چند وقت پیش یکی از دوستان نزدیکم پیشم اومد و با ناراحتی گفت:
من اشتباه کردم نه؟؟
ایشون مدت 6 سال پسری حدودا 30 ساله رو دوست داشتن ولی خجالت می کشیدن این موضوع و بگن .
تا اینکه بالاخره به جرات افتادن و این موضوع و برای خواهر پسر که همکلاسی شون بودن مطرح کردن!
پس از گفتن حقایق به همکلاسی شون اول احساس سبک باری کردن ولی دو سه روز دیگه پشیمون شدن که آیا اشتباه کردن توضیح دادن،دوستم می گفت شاید صلاح نبوده ،شاید انتخابشون در این 6 سال اشتباه بوده!
الان منتظر جواب هستن و جالبتر اینکه همکلاسی شون غیر مستقیم به برادرشون موضوع و مطرح کردن ولی برای آقا پسر موضوع جا نیفتاده و قراره مستقیم مطرح بشه.
من نمی دونستم چطوری به دوستم کمک کنم!
وقتی ازشون پرسیدم آیا در این 6 سال آقا پسر چیزی از دوست داشتن مطرح کردن گفتن نمی دونم شاید زیاد که نفهمیدن یا در حد آشنا بودن برخورد داشتن!
واقعا مسئله پیچیده س،تصور اینکه در دوست داشتن صبر زیادی داشته باشی !
به طوری که در کتاب استاد مطهری خوندم که امام علی (علیه السلام) فرمودند :اگه کسی و دوست داشته باشی و عشقت و بروز ندیدی و بمیری ،شهید محسوب می شی!

امروز با یکی از دوستان صحبت کردم ،یادم رفته بود که دوستم زهرا برای رسیدن به مرتضی 4 سال چه افکاری داشت،چقدر گریه می کرد دست به دامان امام رضا (علیه السلام) بود با اینکه خواستارهای زیادی داشت.می گفت بعد از گفتن موضوع دوست داشتن به پسر عمویش 2 سال طول کشید که مرتضی هم عاشق شود و او مرتضی را به دست آورد در حالیکه از ارث محروم شد.2 سال طول کشید و چه سختی هایی به جون خرید که دوران عقد و بگذرونه از بیم اینکه خانواده ی همسرش مدام به رخش نکشند که او پا جلو گذاشته و چه حرفهایی نشنید و وقتی به مرتضی نگاه می کرد هیچ نمی گفت در حالیکه دور از چشم همسرش چه گریه هایی می کرد!
دو سال در زیر سایه ی خانواده مرتضی زندگی کردن و اینکه وقتی همسرش از حرف ها به سطوح می آمد که چرا خانواده ش مداخله در زندگیشان دارند و حال 2 سالست در خیابان و ساختمان دیگر زندگی میکنند و امروز شنیدم بچه ی دومش را به دنیا آمده و با تمام سختی هایی که کشیده هنوز هم بهم می گویند دوستت دارم.
عشق یعنی ...
حرف های شنیدنی از یک مادر :
از ده سال پیش از بیماری کلیه رنج میبردم. اوایل نمیدانستم دچار ناراحتی کلیه هستم تا این که یک روز در خانه بیهوش شدم. خانوادهام وقتی مرا به بیمارستان بردند، پزشک احتمال داد دچار ناراحتی کلیه شده باشم بنابراین پس از چند آزمایش معلوم شد کلیههایم دچار مشکل شده و باید درمان جدی را شروع کنم. از آن موقع به بعد سه بار در هفته دیالیز میشدم. پس از مدتی هر دو کلیهام را از دست دادم و شوهرم با جمعآوری ضایعات هزینه زندگیمان را تامین میکرد. اما او نیز به دلیل بیماری کم سو شده و بسختی میتوانست کار کند بنابراین با از کار افتاده شدن شوهرم، تحت پوشش کمیته امداد قرار گرفتیم و دیگر پولی نداشتیم که با آن کلیه بخریم.
سالها از پی هم میگذشت و حال من هر روز وخیمتر میشد چند روز پیش پسرم به ملاقاتم آمد و گفت یک اهداکننده کلیه بدون هیچ چشمداشتی میخواهد یکی از کلیههایش را به من هدیه کند. با شنیدن این حرف گریستم و خدا را شکر کردم که هنوز انسانهایی هستند که برای رضای خدا کار نیک انجام میدهند. هزاران بار دهنده عضو و خانوادهاش را دعا کردم که به یاریام شتافتند.
هر چه از او خواستم نام دهنده کلیه را بگوید حاضر به گفتن نام وی نشد .
لحظهای که روی برانکارد بودم و به سمت واحد پیوند میرفتم، پسرم را دیدم که خود را برای عمل آماده میکرد. پسرم با دیدن من خندید و خواست آرام باشم. فهمیدم او همان فردی است که به من کلیه هدیه کرده است.
و جواب پسر بیست و چهار ساله اش:در این سالها وقتی رنج مادرم را میدیدم عذاب میکشیدم و نمیتوانستم این همه درد و رنج او را تحمل کنم.وقتی همه راهها را بر روی خود بسته دیدم تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که خود دست به کار شوم و یکی از کلیههایم را به او هدیه کنم، اما میدانستم اگر او بداند دهنده کلیه من هستم آن را نخواهد پذیرفت.
دعا میکردم بعد از آزمایش پاسخ مثبت از پزشکان بگیرم و عمل پیوند انجام بشود تا مادرم نجات یابد. وقتی جواب آزمایشها آمد و متوجه شدم این کار عملی است، خوشحال شدم و از این که توانستم دین خود را به مادرم ادا کنم، خوشحالم و امیدوارم او از من راضی باشد
وای بر روزی که عشق تمام شود...
سپاسگزارم
چند ماه پیش خانم دکتری داشت بحث خانواده رو مطرح می کرد که اواسط صحبت، داستانی و تعریف کرد که خیلی جالب بود.
زنی هر روز لیست خریدی از نیازهای خونه رو برای مرد می نوشت که سرراهش لوازم و بخره،و مرد در همه حال حتی خستگی زیاد لوازم و تهیه می کرد بدون هیچ اخمی!انقدر تکرار شد که یکبار دیگه زن به همسرش لیستی و داد و مرد با خستگی وارد مغازه شد و لیست و به فروشنده داد هنوز چند ثانیه نگذشته بود که فروشنده چشماش گرد شد و خندید،مرد پرسید چی شده ،ندارین؟تا اینکه فروشنده لیست به مرد تحویل می ده و مرد وقتی به کاغذ نگاه می کنه یه خجالتی همراه با خوشحالی تو چهره ش می یاد.زن اونروز تصمیمی گرفته بود به جای دادن لیست خرید،لیست محبت و نثار مرد کنه و تشکر زیاد از این که مرد همیشه در هر لحظه همسرش و حمایت می کنه ،فروشنده به مرد تبریک می گه و مرد با خوشحالی توام با غرور مغازه رو ترک می کنه.

اى بنده ام، من همه اشیاء را به خاطر تو خلق کردم و تو را هم براى خودم آفریدم و من دنیا
را با احسان خود به تو بخشیدم و آخرت را هم به وسیله ایمان به تو دادم.

خدا و بنده اش
خدا:بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده:خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
خدا:بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده:خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم….
خدا:بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده:خدایا سه رکعت زیاد است
خدا:بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده:خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
……….
خدا:بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده:خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا:بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده:خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا:بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است.
چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است.
امشب با من حرف نزده.
ملائکه:خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.
خدا:ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
ملائکه:پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا:اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است
ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد.
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: اوجز من کسی را ندارد….
شایدتوبه کرد…..