تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: امکان دیدن خدا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
قلب در نظر من قلب مادی بوده که در تحلیل داده های حسی نقش بسیاری دارد و علم روز نیز به آن "مغز کوچک" نام داده است و من نیز همچون ارسطو و بر خلاف ابن سینا آنرا غیر مادی نمی دانم

بدرود.
(۱۵/مرداد/۹۳ ۱۹:۲۰)HermeS نوشته است: [ -> ]مشکل اصلی من این است که چرا "حس" اینقدر در "انتزاع بافی" فلاسفه مورد رد و انکار قرار گرفته و به حاشیه رانده شده.
علم حضوری بدون حس هیچ سودی به حال انسان ندارد. درست مثل یک فرمول است که هیچ داده و مقداری در آن وارد نکنی.

اللهم بیر بیر


حس مورد انکار نیست، بلکه گفته اند من فقد حسا فقد علما
و حتی مشاء قایل به آنند که به سبب تقشیر و تجرید صورت های جزییه نفس مستعد می شه که ادراک کلی داشته باشه.

اما باید دانست که جدای از خطا پذیر بودن آنچه که از طریق حواس درک می کنیم، ما هیچوقت به محسوس بالعرض راه نداریم، و تنها محسوس بالذات برای ما باقی میمانه و به آن علم داریم.

علم حضوری در عرض علم حصولیه و ربطی به داده های علوم حسی نداره. اصلا امتیاز علم حضوری به همینه که فارق از حواسه.
(۱۵/مرداد/۹۳ ۱۹:۲۰)HermeS نوشته است: [ -> ]قلب در نظر من قلب مادی بوده که در تحلیل داده های حسی نقش بسیاری دارد و علم روز نیز به آن "مغز کوچک" نام داده است و من نیز همچون ارسطو و بر خلاف ابن سینا آنرا غیر مادی نمی دانم

بدرود.


منظور از قلب چیه؟
نفس ناطقه؟ قوه ای قوای نفس؟ یا قلب (heart) که در سینه قرار داره؟
بگذریم

گفته شد که

برای اثبات اینکه ما علم حضوری به علتمون داریم،‌باید به یک قاعده فلسفی توجه کنیم و اون اینه که:

ذوات الاسباب لا تعرف الا باسبابها

معلول ها شناخته نمی شوند مگر اینکه علتشون شناخته بشن.

اگر این قاعده را مسلم بگیریم و از اثباتش صرف نظر کنیم،‌

الف. من معلولم

ب. من به خودم علم حضوری دارم

نتیجه: پس باید به علتم علم حضوری داشته باشم یعنی اینکه: دوست نزدیکتر از من به من است


پس چرا من علم حضوری خودم به علتم را درک نمی کنم؟ یعنی اینکه : وین عجبتر که من از وی دورم

این همانیستکه در قرآن عزیز فرمود: الله یحول بین المرء و قلبه
حق بین من و خودم حایل می شود
یعنی پیش از درک خودم او را درک کردم.


تأملی کنید تا بریم جلو برای بیان اینکه چرا علم حضوری خودم را به حق تعالی نمی یابم.
بیان شد که ما علم حضوری به خداوند داریم،‌ولی آن را نمی یابیم؟
چطور همچین امری ممکن است؟

جواب فلاسفه اینه که ما علم حضوری به خداوند داریم،‌ولی علم به علممان نداریم.
مثلا ما گاهی از خودمان غافلیم،‌این به این معنا نیست که به خودمون علم نداریم،‌بلکه علم به علم برامون حاصل نیست.

یکی از ویژگی های عارف اینه که علم به علم پیدا می کنه:

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور خدایا می کرد

تازه فهمیده اونچیزی که دنبالش بوده همراهش بوده و از او غافل.

من عرف نفسه فقد عرف ربه


در مورد اشیاء‌خارجی هم همینطوره،‌ذوات الاسباب لا تعرف الا باسبابها

لذا من وقتی به چیزی علم پیدا می کنم،‌قبل آ ن به خداوند علم پیدا کردم ولی علم به این علم ندارم


لذا منسوبه به معصومین که ما رایت شیئا الا رایت الله قبله و معه و بعده

حالا ما تا چه حد به خدا علم پیدا می کنیم؟ باشه بره پست های بعدی.
تا اینجا معلوم شد که ما علم حضوری به خداوند داریم،‌علم به علم نداریم،‌عارف علم به علم پیدا می کنه.
با توجه به مطالبی که تا حالا گفته شد، روایت را ملاحظه کنید:

او را مي‏شناسي و
نشانه ‏هاي او را به سبب او مي‏شناسي و
خودت را نيز به او مي‏شناسي؛ نه آنكه نفس خود را به نفس خود و از نفس خود بشناسي. تو مي‏داني آنچه در نفس خود داري همه براي او و به وسيله اوست.
تحف العقول عن آل الرسول ص، ص: 328

این روایت از روایات درربار امام صادق روحی فداه است.
ببینید قواعد فلسفی را چطور بیان کرده:
پس حاصل اینه که در تمامی نفوس انسانی معرفت به حق تعالی به صورت حضوری وجود دارد.
حضرت هم بر معرفت به حق تصریح کرده و هم اینکه ما خودمان را هم به سبب حق می شناسیم و هم اینکه دیگر مخلوقات را هم به سبب او می شناسیم.
حالا خداوند که و لا یحیطون به علما است، یعنی علم به کنه ذات تعلق نمیگیره

تو قبل هم اثبات شد که علم حضوری به خداوند متعال داریم

تو علم حضوری هم گفتیم، بحث مفهوم و ... نیست، بلکه خود معلوم بدون واسطه، معلوم ما قرار می گیره

این مطالب چظور با هم جمع می شن؟؟

انشاءالله تو پست بعد وارد می شیم
علم حضوری ما به خداوند از ناحیه نفسمون (که فعلی از افعال الهیست) صورت میگیره، نفس به عنوان تجلی خداوند و آیه الهی حق تعالی که معلوم حضوری ماست، فعلی از افعال الهیست.
علم ما هم به حق تعالی نه از حیث حق بودن، بلکه از ناحیه فاعل بودن حاصل می شود، و تمام شناخت ما به حضرتش در ناحیه فعل او صورت میگیرد و به کنه ذات راهی نیست.

و لا یحیطون به علما و عنت الوجود للحی القیوم...
و یحذرکم الله نفسه ....

بگذریم که بحث سنگین میشه.


اما اینکه گفته شده، راه شناخت خدا منحصر به معرفت نفسه هم از همینجا نشأت میگیره:

الف. نفس من به عنوان آیه ای از آیات الهی و تعینی از وجه الهیست.

ب. شناخت آیه بما هو آیه، همراه با شناخت صاحب آیه است.

ج. تمام موجود عالم و از جمله نفس، عین فقر به حق تعالی هستند. (انتم الفقراء الی الله)

د. شناخت فقیر بما هو فقیر، همراه با شناخت غنی است

ه. اگر کسی در معرفت نفس خود، به صورت حضوری، عین فقر بودن خود را دید، خدا را خواهد دید. (منتهی به صورتی که بیان شد) دیدن عکس در آینه، همچون دیدن صاحب آینه است.

اما هرکس به اندازه خدانما بودنش، خدا را می بیند.ما مثل خورده آینه ایم و اهل بیت آینه ذات نما (امیر مومنین روحی فداه فرمود: ما لله آیه اکبر منی، هیچ آیه ای بزرگتر از من برای خداوند نیست، اصولا وصف اهل بیت به آیه الله العظمی بودن به همین دلیل است، چنانکه در زیارت امام جواد علیه السلام هم این عبارت ذکر شده)

لذا عارف در این مقام می گوید:

به هر سو نگرم ، روی تو بینم همه جا

ایما تولو فثم وجه الله

پس حاصل این تاپیک:

1- ما همه علم حضوری به خداوند داریم، علم به علم نداریم (عارف علم به علم پیدا می کند)
2- به اندازه ظرفیت خومون و خدانما بودنمون، به معرفت حضوری خداوند راه داریم.
3- رویت خداوند یعنی علم حضوری یافتن به او (در مقام فعل)
4- برای نیل به مقام رویت، معرفت نفس لازم است.


سوال: مگه نمیگید ما علم حضوری به خودمون داریم، پس معرفت نفس دیگه چه معنایی داره؟

جواب: علم حضوری مراتب داره، و ما مرتبه ضعیفی از علم حضوری به خومان را داریم و تمام ذات ما و کنه ذاتمان برای ما معلوم نیست. همین بس که گاهی فعلی از ما سر میزنه، که عمرا از خودمون انتظارش را نمی داشتیم.

والسلام علیکم و رحمه الله

البته بحث خیلی بیش از اینهاست ولی به همین قدر اکتفا میشه
دیدن خداوند نیازمند شناخت خداست.
شناخت خدا نیازمند شناخت مشیت و ویژگی های خداست. ( اشتباه نکنید ! اینها هم حادث شده و مخلوق خدا هستند)

بنظر من فرض کردن بعد روحانی و جسمانی برای خدا یک توهین مطلقه.

شاه کلید مشکل اینجاست که ما دائما خدا رو با خودمون مقایسه می کنیم ، چون خودمون یک منبع وجودی داشتیم برای همه به دنبال یک شروع و پایان می گردیم ، چون خودمون جسمانی هستیم هر چیزی رو که می بینیم، قبول می کنیم!

اون یک فراوجوده که وضع کننده همه قوانینه. اگه بخواد موج صوت مربعی پخش بشه میشه، اگه بخواد آبشار صدایی نداشته باشه میشه و همه نظم و ترتیبی که برای ما عادی شده.

خدا هست ، ثابته
هیچ زمانی وجود نداره ، زمان فقط برای ما وجود داره که ابتدا و انتهایی داریم. در ثابت بودنش از همه چیز مطلعه بنابراین هیچ چیز هم روش تاثیر نداره.

واقعا فکر کردن به قدرت مطلقه اش و دست نیافتنی بودنش ، برا بودنش ، آدم رو می ترسونه.
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع