تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: به راهنمایی نیاز دارم
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
(۱۸/مهر/۹۴ ۰:۳۶)mojtabauu نوشته است: [ -> ]... من از دو سال پیش بدون هیچ دلیل و حادثه ای شروع شد البته اوایل خیلی بهتر از الآن بود برای مثال روزانه یک ساعت درگیر افکار منفی و ناامید کننده بودم


سلام.

1- افسردگی حتما دلیل داره.
2- من اصولا چیزی به اسم افسردگی رو قبول ندارم چون اهل ظاهر حضرت علی (علیه السلام) رو هم افسرده می دونن.
3- لطفا بیشتر در مورد افکار منفی و نا امیدی هاتون بگید ، اون ها چی هستن که رفته رفته گسترش پیدا کردن؟ چیزی که شما تا اینجا گفتین شبیه وسواس فکریه.


4- چطور زندگیتون رو به یک باتلاق تبدیل کرده و شما از این وضعیت حالتون بهم نمیخوره؟ آدم وقتی به انزجار برسه تغییرات مثبت درش شروع میشه ... من فکر می کنم خودتون هم دوست ندارین به خودتون کمک کنین.
یک چیزی هست که این انگیزه رو از شما گرفته و این همون اتفاق و حادثه است که باید پیداش کنید!
---
منتظر توضیحاتتون هستم.
(۱۸/مهر/۹۴ ۰:۳۶)mojtabauu نوشته است: [ -> ]با تشکر از همتون.بیماری من از دو سال پیش بدون هیچ دلیل و حادثه ای شروع شد البته اوایل خیلی بهتر از الآن بود برای مثال روزانه یک ساعت درگیر افکار منفی و ناامید کننده بودم و من فکر میکردم زمان که بگذرد برطرف میشود اما برعکس روز به روز سخت تر شد.در این مدت نیز هم از خدا یاری خواسته ام و به روانپزشک نیز مراجعه کرده ام اما هیچ نتیجه ای نداشته است.خودم هم باورم نمیشود چه اتفاقی افتاده است انگار که در این دنیا نیستم
سلام


آیا مریضی شما لا علاج است؟
آیا به مرگ ختم میشود؟
آیا این مریضی جلوی تحرک و تفریح و معاشرت شما را می گیرد؟
اگر مریضی تون رو بگيد بهتره


چندساله هستید؟
مدرسه یا دانشگاه ميريد؟


اوضاع خانوادگی و مالی چطور است؟
اوقات خود را چطور می گذرانید؟


چه آرزو ها و خواسته هایی دارید؟


به چه چیز هایی فکر می کنید ؟


سوالات بالا را مفصل جواب دهید
بهتره ب یک روحانی ِ واقعا روحانی مراجعه کنید
یا اینکه یک روانشناس ِ "متدین"
سلام علیکم
به یک روانشناس متدین مراجعه کنید. به شما روش مناسب برخورد با مشکلتان رو یاد می دهند.
استفاده از نظرات کاربران اینترنتی که شما رو ندیدند کمک زیادی نمی تواند به شما داشته باشد.
اما یاد خداوند آرام بخش دلهاست. این را یادتان باشد.
خیلی ممنون.بله مریضی ام منو از تحرک و فعالیت باز داشته.قبل از این مریضی من به بسیج میرفتم کلاس قران میرفتم سالن ورزشی میرفتم اما الآن هیچ تمایلی به فعالیت ها ندارم.بنده بیست سالمه و دانشجوی رشته ی الکترونیکم اما در درس خوندن خیلی ضعیف شدم نمی تونم روی درس تمرکز کنم به همین دلیل منو از دانشگاه اخراج کنن.اوضاع مالی ماهم عادیه.در حال حاضر هم اوقات خود را بیشتر میخوابم.و اینکه دیگه کنترل زندگی از دستم رفته من دیگه اختیار فکر کردن ندارم و انواع اقسام تفکر و خیالت در ذهنم نقش میبنده.احساس میکنم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.اینقدر غمگینم که در اندیشه نمی گنجد.اگر کسی از دوستان راهی داره کمکم کنه واقعا یه دنیا ازش ممنونم
(۱۸/مهر/۹۴ ۲۱:۲۳)mojtabauu نوشته است: [ -> ]خیلی ممنون.بله مریضی ام منو از تحرک و فعالیت باز داشته.قبل از این مریضی من به بسیج میرفتم کلاس قران میرفتم سالن ورزشی میرفتم اما الآن هیچ تمایلی به فعالیت ها ندارم.بنده بیست سالمه و دانشجوی رشته ی الکترونیکم اما در درس خوندن خیلی ضعیف شدم نمی تونم روی درس تمرکز کنم به همین دلیل منو از دانشگاه اخراج کنن.اوضاع مالی ماهم عادیه.در حال حاضر هم اوقات خود را بیشتر میخوابم.و اینکه دیگه کنترل زندگی از دستم رفته من دیگه اختیار فکر کردن ندارم و انواع اقسام تفکر و خیالت در ذهنم نقش میبنده.احساس میکنم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.اینقدر غمگینم که در اندیشه نمی گنجد.اگر کسی از دوستان راهی داره کمکم کنه واقعا یه دنیا ازش ممنونم
سلام


البته شما آخر نگفتيد این چه نوع بیماری هست
کسی که اينجا شمارو نمیشناسه


مثلاً اگر شما دچار معلولیت جسمی مثل ام اس شده باشید خب اساس مشکل شما باعث شده ارتباط شما کم بشه که راه حل های خاص خودشو داره


و اگر مشکل دیگری باشه راه حل ديگه ای داره


پس اصل بیماریتونو بگيد تا بهتر بشه بهتون کمک کرد

بیماری من اضطراب و افسردگیه
(۱۸/مهر/۹۴ ۲۱:۲۳)mojtabauu نوشته است: [ -> ]خیلی ممنون.بله مریضی ام منو از تحرک و فعالیت باز داشته.قبل از این مریضی من به بسیج میرفتم کلاس قران میرفتم سالن ورزشی میرفتم اما الآن هیچ تمایلی به فعالیت ها ندارم.بنده بیست سالمه و دانشجوی رشته ی الکترونیکم اما در درس خوندن خیلی ضعیف شدم نمی تونم روی درس تمرکز کنم به همین دلیل منو از دانشگاه اخراج کنن.اوضاع مالی ماهم عادیه.در حال حاضر هم اوقات خود را بیشتر میخوابم.و اینکه دیگه کنترل زندگی از دستم رفته من دیگه اختیار فکر کردن ندارم و انواع اقسام تفکر و خیالت در ذهنم نقش میبنده.احساس میکنم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.اینقدر غمگینم که در اندیشه نمی گنجد.اگر کسی از دوستان راهی داره کمکم کنه واقعا یه دنیا ازش ممنونم

عزیزم منم پیشنهاد می کنم با یه روانشناس متدین صحبت کنی. به این پروفایل پیام بده: دکتر علیرضا سفیدچیان.
http://forum.bidari-andishe.ir/user-1659.html

مشکلت بی انگیزه بودنه ، تو واسه زندگی کردن به یه انگیزه جدی نیاز داری.
وقتی مرد نمیره سر کار همینطوری میشه:|
پاشید برید سر کار، بهتون قول میدم حالتون خوب خوب میشه
بهونه نیارید ک کارِ در شان من نیست و فن بلد نیستم و ... ها! Dodgy

مرد با کار کردن هویت میگیره، شخصیت پیدا میکنه، اعتماد ب نفس میگیره ...حرف من نیست، نقل ب مضمون از سخن حضرت علی هستش
چ معنی داره بیشتر وقتتون رو خواب باشید ؟!

شما برای زندگیتون برنامه ندارین، مشکلتون اینه ... وگرنه پسر 20 ساله، بیشتر وقتش رو نباید خواب باشه
شما الان اول جوونی و نشاط زندگیتونه، بعد حرف از افسردگی و اضطراب میزنید ؟!
ی وقتایی آدما خودشون ب خودشون تلقین میکنن
جالبه روانپزشک ها هم اکثرا قرص ویتامین تجویز میکنن برای بیمار، اما میگن قرص ضد افسردگیه
طرف بعد از چند روز از این رو ب اون رو میشه Big Grin

پ.ن : اگه پسری ک 20 ساله باشه و بیشتر وقتش رو خواب باشه، در صورتیکه شکست عشقی، اعتیاد، مشکل حاد روحی یا مسئله هایی از این قبیل نداشته باشه، باید پول تو جیبیش رو قطع کرد(البته ب نظرم خیلی قبلتر از 20 سالگی باید پول توجیبی رو محدود . کم کرد)، صبح سر ساعت 5.30 بیدارش کرد، نمازش رو بخونه و فرستادش دنبال کار(اگه نرفت، ب اجبار Beard )، شب زودتر از 8 شب و دیرتر از 10 هم حق نداره برگرده
.
.
.
چ مادر سخت گیری بشم من در آینده Cool Big Grin


پ.ن : ما اینجا هر کدوم فقط نظراتمون رو میگیم ... اگه فکر میکنین خودتون میتونین از این حرفها راه حل درستی رو انتخاب کنین، تایپک رو ادامه بدین، در غیر اینصورت باز هم میگم، ب یک روحانی مراجعه کنین، وگرنه تاپیک بی فایده ست
ممنون از همتون
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع