|
آیا عمر،ابوبکر را اغفال کرد؟
|
|
۱۵:۰۱, ۳۰/دی/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/دی/۹۲ ۱۹:۲۶ توسط صبح صادق.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: به یاری مولا قصد دارم ادامه این مبحث(پایه گذار سقیفه که بود؟)را در تاپیکی دیگری که نام آن ذیلاٌ تقدیم می گردد پیگیری کنم. مبحث بعدی : آیا عمر،ابوبکر را اغفال کرد؟ انشالله ادامه دارد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با توجه به عنوان تاپیک و مسبوق بودن خاطر دوستان پیگیر از مبحث قبلی پنداشت حقیر این است که مقدمه نویسی دوباره،توضیح واضحات و سبب اتلاف وقت دوستان می باشد. فلذا نکته ای که باقی است جلب توجه عزیزان به این واقع است که تاخیر در باز نمودن مبحث جدید از جهت مطالعه و تفکر بیشتر من باب مبحث مطروحه حسب الامر دوستان فرزانه علی الخصوص برادر گرامی سید ابراهیم عزیز بود که امیدوارم در این تاپیک هم از نظرات مفید فایده شان بی بهره نمانم.انشاالله. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تذکر:با توجه به اشاره بسیار به جای دوستان در مورد طولانی بودن پست،پست اول اصلاح شده و در چند قسمت تقدیم می گردد. قدم اول:عاملیت عمر در فتنه غصب خلافت از زبان خودش(قسمت اول) علامه مجلسی(رحمة الله علیه)در بحارالانوار مجلد30 صفحه287 رقم151 باسند مذکور ازابوحسين محمدبن هارون بن موسی التلعكبري ازپدرش ازابوعلي محمد بن همام ازجعفربن محمد بن مالک الفزاری از عبدالرحمن بن سنان صيرفي از جعفربن علی حوار ازحسن بن مسکان از مفضل بن عمر جعفی ازجابر جعفی از سعيد بن مسيب که: زمانی که حسين بن علی(صلوات الله عليهما)کشته شدوخبر شهادت وبريدن سر آن حضرت و بردن آن نزد يزيد ابن معاویه (لعنهما الله)وکشته شدن هیجده نفر از اهل بیت و پیجاه و سه نفر از شیعیان و علی اصغر که طفلی شیر خوار بود در پیش رویش و اسیر شدن ذریّه آنحضرت در مدینه منتشر شد و مجلس ماتم در حضور زنان پیامبر(صلّ الله علیه وآله وسلّم)درخانه ام سلمه و در خانه های مهاجرین و انصار بر پا گردید؛پس عبدالله بن عمربن خطاب فریادزنان،لطم زنان وگریبان چاک زنان! از خانه اش بیرون آمد و می گفت:«ای گروه بنی هاشم و قریش ومهاجرین وانصار!آیارواست این کارها نسبت به رسول خدا واهل بیت و ذریّه اش در حالی که شما زنده اید و روزی می خوریدو در برار یزید ساکت بنشینید؟»،پس از مدینه خارج شد ودر تمام روز و شب مردم را تحریک می کرد و به شهری وارد نمی شد مگر اینکه فریاد می کشید و اهالی شهر را بر علیه یزید می شورانید،تا اینکه اخبار به یزید نوشته شد. پس از گروهی از مردم عبور نکرد مگر اینکه به حرف هایش گوش دادند و یزید را لعن کردند و می گفتند:«این عبدالله بن عمر خلیفه رسول خداست که کار یزید را با اهل بیت رسول خدا انکار می کندومردم را به نفرت جستن ازیزید می خواند؛هرکه اورا یاری نکند دین ندارد ومسلمان نیست».مردم شام مضطرب شدند،عبدالله بن عمر به سوی دمشق روانه شد و عده از مردم به دنبالش بودند،پس خبرچین یزید(لعنه الله)وارد شد و خبر به ورودش داد و عبد الله می آمد در حالی که دست بر فرق سرش گذاشته بود ومردم شتابان از جلو و عقب او حرکت می کردند. یزید گفت:«هیجانی از هیجانهای ابامحمد(کنیه عبدالله بن عمر)است،به زودی به اشتباه خود پی خواهد برد!سپس به او اذن مجلس خصوصی داد؛عبدالله بن عمر داخل شد وفریاد زنان می گفت:«داخل نمی شوم ای امیرالمؤمنین!با اهل بیت محمد (صلّ الله عليه و آله) کاری کرده ای که اگر تُرک و روم توانایی داشتند روا نمی داشتند آنچه را که تو روا داشتی و نمی کردند آنچه را که تو کردی.از این بار گاه دور شو تا مسلمانان کسی را که از تو سزاوار تر است انتخاب کنند».یزید به او مرحبا گفت وتواضع کرد و او را به سینه خود چسبانید و گفت:ای ابا محمد!هیجان زده نشو و فکر کن وچشم و گوشت را باز کن.در باره پدرت عمربن خطاب چه میگویی؟آیا هدایت کننده و هدایت شده و خلیفة رسول الله(صلّ الله عليه و آله)ویاور او و پدر زن اوکه خواهرت حفضه باشد نبود؟آیا کسی نبود که به رسول الله(صلّ الله عليه و آله)گفت: «لات و عزّی آشکارا پرستش می شوند و الله در نهان»؟ عبد الله بن عمر گفت: «همانطور است که وصف کردی،در باره اش چه میخواهی بگویی؟» یزید(لعنه الله)گفت:پدرتو حکومت شام را به پدرم داد یاپدر من خلافت رسول الله را به پدر تو داد؟ عبدالله بن عمر گفت:پدر من حکومت شام را به پدر تو داد. گفت:ای ابامحمد!آیابه سبب پدرت وعهدی که با پدر من بست راضی می شوی؟یا راضی نمی شوی؟ عبدالله گفت:راضی می شوم دوباره پرسید:آیا به سبب پدرت راضی می شوی؟ گفت: بله سپس یزید(لعنه الله)بادستش(به نشانه پیمان و عهد)به دست عبد الله زد و گفت: بیا تا آنرا بخوانی! پس برخاست و با او رفت و سپس وارد مخزنی از خزائن او شدند؛پس یزید(لعنه الله)صندوقی را خواست و در آنرا باز کرد و از آن جعبه ای قفل شده و مهر شده بیرون آورد؛آنرا هم باز کردو طوماری که در پارچظ ابریشمی سیاهی پیچیده شده بود بیرون آورد و آنرا با دستش باز کرد و گفت: ای ابامحمد! آیا این دست خطّ پدرت هست یانه؟ گفت آری به خدا.پس طومار را از دست یزید(لعنه الله) گرفت وبوسید! یزید(لعنه الله)به او گفت:بخوان.و عبد الله بن عمر آن نامه را خواند، پس در آن نامه ایچنین نوشته بود: ... قدم بعدی:عاملیت عمر در فتنه غصب خلافت از زبان خودش(قسمت دوم) انشاالله ادمه دارد ... |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۹:۴۶, ۴/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/بهمن/۹۲ ۱۹:۴۷ توسط صبح صادق.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم دوم:توطئه غصب خلافت از کجا کلید خورد؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر انجامی را آغازی است که معلولیت آن علت را تداعی می نمایید.هر چند روشن است که عمر بن الخطاب رویای سروری بر عرب و اهل اسلام را از سالها قبل از واقعه نحس سقیفه در سر می پرورانید،لکن آغازی که به انجام شوم غصب خلافت منتج شد در آخرین پنجشنبه عمر با برکت رسول خاتم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در مدینه کلید خورد: ابن سعد در طبقات(طبقات ابن سعد ج 2 ص 242 چاپ بیروت 1376 ه. ق) با اسناد خود از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت می کند قال: اشتکى النبى صلى الله علیه و آله یوم الخمیس، فجعل، یعنى ابن عباس، یبکى و یقول: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس! اشتد بالنبى صلى الله علیه و آله وجعه فقال: ائتونى بدواة و صحیفة اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده ابدا، قال: فقال بعض من کان عنده: ان نبى الله لیهجر! قال: فقیل له: الا ناتیک بما طلبت؟ قال: او بعد ماذا؟قال: فلم یدع به ابن عباس درباره روز پنجشنبه (که رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از مرض متالم و ناراحت بودند) گریه ی کرد و مىگفت: روز پنجشنبه و نمی دانید در روز پنجشنبه چه خبر بود، درد و مرض پیغمبر شدت کرد و فرمود: یک دوات و صفحه اى بیاورید، تا براى شما مطلبى را بنویسم که پس از آن هیچگاه گمراه نشوید، ابن عباس گوید: بعضی افراد مجلس گفتند: پیغمبر خدا هذیان مىگوید: ابن عباس گوید: و پس از آن برسول خدا گفته شد: آیا بیاوریم آنچه را مى خواستى؟ فرمود: آیا بعد از این حادثه ؟ رسول خدا دیگر طلب ننمود. و با سند دیگر از سعید بن جعفر روایت می کند که ابن عباس گفت: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس! ابن عباس مىگوید: روز پنجشنبه و نمىدانید روز پنجشنبه چه روزى بود. کسالت رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شدت کرد و فرمود: دوات و صفحهاى بیاورید تا براى شما مکتوبى را بنویسم که پس از آن هیچگاه گمراه نشوید، و در حالیکه در نزد پیغمبر خدا دعوى و تنازع جایز نیست نزاع کردند و گفتند: حالش چگونه است؟ آیا هذیان مىگوید؟ از او سؤال کنید! رفتند بار دیگر از رسول خدا بپرسند که چه مىخواهد، فرمود: واگذارید مرا، آنچه من الان در آن هستم بهتر است از آنچه شما مرا به آن مىخوانید. و با سند دیگر از جابر بن عبدالله انصارى روایت کند که: لما کان فى مرض رسول الله صلى الله علیه و آله الذى توفى فیه، دعا بصحیفة لیکتب فیها لامته کتابا لا یضلون و لا یضلون، قال: فکان فى البیت لغط و کلام و تکلم عمر بن الخطاب قال: فرفضه النبى. جابر بن عبدالله انصارى مىگوید: رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در مرض موت خود صفحه اى خواستند، تا در آن نامهاى براى امتخود بنویسند، که بر اثر آن امت گمراه نکنند، و گمراه نشوند. جابر گوید: در اطاق رسول خدا در اثر این درخواست پیغمبر سخنانى رفت، و صدا بلند شد، و عمر بن خطاب تکلم نمود، و پیغمبر او را طرد فرمود. و با سند دیگر از شخص عمر بن خطاب روایت مىکند: قال: کنا عند النبى و بیننا و بین النساء حجاب، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله: اغسلونى بسبع قرب، و اتونى بصحیفة و دواة، اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا! فقال النسوة: ائتوا رسول الله صلى الله علیه و آله بحاجته. قال عمر: فقلت: اسکتن فانکن صواحبه، اذا مرض عصرتن اعینکن و اذا صح اخذتن بعنقه! فقال: رسول الله صلى الله علیه و آله: هن خیر منکم. عمر بن خطاب گوید: ما در محضر پیغمبر خدا بودیم و بین ما و جماعت زنان پرده و حجابى بود، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مرا با هفت مشک آب غسل دهید، و یک صفحه و دوات بیاورید تا براى شما مکتوبى بنویسم که بعد از آن هیچگاه گمراه نشوید! زنان گفتند: آنچه را که رسول خدا طلب کرده است برایش بیاورید. عمر مىگوید: من گفتم:اى زنان ساکت باشید!چون شما همبستران او هستید، چون مریض گردد چشمان خود را به اشک میفشرید و چون صحت یابد بگردن او دست میآویزید! رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: این زنان بهتر از شما هستند. و با سند دیگر از ابن عباس روایت می کند: ابن عباس گوید: چون وفات رسول خدا صلى الله علیه و آله نزدیک شد، و در اطاق آنحضرت جماعتى از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، رسول خدا فرمود: بیاورید (یا نزدیک من بیائید) تا من براى شما چیزى بنویسم که پس از آن ابدا گمراه نگردید، [/font][font=Tahoma]عمر گفت: درد بیمارى بر رسول خدا غلبه کرده و او را بی خویشتن نموده (و بدون تامل و تفکر و اختیار سخن میگوید) کتاب خدا براى ما بس است،در بین اهل خانه اختلاف افتاد، و نزاع و مخاصمه در گرفت، بعضى از اهل خانه گفتند: براى رسول خدا حاضر سازید آنچه را که مىخواهد، تا براى شما بنویسد، و بعضى دگر طرفدارى از عمر کرده، و همان سخن او را گفتند، چون اختلاف شدید شد و صداها بلند شد و رسول الله را به غم و اندوه فرو بردند فرمود: از نزد من برخیزید، و بروید! عبیدالله بن عبدالله بن عباس گوید: پدرم عبدالله بن عباس پیوسته می گفت: مصیبت، مصیبت بزرگ همان بود که میان رسول خدا و نوشته اش فاصله انداختند، و نگذاردند که آن مکتوبى را که در نظر داشت بنویسد،و به علت اختلاف و بلند کردن صدا در مجلس آن حضرت مانع از این مهم شدند. انشاالله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۱۵:۱۸, ۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
يحي بن سعيد به سند خودش از عمر بن خطّاب نقل كرده است:من نمي دانم با مجوس كه اهل كتاب نيستند چگونه برخورد كنم؛و در عبارت ديگري آمده است:من در باره آنان نمي دانم چه كنم. پس عبدالرحمن بن عوف گفت:از پيامبر خدا صلي الله عليه وآله و سلم شنيدم كه فرمود:با آنان مانند اهل كتاب برخورد كنيد. از بجاله نقل شده است:عمر از مجوس جزيه نمي گرفت تا اين كه عبدالرحمن بن عوف گواهي داد كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله وسلم از مجوس هجر،جزيه گرفته است. الاموال ص40 ح77؛موطّأ مالك ج1ص278ح42؛صحيح بخاري ج3ص1151ح2987؛مسند أحمدج1ص312ح166 علامه اميني رحمه الله عليه مي گويد: آيا تعجب نمي كني از كسي كه مسوليت خلافت را به عهده مي گيرد و از ضروري ترين نيازهاي آن نا آگاه است؟!شناخت حكم مجوس از جهت امور مالي و سياسي و ديني از كارهاي ابتدايي يك حاكم اسلامي است. آيا تعجب نمي كني كه چنين حكم مهمي،چندين سال اجرا نشود تا اين كه عبدالرحمن عوف گواهي دهد و پس از گواهي او،تازه به اجرا در آيد؟!و آن هم فقط يك سال پيش از مرگ خليفه. مشكاة المصابيح ج2ص413ح4035؛مجمع الزوائد ج5ص211 |
|||
|
|
۱۹:۳۲, ۶/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم سوم:غروب خورشید پیامبر یعنی طلوع رویای عمر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در پست قبلی از طریق کتب اهل سنت بیان شد که عمر بن خطاب در اتاق خانه پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اقدامات عملی خود را برای غصب خلافت جانشین بر حق رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)کلید زد. حال امروز 28 صفر سال یازذهم هجری و اینجا مدینه است.مدینه در بهت غروب عمر با برکت رسول خاتم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در سکوت فرو رفته است. پسر 31 ساله خطاب بن نفیل اما سودای دیگری در سر دارد.عمر شتابان به سمت خانه رسول خدا می رود.قصد او اما حاضر شدن بر بالین رسول خدا نیست،او می رود تا طلوع رویاهایش را تحقق بخشد.او به دنبال سپر است،او به دنبال شریک است برای پامال کردن حقی به بزرگی تاریخ ... او به دنبال ابوبکر آمده... محمد بن جریر طبری در ص 456 جلد دوم کتاب تاریخ خود می نویسد: عمر آمد به در خانه پیغمبر اما داخل نشد و پیغام داد به ابوبکر که زود بیا،کار لازم دارم.ابوبکر گفت:الحال وقت ندارم.باز پیغام داد:امر مهمی پیش آمده،وجود تو لازم است. ابوبکر بیرون آمد محرمانه قضیه اجتماع انصار در سقیفه را به او خبر داد و گفت:لازم است به فوریت به آنجا برویم.دو نفری رفتند ودر راه ابو عبیده را هم با خود همراه کردند. ابوبکر جوهری معتزلی در کتاب «السقیفه و فدک» صفحه 54 مینویسد: معن بن عدی به عمر بن خطاب گزارش داد: که انصار در «سقیفه بنی ساعده» اجتماع کرده، میخواهند سعد بن عباده را برای منصب خلافت انتخاب کنند، عمر از شنیدن این واقعه شدیداً ناراحت، و به سرعت به سوی ابوبکر شتاب کرد، ابوبکر در حجره رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود، او را از این جریان مطلع نمود، به او گفت فتنهای برپا شده و دست او را گرفته به جانب سقیفه میبرد، ابوبکر گفت مهلت بده تا جسد پیغمبر را دفن کنیم، عمر گفت ناچار بایستی برویم، و برای دفن برمیگردیم، عمر و ابابکر شتابان به سقیفه آمدند. قدم بعدی:چرا عمر ابوبکر را اغفال کرد؟ انشاالله ادمه دارد ... |
|||
|
|
۱۳:۰۳, ۷/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم چهارم:چرا عمر ابوبکر را اغفال کرد؟(قسمت اول) [/b]ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قبل از بررسی عنوان این پست باید این موضوع را مورد وارسی قرار دهیم که چگونه عمر با فرافکنی وقت را برای رسیدن ابوبکر بر بالین رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گذراند. پنداشت حقیر این است که پس از واگو کردن این مطالب از کتب موثق اهل سنت و همچنین مسبوق شدن خاطر دوستان به نقل قولهای مطروحه در قدم سوم این تاپیک،دوستان به دقت نظر بیشتری برای واکاوی دلایلی که در چرایی اغفال ابوبکر از سوی عمر طرح خواهد شد خواهند رسید.انشاالله. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنچه از منابع معتبر اهل سنت بر می آید این است که وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رحلت فرمودند، عمر بن خطاب به دلایل خاصی منکر رحلت آن حضرت می شد و مردم را تهدید می کرد که اگر قائل به رحلت پیامبر شوند گردن آنها را با شمشیر خواهد زد. سیوطی در کتاب «الدر المنثور» از «دلائل النبوة» بیهقی چنین نقل میکند: «لما توفی النبی (صلى الله علیه وسلم) قام عمر بن الخطاب فتوعد من قال قد مات بالقتل والقطع.» (بعد از این که پیغمبر از دنیا رفت، عمر برخواست و تهدید کرد که هر کس بگوید: پیغمبر از دنیا رفته است، میکشم و گردنش را قطع میکنم.) (الدر المنثور، ج ۲، ص ۳۳۷) ابن تیمیه هم میگوید: دلائل النبوة بیهقی، کتاب معتبری است. نسایی در سنن الکبری که کتاب معتبری است می گوید: «لا یتکلم احد بموته إلا ضربته بسیفی هذا» (هرکس سخن از مرگ پیغمبر بیاورد، با این شمشیر او را میزنم.) (سنن النسائی الکبرى، ج ۴، ص ۲۶۳) ابوالفداء در کتاب تاریخ خود که از کتب معتبر اهل سنت هم می باشد می گوید: بعد از رحلت پیامبر اکرم، عمر بن خطاب گفت: هر کس بگوید پیامبر مرده است: «علوت رأسه بسیفی هذا» (با این شمشیرم سرش را قطع خواهم کرد تا سرش در هوا بچرخد) (المختصر فی أخبار البشر، ج ۱، ص ۱۰۷) نکته ی عجیب تر این است که به اداعای عمر، هر کس منکر رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شود، انسانی فتنه گر و منافق است!! احمد بن حنبل از عایشه نقل می کند که بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، عمر و مغیره اجازه گرفتند و وارد خانه شدند. وقتی چشم عمر به جنازه ی پیامبر افتاد، گفت: «و أغشیاه ما أَشَدُّ غشی رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم ثُمَّ قَامَا فلما دَنَوَا مِنَ الْبَابِ قال الْمُغِیرَةُ یا عُمَرُ مَاتَ رسول اللَّهِ (صلى الله علیه و سلم) قال کَذَبْتَ بَلْ أنت رَجُلٌ تَحُوسُکَ فِتْنَةٌ.» (پیغمبر بیهوش شده است، چقدر بیهوش شدنش شدید است! عمر و مغیرة بن شعبه از خانه بیرون رفتند، وقتی که به نزدیک در رسیدند، مغیرة بن شعبه (البته این آقا نزد ما شیعیان هیچ ارزشی ندارد؛ ولی پیش آقایان اهل سنت فرد ارزشمندی است) گفت:عمر ! پیغمبر از دنیا رفته است. عمر گفت: تو دروغ میگویی؛ تو یک آدم فتنهگر هستی و دنبال فتنه هستی!) (مسند أحمد بن حنبل، ج ۶، ص ۲۱۹ و البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۲۴۱) نویری که متوفای ۷۷۳ است در کتاب نهایة العرب جلد ۱۸ صفحه ۲۵۳ همین مطلب را نقل میکند. هیثمی میگوید: «رواه أحمد و أبو یعلى» (این مطلب در صحیح و غیره آمده است و احمد و ابویعلی هم این مطلب را نقل کرده اند) (مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۳۲)طبری و دیگران هم این قضیه را ذکر کرده اند. آلوسی سلفی که متوفای ۱۲۷۰ است میگوید: «فقد روى أبو هریرة أنه رضی الله تعالى عنه قام یومئذ فقال: إن رجالا من المنافقین یزعمون أن رسول الله (صلى الله تعالى علیه وسلم) توفی» (ابوهریره روایت کرده که عمر در آن روز بلند شد و گفت: مرمانی از منافقین گمان می کنند که رسول خدا مرده است!!!) (روح المعانی، ج ۴، ص ۷۴) جالب اینجاست که خود آلوسی با کلمه ی «فقد» قصد دارد صحت روایت را تأیید کند. سخن دیگر عمر عجیب تر است که می گوید: «فلیقطعن أیدی رجال وأرجلهم زعموا أن رسول الله صلى الله تعالى علیه وسلم مات.» (پیامبر بر می گردد و دست و پای کسانی را که معتقد به رحلت او هستند قطع خواهد کرد!!!) (روح المعانی، ج ۴، ص ۷۴) دقت بفرمایید که این مطلب از کتاب های دسته سوم و چهارم اهل سنت نیست، بلکه از کتاب روح المعنای عبد الحمید آلوسی است و اعتبار ویژه ی نزد اهل سند دارد و خود آلوسی هم صحت این روایت را تأیید می کند. [b] همین تعبیر را طبری در تاریخ خود آورده است که میگوید: عمر بن خطاب گفت: «إن رجالا من المنافقین یزعمون أن رسول الله توفی… والله لیرجعن رسول الله فلیقطعن أیدی رجال وأرجلهم یزعمون أن رسول الله مات» (همانا مردانی از منافقیه بر این گمان هستند که رسول خدا از دنیا رفته است . . . به خدا سوگند رسول خدا بر میگردد و دست و پای افرادی را که گمان کرده اند از دنیا رفته قطع خواهد کرد!!!) (تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۲۳۲) ابن اثیر در کتاب کامل جلد ۲ صفحه ۱۸۷ این مطلب را ذکر کرده و ثعلبی و ثعالبی و ابو سعود هم در کتاب های خود به آن پرداخته اند. بیش از ۴۰ کتاب از کتب اهل سنت، در کتب تاریخی و تفسیریشان این عبارت را آوردند. اما موضوع چیست؟! چرا عمر بن خطاب عجولانه منکر رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شده و اجازه نمی دهد کسی از رحلت آن حضرت سخن به میان آورد. با مراجعه به صفحات تاریخ می توانیم به رمز و راز گفتار وی پی ببریم. عایشه نقل می کند که وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رحلت فرمود، ابوبکر در «سنح» یک مایلی مدینه بود. «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله علیه و سلم) مَاتَ و أبو بَکْرٍ بِالسُّنْحِ» (همان رسول خدا رحلت فرمود در حلای که ابوبکر در سُنح بود) (صحیح البخاری، ج ۳، ص ۱۳۴۱) سالم و بن عبید را دنبال ابوبکر فرستادند. «فاعلمه بموت رسول الله » (گفت:ابوبکر تو در خانه نشستی در حالی که پیغمبر از دنیا رفته است؟!) (البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۲۴۴) در صحیح بخاری آمده که وقتی ابوبکر کنار جنازه ی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفت «فَکَشَفَ عن رسول اللَّهِ (صلى الله علیه و سلم) فَقَبَّلَهُ قال بِأَبِی أنت وَأُمِّی طِبْتَ حَیًّا وَمَیِّتًا.» (پارچهای را که روی جنازه ی پیغمبر کشیده بودند، کنار زد و پیغمبر را بوسید و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، تو در حال حیات و بعد ازرحلتتهم پاک و پاکیزه بودی.) «اذکرنا عند ربک» (ما را هم پیش خدا یاد کن و واسطه باش و از ما شفاعت کن و وسیله ما باش) ولی بخاری این تیکه را حذف کردند. «لَا یُذِیقُکَ الله الْمَوْتَتَیْنِ أَبَدًا» (پیغمبر! خدا تو را دو مرتبه نمیمیراند.) (صحیح البخاری، ج ۳، ص ۱۳۴۱) ابوبکر از سنح به مدینه آمد و سخن از رحلت پیامبر اکرم به میان آورد. بعد رو کرد به عمر و معترضانه گفت: «ثُمَّ خَرَجَ فقال أَیُّهَا الْحَالِفُ على رِسْلِکَ فلما تَکَلَّمَ أبو بَکْرٍ جَلَسَ عُمَرُ.» (عمر! که این همه قسم می خوری پیامبر نمرده و هر کس بگوید پیامبر مرده منافق است؟! قدری آرام باش) (صحیح البخاری، ج ۳، ص ۱۳۴۱) ابو بکر بالای منبر رفت و سخنرانی کرد و گفت: «من کان یَعْبُدُ مُحَمَّدًا (صلى الله علیه و سلم) فإن مُحَمَّدًا قد مَاتَ وَ مَنْ کان یَعْبُدُ اللَّهَ فإن اللَّهَ حَیٌّ لَا یَمُوتُ» (هرکس پیغمبر را عبادت میکرد، پیغمبر مرد و هرکس خدا را میپرستد، خدا حی لا یموت است.) (صحیح البخاری، ج ۳، ص ۱۳۴۱) عمر که تا چند دقیقه قبل اصرار داشت که پیامبر اکرم نمرده و حتی قائلین به این سخن را فتنه گر و منافق می دانست، اما با آمدن ابوبکر و شنیدن کلمات وی آرام شد و حرف خود را پس گرفت! ابوبکر گفت: خداوند در قرآن فرموده است: «إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَیِّتُونَ و قال و ما مُحَمَّدٌ إلا رَسُولٌ قد خَلَتْ من قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أو قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ على أَعْقَابِکُمْ وَمَنْ یَنْقَلِبْ على عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شیئا وَسَیَجْزِی الله الشَّاکِرِینَ.» (پیغمبر تو میمیری و دیگران هم میمیرند و قبل از پیغمبر پیامبرانی آمدند، اگر پیغمبر بمیرد یا شهید شود، شما به همان دوران زمان جاهلیت برمیگردید.) (صحیح البخاری، ج ۳، ص ۱۳۴۱) وقتی که ابوبکر این آیات را خواندند، عمر با تعجب گفت: «هذا فی کتاب الله؟!» (آیا این آیات در قرآن است؟!) «قال: نعم.» (ابوبکر گفت: بله) عمر بلافاصله بلند شد و گفت: «أیها الناس! هذا ابوبکر و ذو شیبة المسلمین فبایعوه!» (ای مردم! این ابوبکر است و ریش سفید مسلمانان است. با او بیعت کنید!) (کنز العمال، ج ۷، ص ۹۳ و الطبقات الکبرى، ج ۲، ص ۲۶۷ و نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج ۱۸، ص ۲۵۳) خیلی جالب است که بعد از رحلت پیغمبر قسم میخورد که پیغمبر نمرده است و کسانی هم که بگویند: پیغمبر مرده است، فتنهگر و منافق است و هر کس که بگوید: پیامبر مرده است گردنش را میزنم. حالا ابوبکر دو آیه از قرآن کریم را میخواند، بلا فاصله میگوید: این ابوبکر و ریش سفید است. با او بیعت کنید؟!!! [b] احمد حنبل هم مشابه همین مطلب را در مسند خود ذکر می کند. وی می گوید وقتی ابوبکر پرده از روی جنازه ی پیامبر اکرم کنار زد، گفت: «اِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إلیه رَاجِعُونَ مَاتَ رسول اللَّهِ (صلى الله علیه و سلم) ثُمَّ أَتَاهُ من قِبَلِ رَأْسِهِ فَحَدَرَ فَاهُ وَ قَبَّلَ جَبْهَتَهُ» (پیغمبر از دنیا رفته است. بالای سر پیغمبر آمد و صورت ایشان را بوسید و گفت) «وَا نَبِیَّاهْ!» تا اینکه به مسجد آمد. و دید عمر برای مردم خطبه می خواند و به صورت تهدید به آنها می گوید: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله علیه و سلم) لاَ یَمُوتُ حتى یُفْنِىَ الله عزوجل الْمُنَافِقِینَ» (همانا پیامبر نمی میرد. عزرائیل جرأت نمی کند در خانه پیامبر برود، تا این که خداوند تمام منافقین را از بین ببرد!) ابوبکر بالای منبر رفت و به عمر گفت ساکت شو! امّا عمر ساکت نمی شد. مردم متوجه ابوبکر شدند و ابوبکر گفت: «إِنَّ اللَّهَ عز وجل یقول إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ حتى فَرَغَ مِنَ الآیَةِ و ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قد خَلَتْ من قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أو قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ على أَعْقَابِکُمْ.» (سوره زمر آیه ۳۰ ـ سوره آل عمران آیه ۱۴۴) [/b]وقتی عمر، جملات ابوبکر را شنید، گفت: «إنها لفی کِتَابِ اللَّهِ ما شَعَرْتُ إنها فی کِتَابِ اللَّهِ» (آیا این دو آیه از قرآن کریم است؟!) ابوبکر گفت: آری. «ثُمَّ قال عُمَرُ یا أَیُّهَا الناس هذا أبو بَکْرٍ وهو ذُو شَیْبَةِ الْمُسْلِمِینَ فَبَایِعُوهُ فَبَایَعُوهُ.» (عمر گفت: ای مردم! این ابوبکر است و وی ریش سفید است. بنابراین با او بیعت کنید!) (مسند أحمد بن حنبل، ج ۶، ص ۲۱۹) با این اوصاف آیا جز این است که عمر با رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) کار خلافت را از دست رفته می دید و سعی داشت با وقت کشی و بیان کردن این حرف مردم را از حرکت به سوی علی (علیه السلام) و بیعت با وی دور سازد. تا اینکه ابوبکر به مدینه آمد و در میان مردم به ایراد سخنرانی پرداخت. وقتی ابوبکر در کنار عمر قرار گرفت آن زمان بود که حرف خود را پس گرفت. و بلافاصله سخن از بیعت با ابوبکر به میان آورد! لطفا دقت بفرمایید . . . وقتی ابوبکر آیه ی ۱۴۴ سوره آل عمران را میخواند، عمر میگوید: آیا این در قرآن وجود دارد؟ من اصلا باور نمیکردم که همچین آیهای در قرآن باشد! [b] حال سؤال این است،آیا واقعاٌ عمر از این دو آیه اطلاع نداشت؟! برای اینکه واقعیت روشن تر شود بهتر است نگاهی به شأن نزول این دو آیه داشته باشید. در کتاب درالمنثور سیوطی جلد ۲ صفحه ۸۰ و کنز العمال متقی هندی جلد ۲ صفحه ۷۵۶ و فتح القدیر شوکانی جلد ۱ صفحه ۱۸۸، یکی از کسانی که شأن نزول این آیه را نقل کرده است، شخص عمر بن خطاب است! عمر بن خطاب می گوید ما از کوه احد بالا می رفتیم که این آیه نازل شد. حالا چگونه است که می گوید تا به حال چنین آیه ای را نشنیده بودم تا اینکه از ابوبکر شنیدم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (برگرفته از سخنان آیت الله حسینی قزوینی در شبکه ی ولایت) حال با توجه به اوصاف نقل شده اهمیت قدم بعدی دو صد چندان نمایان می شود.
قدم بعدی:چرا عمر ابوبکر را اغفال کرد؟(قسمت دوم) انشاالله ادمه دارد ... |
|||
|
|
۱۹:۲۶, ۷/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/بهمن/۹۲ ۱۹:۲۸ توسط صبح صادق.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم چهارم:چرا عمر ابوبکر را اغفال کرد؟(قسمت دوم) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با اين كه علي(عليه السلام) از طرف خدا و رسولش به عنوان جانشين و امام بر حق منصوب و معرّفي گرديد، حق مسلّم آن حضرت پس از رحلت پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) ناديده گرفته شد. آنچه در سقيفه اتفاق افتاد،زاييده عواملي چند بود كه بايد در تحليل واقعه به آن توجه كرد. حركتهايي كه گروهي خاص قبل از وفات پيامبر(صلي الله عليه و آله)و در روزهاي بيماري آغاز كردند،در پيش انداختن ابوبكر براي امامت جماعت ،ممانعت از نوشتن وصيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) تا از گمراهي امت جلوگيري نمايد،تعلل در اعزام سپاه اسامه كه پيامبر تاكيد بسيار بر آن داشت. در حالي كه برخي از گردانندگان سقيفه در آن سپاه عضو بودند، در دست گرفتن تعيين خليفه در سقيفه بني ساعده و اشتراك نظر در معرفي خليفه از سوي مهاجرين حاضر خصوصا با توجه به اين نكته كه يكي از سخنرانان بعدها به خلافت رسيد و دومي نيز اگر مي ماند به عنوان خليفه انتخاب مي شد،از نكات قابل توجه است. تاریخ طبری،جلد 3 ، حوادث سال یازدهم و شرح ابن ابی الحدید در لحظاتي كه علي(عليه السلام) همراه با بني هاشم و گروهي از مهاجران در داخل خانه و خارج آن با بيصبري هرچه تمامتر خود را آمادة مراسم نماز و دفن پيامبر مينمودند، ناگهان عمر كه در خارج خانه بود از گردهمآيي انصار در سقيفه آگاه گرديد. فوراً به وسيله كسي به ابوبكر پيغام داد كه هر چه زودتر خانه را ترك كند و بيرون آيد، ابوبكر كه از علّت احضار عمر آگاه نبود، عذر آورد و گفت: من در اينجا كار دارم. ولي سرانجام بر اثر اسرار عمر ناچار شد كه خانه و جسد پيامبر را ترك كند، و هر دو نفر راهي سقيفه شدند و ابو عبيدة بن جراح را نيز همراه خود بردند. پس از صحبتهای که بین سران مهاجرین و انصار حاضر در سقیفه رد وبدل شد. ابوبکر رو به دو دسته گفت:خواهشمندم از اختلاف و دودستگي دوري كنيد، من خيرخواه شما هستم، بهتر است دامنه سخن را كوتاه سازيد و با يكي از اين دو نفر، عمر و ابوعبيده، بيعت كنيد. عمر و ابو عبيده گفتند: هرگز بر ما سزاوار نيست كه با وجود شخصي چون تو زمام امور را در دست بگيريم. از ميان مهاجران هيچ فردي در فضيلت به پايه تو نميرسد. تو همنشين پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) در غار «ثور» بودي، به جاي پيامبر نماز خواندي، و وضع مالي تو بهتر از ما است، دستت را به ما ده تا ما با تو بيعت كنيم. پيش از آن كه عمر، دست ابوبكر را به عنوان بيعت بفشارد، بشيرين سعد بر او سبقت جست و دست او را قبل از همه به عنوان بيعت فشرد، آنگاه اين دو نفر، دست ابوبكر را به عنوان جانشين رسول خدا فشرده و در همين لحظه شكاف عميقي كه از سخنان بشير پيشبيني ميشد، در ميان جبهه انصار پديدار شد و عقبنشيني انصار قطعي گرديد. خود عمر كه بعدها سرگذشت سقيفه را بيان ميكرد رمز بيعت خويش با ابوبكر را چنين توضيح داد: اگر ما بدون اخذ نتيجه جلسه را ترك ميگفتيم ممكن بود انصار پس از ما اتّفاق نظر پيدا كنند، و براي خود رئيسي برگزينند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قطعاٌ توجه دوباره دوستان به کلیدی ترین جمله نوشته فوق راهگشا خواهد بود: عمر و ابو عبيده گفتند: هرگز بر ما سزاوار نيست كه با وجود شخصي چون تو زمام امور را در دست بگيريم. از ميان مهاجران هيچ فردي در فضيلت به پايه تو نميرسد. تو همنشين پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) در غار «ثور» بودي، به جاي پيامبر نماز خواندي، و وضع مالي تو بهتر از ما است، دستت را به ما ده تا ما با تو بيعت كنيم. آنها برای اینکه بخواهند خلافت را تصاحب کنند به توجیه نیاز داشتند،به موجه بودن،عنوان داشتن: یار غار پیامببر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) - پیرمردی ریش سفید - پدر زن رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) - امام جماعت به جای رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و ... انشاالله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۲۰:۴۳, ۸/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم پنجم:اقدامات عملی بعد از سقیفه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پس از وارسی نقش بسیار پر رنگ عمر بن خطاب در تحریک و تهیج ابوبکر در ماجرای غصب خلافت،ایضاٌ تحرکات وی در مکان سقیفه بنی ساعده جهت تجمیع جو عمومی به نفع ابوبکر،اقدامات عملی وی با همراهی ابوعبیده جراح از جهت بیت ستانی برای تحکیم خلافت ابوبکر نیز موضوعی قابل طرح و شایسته بررسی است. سعی شده در روند بررسی این موضوع کتب معتبره اهل سنت مورد استناد قرار گیرد تا حقیقت بر حق جویان روشن گردد.انشاالله. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در روز دوشنبه 28 صفر سال دهم هجرت وفات نمود (ارشاد ،ج1، ص189؛ تهذیب ،ج6، ص2؛ مصباح المتهجد،ص790) عصر همان روز در حالی که امیرالمومنین مشغول غسل و تکفین پیامبر بود (شیخ مفید، الارشاد، ج1، ص191.) عده ای از انصار در سقیفه بنی ساعده جمع شده و به دنبال تعیین خلیفه از سوی خودشان برآمدند و برای این امر سعدبن عباده را انتخاب کردند (الطبقات الکبری، ج2،ص218-218.) با آگاهی عمر و ابوبکر از این ماجرا آندو به سرعت به همراه ابو عبیده جراحو معن بن عدی وعویم بن ساعده به طرف سقیفه به راه افتادند. (طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3،ص219) تا از قافله عقب نمانند. پس از کشمکشهایی فراوان بالاخره آنان ابوبکر را به عنوان خلیفه انتخاب کردند(طبری، تاریخ الامم و الملوک ،ج3، ص219-222) «ابن ابی الحدید» به نقل از «براء بن عازب» مینویسد: عدهای از بنیهاشم مشغول غسل رسول خدا بودند و من از شدت غصه و ناراحتیِ مصیبت وارده و از ترس اینکه مبادا خلافت را از دست بنیهاشم خارج سازند، بین این گروه و مسجد در رفت آمد بودم. در این اثناء خبر رسید که عدهای در سقیفه اجتماع کردهاند. ناگهان عمر و ابوبکر غیبشان زد. سپس خبر رسید که با ابوبکر بیعت کردهاند. طولی نکشید که ابوبکر به همراه عمر، ابو عبیدة جراح و عدهای از اهل سقیفه را دیدم که به راه افتادهاند و هر که را میبینند دستش را گرفته و به عنوان بیعت به دست ابوبکر میدهند خواه راضی به چنین عملی باشد یا از آن اکراه داشته باشد. سریعا خود را به بنیهاشم رساندم. آنان در را (برای غسل دادن رسول خدا) به روی خود بسته بودند. با شدت تمام در را کوبیدم و با فریادی بلند آنان را از بیعت مردم با ابوبکر آگاه ساختم. (شرح نهج البلاغه، ج 1، ص219.) عمر، ابوعبیده، ابوبکر و همرانشان رفته رفته وارد مسجد النبی شدند در حالی که عمر مرتب اطراف ابوبکر میدوید و فریاد میزد: همانا مردم با ابوبکر بیعت کردند(ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص56)، ابوبکر بر منبر رسول خدا نشسته خطبهای خواند. ابوذر که از مسئله بیعت آگاهی یافته بود به مسجد رفت و طیّ سخنانی مردم را به اطاعت از علی (علیه السلام) فرا خواند. (تفسیر فرات کوفی، ص81) در این اثناء قبیله از اعراب به نام بنی اسلم که برای تامین معاش خود وارد مدینه شده بودند با بیعتگیرندگان برخورد کردند. عمر به اطلاع آنان رساند که اگر در بیعت گرفتن یاریشان کنند در عوض مؤونه آنان را تامین خواهد نمود. آنان نیز پذیرفته و چوب به دست در مدینه به راه افتادند. تعداد آنها به حدی زیاد بود که کوچههای مدینه مملو از آنان گردید.( تاریخ الامم و الملوک ،ج2، ص458) آنان هر کس را که میدیدند گرفته به زور و کشانکشان برای بیعت به نزد ابوبکر میآوردند.(شیخ مفید، الجمل، ص59) این روند بیعت گیری تا شب ادامه یافت. با فرا رسیدن شب آنها به منازل خود بازگشتند.(شرح نهج البلاغه، ج6،ص19) روز سه شنبه نیز ابوبکر به همراه عمر و ابوعبیده جراح به مسجد پیامبر آمدند و ضمن خواندن خطبه مجددا مردم را به بیعت با ابوبکر فراخواندند اما قبل از آن عمر منصب قضاوت و ابو عبیده منصب دریافت غنائم را بین خود تقسیم کردند.(عبد الرزاق صنعانی، المصنف، ج5، ص438.) اکثریت مورخین و سیرهنویسان متقدم بر این عقیدهاند که پیامبر در شب چهارشنبه به خاک سپرده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2، ص290؛ ابن هشام، السیرة النبویة، ج4،ص314؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج2، ص251؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص114؛ طبری، تاریخ الامم والملوک، ج3، ص213.) برخی نیزمانند ابن هشام و طبری زمان دقیقتری از آن را تعیین کرده و تصریح کردهاند که این مسئله در نیمههای شب رخ داده است. روز چهارشنبه یعنی تنها دو روز بعد از وفات پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، ابوبکر و عمر با نقشه ای حساب شده، دستور دادند که تمام مردانی که در سپاه اسامه بودند باید به لشکر اسامه در بیرون از شهر مدینه پیوسته و از شهر خارج شوند(مغازی واقدی،ج3، ص1122) هدف آنان کاملا مشخص بود چرا که آنان سعی داشتند تمامی مهاجرین و انصار را از شهر خارج کرده و آنگاه با خیالی آسوده به دنبال بیعت گرفتن از مخالفین سرسخت خود که تا آنموقع بیعت نکرده بودند به خصوص بنی هاشم و امیرالمومنین علی علیه السلام باشند.(مسعودی، مروج الذهب، ج 1، ص 657.) یعقوبی در این باره مینویسد: ابوبکر و عمر که خبر یافته بودند گروه بنی هاشم با علی بن ابیطالب در خانه فاطمه دختر پیامبر خدا فراهم گشته اند، پس آنان با گروهی به عنوان مخالفت با این اقدام، به خانه هجوم آورند تا از علی علیهالسلام و مخالفان خلافت ابوبکر بیعت بگیرند، به همین علت بود که عمر آنها را برای بیعت ـ به سوی مسجد ـ کشید.(تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 527) اینجاست که حوادث غمبار شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها و بیعت اجباری حضرت علی علیه السلام اتفاق می افتد. یعقوبی در ادامه جریان سقیفه چنین مینویسد:علی علیهالسلام بیرون آمد و زبیر شمشیری حمایل داشت. پس عمر با او برخورد و با وی درگیر شد و او را بر زمین زد و شمشیرش را شکست و به خانه ریختند، پس فاطمه«علیهاالسلام» بیرون آمد و گفت: به خدا قسم باید بیرون روید وگرنه مویم را برهنه سازم و نزد خدا ناله و زاری کنم.(یعقوبی، همان، ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج 1، ص 27 ـ 33) سپس آنان به زور علی علیهالسلام و دیگر افرادی را که از بنی هاشم در آنجا گرد آمده بودند، به همراه خود بردند... انشاالله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۱۸:۲۲, ۹/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/بهمن/۹۲ ۲۱:۰۲ توسط صبح صادق.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم ششم:کودتا برای غصب خلافت(قسمت اول) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وارسی سایر اقدامات غاصبین خلافت. لینک اصلی مقاله بسیار پربار همسو با موضوع تاپیک: کودتا برای غصب خلافت ؟ انشاالله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۲۰:۵۹, ۱۰/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم ششم:کودتا برای غصب خلافت(قسمت دوم) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قطعاٌ دوستان بعد از مطالعه مقاله ای که در پست قبلی گذارده شده بود،به اهمیت و نقش قبیله بنی اسلم و عمر بن خطاب در کودتای غصب خلافت اشراف کامل دارند،لکن از جهت اهمیت عملکرد این اشخاص در واقعه نحس دو دستگی امت واحد اسلام بررسی دقیق و بیشتر این واقعه از سایر کتب معتبره اهل سنت قطعاٌ راهگشا خواهد بود.انشاالله. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ طبری از قول عمر بن خطاب چنین نقل میکند : أن أسلم أقبلت بجماعتها حتى تضايق بهم السكك فبايعوا أبا بكر فكان عمر يقول ما هو إلا أن رأيت أسلم فأيقنت بالنصر طایفه اسلم به جماعت آمدند چنانکه کوچه های مدینه به تنگ آمد (و شلوغ شد ) و با ابوبکر بیعت کردند . عمر میگفت : وقتی اسلمیان را دیدم از پیروزی اطمینان یافتم. تاريخ الطبري ، ج 2 ص 244 ، الحاوي الكبير في فقه مذهب الإمام الشافعي وهو شرح مختصر المزني ، ج 14 ص 99 ، ابن اثیر نیز این چنین تصریح دارد : وجاءت أسلم فبايعت فقوي أبو بكر بهم وبايع الناس بعد قبیله بنی اسلم آمد و با ابوبکر بیعت کرد و لذا جبهه ابوبکر بواسطه ایشان قوت گرفت و سپس همه مردم با او بیعت کردند. الكامل في التاريخ ، ج 2 ص 194 أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم الشيباني سوالی که در اینجا مطرح است این است که هجوم یک دفعه ای بنی اسلم به شهر به نحوی که کوچه های مدینه مملو از آنها شد برای چه بود ؟
در شرایطی که هنوز خود مردم مدینه با ابوبکر بیعت نکرده اند چگونه یک قبیله ای در خارج از شهر این چنین جان برکف وارد شهر می شوند تا بیعت کنند ؟ و چگونه اینقدر زود بیعت می کنند ؟ چرا این قوم مسلمان (!) این چنین سینه چاک و جان بر کف برای تدفین رسول الله (صلی الله علیه وآله)نمی روند و برای فقط و فقط برای بیعت با ابوبکر آمده اند ؟ علت یقین عمر بن خطاب به پیروزی از چه چیزی نشات میگیرد ؟ مگر صحبت از اجماع و آراء همگانی نبود پس چطور با ورود یک قبیله – آنهم از خارج شهر – عمر بن خطاب از پیروزی حزبش مطمئن شده و دائماً نیز آن را فریاد میزد ؟! چرا علمای اهل تسنن اعلام کردند که با ورود بنی اسلم ، حزب ابوبکر قوت گرفت و او برنده شد ؟ مگر ورود بنی اسلم عامل خارجی موثر در انتخاب ابوبکر بود ؟ مگر اجماع کلّی بر انتخاب ابوبکر نبوده ، پس بودن این قبیله چه تاثیری داشته است ؟! موثر بودن ورود قبیله بنی اسلم در بیعت گرفتن با ابوبکر را میتوان در کلام طبری به صراحت دید وقتی میگوید : وروى أبو جعفر أيضاً في التاريخ .... وجاءت أسلم فبايعت ، فقوي بهم جانب أبي بكر ، وبايعه الناس . ابو جعفر طبری در تاریخش روایت میکند که بنی اسلم آمدند و با ابوبکر بیعت کردند ( و بواسطه بیعت آنها ) جبهه ابوبکر تقویت شد و سپس مردم با ابوبکر بیعت کردند ! شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید ، ج 2 ص 23 - 25 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عبد الكريم النمري ایضاٌ میزان تاثیر گذاری قبیله بنی اسلم در گرفتن بیعت برای ابوبکر را با در کنار هم گذاشتن جملات عمر ، و عاملیت اصلی عمر در امر غصب خلافت که موضوع این تاپیک هست را از نقل قولهای منصوب به وی می توان به وضوح در یافت. در ابتدا بیان کردیم که عمر با دیدن قبیله بنی اسلم فریاد زد که دیگر پیروزی نصیبشان شده ! همچنین دیگر علمای اهل تسنن نیز بیان کردند که با آمدن قبیله بنی اسلم ، حزب ابوبکر قوت یافت و مردم نیز مجبور به بیعت شدند ! جملات دیگری که بخاری و ابن حجر در مورد عمر بن خطاب بیان میدارد نشان میدهد که عمر نه تنها یقین به پیروزی داشت ، بلکه به هر وسیله ای حاضر بود به آن پیروزی دست یابد ولو اینکه مردم آن زمان را به کشتن بدهد . بخاری از قول عایشه میگوید : فَمَا كَانَتْ مِنْ خُطْبَتِهِمَا مِنْ خُطْبَةٍ إِلَّا نَفَعَ اللَّهُ بِهَا لَقَدْ خَوَّفَ عُمَرُ النَّاسَ، هیچکدام از خطبه های آن دو نفر ( ابوبکر و عمر ) غیر از خطبه یکی از آنها نبود که خداوند بواسطه آن نفع رساند و عمر ، مردم را می ترساند. الجامع المسند الصحيح المختصر من أمور رسول الله صلى الله عليه وسلم وسننه وأيامه = صحيح البخاري ، ج 5 ص 6 قسطلانی در شرح آن میگوید : فقالت: (لقد خوف عمر الناس) بقوله: ليقطعن أيدي رجال این سخن عایشه که گفت ( عمر ، مردم را می ترساند ) بخاطر این سخن عمر بود که گفت : دست مردان را قطع خواهد کرد ! إرشاد الساري لشرح صحيح البخاري ، ج 6 ص 93 ابن حجر عسقلانی نیز می گوید : فَقَالَ عُمَرُ لَا وَاللَّهِ لَا يُخَالِفُنَا أَحَدٌ إِلَّا قَتَلْنَاهُ عمر گفت : به خدا قسم هر کس با ما مخالفت کند ، او را می کشیم ! فتح الباري شرح صحيح البخاري ، ج 7 ص 31 اختتام سخن را مطلبی از براء بن عازب قرار م یدهیم : فكنت أتردد إلى بني هاشم وهم عند النبي صلی الله علیه وسلم في الحجرة ، وأتفقد وجوه قريش ، فإني كذلك إذ فقدت أبا بكر وعمر ، وإذا قائل يقول : القوم في سقيفة بني ساعدة ، وإذا قائل آخر يقول : قد بويع أبو بكر ، فلم ألبث ؛ وإذا أنا بأبي بكر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبيدة وجماعة من أصحاب السقيفة ، وهم محتجزون بالأزر الصنعانية لا يمرون بأحد إلا خبطوه ، وقدموه فمدوا يده فمسحوها على يد أبي بكر يبايعه ، شاء ذلك أو أبى ؛ فأنكرت عقلي ، وخرجت أشتد حتى انتهيت إلى بني هاشم ، والباب مغلق ، فضربت عليهم الباب ضرباً عنيفاً وقلت : قد بايع الناس لأبي بكر بن أبي قحافة. در آن هنگام پیش بنی هاشم آمد و شد میکردم که درون حجره و کنار جسد بودند و چهره سران قریش را زیر نظر داشتم . در همین حال متوجه شدم که عمر و ابوبکر نیستند و کسی گفت : آنان در سقیفه بنی ساعده اند. کس دیگری گفت : با ابوبکر بیعت شد . چیزی نگذشت که دیدم همراه عمر و ابوعبیده و گروهی از اصحاب سقیفه که آزارهای صنعانی بر تن داشتند ، آمدند و آنان بر هیچکس نمی گذشتند مگر اینکه او را میگفتند و دستش را میکشیدند و بر دست ابوبکر می نهادند که بیعت کند ! ونسبت به همگان ، چه میخواستند و چه نمی خواستند ، چنین میکردند . عقل از سرم پرید و دوان دوان بیرون آمدم و خود را به بنی هاشم و بر در خانه رساندم . محکم به آن کوفتم و گفتم : مردم با ابوبکر بن ابی قحافه بیعت کردند ! نثر الدر في المحاضرات ، ج 1 ص 278 شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید ، ج 1 ص 137 انشاالله ادامه دارد ...
|
|||
|
|
۱۳:۵۸, ۱۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم هفتم:کودتا ادامه دارد ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادآوری: در قدم اول از این مبحث با توجه به اسنادی که مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) در بحار خود آورده بر اهل تشیع ثابت خواهد آمد که بلاشک عمر عامل اصلی غصب خلافت است،و وی این رویا را از زمان طلوع خورشید اسلام در سر می پرورانید. لکن از آنجایی که این مبحث برای روشنگری بین عموم حق جویان و نه فقط شیعیان گشوده شده است،انشاالله در قدمهای بعدی اصل بر اثبات این مهم از کتب معتبره اهل تسنن قرار خواهد گرفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پيامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در طول مدت 23 سال بدنبال نهادينه ساختن عدل و برادري و برابري و مساوات در بين جامعه ي اسلامي بود و ملاک برتري افراد را فقط بواسطه ي تقوي عنوان فرمودند. اما به محض رحلت آن حضرت، ارزش هاي جاهلي و امتيازات قبيله اي احياء شد که به تجزيه ي وحدت سياسي،فکري جامعه مسلمين انجاميد و در اين ميان با راي چند نفر ابوبکر به خلافت رسيد و علي بن ابيطالب (علیه السلام) که تداوم بخش رسالت رهبري الهي پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر اساس نص بود از رهبري جامعه کنار گذاشته شد. در اين راستا علي (علیه السلام) به جهت حفظ حرمت پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که هنوز مراسم کفن و دفن آن حضرت به اتمام نرسيده بود در جلسه ي سقيفه حضور نيافت و حاضران در سقيفه به خاطر درگيريهاي ممتد دو قبيله اوس و خزرج و باز با تيزهوشي عمر بن خطاب و پيش دستي ابوبکر با همراهي ابوعبيده جراح به يکباره و با عجله به راي چند نفر از حاضرين در سقيفه، ابوبکر را به جانشيني پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) انتخاب کردند و این در حلی بود که امیرالمومنین علي (علیه السلام) براي جلوگيري از تفرقه بين مسلمين، دفع خطر مرتدين و پيامبران دروغين و خطر امپراطوري رم شرقي که مترصد شکافي در جامعه مسلمين بود و هم اينکه به جهت حفظ جان خاندان اهل بيت (علیه السلام) به جهت اصل تزاحم سکوت را پيشه ساخت در حالي که به فرموده خودش خار در چشم و استخوان در گلو بود و به ديدگان خود مي نگريست که ميراثش را به غارت مي برند. برخي از منابع اهل سنت مثل محمد بن سعد در طبقات الکبير در ضمن برشمردن فضايل ابوبکر جهت بدست گيري خلافت، ماجراي بيعت کردن مردم با او را بدون هيچ گونه درگيري و مجادله اي ثبت کرده است لکن این در حالی است که بيشتر منابع دست اول مثل محمد بن اسحاق بن يسار در کتاب سيرت رسول الله، بلاذري در انساب الاشراف، ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه، تاريخ يعقوبي،تاريخ طبري، مسعودي در مروج الذهب و سيوطي با بیان کردن اصل ماجرای بیعت ابوبکر،بیعت با او را همراه با جنجال و بعيت نکردن افرادي از صحابه پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و از بني هاشم و اوس و خزرج با ابوبکر را ثبت کرده اند. و این در حالی است که کودتای غاصبین خلافت منحصر به واقعه نحس سقیفه و اقدامات چند روز بعد از آن در بیعت ستانی اجباری نماند و دامنه توطئه بیش از اینها بود ... ابوبکر احادیث پیامبر را آتش می زند؟ يكي ديگر از اقدامات عملی اصحاب سقیفه برای تکمیل کودتای صورت گرفته اين بود كه پس از درگذشت رسول خدا (صلي الله عليه و آله ) شخص ابوبکر دستور داد پانصد حديث از احاديث پيامبر اكرم را آتش زدند! (كنزالعمال، ح 29460؛ تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 5) حافظ شمس الدین ذهبی روایت کرده است که: ابوبکر بعد از درگذشت پیامبر مردم را جمع کرد و به بهانه اختلاف مردم در مورد احادیث دستور داد چیزی از رسول الله حدیث نکنید و هر کس در این باره از شما پرسش کرد بگوئید: کتاب خدا در بین ما و شما موجود است پس حلالش را حلال بدانید و حرامش را حرام. (تذکره الحفاظ ص3--الاضواء محمود ابوریه ص46) نیز ذهبی از عایشه روایت میکند که گفت پدرم ابوبکر تعداد پانصد حدیث از پیامبر خدا جمع آوری کرده بود. پس شبی را تا به صبح هم چنان با غلطیدن و ناراحتی کشیدن گذراند و چون صبح گشت گفت: ای دخترم!احادیث را بیاور. و چون آن نوشته ها را به نزد او بردم آنها را سوزانید. گفتم: چرا احادیث را سوزاندی؟ گفت: ترسیدم بمیرم و این احادیث در نزد تو بماند. در حالیکه من به راویان آنها اعتماد نموده و از آنان نقل حدیث کرده ام. اما حقیقت آن نبوده که آنان برای من روایت نموده و آنگاه من آنها را نقل نموده باشم. (تذکره الحفاظ،محمودابوریه ص5 بنقل از حاکم نیشابوری ، کنزالعمال ج10 ص 285 ، الاضواء پاورقی ص49 ، تاریخ الفقه الاسلامی،دکتر محمد یوسف ص172 ، الامام جعفرالصادق(علیه السلام)،مستشار عبدالحلیم جندی ص185) دلایل مطرح شده از سوی ابوبکر این بوده که اختلاف مردم در مورد حدیث و نقل احادیث غیر معتبر احتمال گمراهی امت را به دنبال دارد.لکن این دلیل اصلا قابل توجیه نیست زیرا: اولاٌ:حضرت مولی الموحدین علی (علیه السلام) حضور داشتند و هرگونه حدیثی را که در مورد آن شک داشتند میتوانستند از نزدیکترین افراد به حضرت رسول یعنی حضرت علی سوال کنند. خود اهل سنت نقل کرده اند که عایشه گفت: علی اعلم الناس بالسنه (تاریخ دمشق ابن عساکر 3/61) و گفته اند که پیامبر اکرم فرموده است: اعلم امتی بالسنه و القضاء بعدی علی بن ابیطالب. (الابانه،ابن بطه عکبری به نقل از کفایه الطالب باب 94 حدیث اول) ثانیاٌ: اگر ابوبکر واقعا ٌدلش برای احادیث معتبر و غیر معتبر میسوخت می توانست گروهی تشکیل دهد از بزرگان و نزدیکان حضرت رسول تا احادیث صحیح و درست از غیر صحیح جدا کنند و به مردم بگویند نه اینکه کلا نقل حدیث را منع کند. و اما دلایلی که ابوبکر را واداشته که دست به چنین کار وقیحانه ای بزند چیست؟ اولاٌ: نام اميرالمؤمنين عليهالسلام و فضايل او از يادها حذف شود؛ چرا كه نقل احاديث پيامبر (صلي الله عليه و آله)جداي از نقل فضايل حضرت علي عليهالسلام نبود. ثانياٌ: نقل احاديث پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مساوي بود با رسوايي آنان؛ چرا كه احاديث پيامبر (صلي الله عليه و آله) نقدي بود بر اعمال و كردار خود سرانه و خود رأييها و بدعتهاي ابوبكر و عمر و عثمان و امثال آنها؛ لذا بهترين راه براي آزادانه عمل كردن و مورد نقد قرار نگرفتن، حذف احاديث پيامبر (صلي الله عليه و آله) بود كه آتش زدن و نابود كردن آنها در همين راستاست. زهي به ابوبكر كه هم كلام پيامبر صلي الله عليه و آله را آتش زد و هم در خانه او را!! (درباره آتش زدن در خانه حضرت زهرا (عليهاالسلام) رجوع شود به كتاب بحار الانوار، ج 28، ص 311 به بعد؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 202؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 5، ص 134، و ج 2، ص 19، الغدير، ج 7، ص 77 و... .)
انشاالله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۲۰:۰۵, ۱۳/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدم آخر : قریش انتقامش را گرفت ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با یک نگاه گذرا به مبحاث مطروحه در تاپیک دوستان می توانند با حصول اطمینان اذعان کنند که سران قریش كه از ابتدا نیز ایمان به اسلام نیاوردند و هرگز محبت اهل بیت را در دل نداشتند، تصمیم گرفتند مهار خلافت را در دست گیرند، و در رقابت با بنی هاشم به برتری دست یابند.لذا با توطئه، تطمیع و ارعاب جو عمومی را در دست گرفتند. اعتراضات اولیه انصار نیز با فریب و حتی ترور بعضی از سران آنان سركوب شد.که در این میان داستان ترور سعد بن عباده، قتیل الملائكه معروف است. حال اگر شما جویای سرکوب و ترور اصحاب خاص رسول الله باشید که بر حق ماندند و از حق(علی علیهالسلام) روی نتافتند،می توانید نمونه های زیادی از آن را در تاریخ یافت نمایید که قصد حقیر این نیست که سخن به درازا برود ... در جریان سقیفه، توطئه گران که توانگران قریش بودند، به سبب کینه ای که با بنی هاشم داشته اند، رؤسای قبائل را تطمیع و تهدید کرده بودند و رأی همه را به خود جلب نمودند. پس از این است که همه سکوت کردند. سکوتی که مستند به هزاران سال فرهنگ جاهلی بوده است. پس اکثریت جریان غدیر را می شناختند، ولی با آن همراه نشدند؛ همان جریانی که در کوفه دیدیم که گفت: "ای حسین! اهل کوفه قلوبشان با تو است، ولی شمشیرهایشان بر علیه تو"؛ چرا که رئیس قبیله را ترسانده یا خریده اند. با این اوصاف و با نظام قبیلگی که نظام حاکم و مسلط بر عرب مانده در جاهلیت بود،که عامه مردم یا فکر نمی کردند، و اگر هم فکر می کردند فکرشان در مقام ابراز وجود و اعلام نظر نمی گنجید و در نظامی که رئیس قبیله از جانب همه سخن می گفت، و تخطی از رأی او برای افراد قبیله به معنای ازدست دادن حمایت قبیله برای خود بود، و این در آن زمان کمتر از خذلان و ناامنی و مرگ نبود.لاجرم عوام قبائل هم كه عادتی جز پیروی از شیوخ نداشتند، سكوت اختیار كردند و رأی سران را پذیرفتند؛ و این اكثریت دلخواه قریش را تأمین می كرد. سرانی که كسانی بودند كه از جیش اسامه تخلف كرده و علی رغم تاكید رسول خدا(صلی الله علیه و له) همراه اسامه از مدینه بیرون نرفتند.سرانی که می دانستند حق کیست.و دانسته با حق مخالفت کردند،سرانی که ... این جریان را عمر در مذاكره خود با ابن عباس برملا می كند؛ آن جا كه می گوید: ای ابن عباس! علی شایسته ترین فرد برای احراز خلافت بود، ولی قریش نمی توانست هم پیامبری و هم خلافت را در دست بنی هاشم ببیند. لذا قریش خلافت را برای خود برگزید و كاری درست و موفق بود! (الكامل فى التاریخ3/24 ـ شرح ابن ابی الحدید3/107 ـ تاریخ بغداد2/97) و در این میان اعتراض خواص اهل حق صحابه و تحصن ایشان در منزل امیر المؤمنین علی(علیه السلام) نه تنها را به جایی نبرد بلکه بهانه آتش افکندن و تعرض به خانه وحی شد و ... از تمامی زخمهای بر دل مانده که بگذریم از آنجا که موضوعیت مطرح شده در این تاپیک واکاوی عاملیت عمر بن خطاب در اغفال،تحریک و تهییج ابوبکر بن ابی قحافه برای غصب خلافت بوده و پنداشت حقیر این است که تا اینجای کار هم معنای منظور در بحث برای حق جویان حقیقی حاصل آمده و ایضاٌ از این پس هر چه در بحث پیش رویم از مقصود مطروحه فاصله می گیریم تصمیم حقیر بر این شد که این تاپیک را همینجا به پایان برم و به رخصت مولا پس از مطالعات بیشتر و مشورت با دوستان فاضل و راهنما سایر بعد های قابل بررسی در ماجرای نحس غصب خلافت را در مباحثی جدا خدمت عزیزان ارائه کنم.انشاالله. العبد العاصی.علویون. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| تفاوت حکومت ابوبکر با جمهوری اسلامی ایران | aaaaa | 12 | 4,498 |
۲۳/بهمن/۹۳ ۱:۱۶ آخرین ارسال: aaaaa |
|
| دلایل خلافت شیخین ابوبکر عمر عثمان بعد از پیامبر ( ص )مباحثه | وحید110 | 204 | 87,381 |
۱۱/دی/۹۳ ۰:۳۴ آخرین ارسال: وحید110 |
|
| شاهکارهای علمی ابوبکر | ذوالفقار | 0 | 1,116 |
۲۸/فروردین/۹۳ ۱۶:۰۴ آخرین ارسال: ذوالفقار |
|
| دلایل جانشینی ابوبکر (مباحثه ) | وحید110 | 33 | 15,431 |
۲۵/آذر/۹۲ ۰:۲۷ آخرین ارسال: عایشه |
|
| اسناد منصوب نمودن عمر (خلیفه دوم) توسط ابوبکر | محب الزهرا | 46 | 20,743 |
۱۸/شهریور/۹۱ ۱۹:۱۷ آخرین ارسال: أین المنتظر |
|








