینه(سلام الله علیها) و فاطمه(سلام الله علیها) میآوردند و با سرها بازی میکردند و گاهی سرها به زمین میافتاد و زیر سم سُتوران قرار میگرفت.
3. زنهای شامی از بالای بامها، آب و آتش بر سر ما می ریختند، آتش به عمامهام افتاد و چون دستهایم را به گردنم بسته بودند نتوانستم آن را خاموش کنم. عمامهام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزاند.
4. از طلوع خورشید تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم در کوچه و بازار گردش دادند و میگفتند: «ای مردم! بکُشید اینها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند؟!»
5. ما را به یک ریسمان بستند و با این حال ما را در خانه یهود و نصاری عبور دادند و به آن ها میگفتند: اینها همان افرادی هستند که پدرانشان، پدران شما را (در خیبر و خندق و ...) کشتند و خانههای آنها را ویران کردند . امروز شما انتقام آنها را از اینها بگیرید.
6. ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند ولی خداوند این موضوع را برای آن ها مقدور نساخت.
7. ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شبها از سرما، آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و خوف کشته شدن، همواره در وحشت و اضطراب به سر میبردیم.
امام سجاد (علیه السلام) به یزید گفت:
به من هم اجازه مي دهی روی اين چوبها بروم و سخنانی بگويم که هم خدا را خشنود سازد و هم برای مردم موجب اجر و ثواب باشد ؟
يزيد نمي خواست اجازه دهد ، زيرا از علم و معرفت و فصاحت و بلاغت خانواده عصمت عليهم السلام آگاه بود و بر خود مي ترسيد . مردم اصرار کردند . ناچار يزيد قبول کرد .
امام چهارم ( ع ) پای به منبر گذاشت:
"ای مردم شش چيز را خدا به ما داده است و برتری ما بر ديگران بر هفت پايه است .
علم نزد ماست ،
حلم نزد ماست ،
جود و کرم نزد ماست ،
فصاحت و شجاعت نزد ماست ،
دوستی قلبی مؤمنين مال ماست .
خدا چنين خواسته است که مردم با ايمان ما را دوست بدارند ، و اين کاری است که دشمنان ما نمي توانند از آن جلوگيری کنند" .
سپس فرمود : "پيغمبر خدا محمد ( ص ) از ماست ،
وصی او علی بن ابيطالب از ماست ،
حمزه سيد الشهداء از ماست ،
جعفر طيار از ماست ،
دو سبط اين امت حسن و حسين ( ع ) از ماست ،
مهدی اين امت و امام زمان از ماست " .
سپس امام خود را معرفی کرد و کار به جايی رسيد که خواستند سخن امام را قطع کنند ، پس دستور دادند تا مؤذن اذان بگويد .
امام ( ع ) سکوت کرد . تا مؤذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله . امام عمامه از سر برگرفت و گفت : ای مؤذن تو را به حق همين محمد خاموش باش .
سپس رو به يزيد کرد و گفت : آيا اين پيامبر ارجمند جد تو است يا جد ما ؟
اگر بگويی جد تو است همه مي دانند دروغ مي گويی ، و اگر بگويی جد ماست ،
پس چرا فرزندش حسين ( ع ) را کشتی ؟
چرا فرزندانش را کشتی ؟
چرا اموالش را غارت کردی ؟
چرا زنان و بچه هايش را اسير کردی ؟
سپس امام ( ع ) دست برد و گريبان چاک زد و همه اهل مجلس را منقلب نمود .
براستی آشوبی به پا شد ....
اين پيام حماسی عاشورا بود که به گوش همه مي رسيد .
اين ندای حق بود که به گوش تاريخ مي رسيد .
يزيد در برابر اين اعتراضها زبان به طعن و لعن ابن زياد گشود و حتی بعضی از لشکريان را که همراه اسيران آمده بودند - بظاهر - مورد عتاب و سرزنش قرار داد .
سرانجام بيمناک شد و از آنان روی پوشيد و سعی کرد کمتر با مردم تماس بگيرد .
به هر حال ، يزيد بر اثر افشاگريهای امام ( ع ) و پريشان حالی اوضاع مجبور شد در صدد استمالت و دلجويی حال اسيران برآيد . از امام سجاد ( ع ) پرسيد : آيا ميل داريد پيش ما در شام بمانيد يا به مدينه برويد ؟ امام سجاد ( ع ) و زينب کبری ( ع ) فرمودند :
ميل داريم پهلوی قبر جدمان در مدينه باشيم . ..
ادامه دارد ....