سلام
البته بحث شما درباره انصاف در نگاه کردن به غرب است و نه خود انصاف
با دقت مطالب زیر را بخوانید
چند تا نکته رو مد نظر داشته باشین :
1-نظرات مختلف به خاطر فلسفه ها و جهان بینی های مختلف است .
2-پیشرفت غرب در زمینه صنعت توانست به آنها برتری دهد.
واكاوی سخنان رهبرانقلاب در نوشتار بزرگ فیلسوف مفسر قرآن كریم
علامه طباطبایی: به جان خودم سوگند! تاریخ زندگى اجتماعى غربیها حكم به توحش آنها میدهد
گروه معارف:
"سبك زندگی" محور اصلی یكی از مهمترین بیانات رهبر انقلاب در استان خراسان شمالی بود كه در دیدار با جوانان این استان ایراد شد.
به گزارش رجانیوز، حضرت آیت الله خامنهای در این سخنان «سبک زندگی» را بخش اساسی و حقیقی پیشرفت و تمدن سازی نوین اسلامی خواندند و از نخبگان و صاحبان فکر و اندیشه برای «پرداختن به این مفهوم مهم، آسیب شناسی وضع موجود سبک زندگی در ایران و چاره جویی در این زمینه» دعوت كردند.
مقام معظم رهبری همچنین تاكید كردند: پیشرفت در علم و صنعت و اقتصاد و سیاست که بُعد ابزاری تمدن اسلامی را شکل میدهد وسیله ای است برای دستیابی به سبک و فرهنگ صحیح زندگی و رسیدن به آرامش، امنیت، تعالی و پیشرفت حقیقی.
"پرهیز کامل از تقلید از سبک و سلوک زندگی در تمدن غربی" نكتهای اساسی دیگری بود رهبر انقلاب بر آن تاكید داشته و با استناد به تجربیات مکرر چند قرن اخیر خاطرنشان کردند: فرهنگ غرب، اصولاً فرهنگی مهاجم است و به هر دلیلی در هر کشوری رواج یابد بتدریج فرهنگ و هویت آن ملت را نابود می کند.
چه بسا این بیان هشدار گونه حضرت آیتالله خامنهای درباره لزوم پرهیز كامل از تقلید از سبك و سلوك زندگی در تمدن غربی پاسخ به شبههای مقدر باشد كه از زبان غربزدگان بارها و سالها بیان شده است.
اینكه برخی از دوستداران غرب با اشاره به آداب و رسوم زندگی در كشورهای غربی، شگفتزده از صفا و صمیمیت و رعایت حریم و حدود انسانها در ینگه دنیا سخن میگویند و فرهنگ امروز غرب را تنها نسخه شفابخش برای سبك زندگی جامعه اسلامی ما توصیف میكنند.
شاید رهبر فرزانه انقلاب، در بیان عبارات ذیل به این موضوع توجه دادهاند: «ما براى ساختن این بخش از تمدن نوین اسلامی[بخش نرمافزاری]، بشدت باید از تقلید پرهیز كنیم؛ تقلید از آن كسانى كه سعى دارند روشهاى زندگى و سبك و سلوك زندگى را به ملتها تحمیل كنند. امروز مظهر كامل و تنها مظهر این زورگوئى و تحمیل، تمدن غربى است... تقلید از غرب براى كشورهائى كه این تقلید را براى خودشان روا دانستند و عمل كردند، جز ضرر و فاجعه به بار نیاورده؛ حتّى آن كشورهائى كه بظاهر به صنعتى و اختراعى و ثروتى هم رسیدند، اما مقلد بودند.... علت این است كه فرهنگ غرب، یك فرهنگ مهاجم است. فرهنگ غرب، فرهنگ نابودكنندهى فرهنگهاست. هرجا غربىها وارد شدند، فرهنگهاى بومى را نابود كردند بنیانهاى اساسىِ اجتماعى را از بین بردند؛ تا آنجائى كه توانستند، تاریخ ملتها را تغییر دادند، زبان آنها را تغییر دادند، خط آنها را تغییر دادند....» (بیانات در دیدار جوانان استان خراسان شمالى ( 23/7/1391)
اما این شبهه، شبههای امروزی نیست؛ چه آنكه با مداقه در آثار اندیشمندان اسلامی در سالهای اخیر بتوان پاسخهای جالبی به آن یافت.
در این میان مرحوم علامه طباطبایی بزرگ مفسر قرآن کریم كه همواره حرفهای تازه و روز برای جامعه اسلامی دارد، در ذیل تفسیر آخرین آیۀ سورۀ آل عمران "یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ" در یک بحث بسیار دقیق و عمیق، با طرح مفهومی به نام «شخصیت اجتماعى»، به بررسی ریشۀ شیفتگی غربزدهها نسبت به خوبیهای غرب میپردازد.
تمدن غرب و پیشرفت صنعتى آن از نظر اسلام سعادت محسوب نمىشود
و اما اینكه گفتند: ((تمدن غرب براى غربیها، هم سعادت مجتمع را آورد و هم سعادت افراد را به این معنا كه تك تك افراد را از رذائلى كه خوشایند مجتمع نیست مهذب و پاك كرد))، گفتارى است نادرست و در آن مغالطه و خلط شده است به این معنا كه گمان كرده اند پیشرفت یك جامعه در علم و صنعت و ترقى اش در استفاده از منابع طبیعى عالم و همچنین تفوق و برترى طلبى اش بر سایر جوامع سعادت آن جامعه است (هر چند كه منابع طبیعى نامبرده حق ملل ضعیف باشد و ملت مترقى آن را از ضعیف غصب كرده باشند و براى غصب كردنش سلب آزادى و استقلال از او نموده باشند ((مترجم )) ).
اگر خواننده محترم توجه فرموده باشد، مكرر گفتیم كه: اسلام چنین پیشرفتى را سعادت نمى داند (چون این پیشرفت مایه فلاكت و مظلومیت و بدبختى سایر جوامع است و حتى براى خود ملت پیشرفته هم سعادت نیست ((مترجم )) ).
بحث عقلى و برهانى نیز نظریه اسلام را در این زمینه تاءیید مى كند براى اینكه سعادت آدمى تنها به بهتر و بیشتر خوردن و سایر لذائذ مادى نیست بلكه امرى است مؤلف از سعادت روح و سعادت جسم و یا به عبارت دیگر سعادتش در آن است كه از یك سو از نعمتهاى مادى برخوردار شود و از سوى دیگر جانش با فضائل اخلاقى و معارف حقه الهیه آراسته گردد در این صورت است كه سعادت دنیا و آخرتش ضمانت مى شود و اما فرو رفتن در لذائذ مادى و بكلى رها كردن سعادت روح چیزى جز بدبختى نمى تواند باشد.
علت اینكه غربزدگان با شیفتگى از خوش اخلاقى غربیها میگویند
و اما اینكه این غربزدگان (كه متاسفانه بیشتر فضلاى ما همینها هستند) با شیفتگى هر چه تمامتر سخن از صدق و صفا و امانت و خوش اخلاقى و خوبیهاى دیگر غربیها و ملل راقیه (ملتهای پیشرفته) داشتند، در این سخن نیز حقیقت امر بر ایشان مشتبه شده است (و به خاطر دورى از معارف دین و ناآشنایى به دیدگاه اسلام، فردنگر و شخصپرست شدند).
توضیح اینكه اینان خود را یك انسان مستقل و غیر وابسته به موجودات دیگر مىپندارند و هرگز نمىتوانند بپذیرند كه آن چنان وابسته و مرتبط به دیگرانند كه به هیچ وجه از خود استقلالى ندارند. ولى به خاطر داشتن چنین تفكرى درباره زندگى خود، غیر از جلب منافع به سوى «شخص خود» و دفع ضرر از «شخص خود» به هیچ چیز دیگر نمىاندیشند. و [درنتیجه] وقتى وضع خود را با وضع یك فرنگى مقایسه مىكنند، كه او تا چه اندازه مراقب حق دیگران و خواهان آسایش دیگران است، خود را و ملت خود را عقب مانده، و آن فرنگى و همه فرنگىها را مترقى مىبیند، و معلوم است كه از اینگونه افراد قضاوتى غیر این، انتظار نمىرود.
كسى كه اجتماعى فكر مىكند، قضاوتش غیر از قضاوت غربزدگان ما است
و اما كسى كه اجتماعى فكر مىكند و همواره شخص خود را نصب العین خود نمىبیند، بلكه خود را جزء لاینفك و وابسته به اجتماع مىنگرد و منافع خود را جزئى از منافع اجتماع و خیر اجتماع را خیر خودش و شر اجتماع را شر خودش و همه حالات و اوصاف اجتماع را حال و وصف خودش مىبیند، چنین انسانى تفكرى دیگر دارد، قضاوتش نیز غیر قضاوت غربزدگان ما است. او در ارتباط با غیر خود هرگز به افراد جامعه خود نمى پردازد و اهمیتى بدان نداده بلكه تنها به كسانى مى پردازد كه از مجتمع خود خارجند.
بیان یك مثال براى درك روشن تر یك مطلب
خواننده محترم مى تواند با دقت در مثالى كه مى آوریم مطلب را روشنتر درك كند: تن انسان مجموعه اى است مركب از اعضا و قوائى چند كه همه به نوعى دست به دست هم داده و وحدتى حقیقى تشكیل داده اند كه ما آنرا انسانیت مىنامیم و این وحدت حقیقى باعث مىشود كه تك تك آن اعضا و آن قوا در تحت استقلال مجموع استقلال خود را از دست داده و در مجموع مستهلك شوند چشم و گوش و دست و پا و... هر یك عمل خود را انجام بدهد و از عملكرد خود لذت ببرد اما نه بطور استقلال بلكه لذت بردنش در ضمن لذت بردن انسان باشد.
در این مثال هر یك از اعضا و قواى نام برده، تمام همشان این است كه از میان موجودات خارج، به آن موجودى بپردازند كه كل انسان یعنى انسان واحد مىخواهد به آن بپردازد. مثلا دست به كسى احسان مىكند و به او صدقه مىدهد كه انسان خواسته است به او احسان شود و به كسى سیلى مىزند كه انسان خواسته است او را آزار و اذیت كند و اما رفتار این اعضا و این قوا با یكدیگر در عین اینكه همه در تحت فرمان یك انسانند، كمتر ممكن است رفتارى ظالمانه باشد مثلا دست یك انسان چشم همان انسان را در آورد و یا به صورت او سیلى بزند و ...
این وضع اجزاى یك انسان است كه مىبینم دست به دست هم داده و در اجتماع سیر مىكنند و همه به یك سو در حركتند افراد یك جامعه نیز همین حال را دارند یعنى اگر تفكرشان تفكر اجتماعى باشد خیر و شر فساد و صلاح تقوا و فجور نیكى كردن و بدى كردن و... یك یك آنها در خیر و شر مجتمعشان تاءثیر مىگذارد یعنى اگر جامعه صالح شد آنان نیز صالح گشته و اگر فاسد شد فاسد مىگردند، اگر جامعه با تقوا شد آنان نیز با تقوا مىشوند و اگر فاجر شد فاجر مىگردند و... براى اینكه وقتى افراد اجتماعى فكر كردند جامعه داراى شخصیتى واحد مىگردد.
قرآن كریم هم در داوریهایش نسبت به امتها و اقوامى كه تعصب مذهبى و یا قومى وادارشان كرد به اینكه اجتماعى فكر كنند همین شیوه را طى كرده وقتى روى سخن با این گونه اقوام مثلا با یهود یا عرب و یا امتهایى نظیر آن دو دارد حاضرین را به جرم نیاكان و گذشتگانشان مؤ اخذه مىكند و مورد عتاب و توبیخ قرار مىدهد با اینكه جرم را حاضرین مرتكب نشدهاند و آنها كه مرتكب شدهاند قرنها قبل مرده و منقرض گشتهاند و این گونه داورى در بین اقوامى كه اجتماعى تفكر مىكنند داورى صحیحى است و در قرآن كریم از این قبیل داوریها بسیار است و در آیاتى بسیار زیاد دیده مىشود كه در اینجا احتیاجى به نقل آنها نیست.
بله مقتضاى رعایت انصاف این است كه از میان فلان قوم كه مورد عتاب واقع شدهاند افرادى كه صالح بودهاند استثنا شوند و حق افراد صالح پایمال نگردد زیرا اگر چه اینگونه افراد در میان آنگونه اجتماعات زندگى كردهاند و لیكن دلهایشان با آنان نبوده و افكارشان به رنگ افكار فاسد آنان در نیامده و خلاصه فساد و بیمارى جامعه در آنان سرایت نكرده بود و اینگونه افراد انگشت شمار در آنگونه جوامع مثل عضو زایدى بودهاند كه در هیكل آن جامعه روئیده باشند و قرآن كریم همین انصاف را نیز رعایت كرده در آیاتى كه اقوامى را مورد عتاب و سرزنش قرار مى دهد افراد صالح و ابرار را استثنا مىكند.
و از آنچه گفته شد روشن گردید كه در داورى نسبت به جوامع متمدن، معیار صلاح و فساد را نباید افراد آن جامعه قرار داد و نباید افراد آن جامعه را با افراد جامعههاى دیگر سنجید. اگر دیدیم كه مثلا مردم فلان كشور غربى در بین خود چنین و چنانند، رفتارى مؤدبانه دارند، به یكدیگر دروغ نمىگویند و مردم فلان كشور شرقى و اسلامى اینطور نیستند، نمىتوانیم بگوئیم پس بطور كلى جوامع غربى از شرقیها بهترند، بلكه باید شخصیت اجتماعى آنان را و رفتارشان با سایر جوامع را معیار قرار داد. باید دید فلان جامعه غربى كه خود را متمدن قلمداد كردهاند، رفتارشان با فلان جامعه ضعیف چگونه است و خلاصه باید شخصیت اجتماعى او را با سایر شخصیتهاى اجتماعى عالم سنجید.
![[تصویر: 75214.jpg]](http://www.rajanews.com/Files_Upload/75214.jpg)
آرى در حكم به اینكه فلان جامعه صالح است یا طالح، ظالم است یا عادل، سعادتمند است یا شقى و ... باید این روش را پیش گرفت كه متاسفانه فضلاى غرب زده ما همانطور كه گفتیم از این معنا غفلت ورزیدهاند و در نتیجه دچار خلط و اشتباه شدهاند، (و چون دیدهاند كه فلان شخص انگلیسى در لندن پولى كه در زمین افتاده بود بر نداشت و یا فلان عمل صحیح را انجام داد و مردم فلان كشور شرقى اینطور نیستند، آن چنان شیفته غربى و منزجر از شرقى شدند كه به طور یك كاسه حكم كردند به اینكه تمدن غرب چنین و چنان است و در مقابل، شرقىها اینطور نیستند، و پا را از این هم فراتر نهاده و گفتند اسلام در این عصر نمىتواند انسانها را به صلاح لایقشان هدایت كند).
شگفتی از تمدن غربیها یا شگفتی از توحش آنان؟ / به جان خودم سوگند...
در حالى كه اگر جامعه غرب را یك شخصیت مىگرفتند، آن وقت رفتار آن شخصیت را با سایر شخصیتهاى دیگر جهان مىسنجیدند،معلوم مىشد كه از تمدن غربىها به شگفت درمىآیند و یا از توحش آنان! و به جان خودم سوگند كه اگر تاریخ زندگى اجتماعى غربیها را از روزى كه نهضت اخیر آنان آغاز شد، مورد مطالعه دقیق قرار مىدادند و رفتارى را كه با سایر امتهاى ضعیف و بینوا كردند مورد بررسى قرار مىدادند، بدون كمترین درنگى، حكم به توحش آنان مىكردند و مىفهمیدند كه تمام ادعاهایى كه مىكنند و خود را مردمى بشر دوست و خیر خواه و فداكار بشر معرفى نموده و وانمود مىكنند كه در راه خدمت به بشریت از جان و مال خود مایه مىگذارند، تا به بشر حریت داده، ستمدیدگان را از ظلم و بردگان را از بردگى و اسیرى نجات بخشند، همهاش دروغ و نیرنگ است و جز به بند كشیدن ملل ضعیف هدفى ندارند، و تمام همشان این است كه از هر راه كه بتوانند بر آنها حكومت كنند؛ یك روز از راه قشونكشى و مداخله نظامى، روز دیگر از راه استعمار، روزى با ادعاى مالكیت نسبت به سرزمین آنان، روزى با دعوى قیمومت، روزى به عنوان حفظ منافع مشترك، روزى به عنوان كمك در حفظ استقلال آنان، روزى تحت عنوان حفظ صلح و جلوگیرى از تجاوزات دیگران، روزى به عنوان دفاع از حقوق طبقات محروم و بیچاره، روزى ... و روزى ...
هیچ انسانى كه سلامت فطرتش را از دست نداده، هرگز به خود اجازه نمىدهد كه چنین جوامعى را صالح بخواند و یا آن را سعادتمند بپندارد، هر چند كه دین نداشته باشد و به حكم وحى و نبوت و بدانچه از نظر دین سعادت شمرده شده، آشنا نباشند.
چگونه ممكن است طبیعت انسانیت (كه همه افرادش، اعم از اروپایى و آفریقائیش یا آسیایى و امریكائیش و ... به طور مساوى مجهز بقوا و اعضایى یكسان مىباشند) رضایت دهد كه یك طایفه بنام متمدن و تافته جدا بافته، بر سر دیگران بتازند، و ما یملك آنان را تاراج نموده، خونشان را مباح و عرض و مالشان را به یغما ببرند، و راه به بازى گرفتن همه شؤون وجود و حیات آنان را براى این طایفه هموار سازند، تا جایى كه حتى درك و شعور و فرهنگ آنان را دست بیندازند، و بلائى بر سر آنان بیاورند كه حتى انسانهاى قرون اولیه نیز آن را نچشیده بودند.
سند ما
سند ما در همه این مطالب، تاریخ زندگى این امتها و مقایسه آن با جنایاتى است كه ملتهاى ضعیف امروز از دست این به اصطلاح متمدنها مىبینند، و از همه جنایاتشان شرمآورتر این جنایات است كه با منطق زورگویى و افسار گسیختگى، جنایات خود را اصلاح نامیده، به عنوان" سعادت"! بخورد ملل ضعیف مىدهند.( تفسیر المیزان، ج4، صص 166-169)