سال پنجم بعثت ، موقع وضع حمل ، خدیجه فرستاد پی چند تا از زن های قریش
اما ، هیچکدام حاضر نشدند بیایند . پیغام داده بودند : ”آن روز که به تو گفتیم با محمد ازدواج نکن ، برای حالا بود .”
خدیجه از درد به خود می پیچید که چند تا زن وارد اتاق شدند .
نشستند اطراف رخت خواب .
چهار زن گندم گون ، بلند بالا و باوقا ر.
خدیجه بهتزده نگاه میکرد ، یکی از آن ها گفت :” نترس! ما از طرف خدا برای کمک به تو آمدهایم من ساره ، همسر ابراهیم هستم ، آن یکی آسیه ، دختر مزاحم ، است . سمت راستی ، مریم دختر عمران و مادر عیسی است . نفر چهارم کلثم ، خواهر موسی است .”
کمک کردند فاطمه به دنیا آمد ، با آب کوثر او را غسل دادند .
نوزاد به حرف آمد :” أشهد آن لاالهالاالله و أن أبی رسولالله سیدالانبیاء و أن بعلی سید الاوصیاء و ولدی ساده الاسباط .”
به همهی زنان بهشتی سلام کرد ، هر کس را با اسمش.
***
برگرفته از کتاب مادر آفتاب
علی آمد پرسید در خانه چیزی برای خوردن داریم؟
فاطمه گفت نه .
علی به همسرش گفت : چرا چیزی به من نگفتی
فاطمه جواب داد :
پدرم گفته اگر شوهرت چیزی برای خانه آورد چه خوب وگرنه تو از او چیزی نخواه .
سومین روزی بود که چیزی برای خوردن نداشتن .
بچه ها هرکدام چیزی می نوشتند و به یکدیگر نشان می دادند
می گفتند : خط من از تو بهتر است . رفتند پیش مادرشان .
مادر که نمی خواست هیچ کدام ناراحت شوند گفت : بروید از پدرتان بپرسید
علی هم گفت بروید از جدتان بپرسید
پیامبر هم قضاوت را به جبرئیل سپرد
جبرئیل به اسرافیل
اسرافیل از خدا داوری خواست
و خدا داوری را به فاطمه برگرداند
فاطمه گفت : خدایا بینشان داوری می کنم . گردنبندی آورد نشست بین حسن و حسین پاره اش کرد
گفت هرکس دانه های بیشتری جمع کند خطش بهتر است .
*
بعد از شمردن - دانه های هر دو مساوی در آمد . کار جبرئیل بود .
پدرش را صدا میزد : ” رسولالله.”
آیه نازل شده بود که رسول خدا را مثل وقتی که یکدیگر را صدا میزنید ، خطاب نکنید .
سه بار که این طور صدا زد ، پیامبر ناراحت شد گفت :
” فاطمه جان ! این آیه درباره ی تو و خانواده تو و نسلت نیست . تو از منی و من از تو . دل من زنده می شود از این که تو بگویی یا ابت . خدا هم خوشحال میشود .”