تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: #پنجمین تولد تالار - خاطرات من ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
سلام
خدمت همه دوستان سلام عرض میکنم ،
یادش بخیر واقعا چقدر زود گذشت 5 سال ، بچه همه ماها بیداری الان 5سالشه ، مدیر جان براش میشه رفت ثبت احوال شناسنامه هم بگیریم.Smile بفرستیم پیش دبستانیWink

تو این تالار قبل از اینکه ثبت نام کنم رفت و امد داشتم و میتونم بگم که حداقل بیش از 4سال رو با این فرزند مجازی بودم.
هر روزش واسم خاطره هست از روزهایی که بحث بود تا روزهایی که فقط میومدیم و میرفتیم و خبری نبود ، بازار بحث در خواب بسر میبرد Blush
یکی از خاطره های امسالمم این بود که ناظر نشدم نشدم و نشدم و یهو دوتا بخش شدم و نمیدونم چطور نظر همه دوستان که به من اعتماد کردن رو نگهدارم . Heart

ولی خاطره اصلیم یه خاطره هست برای امسال نیست ، اما جالبه بگم براتون، یادش بخیر یکی از همکاران تالار یه موضوعی مطرح کردن ( اسمش رو نمیگم چون نیستن ) بعد به بنده خدا گفتم واقعا بعد از ین همه بحث کردن سر این موضوع بازم شما نظرت همینه ؟
بنده خدا میگفت نظرش درسته ( اگه یک کلمه بگم دوستان متوجه میشن و نمیگم ) هیچی با بنده خدا از تغریبا ساعت 8-9 شب بود شروع کردم به بحث کردن و تا نماز صبح طول کشید بازم گفتیم بریم نماز بخونیم و بیاییم و اومدیم تا اخرش گفت شما چرا میخوای بگی .... . ؟ یعنی اون لحظه بود که سرم رو بالا کردم و گفتم خدایا چه نعمتی به ما دادی که با کل دنیا نمیشه عوضش کرد ( حب علی و ال محمد )

این خاطره اصلا یادم نمیره که نمیره. اگه دوستان متوجه شدن حتما برای عاقبت بخیری ایشون دعا بفرمایین و برای محکم شدن اعتقادات بچه شیعه ها دعا .

دوستان زیاد نوشتم ، اونهایی هم که از من خاطره بد دارن بخاطر بحثام و خرفایی که زدم( البته چیز نگفتما برداشت بد نکنین)Cool این برادرشون رو ببخشن ( البته بگم من تو بحث کردن پدرمم باشه تعارف ندارم ) و دوستانی هم که ازشون چیزی یاد گرفتم بازم به این درس دادن به ما ادامه بدن .
این هم تقدیم به همه شما دوستانRose
نقل قول:هر شیعه ایی ز نور رخ حیدر است و بس

این دل همیشه بر در او نوکر است و بس

در درس عشق ، روز نخست و شروع درس

گفتم به این دلم که علی دلبر است و بس

حیدر امیر قلب و دل یاس مصطفی

زهرا برای شاه جهان همسر است و بس

هر شیعه زیر سایه ی لطف ابوتراب

این سایه زیر چادر این مادر است و بس

حب المتین که راه نجات دو عالم است

از تار و پود گوشه ی این معجر است و بس

بر سر دریه باب حسینش نوشته اند

حب علی فقط کلید این در است و بس

گر چه حسن ، حسین و ابالفضل بوده اند

اما انیس قلب پدر دختر است و بس

هر کس رسد به منزلت یوسف نبی

تازه غباری از قدم قنبر است و بس

فرمانده ی تمام قوای دو عالم است

سرلشگر سپاه خدا صفدر است و بس

هر کس که شد محب شما مرتضی علی

کارش همیشه با می و با ساغر است وبس

وصف علی و درک مقام ابو تراب

در انحصار خالق و پیغمبر است و بس

روح الله (مصطفی شالباف)
سلام ، من میخواستم استارتر این تاپیک باشما، اما سورا نذاشت دیگه[تصویر: dodgy.png]

یادمه اولا که اومده بودم تو تالار، اولین تولد تالار که بودم آبان 91 بود، فاطمه خانم نازنینم هم برکرسی صندلی داغ نشسته

بود ازش پرسیدم بهترین خاطره ت از تالار چی بوده؟ گفت دیدار دوستان جان

من تا یه سالی با کسی ارتباط خاصی نداشتم جز سوالاتم که میپرسیدم... وحشتی عمیق از فضای نت بر ما مستولی بود

خلاصه گذشت و گذشت و بنده هم به این مقام نائل اومدم دوستان تالاری رو زیارت کنم، جالبش اینه که اولین نفر هم فاطمه

خانمHeart عزیزم بود تو یکی از بهترین جاهایی که دوست دارم، مزار شهید املاکی در نزدیکی املش

و به قول فاطمه جانم جزو بهترین خاطرات تالاریمه دیدار دوستان جان و در کنارش بهترین سفر عمرم Heartسفری که رفتنش حالا

حالا ها در مخیله م نمیگنجید و به واسطه صندوق حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) توفیق زیارت حاصل شد بماند
که نه از زیارت درست حسابی چیزی بلد بودم و نه لایق وقتی میخواستم اسم بنویسم تو قرعه کشی، روزای آخر بود، گفته
بودن آخر سال باید برید و من نمیتونستم ، ثبت نام کردم... خانوادم اجازه میدادن با خواهش تمنای من، ولی وقتی بهشون
گفتم هیچ مخالفتی نبود


کاش که باز بطلبن


کاش که باز راهم بدن


کاش که یه اربعین


پای پیاده


از نجف


تا کربلا

.

.

.

.

پ.ن: میخواستم خاطره دیگه هم بگم، بعدن مینویسم
سلام

..................................

خاطرات من زیاده وقت نمیشه بیام بگم

فقط قبل از گفتن خاطراتتون دقت کنید ببینید با کدوم کاربریتون دارید ارسال میزنید

یهو برای قبل از ساخت کاربریتون نباشهCool ............................................Rolleyes2

مدیونید فکر کنید منظورم شخص خاصی بود (اینو نوشتم به نفع بعضیا شد... یهو سوتی ندن)
(۱۰/آبان/۹۴ ۲۲:۴۵)شیدا نوشته است: [ -> ]
سلام ، من میخواستم استارتر این تاپیک باشما، اما سورا نذاشت دیگه[تصویر: dodgy.png]

یادمه اولا که اومده بودم تو تالار، اولین تولد تالار که بودم آبان 91 بود، فاطمه خانم نازنینم هم برکرسی صندلی داغ نشسته

بود ازش پرسیدم بهترین خاطره ت از تالار چی بوده؟ گفت دیدار دوستان جان

من تا یه سالی با کسی ارتباط خاصی نداشتم جز سوالاتم که میپرسیدم... وحشتی عمیق از فضای نت بر ما مستولی بود

خلاصه گذشت و گذشت و بنده هم به این مقام نائل اومدم دوستان تالاری رو زیارت کنم، جالبش اینه که اولین نفر هم فاطمه

خانمHeart عزیزم بود تو یکی از بهترین جاهایی که دوست دارم، مزار شهید املاکی در نزدیکی املش

و به قول فاطمه جانم جزو بهترین خاطرات تالاریمه دیدار دوستان جان و در کنارش بهترین سفر عمرم Heartسفری که رفتنش حالا

حالا ها در مخیله م نمیگنجید و به واسطه صندوق حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) توفیق زیارت حاصل شد بماند
که نه از زیارت درست حسابی چیزی بلد بودم و نه لایق وقتی میخواستم اسم بنویسم تو قرعه کشی، روزای آخر بود، گفته
بودن آخر سال باید برید و من نمیتونستم ، ثبت نام کردم... خانوادم اجازه میدادن با خواهش تمنای من، ولی وقتی بهشون
گفتم هیچ مخالفتی نبود


کاش که باز بطلبن


کاش که باز راهم بدن


کاش که یه اربعین


پای پیاده


از نجف


تا کربلا

.

.

.

.

پ.ن: میخواستم خاطره دیگه هم بگم، بعدن مینویسم



خواهر من دوست عزیزم چند روز از تولد تالار گذشته بود من اومدم این تایپیک و دیدم، شما که ناظری دیگه چرا Big Grin

اصلا با ارسال من این تایپیک جون گرفت وگرنه مثل بر بيابون خشک و بی آب علف بود فقط تشکر تشکر زده بودن Big Grin

اینم بگم یکی از بهترین دوستانم که تو تالار باهاش آشنا شدم شیدا خانومه که تو سفر جمکران افتخار دیدارشان و داشتم، که خیلی خوش گذشت.
یه بطری آب معدنی داشتن دعا خونده بودن به اون آب، من یواشکی بر میداشتم میخوردم. از همین تریبون میخوام حلالم کنه Big Grin

(۱۱/آبان/۹۴ ۱:۳۵)عبدالرحمن نوشته است: [ -> ]سلام

..................................

خاطرات من زیاده وقت نمیشه بیام بگم

فقط قبل از گفتن خاطراتتون دقت کنید ببینید با کدوم کاربریتون دارید ارسال میزنید

یهو برای قبل از ساخت کاربریتون نباشهCool ............................................Rolleyes2

مدیونید فکر کنید منظورم شخص خاصی بود (اینو نوشتم به نفع بعضیا شد... یهو سوتی ندن)
5 سال گذشت هنوز آقای عبد الرحمن یه تغییر شایان ذکر نکردن هنوز به امر نیش زبون زدن و تیکه انداختن و ادامه دارن میدن یه کله Big Grin
بابا شما که مرید رائفی پور هستید اينهمه از حسن خلق صحبت میکنن Big Grin
(۱۱/آبان/۹۴ ۳:۱۹)soora نوشته است: [ -> ]یه بطری آب معدنی داشتن دعا خونده بودن به اون آب، من یواشکی بر میداشتم میخوردم. از همین تریبون میخوام حلالم کنه Big Grin
چرا تحریف وقایع میکنی خواهر، دعا نخونده بودم که Smile
نقل قول:5 سال گذشت هنوز آقای عبد الرحمن یه تغییر شایان ذکر نکردن هنوز به امر نیش زبون زدن و تیکه انداختن و ادامه دارن میدن یه کله Big Grin
بابا شما که مرید رائفی پور هستید اينهمه از حسن خلق صحبت میکنن Big Grin

خیلی خوبه که صداقت دارید!!!

من این رو

نقل قول:(اینو نوشتم به نفع بعضیا شد... یهو سوتی ندن)
برای آینده نوشتم ولی خب پیش دستی کردید

البته اشکالی ندارهCool
سلام

من و ادامه خاطرات Smile


برای یه کاری با یکی از بچه ها خیلی در تماس بودم تو تالار، این باعث شده بود صمیمی بشیم و روابطمون خیلی خوب بود. خلاصه توفیق شد و قرار بود همو ببینیم. منم خیلی ذوق داشتم و مشتاق بودم.رسیدم به قرار با خوشحالی رفتم جلو، انقدر یخ بود کلی خورد تو ذوقم. گفتم یعنی چی آخه؟ تو تالار انقدر خوب بود الان چرا اینطوریه؟ انقدر خشک و رسمی! انگار نه انگار که خودش بودDodgy
بعدها بهش گفتم اون برخوردت چی بود و ... طفلی دلیلش رو بهم گفتا ولی همش میخوام اذیتش کنم اینو بهش میگم.الانم میدونم چون میخونه دوباره گفتم اولین خاطره دیدارمون روCool
(۱۱/آبان/۹۴ ۷:۴۹)شیدا نوشته است: [ -> ]چرا تحریف وقایع میکنی خواهر، دعا نخونده بودم که Smile


حالا هرچی مهم اینه من مجبور بودم یواشکی آب معدنی و کش برم استفاده کنم Big Grin

آقا سید شما که میگی خود بچه ها هم کمک کنند به تالار،،، من خودم به شخصه گفتم یه اتاق فکر از بچه های خلاق و خوشفکر تشکیل بدید! اما کو خبری نیست

تنها با رادیو بیداری نمیشه این تالار و سر پا نگه داشت... الان قسمت فیلم و نگاه کنید هیچ فعالیتی نداره با اینکه ناظر جدید هم داره!
جالب اينه قبل از نظارت فعالیت ها وحشتناک زیاده، اما همینکه ناظر میشن به صفر میرسه فقط در این حد که بگن پست شما حذف شد...
سلام مجدد

من و ادامه خاطرات 2 Smile

تو این دوره زمونه همه سفر با ماشینای آن چنانی و قطار و هواپیمای فرست کلاس رو میپسندن اما بنده خوشم با سفر با مینی بوس Cool

در یکی از روزهای خوب بهاری که خیلی هم دیرم شده بود با عجله خودمو رسوندم به لنگرود تا برم به شهر میرزا کوچک خانHeart

اونم با مینی بوس خیلی خوب بودا Smile

یکی از شیرینی های سفر به گیلان ، شنیدن لهجه زیبای مردمشه که بسیار دوست دارم

خلاصه رسیدیم و یک دیدار بسیاااار به یاد ماندنی داشتم با مدیر بخش دشمن شناسیSoldier و رحمت شامل حالشان شد و منزلشان

به قدوم مبارک ما نورانی Cool

آدم خونه مدیر دشمن شناسی بره، ظرفشونم بشکنه دیگه خیلیه Confused

همین که من سالمم باید خدا رو بسیار شکر کنمAngel

اون بشقابی که شکستم یک همتای دیگه داشت، نشونه گرفتمش دفعه بعد خدمتش برسم ان شاءاللهBlush

ارادتمندیم خواهرHeart
(۱۱/آبان/۹۴ ۲۲:۴۵)شیدا نوشته است: [ -> ]سلام مجدد


یکی از شیرینی های سفر به گیلان ، شنیدن لهجه زیبای مردمشه که بسیار دوست دارم

خلاصه رسیدیم و یک دیدار بسیاااار به یاد ماندنی داشتم با مدیر بخش دشمن شناسیSoldier و رحمت شامل حالشان شد و منزلشان

به قدوم مبارک ما نورانی Cool

آدم خونه مدیر دشمن شناسی بره، ظرفشونم بشکنه دیگه خیلیه Confused

همین که من سالمم باید خدا رو بسیار شکر کنمAngel

اون بشقابی که شکستم یک همتای دیگه داشت، نشونه گرفتمش دفعه بعد خدمتش برسم ان شاءاللهBlush

ارادتمندیم خواهرHeart
علیک سلام.
Blush
البته ايشون همیشه چشمش دنبال شکستن اون بشقاب دیگر ماست و همیشه تهدید میکنند اما چون حواسم به همچی هست از یک راهی بردمشون منزلمون که راه رو یاد نگیره Cool
بالاخره مدیرکل دشمن الکی نیستیم. Cool
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع