سلام
ممنون از دوستانی که شرکت کردند.البته زندگی در اکوویلیج ها مثل روستاهای ایران سخت نیست و مثلا یه شالیکار مجبور نیست چند کیلومتر ،برنج بکاره که همه بچه شهری راحتر بخوره.اندازه خودشون میکارن و میخورن.حالا بعدا بیشتر در موردشون میگم .
حرف دوستان رو قبول دارم،مسلما برای بچه شهری که تا حالا تو موبایلش به پو غذا میداده سخته که بره به گاو غذا بده

اما یه اتفاقی برای ما افتاده،هجوم اطلاعات.این اجازه نمیده نه به ارامش برسیم و نه وقت کنیم درست و حسابی فکر کنیم.
مثلا استادمون میگفت از وایبر و امثالهم بیاید بیرون،حتی اگه گروه هاتون مذهبیه،مگه ادم در طول روز چقدر گزاره میخواد بشنوه؟اینا اغتشاش ذهنی میاره.
روزی یه حدیث مثلا بسه،ادم اول سعی میکنه عمل کنه بعد چیز دیگه یاد بگیره،ما فقط انباشت اطلاعات داریم ،اما عملمون نسبت به علممون خیلی کمه.
حالا چیزی که در طبیعت داری،فقط مسائلیه که برای زنده موندن لازمه،نه هزار مدل دستور اشپزی،هزار مدل تزیین غذا،کلی ایده برای دکوراسیون منزل،زندگی سلبریتی ها،موسیقی(اینکه دیگه اخرشه،نصف هارد مغز رو اشغال میکنه)،دروس دانشگاهی،مسائل سیاسی داخلی و خارجی،اخبار اقتصادی،اخبار اقوام و اشنایان،حالا وقت داشتیم یه دوتا چیز مذهبی هم این وسطا بخاطر رودرواسی با خدا یاد میگیریم

،ورزش،اموختن زبان خارجی،خواندن کتاب برای بالا بردن سرانه کتابخوانی کشور

،گپ زدن با دوستان و اطلاعات شغلی مون..... یاعالمه موضوع که واقعا جایی برای غیر نمیزاره.
این هجمه بده،اینقدر صدای بیرونی زیاده که اجازه نمیده صدای درونی شنیده بشه.
اقای دکتر عباسی توی یکی از سخنرانی هاشون(ایت شناسی) یه چیز جالبی گفتن و چون قبلا مشابه اش رو شنیده بودم خیلی بهم چسبید.
(نقل به مضمون)
میگن شما نشستین و دارین یه مگس رو تماشا میکنین.
مگس یه زباله ای رو در بیرون پنجره میبینه،بعد هی میره میخوره به شیشه،اینقدر میخوره که میمیره(حالا رو مثالش بحثس نیست،اما پرنده ها واقعا این مشکل رو دارند چون شیشه رو نمیبینن،بخاطر مبحث قطبش نور)
خلاصه،ایا هدفش رو درست تشخیص داده؟ بعله
ایا به صرف اینکه هدف رو در زندگی درست تشخیص بدیم کافیه؟خیر
به اندازه هدف،مسیر انتخابی مون هم مهمه و اگه مسیر غلط باشه حتی میتونه منجر به هلاکت ما باشه.
من نمی دونم اسم این مدل فکر کردن چیه،حسم میگه احتمالا باید از جنس حکمت باشه.
در عالم ما یه سری قوانین کلی داریم که اگه کسی اونا رو درک کنه میتونه از خیلی چیزا،علم بیاموزه و به قول اقای بهجت،اگه کسی بخواد هدایت شه،در و دیوار براش حجت میشن.(حالا کسی هم نخواد بشه،900 سال پیغمبر خدا در بینشون بوده و مومن هاشون انگشت شمارند)
حالا همین قوانین کلی عالم،یکی از گروه های موفق در نظریه پردازی های مسائل اقتصادی،فیزیکدانان هستند،قانون کلی رو طرف در مکانیک اماری و امثالهم دیده،میره اینو در علوم دیگه پیاده میکنه،یا حتی روانشناسی اجتماع،در حد ذرات،قوانین اماری رو دیده و میره در جوامع بشری بررسی میکنه.
من هی مثال میزنم بیشتر متوجه منظورم بشید.
شما هم این حس رو دارید؟(فکر کنید در یک باغ هستید)
در بهار،ادم میل به زندگی داره،میل به بازیگوشی و شیطنت،از زندگی لذت میبره
در تابستان،دوست داری کار کنی(گرمای تابستان و مشکلات اینچنینی رو حذف کنید)،انرژی خوبی هم داری،بیکار شی حوصله ات سر میره
![[تصویر: 73016996829704470301.jpg]](http://upload7.ir/imgs/2014-12/73016996829704470301.jpg)
در پاییز یه حس خاصی وجود داره،احساس پختگی به ادم دست میده،ادم دوست بیشینه و فکر کنه،خودش رو در افکارش غرق کنه و زندگیشو مرور کنه
در زمستان،توصیف حسش سخته، اما وقتی مرگ درختان رو میبینید ،اگه به مرگ اختیار داشتین،تعلقاتتون در زمستان کمتره و من فکر میکنم اگه ادما در اون حس و حال باشن و بخوان تصمیم بگیرن،ترجیح میدن در زمستان بمیرن.
بعدها که با طب سنتی اشنا شدم،دیدم اونجا میگه از نظر طبایع،بهار دوران کودکیه ،دوران رشده(افزایش دم)
تابستان دوران جوانیه،تولید صفرا و شور و حرارت
پاییز دوران میانسالیه(دوران پختگی انسان)(افزایش سودا)
زمستان هم کهنسالی(افزایش بلغم)
برام خیلی جالب بود که خود طبیعت داره این مفهموم رو به ما منتقل میکنه که در یک سال،ما چهار فصل زندگی مون رو میچشیم.واقعا پدیده های اطرافمون باما حرف میزنن.
حالا اگه دوست داشتین و چنین تجربه هایی داشتین بگین،بعد بازم در موردش صحبت میکنیم.