تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: آموزنده...تلنگر...هشدار
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
بسم الله الرحمن الرحیم


اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُمْ وَ الْعَنْ اَعْدٰاءَهُمْ اَجْمَعین

اگر عزاداری میکنیم باید شورمان به شعور مجهز باشد ، هر عاشورائی بر
عرفه ای تکیه دارد ،

آیت الله محی الدین حائری شیرازی : حضرت حسین (علیه السلام) در شب عاشورا یک جور سخن گفت و در روز عاشورا یک جور دیگر :
شب عاشورا ، سخن از ( نمیخواهم ، احتیاج ندارم ، بروید ، بیعتم را برداشتم ) بود ،
روز عاشورا میگوید : بیائید به من کمک کنید ، آیا یاور و مددکاری هست ؟ هل من ناصر ینصرنی ؟
شب صحبت میکند تا مبادا خبیثی در بین طیب ها باشد ، و روز سخن میگوید تا مبادا طیبی در بین خبیث ها مانده باشد ،
شب غربال میکند تا فقط صالحان بمانند و روز غربال میکند تا فقط اشقیاء در مقابل او ایستاده باشند ،
آنکه در عرفه آنچنان میگرید ، میتواند در عاشورا جهانی را اینچنین بگریاند .

بابی انت و امی یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)
قال النبی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم): كُنْ فِي الدُّنْيَا كَأَنَّكَ غَرِيبٌ أَوْ عَابِرُ سَبِيلٍ


نهج الفصاحه حدیث ۲۱۸۶
.
.
.
.
.


غریب که باشی زیاد هم بازی دیگران نمی شوی.
مسافر که باشی زیاد به حواشی و زواید نمی چسبی.
مسافری غریب باشی حواست به هدف خودت است
که مبادا از قطار زندگی؛جا بمانی یا دیر بمقصد برسی.
این غربت کمی حواس تو را به آسمان می برد.
و این نگاه و احساس نیاز به آسمان دوای توست...
شکر به خاطر بیماری

فرد پرهیزگار و پارسایی را در نزدیکی دریا دیدند که به خاطر حمله پلنگ زخمی شده بود و با هیچ دوا و درمانی خوب نمی شد، مدتها در همان حال بود اما با این وجود دائم شکر خدا را می گفت. از او پرسیدند با وجود این بلاهایی که سرت آمده چطور دائم شکر می گویی؟ پاسخ داد: شکر می گویم که مرا به مصیبتی گرفتار کرده است نه به معصیت و گناه.

گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز
تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد


بازنویسی حکایت سیزدهم از باب دوم گلستان سعدی
ولا تتبعوا خطوات الشيطان إنه لكم عدو مبين
(بقره 168و 208/ انعام 142)

ان الشيطان للانسان عدو مبين (يوسف /5)

أن لا تعبدوا الشيطان إنه لكم عدو مبين(يوسف/60)

ولا يصدنكم الشيطان إنه لكم عدو مبين(زخرف/62)
.
بوعده هاي پوچ وترسهاي ساختگي دشمن آشکار؛اعتناواعتماد ميکنيم
اما وعده هاي حقيقي و وعيدهاي جدي خالق صادق و مهربان را ؛ نه!
.
از خودمان به کجا و چه کسي شکايت کنيم؟
.
.
.
.
پ.ن: از خودمون و نفس سرکشمون باید به خدا شکایت کنیم و به خدا پناه ببریم....
نظر شما چیه؟
روزی مرحوم آخوند کاشی (رحمه الله) مشغول وضو گرفتن بودند که شخصی با

عجله آمد وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد با توجه به این

که مرحوم آخوند خیلی مؤدّب وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو

را به جا می آورد ؛ تا وضوی آخوند تمام شود ، آن شخص نماز ظهر و عصر

خود را هم خوانده بود به هنگام خروج با مرحوم کاشی رو به رو شد ایشان

پرسیدند: چه کار می کردی؟

گفت: هـیچ

فرمود: تو هیچ کار نمی کردی؟

گفت: نه! می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم ، کار بیخ پیدا می کند

فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی؟

گفت: نه!

فرمود: من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی

گفت: نه آقا اشتباه دیدی

سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟

گفت: فقط آمده بودم بگویم من یاغی نیستم، همین

این جمله در مرحوم آخوند خیلی تأثیر گذاشت تا مدّت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند ، ایشان با حال خاصی می فرمود: من یاغی نیستم.
بسم الحق

"توابين"
شک کردند،
شاید هم ترسیدند...که...
از کربلا جاماندند...
توبه کردند...
سپس شدند توابین!
اما...
توابین کربلایی نشدند...!
به ولی امر زمانت شک کنی،
از کربلا جا مانده ای...
یکی گفت: هنوز با این گرانی ها پای آرمان های انقلاب و رهبرت هستی؟
گفتم: در مکتب امام حسین (علیه السلام) ممکن است، زمانی حتي آب هم برای نوشیدن نداشته باشیم!

لبيك ياحسين (علیه السلام)
لبیک یا خامنه ای
سعدى در كتاب گلستان ، خاطرات زيبايى از دوران جوانى و كودكى خود نقل مى كند كه گاه بسيار نكته آموز و دل انگيز است . در يكى از اين خاطرات مى گويد:
ياد دارم كه در ايام كودكى ، اهل عبادت بودم و شب ها بر مى خاستم و نماز مى گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسيار داشتم .شبى در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامى را بر كنار گرفته ، مى خواندم . در آن حال ديدم كه همه آنان كه گرد ما هستند، خوابيده اند . پدر را گفتم : از اينان كسى سر بر نمى دارد كه نمازى بخواند. خواب غفلت ، چنان اينان را برده است كه گويى نخفته اند، بلكه مرده اند .
پدر گفت : تو نيز اگر مى خفتى ، بهتر از آن بود كه در پوستين خلق افتى و عيب آنان گويى و بر خود ببالی!

گلستان سعدی ، باب دوم ، ص ٧٤
⚡غلام آب ندیده⚡


پادشاهی با غلامی در کشتی نشست. غلام تا به حال سوار کشتی نشده بود و دریا را از نزدیک ندیده بود و از ترس شروع کرد به گریه و زاری و لرزه بر اندامش افتاد. هر کاری می کردند آرام نمی شد و سفر پادشاه را به کامش تلخ کرده بود. حکیمی در آن کشتی بود، به پادشاه گفت اگر اجازه دهی او را به روشی آرام کنم.

پادشاه اجازه داد. حکیم غلام را گرفت و به دریا انداخت و پس از چند لحظه او را گرفت و بالا آورد. غلام آرام گرفت.
حکیم گفت: غلام چون از اول نگرانی غرق شدن را نچشیده بود، امنیت و سلامت کشتی را نمی دانست؛ زیرا قدر عافیت کسی می داند که به مصیبتی گرفتار آید.

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را، دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف* بهشتست

فرقست میان آن که یارش در بر
تا آن که دو چشم انتظارش بر در


*اعراف مکانی میان بهشت و جهنم است. در این بیت سعدی به اسن موضوع اشاره می کند که برای بهشتی ها اعراف مانند بهشت است و برای جهنمیان اعراف مانند بهشت است!

بازنویسی حکایت شماره 7 از گلستان سعدی از باب سیرت پادشاهان به نقل از سایت گنجور
mastoor.ir
کاش بخوابی!


پادشاهی به سنگ دلی و بی رحمی معروف بود. خودش را از همه برتر می دانست و لحظه ای از ظلم به مردم دست نمی کشید و در عین حال ادعای دین داری می کرد. روزی از یکی از عابدان شهر پرسید کدام عبادت برای من از همه بهتر است تا انجام دهم؟


عابد پاسخ داد برای تو خواب نیم روزی بهتر از هر عبادتی است، تا حداقل در آن چند لحظه خلق خدا را آزار ندهی.


ظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
وآنکه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی مرده به


منبع: بازنویسی حکایت دوازدهم از باب اول گلستان سعدی در باب سیرت پادشاهان به نقل از گنجور

پدر!مادر! ما متهمیم!

در شهری مهمان پیری شدم که در دنیا یک پسر داشت و مالی فراوان. شبی تعریف می کرد که سالها پیش، پدر و مادرم را ترک کردم و به این شهر آمدم و ازدواج کردم و دیگر هم به پدر و مادرم سر نزدم. طی این سالها پول بسیاری جمع کردم، اما همیشه در حسرت داشتن بچه بودیم. روزی به زیارتگاهی در شهری دیگر رفتم و پای درختی که می گفتند حاجت می دهد شبها بیدار نشستم و دعا کردم تا خدا این پسر را به من بخشید.

در این میان شنیدم که پسر آهسته به دوستانش گفت: کاش من هم می دانستم آن درخت کجاست تا می رفتم و دعا می کردم پدرم بمیرد و ثروتش به من برسد:


سالها بر تو بگذرد که گذار
نکنی سوی تربت پدرت
تو به جاى پدر چه کردى خیر؟
تا همان چشم دارى از پسرت



√ بازنویسی حکایت سوم از باب ششم گلستان سعدی، در ضعف و پیری

صفحه: 1 2
آدرس های مرجع