۲۴/خرداد/۹۳, ۱۷:۵۱
پس بذارید عمق بیچارگی خودمو بهتون بگم. ها؟ بذارید دیگه همه چی رو بگم.
میدونید مشکلات من چیه دوستان ؟ الان هرچی بگم یه عده کثیری هوار میشن سرم میگن که ما از تو بدترشم دیدیم... ولی میگم.
از بچگی توی یه خانواده بزرگ شدم که به خاطر عقاید معنویشون طرد شده بودن. از همه فامیل. مادرم وقتی شش ماهش بود ، پدر از خدا بی خبرش چون دختر نمیخواست ، به قصد کشت میذارش زیر کرسی کنار دود و گاز تا خفه بشه. اما مادر بزرگم نجاتش میده. مادر و پدرش طلاق میگیرن و مادربزگ خیر ندیده من با یه مرد جانی ازدواج میکنه. مادر من میره پیش مادر بزرگ و پدر بزرگ خودش تا بزرگش کنن. اون مرتیکه هم چندین بار به جون مادرم سوء قصد میکنه تا بکشش اما نمیتونه . مادرم از بین یه خانواده لامذهب بیرون اومد که همه ضد انقلاب بودن اما خودش مذهبی شد. به درسش خیلی اهمیت میداد چون میخواست دستش توی جیب خودش باشه. توی بچگی همه به خاطر یتیمی میزدن توی سرش اما مادرم کم نیاورد .
از کرمانشاه اومدن کرج. بعد چند سال ، خانواده پدرم که شمالی هستن مادر منو میبینن و میپسندن ، به همین خاطر چند مرتبه میان خواستگاری تا مادرم قبول میکنه و بدون کوچکترین جهازی توی سن 16 سالگی با پدرم که 20 سالش بوده ازدواج میکنه. پدرم پاسدار بود.
مادرم توی خانواده شوهر از طرف مادرشوهر به شدت آزار میبینه و از طرفی از سمت خودش هیچ فامیل و کس و کاری برای پناه بردن بهش نداره. بهش سرکوفت زندگیش رو میزدن. پدرم دائم منطقه بود و بنابر این مادرم تنها بود. مادرم اولین بچه ش که خواهر منه رو به دنیا آورد و بین خانواده ظالم شوهر که به جز عمه وسطی من همه بر علیه ش بودن ، بچه رو بزرگ میکرد. خانواده ای که حتی مردن بچه براشون مهم نبود . مادرشوهر مادرم ، در یخچالو قفل میکرد که مادرم از گرسنگی بمیره. خودتون فکر بکنید چه وضعیه.
توی همین شرایط بچه دوم که برادرمه هم به دنیا اومد. اونم توی غربت ، اما مادرم دیگه توی اون زندان نموند و اومد بیرون و بچه هارو به دندون گذفت و این ور و انور برد ... هیچکس کمکش نکرد . پدرم تمام هشت سال رو به جز چند ماه جبهه بود. اما وقتی برگشت اوضاع عوض شد. سر همین مسائل مادرم تمام امیدش بچه هاش بودن و به همین خاطر با تمام آسیبی که دید از نظر روحی بزرگشون کرد و به شدت روی درسشون حساس بود . خودش هم درس خوند و لیسانسش رو گرفت.
من سال 76 به دنیا اومدم ، دهم تیر. مادرم اصلا منو نمیخواست چون به خاطر شرایط مالی مجبور بود دو شیفت توی مدرسه کار کنه در حینی که منو باردار بود. اما من با تمام ضعفی که به دنیا اومدم به دل مادرم نشستم و مادرم منو نذر امام زمان کرد.
گذشت. فامیل مارو طرد کردن و از طرفی سمت مادرم فامیلی نبود که باهاش رفت و آمد کنیم. توی غربت و تنهایی بزرگ شدم. بی هیچ فامیلی . وقت ازدواج داداشم رسید ، اما با دختری که خودش میخواست. دختر چادری و مذهبی بود اما مادرم از قیافه ش خوشش نمیومد . ضمنا چون انتخاب برادر و خواهرم بود ، نمیپذیرفت. اونقدر سر این ماجرا با هم مشاجره کردن که مادرم بیماری سینوسی گرفت و هنوز تجمع آب رو داره ، ضمنا مشکلات معده و روده هم گرفت.
فشار ازدواج برادرم و از طرفی بی شعوری و دهن کجی خانواده دامادمون طی این سالها مادرم رو داغون کرد. پدرم هم داغون شد. به همین خاطر وقتی برادر و خواهرم رفتن سر خونه و زندگیشون تمرکز روی من چند ده برابر شد. رشته درسیمو انتخاب کردن در حالی که ازش متنفر بودم. رفت و آمدهام به شدت محدود شد و تنهاتر ز قبل شدم. اگه چیزی بخوام نمیتونم بگم چون از جون مادرم میترسم. سر 4 سال تحصیل من با همه بدبختی ها و پرش و جهشی که به خاطر انتخاب خودشون بود و زیر بارش نمیرن موجب شد هم خودم مشکل قلبی پیدا کنم هم مادرم ورم روده (به من گفتن ورم روده . اما از رفتاراشون فهمیدم چیز بدتریه) گرفته. اما ای کاش به همینجا ختم میشد. هرکاری بخوام بکنم میگن درس. بندی شدم. مادرم اگه پنج دقیقه از سر درسم پاشم بهم با لحن شدیدا تندی میگه بشین سر درست و میشینه تا نیم ساعت شکایت میکنه از اینکه عاقل نیستم و نمیفهمم. شدم عبد درس. گفتم برم سوریه گفتن نرو. درس داری. گفتم برم حوزه گفتن نرو باید بری دانشگاه. گفتم برم بسیج گفتن نرو درس داری. هرچی میگم ، میگن درس. بخوام برم مسجد باید سریع بیام خونه چون درس دارم. برم هیئت باید روضه تموم شد بیام بیرون چون درس دارم. حتی اگه بخوام شبا برم بالای پشت بوم یکم زیر آسمون شب بشینم و ستاره ها رو نگاه کنم نمیشه.
توی این گیر و دار ، من عاشق شدم اما 8 سال خودمو خوردم. دوستان عزیز. نمیفهمید میگم عاشق شدم یعنی چی. هیچکس نمیفهمه از بین شما. فقط سن رو مطرح میدونید. به برادرم نمیتونم بگم چون میترسم به مادرم بگه و مادرم از دنیا بره. به خواهرم نمیتونم بگم. به هیچکس. به کسی نمیتونم بگم چون تنهام . شبها میشینم با عکس شهید ردانی پور درد دل میکنم. از همه مشکلاتم میگم . از طرفی اون دوستم آرش ، که سر ارشادش کلی به مشکلات روحی خودم افزوده شد. از طرفی یه عالمه شبهه هوار شد سرم. هرچند همشونو رفع کردم.
به شدت تحت فشارم چون هیچ خواسته ای رو نمیتونم مطرح کنم. ائمه جوابمو نمیدن . میتونید تصور کنید عین یه بچه سه ساله نصفه شب گریه میکنم ، "یوما یوما" میگم و حضرت زهرا رو صدا میکنم ؟ میدونید چند ساله ازشون میخوام یه نشونه بهم بدن؟ تاپیکایی که زدم رو بخونید... میفهمید چند ساله میخوام یه بار لااقل به خوابم بیان؟
بذارید بازم بگم. نمیدونم واسه کی میجنگم. حتی یه استاد اخلاق هم نمیتونم بگیرم که راهنماییم کنه . تنهای تنهای تنهام. میدونید چند ساله؟ میفهمید چی میگم؟ خسته م . از جنگیدن خسته م . همه تلاشمو گذاشتم با ضد مسیح بجنگم. هر موقع اسم فاطمه زهرا برده میشد ، اسم صاحب الزمان ، اسم حسین ، اشک توی چشمام جمع میشد اما هیچکدومشون جوابمو ندادن. همه تلاشمو گذاشتم سر مبارزه... با نفسم. با خودم. اما کسی جوابمو نمیده. فاطمه زهرا مادرم نیست. دست نوازشش رو ازم دریغ کرده. دیگه حسین رو دوست ندارم چون جوابمو نمیده. از این حصر لعنتی نمیتونم خارج بشم. خسته خسته خسته م.
اینایی که گفتم نصف مشکلاتمه. از تایپ خسته شدم. بقیه شو نمیگم. بشینم بازم حرف بزنم ؟ بازم بگم از بدبختی هام ؟ چی بگم ؟ مادر بزرگ مهسا میگه دختر سرکشیه و حرف گوش نمیکنه. برادرشو کتک میزنه... نمیدونم ، ممکنه دوست پسر داشته باشه. ممکنه آرایش بکنه و وضع حجابش بد باشه. خب اگه این وصلت سر نمیگیره چرا خدا عشقشو از قلبم نمیندازه بیرون؟ چرا نمیتونم ولش کنم؟ بعد بیا عکس کلاه قرمزی بذار شما. وضع منو کسی درک نمیتونه بکنه. توی پرس قرار گرفتم . حتی لیاقت درست مردن هم ندارم. حتی نمیتونم بمیرم . از خدا خواستم قبض روحم کنه. جونم تا زیر گلوم بالا اومد اما بازم نمردم و مسخره شدم. بگید دیگه. چی دارید بگید. الان میگید اینا موهبت خداست. دوستت دارن میخوان صداتو بشنون بیشتر. رب انی مسنی الضر. دیگه بسمه. اگه دوستم دارن یه کاری بکنن . خوب جرا کاری نمیکنن؟ چرا هیچکدومشون کاری با من ندارن؟! دوست دارید جای من باشید؟ مادرتون داره میمیره. تحت فشار مطلق روحی . کسی نیست باهاش درد دل کنید. به معنی حقیق کلمه عاشق شدید. نگید عشق من الکیه. نگید. نگید. نمیفهمید. نفستون از جای گرم در نیاد.
الان میگید این عشق کافرم کرده ها؟ اگه این به ذهنتون رسید جواب ندید. اصلا بذارید برم به درک. کارد به استخونم رسیده. تا منتهای درجه تنهام. حتی اجازه نارم داستان هامو بنویسم. اجازه هیچ کاری غیر درس ندارم. کتابای تالکین هم قاچاقی خوندم. بازی های Assassins creed هم یواشکی بازی کردم. همه کارام پنهانیه. دیگه بریدم. میخوام خودمو بکشم چون حتی نمیتونم برم پیش یه مشاور بگم چقدر بدبختم چون از جون مادرم میترسم! دیگه مستاصل شدم .
خدایا منو بکش.
میدونید مشکلات من چیه دوستان ؟ الان هرچی بگم یه عده کثیری هوار میشن سرم میگن که ما از تو بدترشم دیدیم... ولی میگم.
از بچگی توی یه خانواده بزرگ شدم که به خاطر عقاید معنویشون طرد شده بودن. از همه فامیل. مادرم وقتی شش ماهش بود ، پدر از خدا بی خبرش چون دختر نمیخواست ، به قصد کشت میذارش زیر کرسی کنار دود و گاز تا خفه بشه. اما مادر بزرگم نجاتش میده. مادر و پدرش طلاق میگیرن و مادربزگ خیر ندیده من با یه مرد جانی ازدواج میکنه. مادر من میره پیش مادر بزرگ و پدر بزرگ خودش تا بزرگش کنن. اون مرتیکه هم چندین بار به جون مادرم سوء قصد میکنه تا بکشش اما نمیتونه . مادرم از بین یه خانواده لامذهب بیرون اومد که همه ضد انقلاب بودن اما خودش مذهبی شد. به درسش خیلی اهمیت میداد چون میخواست دستش توی جیب خودش باشه. توی بچگی همه به خاطر یتیمی میزدن توی سرش اما مادرم کم نیاورد .
از کرمانشاه اومدن کرج. بعد چند سال ، خانواده پدرم که شمالی هستن مادر منو میبینن و میپسندن ، به همین خاطر چند مرتبه میان خواستگاری تا مادرم قبول میکنه و بدون کوچکترین جهازی توی سن 16 سالگی با پدرم که 20 سالش بوده ازدواج میکنه. پدرم پاسدار بود.
مادرم توی خانواده شوهر از طرف مادرشوهر به شدت آزار میبینه و از طرفی از سمت خودش هیچ فامیل و کس و کاری برای پناه بردن بهش نداره. بهش سرکوفت زندگیش رو میزدن. پدرم دائم منطقه بود و بنابر این مادرم تنها بود. مادرم اولین بچه ش که خواهر منه رو به دنیا آورد و بین خانواده ظالم شوهر که به جز عمه وسطی من همه بر علیه ش بودن ، بچه رو بزرگ میکرد. خانواده ای که حتی مردن بچه براشون مهم نبود . مادرشوهر مادرم ، در یخچالو قفل میکرد که مادرم از گرسنگی بمیره. خودتون فکر بکنید چه وضعیه.
توی همین شرایط بچه دوم که برادرمه هم به دنیا اومد. اونم توی غربت ، اما مادرم دیگه توی اون زندان نموند و اومد بیرون و بچه هارو به دندون گذفت و این ور و انور برد ... هیچکس کمکش نکرد . پدرم تمام هشت سال رو به جز چند ماه جبهه بود. اما وقتی برگشت اوضاع عوض شد. سر همین مسائل مادرم تمام امیدش بچه هاش بودن و به همین خاطر با تمام آسیبی که دید از نظر روحی بزرگشون کرد و به شدت روی درسشون حساس بود . خودش هم درس خوند و لیسانسش رو گرفت.
من سال 76 به دنیا اومدم ، دهم تیر. مادرم اصلا منو نمیخواست چون به خاطر شرایط مالی مجبور بود دو شیفت توی مدرسه کار کنه در حینی که منو باردار بود. اما من با تمام ضعفی که به دنیا اومدم به دل مادرم نشستم و مادرم منو نذر امام زمان کرد.
گذشت. فامیل مارو طرد کردن و از طرفی سمت مادرم فامیلی نبود که باهاش رفت و آمد کنیم. توی غربت و تنهایی بزرگ شدم. بی هیچ فامیلی . وقت ازدواج داداشم رسید ، اما با دختری که خودش میخواست. دختر چادری و مذهبی بود اما مادرم از قیافه ش خوشش نمیومد . ضمنا چون انتخاب برادر و خواهرم بود ، نمیپذیرفت. اونقدر سر این ماجرا با هم مشاجره کردن که مادرم بیماری سینوسی گرفت و هنوز تجمع آب رو داره ، ضمنا مشکلات معده و روده هم گرفت.
فشار ازدواج برادرم و از طرفی بی شعوری و دهن کجی خانواده دامادمون طی این سالها مادرم رو داغون کرد. پدرم هم داغون شد. به همین خاطر وقتی برادر و خواهرم رفتن سر خونه و زندگیشون تمرکز روی من چند ده برابر شد. رشته درسیمو انتخاب کردن در حالی که ازش متنفر بودم. رفت و آمدهام به شدت محدود شد و تنهاتر ز قبل شدم. اگه چیزی بخوام نمیتونم بگم چون از جون مادرم میترسم. سر 4 سال تحصیل من با همه بدبختی ها و پرش و جهشی که به خاطر انتخاب خودشون بود و زیر بارش نمیرن موجب شد هم خودم مشکل قلبی پیدا کنم هم مادرم ورم روده (به من گفتن ورم روده . اما از رفتاراشون فهمیدم چیز بدتریه) گرفته. اما ای کاش به همینجا ختم میشد. هرکاری بخوام بکنم میگن درس. بندی شدم. مادرم اگه پنج دقیقه از سر درسم پاشم بهم با لحن شدیدا تندی میگه بشین سر درست و میشینه تا نیم ساعت شکایت میکنه از اینکه عاقل نیستم و نمیفهمم. شدم عبد درس. گفتم برم سوریه گفتن نرو. درس داری. گفتم برم حوزه گفتن نرو باید بری دانشگاه. گفتم برم بسیج گفتن نرو درس داری. هرچی میگم ، میگن درس. بخوام برم مسجد باید سریع بیام خونه چون درس دارم. برم هیئت باید روضه تموم شد بیام بیرون چون درس دارم. حتی اگه بخوام شبا برم بالای پشت بوم یکم زیر آسمون شب بشینم و ستاره ها رو نگاه کنم نمیشه.
توی این گیر و دار ، من عاشق شدم اما 8 سال خودمو خوردم. دوستان عزیز. نمیفهمید میگم عاشق شدم یعنی چی. هیچکس نمیفهمه از بین شما. فقط سن رو مطرح میدونید. به برادرم نمیتونم بگم چون میترسم به مادرم بگه و مادرم از دنیا بره. به خواهرم نمیتونم بگم. به هیچکس. به کسی نمیتونم بگم چون تنهام . شبها میشینم با عکس شهید ردانی پور درد دل میکنم. از همه مشکلاتم میگم . از طرفی اون دوستم آرش ، که سر ارشادش کلی به مشکلات روحی خودم افزوده شد. از طرفی یه عالمه شبهه هوار شد سرم. هرچند همشونو رفع کردم.
به شدت تحت فشارم چون هیچ خواسته ای رو نمیتونم مطرح کنم. ائمه جوابمو نمیدن . میتونید تصور کنید عین یه بچه سه ساله نصفه شب گریه میکنم ، "یوما یوما" میگم و حضرت زهرا رو صدا میکنم ؟ میدونید چند ساله ازشون میخوام یه نشونه بهم بدن؟ تاپیکایی که زدم رو بخونید... میفهمید چند ساله میخوام یه بار لااقل به خوابم بیان؟
بذارید بازم بگم. نمیدونم واسه کی میجنگم. حتی یه استاد اخلاق هم نمیتونم بگیرم که راهنماییم کنه . تنهای تنهای تنهام. میدونید چند ساله؟ میفهمید چی میگم؟ خسته م . از جنگیدن خسته م . همه تلاشمو گذاشتم با ضد مسیح بجنگم. هر موقع اسم فاطمه زهرا برده میشد ، اسم صاحب الزمان ، اسم حسین ، اشک توی چشمام جمع میشد اما هیچکدومشون جوابمو ندادن. همه تلاشمو گذاشتم سر مبارزه... با نفسم. با خودم. اما کسی جوابمو نمیده. فاطمه زهرا مادرم نیست. دست نوازشش رو ازم دریغ کرده. دیگه حسین رو دوست ندارم چون جوابمو نمیده. از این حصر لعنتی نمیتونم خارج بشم. خسته خسته خسته م.
اینایی که گفتم نصف مشکلاتمه. از تایپ خسته شدم. بقیه شو نمیگم. بشینم بازم حرف بزنم ؟ بازم بگم از بدبختی هام ؟ چی بگم ؟ مادر بزرگ مهسا میگه دختر سرکشیه و حرف گوش نمیکنه. برادرشو کتک میزنه... نمیدونم ، ممکنه دوست پسر داشته باشه. ممکنه آرایش بکنه و وضع حجابش بد باشه. خب اگه این وصلت سر نمیگیره چرا خدا عشقشو از قلبم نمیندازه بیرون؟ چرا نمیتونم ولش کنم؟ بعد بیا عکس کلاه قرمزی بذار شما. وضع منو کسی درک نمیتونه بکنه. توی پرس قرار گرفتم . حتی لیاقت درست مردن هم ندارم. حتی نمیتونم بمیرم . از خدا خواستم قبض روحم کنه. جونم تا زیر گلوم بالا اومد اما بازم نمردم و مسخره شدم. بگید دیگه. چی دارید بگید. الان میگید اینا موهبت خداست. دوستت دارن میخوان صداتو بشنون بیشتر. رب انی مسنی الضر. دیگه بسمه. اگه دوستم دارن یه کاری بکنن . خوب جرا کاری نمیکنن؟ چرا هیچکدومشون کاری با من ندارن؟! دوست دارید جای من باشید؟ مادرتون داره میمیره. تحت فشار مطلق روحی . کسی نیست باهاش درد دل کنید. به معنی حقیق کلمه عاشق شدید. نگید عشق من الکیه. نگید. نگید. نمیفهمید. نفستون از جای گرم در نیاد.
الان میگید این عشق کافرم کرده ها؟ اگه این به ذهنتون رسید جواب ندید. اصلا بذارید برم به درک. کارد به استخونم رسیده. تا منتهای درجه تنهام. حتی اجازه نارم داستان هامو بنویسم. اجازه هیچ کاری غیر درس ندارم. کتابای تالکین هم قاچاقی خوندم. بازی های Assassins creed هم یواشکی بازی کردم. همه کارام پنهانیه. دیگه بریدم. میخوام خودمو بکشم چون حتی نمیتونم برم پیش یه مشاور بگم چقدر بدبختم چون از جون مادرم میترسم! دیگه مستاصل شدم .
خدایا منو بکش.


).