|
داستان من و در و دیوار
|
|
۱۷:۰۰, ۱۵/اسفند/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/اسفند/۹۳ ۱۵:۵۱ توسط Agha sayyed.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله
سلام علیکم داستان زیر گفتگویی است بین در و دیوار و مسمار در آن روز تاریک ... * سرو صدا ها و هم همه های مهاجمان دیگر به گوش نمیرسید . سکوت تمام فضای کوچه را فراگرفته بود ، سکوتی همراه با بوی سوختگی . دیوار خانه نور ، سر بزیر بود و ماتم زده و بهت زده از این اتفاق سر به سوی درب خانه کرد : "این بود حراست از خانه وحی !؟ این بود نگهبانی از خانه بهترین مخلوقات خداوند !؟ این بود محافظت از فرزندان پیامبر آخرین !؟ ..." *درب خانه با رویی سیاه از باقی مانده دود آتش و شرم از این اتفاق رو به دیوار کرد و گفت : "چرا نمک بر زخمم میزنی ؟؟ مگر تو خود ندیدی که چه اتفاقی افتاد ؟ تو خود خوب میدانی که افتخار من حراست از خانه وحی بود ، تو خود خوب میدانی که من به اینکه رسول الله و فرزندانش هر روز دست بر من میکشیدند فخر میکنم ، تو خود خوب میدانی که در این سالها چطور از این خانه نگهبانی کردم ، من در برابر مشت و لگدهای این بی ایمانان و منافقین تاب آوردم ، با تمام قدرتی که داشتم در برابر آنها ایستادگی کردم ، اما ... اما اگر تو خود بودی میتوانستی در برابر آن هیمه آتش دوام بیاوری ، گویی تمام هیزمهای جهنمی شان را برای سوزاندن من و خانه اورده بودند ، خدا اولی و دومی شان را لعنت کند که اینچنین با اهل بیت رسولشان معامله نمودند..." *درب با حرارت و خشم سخن میگفت و وقتی به اینجای ماجرا رسید اشکش جاری شد و با بغض ادامه داد : "من سوختن خود را پذیرفتم تا خانه و اهل آن ایمن باشند ، ولی فکر نمیکردم که آن ملعون با لگد بر پیکره سوخته من بکوبد و حریم خانه نودررا بشکند ، فکر نمیکردم که وقتی بانوی خانه جواب او را داد او به رذالت و دنائت خود ادامه دهد ، تمام حواس و قدرتم در حفظ خود و خانه بود و اصلا خبر از پس خود نداشتم ..." *اینجا بود که گریست ، گریست و گریست ... *اینبار صدای ضعیف من بود که هر دوی آنها بسویم رو کردند. صدایی از سر درد و سوزش؛ خیلی آرام و خسته سخن میگفتم : "من مقصر بودم ، من نباید در جایی میبودم که بانو بود ، من مقصر زخمی شدن بانوی خانه ام ، این من بودم که با تیزی و داغی تمام بر سینه بانو فرود آمدم ، اما ، اما به خدای محمد نمیخواستم اینچنین شود ، مرا آقای خانه برای محکم نمودن درب خانه اش بکار گرفت ، مرا خدمتگذار خود و اهل بیت خود نمود ، اما آن نابکار آنچنان درب را با لگد کوبید که با شدت تمام به سینه بانو وارد شدم ، اصلا او میدانست که بانو در پشت درب است ، برای همین درب را با لگد کوبید ، همان دربی که تا همین چند روز پیش رسول خدا آنرا با محبت مینواخت ، این وحشیان و منافقین سنگدل آنرا با لگد کوفتند ، هنوز فریاد بانو در گوشم مانده ، فریادی از سر سوزش تیزی من ، فریادی از سر سوزش داغی تن من ، فریادی از سر درد سینه ، درد از دست دادن فرزندش محسن ، درد نامرادی روزگار پست ، درد نامردی نامردان روزگار ، درد از جهل مردمان ناسپاس ..." *اینبار این من ، مسمار بود که میگریست ، خسته بودم و مقصر ، ناتوان و بهت زده از اتفاق پیش آمده ... *هر سه شان دوباره در سکوتی فرو رفتند که ناگاه ، کوچه به نوری خدایی روشن شد ، هر سه به دنبال نور بودند ، این نور از مردی بود که قدش کمی خمیده بود از نامردی مردمان به ظاهر مسلمان ، آنچه بیشتر به چشم می آمد رد کبودی بر روی دستها و روی گردن بود ، انگاری که ریسمانی بدورشان بسته شده باشد و حاصل کبودی بود ، مرد در چهره اش صبری جمیل هویدا بود ، ولی در قلبش اندوهی داشت بس بزرگ ، او در این صبر عزیزترین کَسَش را زخم خورده کینه توزان دید ، کینه ای که از جنگ بدر و احد تا به امروز به عاریت داشتند ، کینه از خیبر ، کینه از غدیر ... "با خود فکر میکرد که اینان با من مشکل داشتند ، از من کینه داشتند ، با فاطمه ، پاره تن رسولشان چرا اینگونه کردند ، چرا فرزندم ، محسنم را کشتند ، مرد کل اتفاقات را مرور نمود ، فریاد خشم دومی ، صدای فاطمه ، آتش زدن درب خانه ، کوبیدن درب با لگد ، فریاد فاطمه در پشت درب ، سیلی بر صورت فاطمه ، شکسته شدن گوشواره در گوش فاطمه ، لگد زدن به پهلوی فاطمه و... آنان میدانستند که علی بدون فاطمه معنی ندارد ، آنان میدانستند که همه عالم برای علی و فاطمه و فرزندانشان آفریده شده ، این را رسول به آنها گفته بود ، آنان میدانستند که معنی سوره الرحمن علی و فاطمه هستند ، آنان میدانستند که قدر یعنی فاطمه ، آنان میدانستند که کوثر یعنی فاطمه و علی صاحب آن حوض عظیم، آنان میدانستند که اگر فاطمه نباشد ، علی را میشود برای سالها خاموش نمود ، آنان میدانستند که با نبود فاطمه ، اسلام آن چیزی خواهد بود که ایشان میخواستند ، آنان اسلام را به آتش کشیدند ، وحی را زیر پایشان له کردند ، دین با به انحراف کشیدند ، تا در روزی نچندان دور بتوانند به راحتی سر از بدن فرزند فاطمه جدا کنند ، با لبانی عطشان ..." *مرد با قلبی مجروح وارد خانه شد ، اما با چهره ای صبور ، این کار مردان حق است ، والحقُ مَعَ العلی و علیٌ مع الحق .. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







