۴/بهمن/۹۲, ۱۹:۴۶
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قدم دوم:توطئه غصب خلافت از کجا کلید خورد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید.
لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر انجامی را آغازی است که معلولیت آن علت را تداعی می نمایید.هر چند روشن است که عمر بن الخطاب رویای سروری بر عرب و اهل اسلام را از سالها قبل از واقعه نحس سقیفه در سر می پرورانید،لکن آغازی که به انجام شوم غصب خلافت منتج شد در آخرین پنجشنبه عمر با برکت رسول خاتم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در مدینه کلید خورد:
ابن سعد در طبقات(طبقات ابن سعد ج 2 ص 242 چاپ بیروت 1376 ه. ق)
با اسناد خود از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت می کند
قال: اشتکى النبى صلى الله علیه و آله یوم الخمیس، فجعل، یعنى ابن عباس، یبکى و یقول: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس!
اشتد بالنبى صلى الله علیه و آله وجعه فقال: ائتونى بدواة و صحیفة اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده ابدا،
قال: فقال بعض من کان عنده: ان نبى الله لیهجر!
قال: فقیل له: الا ناتیک بما طلبت؟
قال: او بعد ماذا؟قال: فلم یدع به
ابن عباس درباره روز پنجشنبه (که رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از مرض متالم و ناراحت بودند) گریه ی کرد و مىگفت: روز پنجشنبه و نمی دانید در روز پنجشنبه چه خبر بود، درد و مرض پیغمبر شدت کرد و فرمود: یک دوات و صفحه اى بیاورید، تا براى شما مطلبى را بنویسم که پس از آن هیچگاه گمراه نشوید، ابن عباس گوید: بعضی افراد مجلس گفتند: پیغمبر خدا هذیان مىگوید: ابن عباس گوید: و پس از آن برسول خدا گفته شد: آیا بیاوریم آنچه را مى خواستى؟ فرمود: آیا بعد از این حادثه ؟ رسول خدا دیگر طلب ننمود.
و با سند دیگر
از سعید بن جعفر روایت می کند که ابن عباس گفت: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس!
ابن عباس مىگوید: روز پنجشنبه و نمىدانید روز پنجشنبه چه روزى بود. کسالت رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شدت کرد و فرمود: دوات و صفحهاى بیاورید تا براى شما مکتوبى را بنویسم که پس از آن هیچگاه گمراه نشوید، و در حالیکه در نزد پیغمبر خدا دعوى و تنازع جایز نیست نزاع کردند و گفتند: حالش چگونه است؟ آیا هذیان مىگوید؟ از او سؤال کنید! رفتند بار دیگر از رسول خدا بپرسند که چه مىخواهد، فرمود: واگذارید مرا، آنچه من الان در آن هستم بهتر است از آنچه شما مرا به آن مىخوانید.
و با سند دیگر
از جابر بن عبدالله انصارى روایت کند که: لما کان فى مرض رسول الله صلى الله علیه و آله الذى توفى فیه، دعا بصحیفة لیکتب فیها لامته کتابا لا یضلون و لا یضلون،
قال: فکان فى البیت لغط و کلام و تکلم عمر بن الخطاب قال: فرفضه النبى.
جابر بن عبدالله انصارى مىگوید: رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در مرض موت خود صفحه اى خواستند، تا در آن نامهاى براى امتخود بنویسند، که بر اثر آن امت گمراه نکنند، و گمراه نشوند.
جابر گوید: در اطاق رسول خدا در اثر این درخواست پیغمبر سخنانى رفت، و صدا بلند شد، و عمر بن خطاب تکلم نمود، و پیغمبر او را طرد فرمود.
و با سند دیگر
از شخص عمر بن خطاب روایت مىکند: قال: کنا عند النبى و بیننا و بین النساء حجاب، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله: اغسلونى بسبع قرب، و اتونى بصحیفة و دواة، اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا!
فقال النسوة: ائتوا رسول الله صلى الله علیه و آله بحاجته. قال عمر: فقلت: اسکتن فانکن صواحبه، اذا مرض عصرتن اعینکن و اذا صح اخذتن بعنقه!
فقال: رسول الله صلى الله علیه و آله: هن خیر منکم.
عمر بن خطاب گوید: ما در محضر پیغمبر خدا بودیم و بین ما و جماعت زنان پرده و حجابى بود، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مرا با هفت مشک آب غسل دهید، و یک صفحه و دوات بیاورید تا براى شما مکتوبى بنویسم که بعد از آن هیچگاه گمراه نشوید!
زنان گفتند: آنچه را که رسول خدا طلب کرده است برایش بیاورید.
عمر مىگوید: من گفتم:اى زنان ساکت باشید!چون شما همبستران او هستید، چون مریض گردد چشمان خود را به اشک میفشرید و چون صحت یابد بگردن او دست میآویزید!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: این زنان بهتر از شما هستند.
و با سند دیگر از ابن عباس روایت می کند:
ابن عباس گوید: چون وفات رسول خدا صلى الله علیه و آله نزدیک شد، و در اطاق آنحضرت جماعتى از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، رسول خدا فرمود: بیاورید (یا نزدیک من بیائید) تا من براى شما چیزى بنویسم که پس از آن ابدا گمراه نگردید،
[/font][font=Tahoma]عمر گفت: درد بیمارى بر رسول خدا غلبه کرده و او را بی خویشتن نموده (و بدون تامل و تفکر و اختیار سخن میگوید) کتاب خدا براى ما بس است،در بین اهل خانه اختلاف افتاد، و نزاع و مخاصمه در گرفت، بعضى از اهل خانه گفتند: براى رسول خدا حاضر سازید آنچه را که مىخواهد، تا براى شما بنویسد، و بعضى دگر طرفدارى از عمر کرده، و همان سخن او را گفتند، چون اختلاف شدید شد و صداها بلند شد و رسول الله را به غم و اندوه فرو بردند فرمود: از نزد من برخیزید، و بروید!
عبیدالله بن عبدالله بن عباس گوید: پدرم عبدالله بن عباس پیوسته می گفت: مصیبت، مصیبت بزرگ همان بود که میان رسول خدا و نوشته اش فاصله انداختند، و نگذاردند که آن مکتوبى را که در نظر داشت بنویسد،و به علت اختلاف و بلند کردن صدا در مجلس آن حضرت مانع از این مهم شدند.
انشاالله ادامه دارد ...
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قدم دوم:توطئه غصب خلافت از کجا کلید خورد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید.
لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر انجامی را آغازی است که معلولیت آن علت را تداعی می نمایید.هر چند روشن است که عمر بن الخطاب رویای سروری بر عرب و اهل اسلام را از سالها قبل از واقعه نحس سقیفه در سر می پرورانید،لکن آغازی که به انجام شوم غصب خلافت منتج شد در آخرین پنجشنبه عمر با برکت رسول خاتم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در مدینه کلید خورد:
ابن سعد در طبقات(طبقات ابن سعد ج 2 ص 242 چاپ بیروت 1376 ه. ق)
با اسناد خود از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت می کند
قال: اشتکى النبى صلى الله علیه و آله یوم الخمیس، فجعل، یعنى ابن عباس، یبکى و یقول: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس!
اشتد بالنبى صلى الله علیه و آله وجعه فقال: ائتونى بدواة و صحیفة اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده ابدا،
قال: فقال بعض من کان عنده: ان نبى الله لیهجر!
قال: فقیل له: الا ناتیک بما طلبت؟
قال: او بعد ماذا؟قال: فلم یدع به
ابن عباس درباره روز پنجشنبه (که رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از مرض متالم و ناراحت بودند) گریه ی کرد و مىگفت: روز پنجشنبه و نمی دانید در روز پنجشنبه چه خبر بود، درد و مرض پیغمبر شدت کرد و فرمود: یک دوات و صفحه اى بیاورید، تا براى شما مطلبى را بنویسم که پس از آن هیچگاه گمراه نشوید، ابن عباس گوید: بعضی افراد مجلس گفتند: پیغمبر خدا هذیان مىگوید: ابن عباس گوید: و پس از آن برسول خدا گفته شد: آیا بیاوریم آنچه را مى خواستى؟ فرمود: آیا بعد از این حادثه ؟ رسول خدا دیگر طلب ننمود.
و با سند دیگر
از سعید بن جعفر روایت می کند که ابن عباس گفت: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس!
ابن عباس مىگوید: روز پنجشنبه و نمىدانید روز پنجشنبه چه روزى بود. کسالت رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شدت کرد و فرمود: دوات و صفحهاى بیاورید تا براى شما مکتوبى را بنویسم که پس از آن هیچگاه گمراه نشوید، و در حالیکه در نزد پیغمبر خدا دعوى و تنازع جایز نیست نزاع کردند و گفتند: حالش چگونه است؟ آیا هذیان مىگوید؟ از او سؤال کنید! رفتند بار دیگر از رسول خدا بپرسند که چه مىخواهد، فرمود: واگذارید مرا، آنچه من الان در آن هستم بهتر است از آنچه شما مرا به آن مىخوانید.
و با سند دیگر
از جابر بن عبدالله انصارى روایت کند که: لما کان فى مرض رسول الله صلى الله علیه و آله الذى توفى فیه، دعا بصحیفة لیکتب فیها لامته کتابا لا یضلون و لا یضلون،
قال: فکان فى البیت لغط و کلام و تکلم عمر بن الخطاب قال: فرفضه النبى.
جابر بن عبدالله انصارى مىگوید: رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در مرض موت خود صفحه اى خواستند، تا در آن نامهاى براى امتخود بنویسند، که بر اثر آن امت گمراه نکنند، و گمراه نشوند.
جابر گوید: در اطاق رسول خدا در اثر این درخواست پیغمبر سخنانى رفت، و صدا بلند شد، و عمر بن خطاب تکلم نمود، و پیغمبر او را طرد فرمود.
و با سند دیگر
از شخص عمر بن خطاب روایت مىکند: قال: کنا عند النبى و بیننا و بین النساء حجاب، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله: اغسلونى بسبع قرب، و اتونى بصحیفة و دواة، اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا!
فقال النسوة: ائتوا رسول الله صلى الله علیه و آله بحاجته. قال عمر: فقلت: اسکتن فانکن صواحبه، اذا مرض عصرتن اعینکن و اذا صح اخذتن بعنقه!
فقال: رسول الله صلى الله علیه و آله: هن خیر منکم.
عمر بن خطاب گوید: ما در محضر پیغمبر خدا بودیم و بین ما و جماعت زنان پرده و حجابى بود، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مرا با هفت مشک آب غسل دهید، و یک صفحه و دوات بیاورید تا براى شما مکتوبى بنویسم که بعد از آن هیچگاه گمراه نشوید!
زنان گفتند: آنچه را که رسول خدا طلب کرده است برایش بیاورید.
عمر مىگوید: من گفتم:اى زنان ساکت باشید!چون شما همبستران او هستید، چون مریض گردد چشمان خود را به اشک میفشرید و چون صحت یابد بگردن او دست میآویزید!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: این زنان بهتر از شما هستند.
و با سند دیگر از ابن عباس روایت می کند:
ابن عباس گوید: چون وفات رسول خدا صلى الله علیه و آله نزدیک شد، و در اطاق آنحضرت جماعتى از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، رسول خدا فرمود: بیاورید (یا نزدیک من بیائید) تا من براى شما چیزى بنویسم که پس از آن ابدا گمراه نگردید،
[/font][font=Tahoma]عمر گفت: درد بیمارى بر رسول خدا غلبه کرده و او را بی خویشتن نموده (و بدون تامل و تفکر و اختیار سخن میگوید) کتاب خدا براى ما بس است،در بین اهل خانه اختلاف افتاد، و نزاع و مخاصمه در گرفت، بعضى از اهل خانه گفتند: براى رسول خدا حاضر سازید آنچه را که مىخواهد، تا براى شما بنویسد، و بعضى دگر طرفدارى از عمر کرده، و همان سخن او را گفتند، چون اختلاف شدید شد و صداها بلند شد و رسول الله را به غم و اندوه فرو بردند فرمود: از نزد من برخیزید، و بروید!
عبیدالله بن عبدالله بن عباس گوید: پدرم عبدالله بن عباس پیوسته می گفت: مصیبت، مصیبت بزرگ همان بود که میان رسول خدا و نوشته اش فاصله انداختند، و نگذاردند که آن مکتوبى را که در نظر داشت بنویسد،و به علت اختلاف و بلند کردن صدا در مجلس آن حضرت مانع از این مهم شدند.
انشاالله ادامه دارد ...