============================================
دوستان نکات ظریفی در شاهنامه وجود دارد که بیشتر ما از کنارش بی تفاوت گذر می کنیم
یکی از آنها خان هشتم رستم است
شاید تعجب کنید
ولی در شاهنامه خان هشتمی وجود دارد
که بعد از کشتن دیو سپید اتفاق می افتد
مرحله ای پیچیده و خطرناکی که رستم به آسانی آن را پشت سر می گذارد
من با اجازه ی تمام دوستان سوال و مسابقه ای در این پست مطرح می کنم
و آن این که
خان هشتم رستم چه بود؟
دوستان تا 14 تیر ماه فرصت دارید جواب دهید
لطفا توضیح کامل در مورد این رویداد بدهید
به اولین شخصی که جواب درست با توضیح کامل و مفید ارائه دهد
بنده +10 اعتبار به آن شخص هدیه خواهم داد
============================================
زال در حرمسرای خویش، جز رودابه مادر رستم که شاه زنان اوست؛ از کنیزکی آفتابروی، خواننده و نوازنده رود، صاحب پسری میشود که به خوبرویی از ماه، گرو میبرد. زال ستارهشناسان کشمیر و کابل و دیگر کشورها را به نزد خود فراخواند تا سرنوشت او را برایش بگویند. هریک از اخترگران، شمار سپهر برگرفت و پس از هماندیشی باهم، در پایان کار به زال گفتند: این کودک شوم و بداختر است؛ وقتی که بزرگ شد جنگاور و دلیر میشود و تخمهٔ سام نریمان را تباه میکند و در این خاندان شکست میآورد.
دستان سام با شنیدن این سخنان، غمگین شد و بهسوی خدا نالید و او ار به خدا سپرد و نامش را شغاد گذاشت و در تربیتش کوشید. و قتی که بزرگ شد، او را به پیش شاه کابل فرستاد. شغاد، اندک اندک در فنون جنگی، نامآور شد. پادشاه کابل وقتی که شایستگی او را دید، دخترش را به همسری به او داد.
چون در آن زمان پادشاه کابل، هرسال به اندازه گنجایش یک چرم گاو باج برای رستم فرستاد، انتظار داشت بعد از این که شغاد دامادش شد، دیگر رستم از او باج و خراج نگیرد. اما رستم هنگام گرفتن باج، آن را از او طلب کرد. شغاد از کار برادرش خشمگین شد و به فکر کشتن او افتاد و نیت خود را با شاه کابل در میان گذاشت.
شاه کابل، روزی به بهانهای مهتران و سروران سپاه را فراخواند. وقتی که سرها از باده گرم شد، شغاد گفت: در این بزم، من از همه برترم؛ چون پدرم زال و برادرم رستم است. چه کسی گوهری نامورتر از من دارد؟
شاه کابل با شنیدن این سخن ناراحت شد و گفت: «آنان که تو را از خود راندهاند.» شغاد از این سخنان عصبانی شد و راهی زابل گشت. زال با دیدن شغاد، شاد شد و از حال شاه کابل پرسید. شغاد پاسخ داد که: «از او هیچ مپرس و نامش را بر زبان نیاور. او در انجمنی که همهٔ بزرگان و سران سپاه گرد آمده بودند، مرا خوار کرد و گفت که من فرزند تو نیستم و برای شما ارزشی ندارم. چون برادرم رستم از او باج میگیرد و از این به بعد به او باج نمیدهم و اگر بخواهد با شمشیر زبانش را میبندم. دلم از گفتهٔ او به درد آمده و از او روی برگردانم.»
رستم عصابی شد و گفت که به او و گفتههایش توجه مکن. من او را از میان برمیدارم و تو را جانشین او میکنم و بر تخت مینشانم. پس چند روز بعد از آن با لشکری آمادهٔ رفتن شدند و شغاد به رستم گفت: «فکر میکنم شاه کابل از خشم تو مطلع شده، از بدرفتاری با من پشیمان شده و گروهی از سپاهیان را به خواهشگری بفرستد.» رستم گفت پس نیازی به سپاه نیست و با زواره و صد سوار و صد پیاده حرکت کردند.
شغاد، پنهانی، سواری به سوی کابل فرستاد و به شاه پیغام داد که رستم بدون سپاه میآید، تو بیا از او امان بخواه. شاه کابل از شهر بیرون آمد؛ وقتی به رستم نزدیک شد، از اسب پیاده شد و کفش از پای درآورد و زمین را بوسید و پوزش خواست و گفت: از روی مستی گناهی کردهام. امیدوارم که مرا ببخشی و «کنی تازه آیین و راه مرا». رستم گناه او را بخشید و بر او مهربانی کرد. نزدیک کابل جای سرسبزی بود؛ شاه در آنجا جشنی برپا کرد و چون سرها از باده گرم شد، شاه کابل گفت: نزدیک اینجا شکارگاهی است دیدنی که میش و گور بسیار دارد و کسی که اسبی تکاور دارد میتواند شکار بسیار بیفکند. رستم شوقش به شکار زیاد شد و کمان کیانی را به ترکش گذاشت و با زواره و چند نفر از نامداران، راه نخجیرگاهی را که در آن دهها چاه به شمشیر کنده و سر آنها را به خاشاک و خاک پوشانده بودند، در پیش گرفتند. وقتی که رخش به یکی از آن چاهها رسید، از بوی خاک تازهٔ سرچاه، درنگ کرد و زمین را با نعل خود خراشید. رستم بر رخش نهیب زد. رخش وقتی که قدم در پیش گذاشت، در چاه افتاد و شکمش از تیزی شمشیرهای داخل چاه دریده شد. رستم که همهٔ بدنش به شدت مجروح شده بود، با سختی خود را تا نزدیک سر چاه بالا کشید. وقتی به اطراف نگاه کرد، شغاد بداندیش را دید و فهمید که سبب همهٔ آن بلاها اوست. در همان لحظه شاه کابل هم از راه رسید و به رستم گفت: چطور به چاه افتادی؟ بمان تا طبیبان را برای درمان بیاورم.
رستم به او گفت: ای مرد بدگهر چارهجوی، تو هم مدت زیادی نمیمانی و پسرم فرامرز انتقام مرا از تو خواهد گرفت.
و سپس به شغاد گفت: «حالا که به من بدی رسید، کمان مرا با دو تیر در پیشم بگذار تا اگر شیری برای شکار به اینجا آمد و قصد جان مرا کرد، آن را با تیر از خودم دور کنم.» وقتی شغاد رستم را مجروح و ناتوان دید، به او خندید و تیر و کمان را نزدیک او گذاشت. رستم به سختی کمان را گرفت. شغاد فهمید که قصد جان او را کرده است. خود را پشت درخت چنار کهنی پنهان کرد. رستم، درخت و شغاد را با تیر به هم دوخت و بعد خداوند را سپاس گفت که قبل از مردن، انتقام خود را از برادر زشتکارش گرفته است. رستم و زواره که به چاهی دیگر افتاده بودند، بعد از ساعتی جان سپردند. از میان سوارانی که همراه رستم به کابل آمده بودند، یکی به رنج و زحمت خود را به زابل رسانید و خبر کشته شدن تهمتن و زواره را به زال و دیگر بزرگان داد. زال جامه بر تن درید و خاک بر سر افشانده و فرامرز را با سپاهی گران به جنگ شاه کابل فرستاد.
شهین کریمی ـ کارشناس ارشد ادبیات فارسی



چند بار امدم بنویسم و پشیمون شدم
احیانا خان هشتم فرار کردن از دست لژ مازندران و خراب کردن ابلیسک اون دیار نبوده؟!
==================
اقا رضا وقتی بچه بودم و بابام برام قصه رستم رو میگفت به این داستان و رستم و سهراب که میرسید گریه میکردم,و خیلی دلم برای رستم و سهراب میسوخت !

نمیدونم همون چاه پر از نیزه که رستم و اسبش رخش توش می افتند؟
شغاد اون چاه رو کنده بود.یادم نیست ولی در کتاب زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی یه درسی به نام خوان هشتم داشتیم.
دوستان ببخشید که طولانیه ! ولی این ((خوان هشتم)) سروده مهدی اخوان ثالث
هست و من خیلی خیلی دوستش دارم!
پیشنهاد می کنم حوصله کنید و بخونیدش:
...یادم آمد , هان ,
داشتم می گفتم , آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید ,
پای تاسر گوش
-"هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,....
من که نامم ماث "
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد , آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ...
باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
"و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک ..."
با تشکر از دوستان
خسته نباشید
نقل قول:اگه حرف اعتبار رو نمیزدین دنبالش میرفتم اما واسه اعتبار کاری انجام نمیدم.
بی صبرانه منتظر نتیجه هستم.
صلوات هم اضافه شد به جایزه
یعنی 10 اعتبار و صلوات بر محمد و آل محمد
و اما در مورد جواب
نه چاه شغاد و نه خوان هشتم اخوان ثالث مقصود من است
بگذارید یکمی کمک کنم
فاصله زمان وقوع این حادثه از دیگر خوان ها زیاد نیست
و قضیه درون مازندران هست
دوستان نکته خیلی لطیف و مستتری وجود دارد که
برای پیدا کردن آن باید خوب اندیشه کنید
مبارزه با یک خان قوی و مخفی !!!!
ای وای لو دادم
++++++++++++++++++++++++++++++++++
بذارید یه لطیفه بی مزه بگم
یه روزی از پسر خالم پرسیدم خان هشتم رستم کی بود
جواب داد سعید خان

البته چنگیز خان هم میشه گفت
++++++++++++++++++++++++++++++++++
سلام
بهتر دونستم تا از خوان هفتم از یه جایی کپی بگیرم.

البته فک نمیکنم اونی باشه که شما میخواین.
خوان هفتم: جنگ با ديو سفيد
آنگاه رستم بر رخش نشست و اولاد را نيز با خود برداشت و چون باد رو بکوهي که ديو سفيد در آن بود گذاشت. هفت کوهي را که در ميان بود بشتاب در نورديد و سرانجام به نزديک غار ديو سفيد رسيد. گروهي انبوه از نرّه ديوان را پاسدار آن ديد. به اولاد گفت «تاکنون از تو جز راستي نديده ام و همه جا بدرستي رهنمون من بوده اي. اکنون بايد بمن بگوئي که راز دست يافتن بر ديو سفيد چيست؟»
اولاد گفت «چاره آنست که درنگ کني تا آفتاب برآيد. چون آفتاب برآيد و گرم شود خواب بر ديوان چيره مي شود و تو ازين همه نرّه ديوان جز چند تن ديوان پاسبان را بيدار نخواهي يافت. آنگاه بايد که با ديو سفيد درآويزي. اگر جهان آفرين يار تو باشد بروي پيروز خواهي شد.»
رستم پديرفت و درنگ کرد تا آفتاب برآمد و ديوان سست شدند و درخواب رفتند. آنگاه اولاد را با کمندي استوار بست و خود شمشير را چون نهنگ بلا از نيام بيرون کشيد و چون رعد غرّيد و از جهان آفرين ياد کرد و در ميان ديوان افتاد سر ديوان چپ و راست به زخم تيغش برخاک مي افتاد و کسي را ياراي برابري با او نبود. تا آنکه بکنار غار ديو سفيد رسيد. غاري چون دوزخ سياه ديد که سراسر آنرا غولي خفته چون کوه پر کرده بود. تني چون شبه سياه و روئي چون شير سفيد داشت. رستم چون ديو سفيد را خفته يافت به کشتن وي شتاب نکرد. غرّشي چون پلنگ برکشيد و بسوي ديو تاخت. ديو سفيد بيدار شد و برجست و سنگ آسيائي را از کنار خود در ربود و درچنگ گرفت و مانند کوهي دمان آهنگ رستم کرد. رستم چون شير ژيان برآشفت و تيغ برکشيد و سخت بر پيکر ديو کوفت و به نيروئي شگفت يک پا و يک دست از پيکر ديو را جدا کرد و بينداخت. ديو سفيد چون پيل دژم بهم برآمد و بريده اندام و خون آلود با رستم درآويخت.
غار از پيکار ديو و تهمتن پرشور شد. دور زورمند بر يکديگر مي زدند و گوشت از تن هم جدا مي کردند. خاک غار بخون دو پيکارگر آغشته شد. رستم در دل مي گفت که اگر يک امروز ازين نبرد جان بدر ببرم ديگر مرگ برمن دست نخواهد يافت و ديو با خود مي گفت که اگر يک امروز با پوست و پاي بريده از چنگ اين اژدها رهائي يابم ديگر روي به هيچکس نخواهم نمود. هم چنان پيکار مي کردند و جوي خون از تن ها روان بود. سرانجام رستم دلاور برآشفت و بخود پيچيد و چنگ زد و چون نرّه شيري ديو سفيد را از زمين برداشت و بگردن درآورد و سخت برزمين کوفت و آنگاه بي درنگ خنجر برکشيد و پهلوي او را بردريد و جگر او را از سينه بيرون کشيد. ديو سفيد چون کوه بيجان کشته برخاک افتاد.
رستم از غار خون بار بيرون آمد و بند از اولاد بگشاد و جگر ديو را بوي سپرد و آنگاه با هم رو بسوي جايگاه کاوس نهادند.
اولاد از دليري و پيروزي رستم خيره ماند و گفت «اي نره شير، جهان را به زير تيغ خود آوردي و ديوان را پست کردي. ياد داري که بمن نويد دادي که چون پيروز شوي مازندران را بمن بسپاري؟ اکنون هنگام آنست که پيمان خود را چنانکه از پهلوانان درخور است بجاي آري.»
رستم گفت «آري، مازندران را سراسر بتو خواهم سپرد. اما هنوز کاري دشوار در پيش است. شاه مازندران هنوز برتخت است و هزاران هزار ديوان جادو پاسبان وي اند. بايد نخست او را از تخت بزير آورم و در بند کنم و آنگاه مازندران را به تو واگذارم و ترا بي نيازي دهم.»
بينا شدن کي کاوس
از آنسوي کيکاوس و بزرگان ايران چشم براه رستم دوخته بودند تاکي به پيروزي از رزم باز آيد و آنان را برهاند. تا آنکه مژده رسيد رستم به ظفر باز گشته است. از ايرانيان فغان شادي برآمد و همه ستايش کنان پيش دويدند و برتهمتن آفرين خواندند. رستم به کي کاوس گفت «اي شاه، اکنون هنگام آنست که شادي و رامش کني که جگرگاه ديو سفيد را دريدم و جگرش را بيرون کشيدم و نزد تو آوردم.»
کي کاوس شادي کرد و بر او آفرين خواند و گفت « آفرين برمادري که فرزندي چون تو زاد و پدري که دليري چون تو پديد آورد، که زمانه دلاوري چون تو نديده است. بخت من از همه فرخ تر است که پهلوان شير افگني چون تو فرمانبردار من است. اکنون هنگام آنست که خون جگر ديو را در چشم من بريزي تا مگر ديده ام روشن شود و روي ترا باز بينم.»
چنان کردند و ناگاه چشمان کاوس روشن شد. بانگ شادي برخاست. کي کاوس برتخت عاج برآمد و تاج کياني را بر سر گذاشت و با بزرگان و نامداران ايران چون طوس و گودرز و گيو فريبرز و رهام و گرگين و بهرام و نيو به شادي و رامش نشستند و تا يک هفته با رود و مي دمساز بودند. هشتم روز همه آماده پيکار شدند و بفرمان کي کاوس به گشودن مازندران دست بردند و تيغ در ميان ديوان گذاشتند و تا شامگاه گروهي بسيار از ديوان و جادوان را برخاک هلاک انداختند.
______________________________________________________
http://www.govara.com/story/85/02/
از دوستان خواهشمندم به خود شعر مراجعه کنید
و با دقت نگاه کنید
قبل از اینکه خان هشتم ( یک دیو با یکچشم ) رخی نشان دهد رستم با کاری آن را از خود دور کرد بدون اینکه خودش هم متوجه شود (در واقع پیشگیری کرد)
سلام
خان هشتم ( به تعبیر جنابعالی ) جلوگیری از نفوذ شیطان از طریق " کبر و غرور" می باشد که با ستایش ، پرستش و یاد خداوند صورت می پذیرد . نسبت دادن همه امور به خداوند و این که تمام کارها طبق اراده و مشیت اوست .
تو بخشیدی ار نه ز خود خوارتر ****** نه بینم به گیتی یکی زارتر
.
.
.
ز داد تو بینم همی هر چه هست ***** دگر کس ندارد در این کار دست
البته این موضوع ( یاد خداوند ) در تمام شاهنامه به چشم می خورد . خصوصا در خان چهارم که به تعبیر دیگر عبور از "خان شهوت " است و فقط " نام خداوند " رستم را نجات می دهد ( شاید حکیم فردوسی این قسمت را از داستان " یوسف و زلیخا " در قرآن عاریه گرفته باشد ) . مشابه این موضوع در هفت خان اسفندیار نیز به چشم می خورد .