تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: نیمه پنهان ماه ***شهدا به روایت همسرانشان***
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
بسم الله الرحمن الرحیم

کسی قسمت دوم برنامه شهید مدق رو نداره من قسمت اولشو دیدم
لطفا اگه کسی قسمت دومو داره آپلودش کنه

متشکر
سلام
متاسفانه منم خیلی گشتم
گویا در نت موجود نیست
یکی از فوق العاده ترین داستان هایی بود که شنیدم،همسرمم خیلی خوشش اومده بود.خیلی رمانتیک بودHeart
بسم الله الرحمن الرحیم

واقعا زیبا بود. چقدرم خانوم ملکی خوب توضیح میدن کاملا میشه تصویرسازی کرد از صحبتاشون
یاسین جان شما قسمت دومو اگه دیدی چیزی یادته برامون بگوAngel


شهید سید منوچهر مدق به روایت همسرش، ق1

کتابشم هست اونو میخرم ولی خب مستندم جذابیت خودشو داره

[تصویر: modegh.PNG]
عاقا قسمت دومش نیست؟Sad
من دقیقا 17 سالم بود وقتی اولین بار این برنامه رو دیدم لحظه لحظه که همسر شهید مدق اشک ریخت باهاش گریه کردمCryingCryingCrying
الان یاد اون روزا افتادم چقدر احساساتم پاک وخالصانه بود چقدر زمان زود می گذره...
بچه ها اگه قسمت بعدشم پیدا کردین حتما بزارینAngel
بسم الله الرحمن الرحیم

کتابشو خونه داشتیم اما خبر نداشتم..
قیمتش 1700 هست
یه کتاب خیلی کوچیک که کمتر ازدوساعت خونده میشه

قشنگ بود اما نوشتار کتابش مثل کتاب شهیدکاملی نبود, شهید کاملی بهتر بودAngel

تو نت قسمت دومش نیس اگر از سروش خریدم اپلود میکنم میزارم
ولی کتاب صوتیشو سایت تبیان گذاشته,
فیلمشم ساخته شده
بازیگراشو نبینیدConfused

یه بخشایی از کتابو میزارم؛


منوچهر گفت: فقط یک چیز توی دنیا هست که می تواند تو را از من جدا کند, یک عشق دیگر, عشق به خدا, نه هیچ چیز دیگر.

____________

به من می گفت تو باید درس بخوانی. می نشست درس خواندم را تماشا می کرد. دوست داشتیم همه لحظه ها کنار هم باشیم. نه برای اینکه حرف بزنیم. سکوتش را هم دوست داشتیم.

___________

جنگ تمام شد و مرد به شهر برگشت. با تنی خسته و زخم هایی در آن، که آرام آرام خود را نشان می داد. زخم هایی که می خواست سالهای سخت ماندن را کوتاه کند، اما زندگی در کار دیگری بود، لحظه لحظه اش او را به خود پیوند می زد و ماندن بهانه ای شده بود برای اینکه این پیوند ردی بر زمین بگذارد.
رفت کنار پنجره. عکس منوچهر را دید که روی حجله است تنها عکسی که با لباس فرم انداخته بود. زمان جنگ منتظر چنین روزی بود، اما حالا نه. می خواست بگوید (یادت باشد. تنها رفتی، ویزا حاضر شده و امروز باید با هم می رفتیم...


برای سلامتی همسرشون و فرزندانشون علی و هدی صلوات
فیلمش ؟
کی ؟کجا ؟
پخش کردن از تلوزیون!!!
راستی این قسمت از برنامه نیمه پنهان همسر شهید برونسی اوردنAngelعین خودش صاف وزلال بود...واقعا بعضی از این خانوما هم مثه همسرانشون شدن ...انگار عطر وجود اون شهدا توی روح جسم اوناهم تاثیر گذاشته HeartHeart
بسم الله الرحمن الرحیم


از تی وی فک نکنم پخش شده باشه
اسم فیلم دلتنگیهای عاشقانه بود
اسم بازیگراشو بگم تاپیک کلا منحرف میشه
پس در مورد فیلمش حرف نزنیم بهترهConfused

یه بخش دیگه از کتابو میزارم

" اگر از دوستان منوچهر می پرسید می گفتند خشن و جدی است. اما مادربزرگ می گفت: منوچهر شوخی را از حد گذرانده. چون دست می انداخت دور کمرش و قلقلکش می داد و سربه سرش می گذاشت. مادربزرگ می گفت: مگر تو پاسدار نیستی؟ چرا اینقدر شیطونی؟ پاسدارها همه سنگین و رنگینند.":)
من کتاب صدتیش رو هم گوش دادم کامل نیست ولی قشنگه حال وهوای آدم رو عوض می کنه...
فیلم سینمایی بوده؟! تو اینترن می شه پیداش کردHuh
بسم الله الرحمن الرحیم


[تصویر: Nime_Penhane_Mah_Shahid_Shiroodi.jpg]


شهید شیرودی خلبان هوانیروز بود و از ابتدای جنگ تا زمان شهادت در ۱۳۶۰، از رکوردداران انجام پروازهای عملیاتی در جهان شده بود. شهناز شاطر آبادی اهل کرمانشاه در سال ۱۳۵۷ با علی اکبر شیرودی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند(عادله و ابوذر) شد؛ مصاحبه با خانم شاطرآبادی در این قسمت از نیمه پنهان ماه صورت گرفت.

مدت زمان : ۲۷ دقیقه
حجم کل : ۱۰۵ مگابایت

لینک اصلی | لینک کمکی



خیلی زیبا بود...
خانم شاطرابادی تو مستند میگن: من صداشون میکردم اکبر. ولی ایشون تکه کلامشون این بود که بهم میگفتن شهناز جان یا بابا
Angel


عشقا واقعی بود نه مثل حالا..
چندتا موردش برام خیلی جالب بود.

یکی اینکه خانم اشپزی شون اصلا خوب نبوده و شهید شیرودی اینقدر خوش اخلاق بوده که تازه با تعریف میخورده،در حالیکه خودش اشپزیش خوب بوده.
و یه چیز دیگه که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد این بود که زمان شهادتش رو میدونسته،به همسرشون گفته بودن که وقتی که گفتم بیاید کرمانشاه ،بچه ها رو ببینم،دیگه اخرین باره.

اخرشم که دیگه کلی گریه کردم
فکر کنید همسرشون میخواستن زنگ بزنن(فکر کنم همسایه شون بودن) ،همسایه شون میگن که الان دیر وقته،فردا صبح زنگ بزن.
فردا صبح زنگ میزنن و ایشون 5 صبح شهید شده بودن.
Crying

واقعا چقدر زود دیر میشهSadSadSad
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع