سلام ....
من رو هم از راهیان نور برگردوندن
هنوز خستگی و گیجی راه تو سرمه ...
راهیان نور من از سکانس جمکران شروع شد ...نه بزارید از صبحش بگم ... نه نه یه روز عقب ترش
حالم بد جور بد بود ... سرما خوردگی و گلو درد ، رفته بودم دکتر ... گفتم دکتر جان معجزه کن که باید برم تو گرد و خاکهای جنوب...
نفهمیدم دکتر معجزه گر نیست کار یه جای دیگه گیره . بالاخره دیدم اوضاع حالم رو به بهبوده ... انگار رفتنی ام ... دلم خیلی گرفته بود ... نرفتم با بچه ها پک مسافرت رو ببندم که مبادا هوای سرد بسیج حالم رو بد تر کنه...دوستم زنگ زد گفت یه کار رو زمین مونده . دستم به دامنت . باید تا فردا اماده بشه. اسم و اسامی و شماره ماشین بود که باید برا جلو ماشین طراحی میکردم. بالاخره تا غروب وقتم رو باهاش پر کردم . بهم زنگ زدن زحمت پرینت گرفتنش هم با خودت ... حالا ساعت هفت صبح کدوم مغازه بازه !!! الله اعلم...
بالاخره صبح موعود رسید ... زنگ زدم به دوستم(مسئول ماشین) گفتم کجایی؟ دقیقا ساعت چند حرکته؟ من باید با تاخیر بیام تا مغازه ها باز بشن ... پرینت رنگی سایز بزرگ رو که هر جایی نمیگیرن
گفت حالا تا نه و نیم وقت داری. یه چیز بهت میگم ناراحت نشو راستش دیشب که اینجا بودیم حاج اقا لیست اسامی بچه هایی که براشون کارت بیمه گرفت رو اورد گفت اسم هر کی نبود با ما نمیاد یعنی نمی بریمش... گفت راستش، راستش اسم تو نبود...
من لباس پوشیده ،اماده ، ساک بسته ،...مامانم قران به دست که بیا از زیرش رد شو پدرمم هم رفت ماشین رو از پارکینگ در بیاره
حالا حال من با این حرف دیدنیه
حالا دکتر باید معجزه میکرد یا شهدا؟؟؟؟
بماند که چه ها شد اما چشمام رو باز کردم دیدم تو ماشینم . اولین مقصدمون جمکران بود ... رسیدیم جمکران نم نم باران و حیاط جمکران فقط یه چیز کم داشت ... یک نگاه از اسمان ...
بقیه این هم بماند ...
رفتیم حرم یه عمه مهربون که من خیلی دوسشون دارم تا خود صبح ... اولین باری بود که قشنگ تو حرم بانو عقده هام رو خالی کردن ... خادما جارو رو ندادن دستم اما من که اروم نمیشدم تا خود صبح یا داشتم کتابخونه هاش رو تمیز میکردم یا فرش رو بالا نگه میداشتم تا خادما راحت تر جارو بکشن ... اخه میدونید شنیده بودم هر کی دلش خیلی برا مزار مادر سادات تنگ میشه میره حرم قـــــم من هم که دلم....
این داستان هم بماند
بالاخره با سلام و صلوات رسیدیم خوزستان
السلام علیک یا کربلا ....
الان انتظار دارین براتون بازم خاطره بنویسم؟
نه دیگه بسته ... اخه اونجا هیچ خبری نبود .. خاک بود ... فقط خاک بود ... اینکه چرا هر سال پامیشم میرم؟؟؟؟ چرا قبل سفر داشتم خودم رو میکشتم؟ من که قبلا هم دیده بودمش .... شما فکر کنین کسایی که میرن دیوونن (مجنون) . همین
این عکس رو ببینید
به کوچکی یه سوراخ موش... این عکس ورودی پادگان میشداغه ... اگه اشتباه نکنم حدود 500 نفر تو اتاقا و راه رو هاش خوابیده بودن ... درست زیر کوه... بارون هم میبارید ... سقف دست شویی هاش هم شدیدا چکه میکرد... تمام زمین هاش گلی هم بود ...
شنیدین میگن غروب شلمچه دیگه
اینم عکسش
اینم اون غروب شلمچه ای که هی میگن ... هی دلنوشته مینویسن... یه سرچ کنین تو اینترنت بنویسید غروب شلمچه ...
همینیه که میبینید ... بچه های ما همین جا جنک میکردن ... ببینید اون سمت
معراج شهدا میدونید کجاست؟؟؟؟؟ یه ضریح فرمه بعد همه دورش دارن زار میزنن میگی با خودت چه خبره؟؟؟ ... اینا چشونه ... بعد نزدیک که میشی میزنی تو سرت میگی وا ویلا ... آیا اینجا قتل گاه علی اصغر هاست؟؟؟ مگه اینا علی اصغر بودن؟؟؟؟
خدایا اخه علی اصغر و چه به خط اول جنگ اینا همه علی اکبر های جنگ بودن ... کسایی که رفتن میدونن من چی میگم
علی اکبر های رعنا ... و این کفن ها؟؟؟؟؟
دور و بر این معراج شهدا یه پوسترایی زده بودن هی میگفتن بیاید بیاید بریم دیر شد منم تند تند از چند تایی عکس گرفتم
میتونید ببینید
خب بازم دارم اگه دوست داشین بگین بازم براتون بزارم اما کمی خرج داره... باید هزینه بقیه رو بدین...
خب از این هم بگذریم ... رسیدیم فتح المبین دیگه دقایق اخره و غزل خداحافظی... ساعت ده شب و فتح المبین تاریک و ...
فتح القلوب قلبها ...
کاش میشد بچه ها را جمع کرد / سنگر ان روزها را گرم کرد
کاش میشد بار دیگر جبهه رفت/ جنگ عشقی کرد و تیری خورد و رفت...
حالا این شعر رو خوندید فک نکنین به همین راحتی بودی جنگ عشقی بود و یه تیر خلاص و یا علی....
نه بابا... تیر خوردن به پا درد داره ... نگیم تیر خوردن بگیم فرو رفتن اهن مذاب در بدن ...
اون قدر ارپی چی زد تا از دو تا پرده های گوشش خون اومد ... این درد داره.
فقط پاش تیر خورده بود گذاشتنش رو برانکارد ... داشتن میبردن یه هو دید سرش رو بلند کرد یه چیزی گفت دو باره سرش رو گذاشت ... پرسیدن چی میگی ؟؟؟؟ دست زدن تنش یخ زده بود...
خونریزی و مرگ بر اثر شوک هیپوولومیک زجر داره...
خب دیگه بسته
دوست دارم به یاد حاج اقا قاسمی یه جا مونده بهشت که برامون روایت گری میکرد و شعر میخوند اخر حرفام براتون شعر بخونم
نمیدونم تا حالا توفیق داشتین این جا مونده های بهشت رو ببینید یا نه ... اما بوی شهدا میدن...
این حاج اقا قاسمی داستان ما اگه بدونید چه چهره مظلومی داشت اگه بدونید اگه بدونید بوی بهشت میداد ....
بنده خدا ها رو ممنوع الورود کرده بودن تا بمونن تا بشن خاطره های جنگ تا بشن روایت گر های زنده ... و حاج اقا راهپیما جا مانده دیگر بهشت....
..........................................................................................................................................................
یک چشم زدن غافل از ان ماه مباشید / شاید که نگاهی کند اگاه مباشید
.........................................................................................................................................................
چه خوش است صوت قران ز تو دلبرا شنیدن /به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن
..........................................................................................................................................................