تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستان من و در و دیوار
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله
سلام علیکم

داستان زیر گفتگویی است بین در و دیوار و مسمار در آن روز تاریک ...

* سرو صدا ها و هم همه های مهاجمان دیگر به گوش نمیرسید .
سکوت تمام فضای کوچه را فراگرفته بود ، سکوتی همراه با بوی سوختگی .
دیوار خانه نور ، سر بزیر بود و ماتم زده و بهت زده از این اتفاق سر به سوی درب خانه کرد :

"این بود حراست از خانه وحی !؟
این بود نگهبانی از خانه بهترین مخلوقات خداوند !؟
این بود محافظت از فرزندان پیامبر آخرین !؟ ..."

*درب خانه با رویی سیاه از باقی مانده دود آتش و شرم از این اتفاق رو به دیوار کرد و گفت :

"چرا نمک بر زخمم میزنی ؟؟
مگر تو خود ندیدی که چه اتفاقی افتاد ؟
تو خود خوب میدانی که افتخار من حراست از خانه وحی بود ،
تو خود خوب میدانی که من به اینکه رسول الله و فرزندانش هر روز دست بر من میکشیدند فخر میکنم ،
تو خود خوب میدانی که در این سالها چطور از این خانه نگهبانی کردم ،
من در برابر مشت و لگدهای این بی ایمانان و منافقین تاب آوردم ،
با تمام قدرتی که داشتم در برابر آنها ایستادگی کردم ،
اما ...
اما اگر تو خود بودی میتوانستی در برابر آن هیمه آتش دوام بیاوری ،
گویی تمام هیزمهای جهنمی شان را برای سوزاندن من و خانه اورده بودند ،
خدا اولی و دومی شان را لعنت کند که اینچنین با اهل بیت رسولشان معامله نمودند..."

*درب با حرارت و خشم سخن میگفت و وقتی به اینجای ماجرا رسید اشکش جاری شد و با بغض ادامه داد :

"من سوختن خود را پذیرفتم تا خانه و اهل آن ایمن باشند ،
ولی فکر نمیکردم که آن ملعون با لگد بر پیکره سوخته من بکوبد و حریم خانه نودررا بشکند ،
فکر نمیکردم که وقتی بانوی خانه جواب او را داد او به رذالت و دنائت خود ادامه دهد ،
تمام حواس و قدرتم در حفظ خود و خانه بود و اصلا خبر از پس خود نداشتم ..."

*اینجا بود که گریست ،
گریست و گریست ...

*اینبار صدای ضعیف من بود که هر دوی آنها بسویم رو کردند.
صدایی از سر درد و سوزش؛
خیلی آرام و خسته سخن میگفتم :

"من مقصر بودم ،
من نباید در جایی میبودم که بانو بود ،
من مقصر زخمی شدن بانوی خانه ام ،
این من بودم که با تیزی و داغی تمام بر سینه بانو فرود آمدم ،

اما ،
اما به خدای محمد نمیخواستم اینچنین شود ،
مرا آقای خانه برای محکم نمودن درب خانه اش بکار گرفت ،
مرا خدمتگذار خود و اهل بیت خود نمود ،
اما آن نابکار آنچنان درب را با لگد کوبید که با شدت تمام به سینه بانو وارد شدم ،
اصلا او میدانست که بانو در پشت درب است ،
برای همین درب را با لگد کوبید ،
همان دربی که تا همین چند روز پیش رسول خدا آنرا با محبت مینواخت ،
این وحشیان و منافقین سنگدل آنرا با لگد کوفتند ،

هنوز فریاد بانو در گوشم مانده ،
فریادی از سر سوزش تیزی من ،
فریادی از سر سوزش داغی تن من ،
فریادی از سر درد سینه ،
درد از دست دادن فرزندش محسن ،
درد نامرادی روزگار پست ،
درد نامردی نامردان روزگار ،
درد از جهل مردمان ناسپاس ..."

*اینبار این من ، مسمار بود که میگریست ،
خسته بودم و مقصر ، ناتوان و بهت زده از اتفاق پیش آمده ...

*هر سه شان دوباره در سکوتی فرو رفتند که ناگاه ، کوچه به نوری خدایی روشن شد ،
هر سه به دنبال نور بودند ،
این نور از مردی بود که قدش کمی خمیده بود از نامردی مردمان به ظاهر مسلمان ،
آنچه بیشتر به چشم می آمد رد کبودی بر روی دستها و روی گردن بود ،
انگاری که ریسمانی بدورشان بسته شده باشد و حاصل کبودی بود ،
مرد در چهره اش صبری جمیل هویدا بود ،
ولی در قلبش اندوهی داشت بس بزرگ ،
او در این صبر عزیزترین کَسَش را زخم خورده کینه توزان دید ،
کینه ای که از جنگ بدر و احد تا به امروز به عاریت داشتند ،
کینه از خیبر ،
کینه از غدیر ...

"با خود فکر میکرد که اینان با من مشکل داشتند ، از من کینه داشتند ،
با فاطمه ، پاره تن رسولشان چرا اینگونه کردند ،
چرا فرزندم ، محسنم را کشتند ،
مرد کل اتفاقات را مرور نمود ،

فریاد خشم دومی ،
صدای فاطمه ،
آتش زدن درب خانه ،
کوبیدن درب با لگد ،
فریاد فاطمه در پشت درب ،
سیلی بر صورت فاطمه ،
شکسته شدن گوشواره در گوش فاطمه ،
لگد زدن به پهلوی فاطمه و...

آنان میدانستند که علی بدون فاطمه معنی ندارد ،
آنان میدانستند که همه عالم برای علی و فاطمه و فرزندانشان آفریده شده ،
این را رسول به آنها گفته بود ،
آنان میدانستند که معنی سوره الرحمن علی و فاطمه هستند ،
آنان میدانستند که قدر یعنی فاطمه ،
آنان میدانستند که کوثر یعنی فاطمه و علی صاحب آن حوض عظیم،
آنان میدانستند که اگر فاطمه نباشد ، علی را میشود برای سالها خاموش نمود ،
آنان میدانستند که با نبود فاطمه ، اسلام آن چیزی خواهد بود که ایشان میخواستند ،

آنان اسلام را به آتش کشیدند ،
وحی را زیر پایشان له کردند ،
دین با به انحراف کشیدند ،
تا در روزی نچندان دور بتوانند به راحتی سر از بدن فرزند فاطمه جدا کنند ، با لبانی عطشان ..."

*مرد با قلبی مجروح وارد خانه شد ،
اما با چهره ای صبور ،
این کار مردان حق است ،
والحقُ مَعَ العلی و علیٌ مع الحق ..
آدرس های مرجع