تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستان هایی کوتاه از زندگی حضرت فاطمه سلام الله علیها
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
[تصویر: 1_125.gif]
سال پنجم بعثت ، موقع وضع حمل ، خدیجه فرستاد پی چند تا از زن ‌های قریش
اما ، هیچ‌کدام حاضر نشدند بیایند . پیغام داده بودند : ”آن روز که به تو گفتیم با محمد ازدواج نکن ، برای حالا بود .”
خدیجه از درد به خود می ‌پیچید که چند تا زن وارد اتاق شدند .
نشستند اطراف رخت‌ خواب .
چهار زن گندم‌ گون ، بلند بالا و باوقا ر.
خدیجه بهت‌زده نگاه می‌کرد ، یکی از آن ‌ها گفت :” نترس! ما از طرف خدا برای کمک به تو آمده‌ایم من ساره ، همسر ابراهیم هستم ، آن یکی آسیه ، دختر مزاحم ، است . سمت راستی ، مریم دختر عمران و مادر عیسی است . نفر چهارم کلثم ، خواهر موسی است .”
کمک کردند فاطمه به دنیا آمد ، با آب کوثر او را غسل دادند .
نوزاد به حرف آمد :” أشهد آن لااله‌الا‌الله و أن أبی رسول‌الله سید‌الانبیاء و أن بعلی سید الاوصیاء و ولدی ساده الاسباط .”
به همه‌ی زنان بهشتی سلام کرد ، هر کس را با اسمش.
***
برگرفته از کتاب مادر آفتاب
[تصویر: 1_125.gif]
صد تا شتر سیاه آبی‌ چشم که بارشان پارچه‌ های کتانی اعلای مصری باشد با ده ‌هزار دینار طلا ، مهر فاطمه می ‌کنم ، او را به من بدهید عبدالرحمن‌ بن ‌عوف می‌ گفت .
پیامبر ناراحت شد ، رو کرد به او گفت :
فاطمه هنوز کوچک است ، تازه انتخاب همسر او با خداست . ”
همان جوابی بود که به ابوبکر ، عثمان و عمر هم داده بود .
***
ادامه دارد...
[تصویر: 1_125.gif]
مسجد جای نشستن نداشت ، پر شده بود از زن و مرد .
قرار بود عقد پسر عمو و دختر عمو خوانده شود . عقد علی ‌بن ‌ابی ‌طالب و فاطمه دختر محمد رسول ‌خدا .
همهمه ‌ای بود . پیامبر شروع کرد به صحبت . همه ساکت شدند .
قبل از خواندن خطبه گفت : این افتخار فقط مال فاطمه است که صیغه ‌ی عقدش را جبرئیل پیشاپیش خوانده ، رو به ‌روی صف ملائکه توی آسمان چهارم .”
[تصویر: 1_125.gif]
پیامبر خودش چادر فاطمه را کنار زد تا علی صورت عروسش را ببیند .
دست فاطمه را گذاشت توی دست علی .
رو کرد به علی گفت : " خدا ازدواج با دختر پیامبر را برایت مبارک کند ، علی جان ! فاطمه خوب زنی است .
بعد رو کرد به فاطمه : دخترم ! علی ، خوب شوهری است .
[تصویر: 1_125.gif]
اول ازدواجشان بود . دو نفری آمدند پیش پدرش ، کارهای خانه ‌شان را قسمت کنند .
کارهای توی خانه شد مال فاطمه و کارهای بیرون مال علی .
فاطمه گفت : ” خدا می ‌داند چه ‌قدر من از این تقسیم خوشحالم که رسول خدا کارهای مردانه را از دوشم برداشت . ”
[تصویر: 1_B.jpg]
[تصویر: 1_125.gif]
علی آمد پرسید در خانه چیزی برای خوردن داریم؟
فاطمه گفت نه .
علی به همسرش گفت : چرا چیزی به من نگفتی
فاطمه جواب داد :
پدرم گفته اگر شوهرت چیزی برای خانه آورد چه خوب وگرنه تو از او چیزی نخواه .
سومین روزی بود که چیزی برای خوردن نداشتن .
[تصویر: 1_125.gif]
بچه ها هرکدام چیزی می نوشتند و به یکدیگر نشان می دادند
می گفتند : خط من از تو بهتر است . رفتند پیش مادرشان .
مادر که نمی خواست هیچ کدام ناراحت شوند گفت : بروید از پدرتان بپرسید
علی هم گفت بروید از جدتان بپرسید
پیامبر هم قضاوت را به جبرئیل سپرد
جبرئیل به اسرافیل
اسرافیل از خدا داوری خواست
و خدا داوری را به فاطمه برگرداند
فاطمه گفت : خدایا بینشان داوری می کنم . گردنبندی آورد نشست بین حسن و حسین پاره اش کرد
گفت هرکس دانه های بیشتری جمع کند خطش بهتر است .
*
بعد از شمردن - دانه های هر دو مساوی در آمد . کار جبرئیل بود .
[تصویر: 1_125.gif]
پدرش را صدا می‌زد : ” رسول‌الله.”
آیه نازل شده بود که رسول‌ خدا را مثل وقتی که یکدیگر را صدا می‌زنید ، خطاب نکنید .
سه ‌بار که این ‌طور صدا زد ، پیامبر ناراحت شد گفت :
” فاطمه جان ! این آیه درباره‌ ی تو و خانواده‌ تو و نسلت نیست . تو از منی و من از تو . دل من زنده می ‌شود از این که تو بگویی یا ابت . خدا هم خوشحال می‌شود .”
[تصویر: 1_125.gif]
فاطمه نماز می خواند و دعا می کند
پسرش به او نگاه می کند.
فاطمه زنان و مردان مومن را نام می برد و دعایشان می کند
پسر منتظر دعای اوست
دعایی برای فرزندان
برای پدر
برای پدربزرگ
اما نه
فاطمه فقط دیگران را دعا می کند و به پسرش می گوید:
_ فرزندم، اول همسایه
بعد خانه خودت
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع