۲۴/خرداد/۹۳, ۲۱:۱۸
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اصلا ارسال اولم رو خوندی برادر مصطفی؟
اگر من هم یکی از مخاطبان تو باشم هرگز به احساست شک نکردم و نمیکنم!
به درستی هیچ یک از حرفهای شما همین طور!...
شرایطت خیلی سخته...خیلی ... نمیتونم بگم میفهمم ؛ ولی میتونم درک کنم حجم مشکلات خسته ت کرده...
یه مقداریش طبیعیه و یه مقداریش حاصل اشتباهات خانواده ست که الان وقت بررسی همه ی اونها نیست...
اینکه شما به انزجار برسی و در این انزجار خدا رو صدا کنی یعنی امام حسینت داره نگاهت میکنه....یعنی اجازه داده نصفه شب در اوج نا امیدی از زمین و ملحقاتش! مادر سادات علیهما سلام رو صدا بزنی....یعنی شما رو در حاشیه ی امنیت خاندانشون دوست دارند ؛ که ملجاء و پناهت شدند.....
مرگ و زندگی آدمها دست خداست برادر! هرگز فکر نکن اگر بابت مسئله ای خدایی نکرده اتفاقی بیفته شما مقصری...!البته باید شرایط مادرت رو رعایت کنی!در این شکی نیست....
برای مادر زحمتکش و مهربان شما طول عمر توام با سلامتی آرزو میکنم...
باید بدونی همه ی این برخورد های خانواده ت از سر نگرانی و مهربانی هست...هرچند گاهی این مهربانی آزاردهنده میشه......
در شرایطی که روبه روی شماست چند تا راه حل داری که انتخاب با خود شماست! :
اول اینکه بزنی به جاده ی نا امیدی و خستگی و مرگ و خودکشی! و دشمنی با زمین و زمان و من نمیتونم!و شما مقصرید و من خیلی بد بختم و ....!
که تنها کسی که ضرر میکنه خود شما هستی! مطمئن باش حتی دختر عمه ی شما هم از این برخورد شما هیچ آسیبی نمیبینه!
چون اولا فقط کافر از رحمت خدا ناامید میشه....ثانیا زندگی همیشه برای همه در جریان هست!باشی یا نباشی همه دارن زندگیشون رو میکنند!
حق گرفتینه ! باید یاد بگیری که از راه درست برای گرفتن حقت از دنیا تلاش کنی....هرچقدر هم سخت باشه!
دوم ؛ راه حل مسئله ی فعلی رو پیدا کنی و مرد بودنت رو اول به خودت ؛بعد به خدا؛ و نهایتا به زندگی ثابت کنی... تا به همه ی دنیا ثابت کرده باشی!
به قول شاعر!
" گر همسفر عشـــــــق شدی مرد خطر باش!"
بریدن و به هم ریختن رو همه بلدن! ساختن و صبر کردن و تحمل درست داشتن رو توان داشتن هنر داستان زندگی ادمهاست...
شما امسال داری برای کنکور میخونی...
به حد کافی هم تا جایی که از نوشته هات فهمیدم برای هدایت دختر عمه ت تلاش کردی...!
میتونی حتی یه اتمام حجت مردونه باهاش بکنی و خیلی سر بسته بهش بگی چون برات خیلی عزیز هست و دوستش داری میخوای مسیر درست رو انتخاب کنه.....
بعد به نظرم بهترین کار درست درس خوندنه...دقیقا همونی که خانواده ت میگن!
میدونی چرا؟
وقتی خوب درس بخونی؛و ان شاء الله به حق حضرت زهرا سلام الله علیها دانشگاه و رشته ی خوبی پذیرفته بشی ... فصل جدیدی رو در زندگیت شروع میکنی...
فصلی از ادمهای تازه و اتفاقات تازه! فصلی که به تو دید بازتر و قدرت فکر و تحلیل جا افتاده تری میده...
ضمن اینکه بعد از قبولی در دانشگاه شرایط زندگیت در خانواده هم بسیار بسیار تغییر میکنه... بهت قول میدم!شک نکن!
میزان حساسیت ها بسته به شرایط جدیدت کمتر میشه؛ و محدودیت ها (بخش اعظم اونها) برداشته میشه... البته به شرطی که اعتماد خانواده ت رو جلب کنی و کارهایی نکنی که بهت شک کنند....
وقتی شرایطت عوض شد؛روح و روانت آرام تر خواهد شد و میتونی حتی به کارهای پاره وقت در کنار دانشگاهت بپردازی...
اون وقت هست که میتونی درست تصمیم بگیری...
و البته به عنوان کسی که در اجتماع شخصصیتی پذیرفته تر داره هم خانواده ی خودت و هم دختر عمه ت و هم همه ی اطرافیانت روی تصمیم ها و انتخاب های تو بیشتر فکر میکنند....
به قسمت در ازدواج معتقد باش تا برای چیزی که به تو تعلق نداری یک عمر احساست رو هدر ندی!به خدا بسپار تا چیزی رو قسمتت کنه که یه عمر بابتش خودش رو شکر کنی...
نظرت رو در مورد ارسالم بنویس تا ان شاء الله بعد خوندنشون با هم بیشتر صحبت کنیم........
منتظرم برادر مصطفی....
از سایر عزیزان هم خواهش میکنم به دوستشون کمک های عاقلانه کنند!
البته به شرط درک شرایط ایشون! و عاری از نصیحت های تکراری......
متشکرم![[تصویر: rose.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/rose.png)
سلام
اصلا ارسال اولم رو خوندی برادر مصطفی؟
اگر من هم یکی از مخاطبان تو باشم هرگز به احساست شک نکردم و نمیکنم!
به درستی هیچ یک از حرفهای شما همین طور!...
شرایطت خیلی سخته...خیلی ... نمیتونم بگم میفهمم ؛ ولی میتونم درک کنم حجم مشکلات خسته ت کرده...
یه مقداریش طبیعیه و یه مقداریش حاصل اشتباهات خانواده ست که الان وقت بررسی همه ی اونها نیست...
اینکه شما به انزجار برسی و در این انزجار خدا رو صدا کنی یعنی امام حسینت داره نگاهت میکنه....یعنی اجازه داده نصفه شب در اوج نا امیدی از زمین و ملحقاتش! مادر سادات علیهما سلام رو صدا بزنی....یعنی شما رو در حاشیه ی امنیت خاندانشون دوست دارند ؛ که ملجاء و پناهت شدند.....
مرگ و زندگی آدمها دست خداست برادر! هرگز فکر نکن اگر بابت مسئله ای خدایی نکرده اتفاقی بیفته شما مقصری...!البته باید شرایط مادرت رو رعایت کنی!در این شکی نیست....
برای مادر زحمتکش و مهربان شما طول عمر توام با سلامتی آرزو میکنم...
باید بدونی همه ی این برخورد های خانواده ت از سر نگرانی و مهربانی هست...هرچند گاهی این مهربانی آزاردهنده میشه......
در شرایطی که روبه روی شماست چند تا راه حل داری که انتخاب با خود شماست! :
اول اینکه بزنی به جاده ی نا امیدی و خستگی و مرگ و خودکشی! و دشمنی با زمین و زمان و من نمیتونم!و شما مقصرید و من خیلی بد بختم و ....!
که تنها کسی که ضرر میکنه خود شما هستی! مطمئن باش حتی دختر عمه ی شما هم از این برخورد شما هیچ آسیبی نمیبینه!
چون اولا فقط کافر از رحمت خدا ناامید میشه....ثانیا زندگی همیشه برای همه در جریان هست!باشی یا نباشی همه دارن زندگیشون رو میکنند!
حق گرفتینه ! باید یاد بگیری که از راه درست برای گرفتن حقت از دنیا تلاش کنی....هرچقدر هم سخت باشه!
دوم ؛ راه حل مسئله ی فعلی رو پیدا کنی و مرد بودنت رو اول به خودت ؛بعد به خدا؛ و نهایتا به زندگی ثابت کنی... تا به همه ی دنیا ثابت کرده باشی!
به قول شاعر!
" گر همسفر عشـــــــق شدی مرد خطر باش!"
بریدن و به هم ریختن رو همه بلدن! ساختن و صبر کردن و تحمل درست داشتن رو توان داشتن هنر داستان زندگی ادمهاست...
شما امسال داری برای کنکور میخونی...
به حد کافی هم تا جایی که از نوشته هات فهمیدم برای هدایت دختر عمه ت تلاش کردی...!
میتونی حتی یه اتمام حجت مردونه باهاش بکنی و خیلی سر بسته بهش بگی چون برات خیلی عزیز هست و دوستش داری میخوای مسیر درست رو انتخاب کنه.....
بعد به نظرم بهترین کار درست درس خوندنه...دقیقا همونی که خانواده ت میگن!
میدونی چرا؟
وقتی خوب درس بخونی؛و ان شاء الله به حق حضرت زهرا سلام الله علیها دانشگاه و رشته ی خوبی پذیرفته بشی ... فصل جدیدی رو در زندگیت شروع میکنی...
فصلی از ادمهای تازه و اتفاقات تازه! فصلی که به تو دید بازتر و قدرت فکر و تحلیل جا افتاده تری میده...
ضمن اینکه بعد از قبولی در دانشگاه شرایط زندگیت در خانواده هم بسیار بسیار تغییر میکنه... بهت قول میدم!شک نکن!
میزان حساسیت ها بسته به شرایط جدیدت کمتر میشه؛ و محدودیت ها (بخش اعظم اونها) برداشته میشه... البته به شرطی که اعتماد خانواده ت رو جلب کنی و کارهایی نکنی که بهت شک کنند....
وقتی شرایطت عوض شد؛روح و روانت آرام تر خواهد شد و میتونی حتی به کارهای پاره وقت در کنار دانشگاهت بپردازی...
اون وقت هست که میتونی درست تصمیم بگیری...
و البته به عنوان کسی که در اجتماع شخصصیتی پذیرفته تر داره هم خانواده ی خودت و هم دختر عمه ت و هم همه ی اطرافیانت روی تصمیم ها و انتخاب های تو بیشتر فکر میکنند....
به قسمت در ازدواج معتقد باش تا برای چیزی که به تو تعلق نداری یک عمر احساست رو هدر ندی!به خدا بسپار تا چیزی رو قسمتت کنه که یه عمر بابتش خودش رو شکر کنی...
نظرت رو در مورد ارسالم بنویس تا ان شاء الله بعد خوندنشون با هم بیشتر صحبت کنیم........
منتظرم برادر مصطفی....

از سایر عزیزان هم خواهش میکنم به دوستشون کمک های عاقلانه کنند!
البته به شرط درک شرایط ایشون! و عاری از نصیحت های تکراری......
متشکرم
![[تصویر: rose.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/rose.png)
اما این نکته رو هم بهش توجه داشته باش :