تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: عشق 8 ساله !
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6
پس بذارید عمق بیچارگی خودمو بهتون بگم. ها؟ بذارید دیگه همه چی رو بگم.
میدونید مشکلات من چیه دوستان ؟ الان هرچی بگم یه عده کثیری هوار میشن سرم میگن که ما از تو بدترشم دیدیم... ولی میگم.

از بچگی توی یه خانواده بزرگ شدم که به خاطر عقاید معنویشون طرد شده بودن. از همه فامیل. مادرم وقتی شش ماهش بود ، پدر از خدا بی خبرش چون دختر نمیخواست ، به قصد کشت میذارش زیر کرسی کنار دود و گاز تا خفه بشه. اما مادر بزرگم نجاتش میده. مادر و پدرش طلاق میگیرن و مادربزگ خیر ندیده من با یه مرد جانی ازدواج میکنه. مادر من میره پیش مادر بزرگ و پدر بزرگ خودش تا بزرگش کنن. اون مرتیکه هم چندین بار به جون مادرم سوء قصد میکنه تا بکشش اما نمیتونه . مادرم از بین یه خانواده لامذهب بیرون اومد که همه ضد انقلاب بودن اما خودش مذهبی شد. به درسش خیلی اهمیت میداد چون میخواست دستش توی جیب خودش باشه. توی بچگی همه به خاطر یتیمی میزدن توی سرش اما مادرم کم نیاورد .
از کرمانشاه اومدن کرج. بعد چند سال ، خانواده پدرم که شمالی هستن مادر منو میبینن و میپسندن ، به همین خاطر چند مرتبه میان خواستگاری تا مادرم قبول میکنه و بدون کوچکترین جهازی توی سن 16 سالگی با پدرم که 20 سالش بوده ازدواج میکنه. پدرم پاسدار بود.
مادرم توی خانواده شوهر از طرف مادرشوهر به شدت آزار میبینه و از طرفی از سمت خودش هیچ فامیل و کس و کاری برای پناه بردن بهش نداره. بهش سرکوفت زندگیش رو میزدن. پدرم دائم منطقه بود و بنابر این مادرم تنها بود. مادرم اولین بچه ش که خواهر منه رو به دنیا آورد و بین خانواده ظالم شوهر که به جز عمه وسطی من همه بر علیه ش بودن ، بچه رو بزرگ میکرد. خانواده ای که حتی مردن بچه براشون مهم نبود . مادرشوهر مادرم ، در یخچالو قفل میکرد که مادرم از گرسنگی بمیره. خودتون فکر بکنید چه وضعیه.
توی همین شرایط بچه دوم که برادرمه هم به دنیا اومد. اونم توی غربت ، اما مادرم دیگه توی اون زندان نموند و اومد بیرون و بچه هارو به دندون گذفت و این ور و انور برد ... هیچکس کمکش نکرد . پدرم تمام هشت سال رو به جز چند ماه جبهه بود. اما وقتی برگشت اوضاع عوض شد. سر همین مسائل مادرم تمام امیدش بچه هاش بودن و به همین خاطر با تمام آسیبی که دید از نظر روحی بزرگشون کرد و به شدت روی درسشون حساس بود . خودش هم درس خوند و لیسانسش رو گرفت.

من سال 76 به دنیا اومدم ، دهم تیر. مادرم اصلا منو نمیخواست چون به خاطر شرایط مالی مجبور بود دو شیفت توی مدرسه کار کنه در حینی که منو باردار بود. اما من با تمام ضعفی که به دنیا اومدم به دل مادرم نشستم و مادرم منو نذر امام زمان کرد.

گذشت. فامیل مارو طرد کردن و از طرفی سمت مادرم فامیلی نبود که باهاش رفت و آمد کنیم. توی غربت و تنهایی بزرگ شدم. بی هیچ فامیلی . وقت ازدواج داداشم رسید ، اما با دختری که خودش میخواست. دختر چادری و مذهبی بود اما مادرم از قیافه ش خوشش نمیومد . ضمنا چون انتخاب برادر و خواهرم بود ، نمیپذیرفت. اونقدر سر این ماجرا با هم مشاجره کردن که مادرم بیماری سینوسی گرفت و هنوز تجمع آب رو داره ، ضمنا مشکلات معده و روده هم گرفت.
فشار ازدواج برادرم و از طرفی بی شعوری و دهن کجی خانواده دامادمون طی این سالها مادرم رو داغون کرد. پدرم هم داغون شد. به همین خاطر وقتی برادر و خواهرم رفتن سر خونه و زندگیشون تمرکز روی من چند ده برابر شد. رشته درسیمو انتخاب کردن در حالی که ازش متنفر بودم. رفت و آمدهام به شدت محدود شد و تنهاتر ز قبل شدم. اگه چیزی بخوام نمیتونم بگم چون از جون مادرم میترسم. سر 4 سال تحصیل من با همه بدبختی ها و پرش و جهشی که به خاطر انتخاب خودشون بود و زیر بارش نمیرن موجب شد هم خودم مشکل قلبی پیدا کنم هم مادرم ورم روده (به من گفتن ورم روده . اما از رفتاراشون فهمیدم چیز بدتریه) گرفته. اما ای کاش به همینجا ختم میشد. هرکاری بخوام بکنم میگن درس. بندی شدم. مادرم اگه پنج دقیقه از سر درسم پاشم بهم با لحن شدیدا تندی میگه بشین سر درست و میشینه تا نیم ساعت شکایت میکنه از اینکه عاقل نیستم و نمیفهمم. شدم عبد درس. گفتم برم سوریه گفتن نرو. درس داری. گفتم برم حوزه گفتن نرو باید بری دانشگاه. گفتم برم بسیج گفتن نرو درس داری. هرچی میگم ، میگن درس. بخوام برم مسجد باید سریع بیام خونه چون درس دارم. برم هیئت باید روضه تموم شد بیام بیرون چون درس دارم. حتی اگه بخوام شبا برم بالای پشت بوم یکم زیر آسمون شب بشینم و ستاره ها رو نگاه کنم نمیشه.
توی این گیر و دار ، من عاشق شدم اما 8 سال خودمو خوردم. دوستان عزیز. نمیفهمید میگم عاشق شدم یعنی چی. هیچکس نمیفهمه از بین شما. فقط سن رو مطرح میدونید. به برادرم نمیتونم بگم چون میترسم به مادرم بگه و مادرم از دنیا بره. به خواهرم نمیتونم بگم. به هیچکس. به کسی نمیتونم بگم چون تنهام . شبها میشینم با عکس شهید ردانی پور درد دل میکنم. از همه مشکلاتم میگم . از طرفی اون دوستم آرش ، که سر ارشادش کلی به مشکلات روحی خودم افزوده شد. از طرفی یه عالمه شبهه هوار شد سرم. هرچند همشونو رفع کردم.
به شدت تحت فشارم چون هیچ خواسته ای رو نمیتونم مطرح کنم. ائمه جوابمو نمیدن . میتونید تصور کنید عین یه بچه سه ساله نصفه شب گریه میکنم ، "یوما یوما" میگم و حضرت زهرا رو صدا میکنم ؟ میدونید چند ساله ازشون میخوام یه نشونه بهم بدن؟ تاپیکایی که زدم رو بخونید... میفهمید چند ساله میخوام یه بار لااقل به خوابم بیان؟

بذارید بازم بگم. نمیدونم واسه کی میجنگم. حتی یه استاد اخلاق هم نمیتونم بگیرم که راهنماییم کنه . تنهای تنهای تنهام. میدونید چند ساله؟ میفهمید چی میگم؟ خسته م . از جنگیدن خسته م . همه تلاشمو گذاشتم با ضد مسیح بجنگم. هر موقع اسم فاطمه زهرا برده میشد ، اسم صاحب الزمان ، اسم حسین ، اشک توی چشمام جمع میشد اما هیچکدومشون جوابمو ندادن. همه تلاشمو گذاشتم سر مبارزه... با نفسم. با خودم. اما کسی جوابمو نمیده. فاطمه زهرا مادرم نیست. دست نوازشش رو ازم دریغ کرده. دیگه حسین رو دوست ندارم چون جوابمو نمیده. از این حصر لعنتی نمیتونم خارج بشم. خسته خسته خسته م.

اینایی که گفتم نصف مشکلاتمه. از تایپ خسته شدم. بقیه شو نمیگم. بشینم بازم حرف بزنم ؟ بازم بگم از بدبختی هام ؟ چی بگم ؟ مادر بزرگ مهسا میگه دختر سرکشیه و حرف گوش نمیکنه. برادرشو کتک میزنه... نمیدونم ، ممکنه دوست پسر داشته باشه. ممکنه آرایش بکنه و وضع حجابش بد باشه. خب اگه این وصلت سر نمیگیره چرا خدا عشقشو از قلبم نمیندازه بیرون؟ چرا نمیتونم ولش کنم؟ بعد بیا عکس کلاه قرمزی بذار شما. وضع منو کسی درک نمیتونه بکنه. توی پرس قرار گرفتم . حتی لیاقت درست مردن هم ندارم. حتی نمیتونم بمیرم . از خدا خواستم قبض روحم کنه. جونم تا زیر گلوم بالا اومد اما بازم نمردم و مسخره شدم. بگید دیگه. چی دارید بگید. الان میگید اینا موهبت خداست. دوستت دارن میخوان صداتو بشنون بیشتر. رب انی مسنی الضر. دیگه بسمه. اگه دوستم دارن یه کاری بکنن . خوب جرا کاری نمیکنن؟ چرا هیچکدومشون کاری با من ندارن؟! دوست دارید جای من باشید؟ مادرتون داره میمیره. تحت فشار مطلق روحی . کسی نیست باهاش درد دل کنید. به معنی حقیق کلمه عاشق شدید. نگید عشق من الکیه. نگید. نگید. نمیفهمید. نفستون از جای گرم در نیاد.
الان میگید این عشق کافرم کرده ها؟ اگه این به ذهنتون رسید جواب ندید. اصلا بذارید برم به درک. کارد به استخونم رسیده. تا منتهای درجه تنهام. حتی اجازه نارم داستان هامو بنویسم. اجازه هیچ کاری غیر درس ندارم. کتابای تالکین هم قاچاقی خوندم. بازی های Assassins creed هم یواشکی بازی کردم. همه کارام پنهانیه. دیگه بریدم. میخوام خودمو بکشم چون حتی نمیتونم برم پیش یه مشاور بگم چقدر بدبختم چون از جون مادرم میترسم! دیگه مستاصل شدم .


خدایا منو بکش.
آقا مصطفی!
چرا قاطی میکنی؟
فکر میکنی همه اونایی که اینجا هستن مادر دارن؟
یا هیشکی اینجا نمیاد که مادرش سرطان داشته باشه؟؟
همه اینجا الکی خوشن؟
همه مشکلات دارن...
به جون بچه ام قسم میخورم که منم نوجوون که بودم از این حس ها داشتم...
همه اونایی که سنشون بالاتره هم این روزا رو گذروندن...
به خدا قسم روز نبود منم آرزوی مرگ نکنم...
اینقدر مامانم اینا ما رو مجبور میکردن درس بخونیم که میبریدیم...
یه بخشی از این فشارها که به شما و همسنای شما میاد، به خاطر سیستم اشتباه و غلط کنکور تو مملکتمونه...
بعدشم...
اگه خدا 24 ساعته واسه من و شما نشونه بفرسته و تمام عشقای غلط رو از سرمون پاک کنه و 24 ساعته دستمونو بگیره و از همه چاله چوله ها ردمون کنه، پس تکلیف اراده انسان و توانایی خود انسان در حل مشکلاتش چی میشه؟
این روزها واسه خودسازیه و واسه همه پیش میاد...
ما که اینجا خوش و خرم نشستیم و به شما میگیم بیخیالش شو، چون همه مون مشابهش رو گذروندیم...
نه لزوماً عشق و عاشقی...
کلاً مشکلات و دست به دامان امامان شدن رو میگم...
من سر امتخان نهایی رفتم، 2 تا سوال رو جواب دادم، نادعلی خوندم 17 شدم...
اما سر ازدواج، روزی هزار جور دعا و نذر و نیاز میکردم، اما بی فایده بود...
به خاطر همینه که میگم از سر عقل تصمیم بگیر پسرم...
تصمیم احساسی آدم رو یا ناامید میکنه و یا الکی امیدوار....

بعدشم...
آدمی که به قول شما هزار و یک مشکل داره، چرا باید عاشق مهسا بشه؟
یعنی همه اینا رو که گفتین دلیلی برای تایید عشق شما به دختر عمه تون نمیشه...
اونم عمه ای که به قول شما قصد جون مامانتون هم داشته...
شنیدین که میگن:
"عاقبت گرگ زاده گرگ شود، گرچه با آدمی بزرگ شود"
شما هم صبر کن تا مهسا خانم به ثبات اخلاقی برسه...
انوقت شما هم به ثبات فکری میرسی و میتونین تشخیص بدین که با هم خوشبخت میشین یا نه....
اینقدر هم زود جوش نیار...
بچه ها همه به نوبه خودشون، یکی با شوخی، یکی با سند دارن کمکت میکنن...
همینی که شما خواستین...
اگه کمک نمیخواستین که خوب چرا تاپیک زدین...
بقیه دارن از تجربیاتشون در اختیار شما میذارن...
بخوون و روشون فکر کن...

از خدا هم نبر...
و همیشه این شعر تو امضای منو واسه خودت تکرار کن...

در پناه حق باشی...
راستش پست های قبلی رو نخوندم فقط همین آخری رو خوندم ...
نمیدونستم بای گریه کنم یا خنده ..
فقط یه چیزی بگم تو تمام این زندانی که شما از زندگیت تعریف کردین ... چی تونسته شما رو امیدوار و دلخوش نگه داره؟

یقینا فقط فکر به اون دختر و عشق ورزی ذهنی که بهش داشتین، تو اعماق مشکلات و اضطرابتون شما رو زنده نگهداشته...

آدم این همه مدت برای فرار از ناملایمات زندگی به یه سنگ هم فکر کنه و ذهنی بهش ابراز عشق کنه عاشقش میشه چه برسه به جنس مخالف زنده !
.شما نمیتونید از این عشق که مسبب زندگی و حیاتتون بوده و با فکرش خنده ها و گریه ها کردین دست بکشید..

دقت کنید میگم عشق ، نمیگم اون دختر !
اون دختر بهانه ای شده برای تولید این حس ... اهمیت اصلی رو این حس داره . شما نمیتونید بدون این حس زندگی کنید.
قلب جایگاه تولید عشق پرحرارتیه که برای تولیدش نیازه کسی روش بشینه ...
حالا اون دختر به دل شما نشسته . عقل شما داره داد میزنه ، این جایگاه همسرتونه . اون دختر نمیتونه همسرت باشه. چون اختلافاتتون زیاده.
از طرفی هم قلبتون میگه من نمیتونم این دختر رو از این جایگاه بیرون کنم . چون حضورش مسبب عشق ورزی من و زنده ماندن این تنه.
این رو مطمئن باشید بلافاصله که عشق حقیقی و پاکتون (که همسر آیندتون باشه) رو پیدا کنین ... این میشینه و اون از ان جایگاه پرواز میکنه و میره Smile

حرفی که میخوام بزنم ربطی به عاشقی شما نداره بلکه به مشکلاتتون....
همه ی ماها مشکلاتیو داشتیم یا داریم که فکرشو نمیکردیم از پسش بربیایم.
شاید به نظرتون این حرفایی که زده شده که زده میشه از رفاهمون باشه اما اینطور نیست.وقتی کسی از بیرون ببینه راحتتر درست تصمیم میگیره چون احساساتی نمیشه ، چیزی که به خاطر شرایطتون شما الان دچارشید.
دو سال گذشته من درگیر مشکلاتی بودم که شاید مثل شما نبود ، اما حس الان شما رو داشتم.نمیخواستم زنده بمونم.خسته شده بودم.فکرشم نمیکردم زنده ازش بیرون بیام اما اینجام.هرچند خدا با تمام دعاهام آخر هم استجابتم نکرد اما آخرش،آخر یجورایی مطمین(همزه ندارم) بودم قراره به نفعم تموم شه.که همه ی دعا هام و سختی هام قراره منو برای آینده ام آماده کنن.
میگن خدا به واسطه ی هر دعا یا استجابتش میکنه ، یا یک شر رو دفع میکته یا جوری اون دنیا جبران میکنه که آرزو میکنید کاش هیچ کدوم از دعاهاتون برآورده نمیشد.
و اگر میبینید سختی هاتون خیلی زیاده بدونید که خدا بیش از توان هیچکس بهش تکلیف نمیکنه.اگر براتون پیش میاد یعنی بهتون باور داره که از پسش برمیایید.و حتما قدرتتون از هم سالاتون بیشتره و طبیعتا انتظار ازتون بالاتر....
و در آخر.....خدا میگه خودتون رو نکشید چون نسبت بهتون مهربانه.

بهش فکر کنید Smile
(۲۴/خرداد/۹۳ ۱۷:۳۵)SkyGirl نوشته است: [ -> ]الان کدوم پسر تو تابستون دست از سر جام جهانی برمیداره و میره یه مغازه ای کارگری کنه .؟؟؟؟؟Dodgy

خیلی ها!
واقعا خیلی ها... .

من چون عینا دیدم اینا رو میگم،
معتقدم توی 16-17 سالگی هم میشه یک عشق منطقی شکل بگیره.


(۲۴/خرداد/۹۳ ۱۷:۵۱)مصطفای جبهه ها نوشته است: [ -> ]پس بذارید عمق بیچارگی خودمو بهتون بگم. ها؟ بذارید دیگه همه چی رو بگم.
میدونید مشکلات من چیه دوستان ؟ الان هرچی بگم یه عده کثیری هوار میشن سرم میگن که ما از تو بدترشم دیدیم... ولی میگم.

از بچگی توی یه خانواده بزرگ شدم که به خاطر عقاید معنویشون طرد شده بودن. از همه فامیل. مادرم وقتی شش ماهش بود ، پدر از خدا بی خبرش چون دختر نمیخواست ، به قصد کشت میذارش زیر کرسی کنار دود و گاز تا خفه بشه. اما مادر بزرگم نجاتش میده. مادر و پدرش طلاق میگیرن و مادربزگ خیر ندیده من با یه مرد جانی ازدواج میکنه. مادر من میره پیش مادر بزرگ و پدر بزرگ خودش تا بزرگش کنن. اون مرتیکه هم چندین بار به جون مادرم سوء قصد میکنه تا بکشش اما نمیتونه . مادرم از بین یه خانواده لامذهب بیرون اومد که همه ضد انقلاب بودن اما خودش مذهبی شد. به درسش خیلی اهمیت میداد چون میخواست دستش توی جیب خودش باشه. توی بچگی همه به خاطر یتیمی میزدن توی سرش اما مادرم کم نیاورد .
از کرمانشاه اومدن کرج. بعد چند سال ، خانواده پدرم که شمالی هستن مادر منو میبینن و میپسندن ، به همین خاطر چند مرتبه میان خواستگاری تا مادرم قبول میکنه و بدون کوچکترین جهازی توی سن 16 سالگی با پدرم که 20 سالش بوده ازدواج میکنه. پدرم پاسدار بود.
مادرم توی خانواده شوهر از طرف مادرشوهر به شدت آزار میبینه و از طرفی از سمت خودش هیچ فامیل و کس و کاری برای پناه بردن بهش نداره. بهش سرکوفت زندگیش رو میزدن. پدرم دائم منطقه بود و بنابر این مادرم تنها بود. مادرم اولین بچه ش که خواهر منه رو به دنیا آورد و بین خانواده ظالم شوهر که به جز عمه وسطی من همه بر علیه ش بودن ، بچه رو بزرگ میکرد. خانواده ای که حتی مردن بچه براشون مهم نبود . مادرشوهر مادرم ، در یخچالو قفل میکرد که مادرم از گرسنگی بمیره. خودتون فکر بکنید چه وضعیه.
توی همین شرایط بچه دوم که برادرمه هم به دنیا اومد. اونم توی غربت ، اما مادرم دیگه توی اون زندان نموند و اومد بیرون و بچه هارو به دندون گذفت و این ور و انور برد ... هیچکس کمکش نکرد . پدرم تمام هشت سال رو به جز چند ماه جبهه بود. اما وقتی برگشت اوضاع عوض شد. سر همین مسائل مادرم تمام امیدش بچه هاش بودن و به همین خاطر با تمام آسیبی که دید از نظر روحی بزرگشون کرد و به شدت روی درسشون حساس بود . خودش هم درس خوند و لیسانسش رو گرفت.

من سال 76 به دنیا اومدم ، دهم تیر. مادرم اصلا منو نمیخواست چون به خاطر شرایط مالی مجبور بود دو شیفت توی مدرسه کار کنه در حینی که منو باردار بود. اما من با تمام ضعفی که به دنیا اومدم به دل مادرم نشستم و مادرم منو نذر امام زمان کرد.

گذشت. فامیل مارو طرد کردن و از طرفی سمت مادرم فامیلی نبود که باهاش رفت و آمد کنیم. توی غربت و تنهایی بزرگ شدم. بی هیچ فامیلی . وقت ازدواج داداشم رسید ، اما با دختری که خودش میخواست. دختر چادری و مذهبی بود اما مادرم از قیافه ش خوشش نمیومد . ضمنا چون انتخاب برادر و خواهرم بود ، نمیپذیرفت. اونقدر سر این ماجرا با هم مشاجره کردن که مادرم بیماری سینوسی گرفت و هنوز تجمع آب رو داره ، ضمنا مشکلات معده و روده هم گرفت.
فشار ازدواج برادرم و از طرفی بی شعوری و دهن کجی خانواده دامادمون طی این سالها مادرم رو داغون کرد. پدرم هم داغون شد. به همین خاطر وقتی برادر و خواهرم رفتن سر خونه و زندگیشون تمرکز روی من چند ده برابر شد. رشته درسیمو انتخاب کردن در حالی که ازش متنفر بودم. رفت و آمدهام به شدت محدود شد و تنهاتر ز قبل شدم. اگه چیزی بخوام نمیتونم بگم چون از جون مادرم میترسم. سر 4 سال تحصیل من با همه بدبختی ها و پرش و جهشی که به خاطر انتخاب خودشون بود و زیر بارش نمیرن موجب شد هم خودم مشکل قلبی پیدا کنم هم مادرم ورم روده (به من گفتن ورم روده . اما از رفتاراشون فهمیدم چیز بدتریه) گرفته. اما ای کاش به همینجا ختم میشد. هرکاری بخوام بکنم میگن درس. بندی شدم. مادرم اگه پنج دقیقه از سر درسم پاشم بهم با لحن شدیدا تندی میگه بشین سر درست و میشینه تا نیم ساعت شکایت میکنه از اینکه عاقل نیستم و نمیفهمم. شدم عبد درس. گفتم برم سوریه گفتن نرو. درس داری. گفتم برم حوزه گفتن نرو باید بری دانشگاه. گفتم برم بسیج گفتن نرو درس داری. هرچی میگم ، میگن درس. بخوام برم مسجد باید سریع بیام خونه چون درس دارم. برم هیئت باید روضه تموم شد بیام بیرون چون درس دارم. حتی اگه بخوام شبا برم بالای پشت بوم یکم زیر آسمون شب بشینم و ستاره ها رو نگاه کنم نمیشه.
توی این گیر و دار ، من عاشق شدم اما 8 سال خودمو خوردم. دوستان عزیز. نمیفهمید میگم عاشق شدم یعنی چی. هیچکس نمیفهمه از بین شما. فقط سن رو مطرح میدونید. به برادرم نمیتونم بگم چون میترسم به مادرم بگه و مادرم از دنیا بره. به خواهرم نمیتونم بگم. به هیچکس. به کسی نمیتونم بگم چون تنهام . شبها میشینم با عکس شهید ردانی پور درد دل میکنم. از همه مشکلاتم میگم . از طرفی اون دوستم آرش ، که سر ارشادش کلی به مشکلات روحی خودم افزوده شد. از طرفی یه عالمه شبهه هوار شد سرم. هرچند همشونو رفع کردم.
به شدت تحت فشارم چون هیچ خواسته ای رو نمیتونم مطرح کنم. ائمه جوابمو نمیدن . میتونید تصور کنید عین یه بچه سه ساله نصفه شب گریه میکنم ، "یوما یوما" میگم و حضرت زهرا رو صدا میکنم ؟ میدونید چند ساله ازشون میخوام یه نشونه بهم بدن؟ تاپیکایی که زدم رو بخونید... میفهمید چند ساله میخوام یه بار لااقل به خوابم بیان؟

بذارید بازم بگم. نمیدونم واسه کی میجنگم. حتی یه استاد اخلاق هم نمیتونم بگیرم که راهنماییم کنه . تنهای تنهای تنهام. میدونید چند ساله؟ میفهمید چی میگم؟ خسته م . از جنگیدن خسته م . همه تلاشمو گذاشتم با ضد مسیح بجنگم. هر موقع اسم فاطمه زهرا برده میشد ، اسم صاحب الزمان ، اسم حسین ، اشک توی چشمام جمع میشد اما هیچکدومشون جوابمو ندادن. همه تلاشمو گذاشتم سر مبارزه... با نفسم. با خودم. اما کسی جوابمو نمیده. فاطمه زهرا مادرم نیست. دست نوازشش رو ازم دریغ کرده. دیگه حسین رو دوست ندارم چون جوابمو نمیده. از این حصر لعنتی نمیتونم خارج بشم. خسته خسته خسته م.

اینایی که گفتم نصف مشکلاتمه. از تایپ خسته شدم. بقیه شو نمیگم. بشینم بازم حرف بزنم ؟ بازم بگم از بدبختی هام ؟ چی بگم ؟ مادر بزرگ مهسا میگه دختر سرکشیه و حرف گوش نمیکنه. برادرشو کتک میزنه... نمیدونم ، ممکنه دوست پسر داشته باشه. ممکنه آرایش بکنه و وضع حجابش بد باشه. خب اگه این وصلت سر نمیگیره چرا خدا عشقشو از قلبم نمیندازه بیرون؟ چرا نمیتونم ولش کنم؟ بعد بیا عکس کلاه قرمزی بذار شما. وضع منو کسی درک نمیتونه بکنه. توی پرس قرار گرفتم . حتی لیاقت درست مردن هم ندارم. حتی نمیتونم بمیرم . از خدا خواستم قبض روحم کنه. جونم تا زیر گلوم بالا اومد اما بازم نمردم و مسخره شدم. بگید دیگه. چی دارید بگید. الان میگید اینا موهبت خداست. دوستت دارن میخوان صداتو بشنون بیشتر. رب انی مسنی الضر. دیگه بسمه. اگه دوستم دارن یه کاری بکنن . خوب جرا کاری نمیکنن؟ چرا هیچکدومشون کاری با من ندارن؟! دوست دارید جای من باشید؟ مادرتون داره میمیره. تحت فشار مطلق روحی . کسی نیست باهاش درد دل کنید. به معنی حقیق کلمه عاشق شدید. نگید عشق من الکیه. نگید. نگید. نمیفهمید. نفستون از جای گرم در نیاد.
الان میگید این عشق کافرم کرده ها؟ اگه این به ذهنتون رسید جواب ندید. اصلا بذارید برم به درک. کارد به استخونم رسیده. تا منتهای درجه تنهام. حتی اجازه نارم داستان هامو بنویسم. اجازه هیچ کاری غیر درس ندارم. کتابای تالکین هم قاچاقی خوندم. بازی های Assassins creed هم یواشکی بازی کردم. همه کارام پنهانیه. دیگه بریدم. میخوام خودمو بکشم چون حتی نمیتونم برم پیش یه مشاور بگم چقدر بدبختم چون از جون مادرم میترسم! دیگه مستاصل شدم .


خدایا منو بکش.
داداش شما خونسردیت رو حفظ کن!
بعد هم به این تالار اکتفا نکن،مشکلات شما بزرگتر از این حرفاست :|
انتظار نداشته باش با خوندن حرفای ما همه ی مشکلاتت حل بشه،
اول قوی باش،دوم برو پیش مشاور،چرا نمیتونی؟
برو پیش مشاور مدرسه حداقل،همه ی مشکلاتت هم نگفتی دو تاش رو بهش بگو... .
نقل قول:معتقدم توی 16-17 سالگی هم میشه یک عشق منطقی شکل بگیره.
ممکنه ..ولی نادر است تو این زمونه
این دوستمون تو هشت سالگی عاشق شده است !!!
داریم تو این تاپیک در مورد دوستمون و مورد به خصوصشون بحث می کنیم .. از هدف به خصوص این تاپیک فاصله نگیرید برادر ...
البته من هم معتقدم شما بزرگتر بشوی ....و خودتون دیگر 17 سالتون نباشد حرفتون معتبر تر خواهد بود در این خصوص ... همه ی ما 17 سالگی و 16 سالگی رو گذروندیم ... بگذار بزرگ بشی ... Smile
بابا برید سراغ درس و مشقتون Smile
همین جوریش کار پیدا نمی شود ... بدون درس خوندن که بد تر برای پسر ها ...
بدون کار هم از کجا می خواهید نون بیارید بگذارید سر سفرتون؟؟
تو این سن ازدواج کردن احتیاج دارد به دو تا پدر و مادر پولدار که بیان ساپورت کنن ...
و گرنه پس فردا تو خرج و مخارج مثل ...میماند آدم ...
1) خدا به پدر و مادرت عمر با عزت بده. ان شاالله که مادرت هم سلامتیش رو بدست میاره .

2) ببین پسر جان، اون مدرسه ی شما مشاور نداره ؟ با اون تا حالا مشورت کردی ؟ نه به خاطر اون عشق 8 ساله . به خاطر درسات و مشکلی که با مادر و پدرت داری.
مشاورا که خوب قلق پدر و مادرا رو بلدن
.

3) من واست دلسوزی نمیکنم .مگه نمیگی عاشق شدم پخته تر از فرهاد. مرگ کجای داستان هست ؟ آرزوی مرگ میکنی ؟
یه گوشه نشستی و واسه خودت ترس درست کردی. حق داری ترس داشته باشی. مشکلات خانوادگیت زیادن.




اما حق نداری تو سن 17 سالگی آرزوی مرگ کنی.( یبار دیگه بنویسی مرگ .خودم میکشمتWink).

4) تک بعدی و تنها شدی. ادم که تنها و تک بعدی بشه . عاشق خیلی چیز ها میشه . مشاور رو جدی بگیر. همش نگو میترسم مادرم ، مریض بشه . چه ربطی داره . به مشاور خوب بگو که خانوادم حساسن. مشاور تجربه ی این مسائل رو داره . میدونه چیکار کنه

مهسا رو میخوای ؟ بشین درستو بخون و وقتی دانشجو شدی ، یه کار هم پیدا کن .یکم شبیه مردا بشی.یکم خیال خانوادتو راحت کن. به این فکر کن تو این سن ، که خانوادت هم باهات تو این زمینه همراه نیستن، مشکلات جدیدتر درست کنی .مادرت اذیت میشه .شاید اونوقت سهیلا رو خواستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

، بیا ببرمت یه جا ببینی که یه بچه ، چون دندونش درد میکرده با تریاک آروم کردن.بچه معتاد شده .از تو کوچیکتره.همش میگه من خوب میشم .کسی بهش نگفته این دردا واسه چیه .
درد عشق از این درد راحت تره . پدر و مادر داری . یه درد مهسا هم داری.
اون پدر ور مادر داره . دردش اینه که فقط داره . درد اعتیاد هم روش.

مشکلات همه بزرگه. اما من یکی آدم نشدم که بفهمم خدا از مشکلات من بزگتره ،خیلی بزرگتر.


*********************************************
یه بنده خدایی گفت اینجا حرفامو نگم. باشه. نمیگم. اما اکه برم به مشاور مدرسه بگم ، مادرم فکر میکنه من مثل برادرم قصد دارم زیرابشو بزنم. میگم مادرم میمیره نمیدونید چی میگم . میگم توی تنگنا هستم نمیدونید چی میگم. میگم میترسم مهسا با یه عوضی ازدواج کنه نمیدونید چی میگم. اون هیچ شباهتی به من نداره... همین آزارم میده. میترسم گیر نااهل ها بیفته. دلش با من نیست. اما این فقط یکی از مشکلات منه.
کسانیکه خفیه بلدند میدونن چی میگم و چرا عاشق شدم.
میگم موضوع من دیگه فقط عشق من نیست نمیدونید چی میگم. برید پی درس و مشقتون. ها. دعا میکنم گرفتار همچین چیزی بشی که ببینم بازم میگی درس و مشق. هرچند با همه مشکلات ، با اینکه درس برام شده عین زهر شوکران اما میخورم واسه مادرم. نمیخوام از دستش بدم. اصلا باشه. ایرادی نداره. میمیرم تا مادرم نمیره. همین الان مادرم زنگ زده میگه تا ساعت نه و نیم خونه باش. میگم کار دارم . میگه باید باشی. میگم از زندگیم ضروری تره ، میگه هیچی از درست ضروری تر نیست. من میمیرم تا مادرم شاید چند سال بیشتر عمر کنه . طاقت دیدن مرگشو ندارم.

ظاهرا از دست شما هم کمکی برنمیاد.
در جهان پس از مرگ همدیگه رو میبینیم. فقط اون دنیا میرم جلوی مادر، جلوی فاطمه زهرا و همه چی رو بهش میگم... میگم چرا نگاهم نکرد. میگم از دستش شکایت دارم...
(۲۴/خرداد/۹۳ ۲۰:۱۳)مصطفای جبهه ها نوشته است: [ -> ]یه بنده خدایی گفت اینجا حرفامو نگم. باشه. نمیگم. اما اکه برم به مشاور مدرسه بگم ، مادرم فکر میکنه من مثل برادرم قصد دارم زیرابشو بزنم. میگم مادرم میمیره نمیدونید چی میگم . میگم توی تنگنا هستم نمیدونید چی میگم. میگم میترسم مهسا با یه عوضی ازدواج کنه نمیدونید چی میگم. اون هیچ شباهتی به من نداره... همین آزارم میده. میترسم گیر نااهل ها بیفته. دلش با من نیست. اما این فقط یکی از مشکلات منه.
کسانیکه خفیه بلدند میدونن چی میگم و چرا عاشق شدم.
میگم موضوع من دیگه فقط عشق من نیست نمیدونید چی میگم. برید پی درس و مشقتون. ها. دعا میکنم گرفتار همچین چیزی بشی که ببینم بازم میگی درس و مشق. هرچند با همه مشکلات ، با اینکه درس برام شده عین زهر شوکران اما میخورم واسه مادرم. نمیخوام از دستش بدم. اصلا باشه. ایرادی نداره. میمیرم تا مادرم نمیره. همین الان مادرم زنگ زده میگه تا ساعت نه و نیم خونه باش. میگم کار دارم . میگه باید باشی. میگم از زندگیم ضروری تره ، میگه هیچی از درست ضروری تر نیست. من میمیرم تا مادرم شاید چند سال بیشتر عمر کنه . طاقت دیدن مرگشو ندارم.

ظاهرا از دست شما هم کمکی برنمیاد.
در جهان پس از مرگ همدیگه رو میبینیم. فقط اون دنیا میرم جلوی مادر، جلوی فاطمه زهرا و همه چی رو بهش میگم... میگم چرا نگاهم نکرد. میگم از دستش شکایت دارم...
هر مشکلی هست باید به متخصصش مراجعه کنی،
میگی خفیه ست؟به دفتر مرجع تقلیدت نامه بزن!
اگه مشکلت احساسی و عاطفیه،مشاوره چارشه...حالا یا مشاور مدرسه یا اگه میتونی روانشناس متخصص.
آقا مصطفی!
نوشته های ما نمیتونه حس ما رو به شما منتقل کنه و همین باعث میشه که شما حرف ما رو درک نکنی...
اما چون ما روزهای شما رو گذروندیم، ما نوشته های بدون لحن شما رو کاملاً درک میکنیم...
به همین دلیل توصیه میکنم حتماً با کسی مشورت کنین که بتونین ببینیدش و حرفاش رو بشنوین، نه این که بخونین...
متاسفانه روزهای قبل از کنکور و در واقع سالهای قبل از کنکور کابووسیه برای بچه های مملکتمون...
ما هم نگفتیم که شما مشکل نداری و باید بیخیال همه چی بشی و ...
ماها فقط گفتیم:
این نیز بگذرد...
در مورد مهسا هم...
خلایق هر چه لایق...
اگر لیاقتش یه آدم عوضیه، شما واسه چی میخوای کاسه داغتر از آش شی؟
مشکلات مادرتون، نباید شما رو به این سمت سوق بده که به سمت کس دیگه ای به امید آزادی از مشکلات روی بیارین...
شما مادر دارین و ایشون مریضه...
من یکی از دوستان مدرسه ام، پدر نداشت...
از دوستان مدرسه خواهرم، مامان و یکی از برادراش رو توی تصادف توی جاده شمال از دست داده بود...
واسه داداشش رفت خواستگاری، توی سن 17 سالگی...
سال بعدش یعنی توی سن 18 سالگی واسه باباش زن گرفت و رفت سوئیت طبقه پایین خونه باباش زندگی کرد...
هر روز گریه میکرد که چرا خدا یکیو نمیفرسته که منو از تنهایی درآره...
یعنی من محال بود دلم بشکنه و به خدا التماس نکنم که یه نفر رو واسه این دختر بفرسته...
پارسال توی سن 24 سالگی ازدواج کرد...
اونم چه همسر فهمیده و باشعوری...
یعنی اون دختریه که مادر نداره...
اما خانواده شوهرش، عوض این که توی سرش بزنن، گذاشتن روی سرشون و حلوا حلواش میکنن...
پسرم!
صبر کن...
خدا لزوماً نباید همه حرفای ما رو گوش بده...
شما صبوری کن و سرت رو با درس خوندن گرم کن، خدا برات جایزه بهتری در نظر داره...
صبر کن و به خدا اعتماد کن...

دوستی کسی نداری باهاش درد دل کنی؟
دوست خوبا!!!
با حاج آقای مسجد نمیخوای صحبت کنی؟
با یکی حرف بزنی، خیلی سبک تر میشی...
صفحه: 1 2 3 4 5 6
آدرس های مرجع