۱۲/آبان/۹۴, ۰:۳۶
۱۲/آبان/۹۴, ۰:۳۹
یکی از بهترین روزهای زندگیم ...
بار اولی بود که قرار شد ببینمش
قبلترها که فقط از طریق تالار و تلفن صحبت می کردیم تصورات خیلی خاص و منحصر به فردی ازش داشتم
روز دیدار جای نسبتا شلوغی قرار گذاشته بودیم که دوستان دیگری هم بودن .
به محض وارد شدن اولین کسی رو که دیدم فهمیدم خودشه
درست همونی بود که فکر می کردم ""فوق العاده شبیه تصوراتم ،،، فوق العاده""
هدیه ی خداوند ، خواهر مهربانم "مجنون العباس"
ان شاالله خداوند حافظش باشه .
بار اولی بود که قرار شد ببینمش
قبلترها که فقط از طریق تالار و تلفن صحبت می کردیم تصورات خیلی خاص و منحصر به فردی ازش داشتم
روز دیدار جای نسبتا شلوغی قرار گذاشته بودیم که دوستان دیگری هم بودن .
به محض وارد شدن اولین کسی رو که دیدم فهمیدم خودشه
درست همونی بود که فکر می کردم ""فوق العاده شبیه تصوراتم ،،، فوق العاده""
هدیه ی خداوند ، خواهر مهربانم "مجنون العباس"

ان شاالله خداوند حافظش باشه .
۱۲/آبان/۹۴, ۰:۵۰
(۱۲/آبان/۹۴ ۰:۳۶)مفقود الاثر نوشته است: [ -> ]خاطرات خوب زیاد بود...
ولی دم تالار گرم ما دیگه پیر شدیم تو تالار ولی هنوز نوشته اگه نباشه جاش خالیه
سلام ... شما که پایه ثابت هستید

۱۲/آبان/۹۴, ۲:۰۹
۱۲/آبان/۹۴, ۳:۴۰
(۱۲/آبان/۹۴ ۰:۳۶)مفقود الاثر نوشته است: [ -> ]خاطرات خوب زیاد بود...
ولی دم تالار گرم ما دیگه پیر شدیم تو تالار ولی هنوز نوشته اگه نباشه جاش خالیه
مشکل از نام کاربری باید عوضش کنی

۱۲/آبان/۹۴, ۱۴:۲۰
آقا مجید میگم این دوستان که همشهری نبودن همدیگرو دیدن ولی من هنوز چهره شما رو زیارت نکردم ...حداقل یه عکسی از خودتون واسم ارسال کنید شاید قبلا شما رو دیده باشم!!





۱۴/آبان/۹۴, ۱:۱۵
سلام بر همه عزیزان
تالار برای بنده خیلی خاطرات داشته. 5 سال، یک چهارم/یک پنجم/یک ششم عمر اکثر ماهاست
به برخی دوستان قبلا هم گفتم مستند ظهور و تالار و اینها مسیر زندگی منو تغییر داد. شاید بدون اینها هم شبیه همین مسیر رو می پیمودم ولی با شوق و انرژی کمتر
خاطراتم از دیدار بعضی دوستان است تا مسافرت با برخی دوستان و ...
یا خیلی فعالیتهای جالبی که دوستان داشتن و دارن خودش خاطرس. همین رادیو ... یا دوستانی که اینجا براشون الهام بخش شد که در جاهای دیگه به فعالیت بپردازن و ...
چند ماه پیش جلسه ای بود با برخی دوستان مدیر و ناظر. بعد از جلسه یک نفر از دوستان گفت 2 هفته دیگه که من مشهد هستم و اسم 2 دوست دیگر درون همان جلسه را برد که با آنها می رود
من هم که فکر کردم دوستان خودشون برنامه ریزی کردن، گفتم التماس دعا، خبر میدادید ما هم میومدیم
اما گفتن که سفر رو از طرف محل کارشون تدارک دیدن (اینکه 3 نفر از دوستان هم همکار شدن خودش خاطره تالاری محسوب میشه)
بعد یکی دیگر از برادران گفت شاید بشه شما هم بیای. بزار من صحبت می کنم
و دیگه ازشون خبری نشد
البته ما که از رحمت الهی و دعوت امام رضا (علیه السلام) نا امید نشدیم ولی بالاخره سفر همکاران بود با خانوادهاشون.... احتمال نمیدادم که شرایط محیا بشه
10 روز بعد از محل کار برمیگشتم، همین برادر آخری زنگ زد که ما داریم میریم. اسم تورو هم دادیم و بلیت قطار هم هست و ... حدود 24 ساعت مانده به حرکت قطار!!!
منو میگی
اهل مسافرت هستم ولی نه به شکل غافلگیرکننده. خلاصه خوشحال و خندان
از اینکه امام رضا هم مارو طلبید
خداروشکر
نکته اخلاقی
خاطره اینکه اگر چیزی رو خواستیم، آیا براش تلاشی هم کردیم؟ از بیان ایده تا دست به کار شدن و ....
تالار برای افراد مختلف کارایی های متفاوتی داشته. اصل تالار رو این ببینید که مکانیه که افراد خاصی جمع شدن. دغدغه ها خیلی نزدیکه. اهداف و آرمانها خیلی شبیه
شاید در بسیج و دانشگاه و محل کار و فامیل و .... اینهمه آدم با هم نشناسید که عقاید و اهداف و دغدغه های نزدیک دارن و دنبال کار هستن (خیلی از دوستان تالاری که الان نیستن یا خیلی کمتر حضور دارن، میدونم که در محیطهای شبیه مشغولن)
اگر فکر می کنید کاری باید بشه که نشده، خودتون دست به کار بشید. منتظر بشینیم که یکی دیگه بیاد شروع کنه، در اغلب موارد هیچ نتیجه ای نداره
البته ایده هم باید عاقلانه باشه. هدف و خروجی مشخصی براش متصور شد. خارج از ظرفیت موجود نباشه
کار فرهنگی و آموزشی با یک روز و یک ماه و یک کار و دو کار به نتیجه نمیرسه. یک فرآیند طولانی مدته و سختی های خاص خودشو داره
باید برای خدا کار کرد. باید صبر داشت
نتیجه هم بر اساس مشیت الهیست و هر چه باشد حتما خیر است
تالار برای بنده خیلی خاطرات داشته. 5 سال، یک چهارم/یک پنجم/یک ششم عمر اکثر ماهاست
به برخی دوستان قبلا هم گفتم مستند ظهور و تالار و اینها مسیر زندگی منو تغییر داد. شاید بدون اینها هم شبیه همین مسیر رو می پیمودم ولی با شوق و انرژی کمتر
خاطراتم از دیدار بعضی دوستان است تا مسافرت با برخی دوستان و ...
یا خیلی فعالیتهای جالبی که دوستان داشتن و دارن خودش خاطرس. همین رادیو ... یا دوستانی که اینجا براشون الهام بخش شد که در جاهای دیگه به فعالیت بپردازن و ...
چند ماه پیش جلسه ای بود با برخی دوستان مدیر و ناظر. بعد از جلسه یک نفر از دوستان گفت 2 هفته دیگه که من مشهد هستم و اسم 2 دوست دیگر درون همان جلسه را برد که با آنها می رود
من هم که فکر کردم دوستان خودشون برنامه ریزی کردن، گفتم التماس دعا، خبر میدادید ما هم میومدیم
اما گفتن که سفر رو از طرف محل کارشون تدارک دیدن (اینکه 3 نفر از دوستان هم همکار شدن خودش خاطره تالاری محسوب میشه)
بعد یکی دیگر از برادران گفت شاید بشه شما هم بیای. بزار من صحبت می کنم
و دیگه ازشون خبری نشد
البته ما که از رحمت الهی و دعوت امام رضا (علیه السلام) نا امید نشدیم ولی بالاخره سفر همکاران بود با خانوادهاشون.... احتمال نمیدادم که شرایط محیا بشه
10 روز بعد از محل کار برمیگشتم، همین برادر آخری زنگ زد که ما داریم میریم. اسم تورو هم دادیم و بلیت قطار هم هست و ... حدود 24 ساعت مانده به حرکت قطار!!!
منو میگی

اهل مسافرت هستم ولی نه به شکل غافلگیرکننده. خلاصه خوشحال و خندان
از اینکه امام رضا هم مارو طلبیدخداروشکر
نکته اخلاقی
خاطره اینکه اگر چیزی رو خواستیم، آیا براش تلاشی هم کردیم؟ از بیان ایده تا دست به کار شدن و ....تالار برای افراد مختلف کارایی های متفاوتی داشته. اصل تالار رو این ببینید که مکانیه که افراد خاصی جمع شدن. دغدغه ها خیلی نزدیکه. اهداف و آرمانها خیلی شبیه
شاید در بسیج و دانشگاه و محل کار و فامیل و .... اینهمه آدم با هم نشناسید که عقاید و اهداف و دغدغه های نزدیک دارن و دنبال کار هستن (خیلی از دوستان تالاری که الان نیستن یا خیلی کمتر حضور دارن، میدونم که در محیطهای شبیه مشغولن)
اگر فکر می کنید کاری باید بشه که نشده، خودتون دست به کار بشید. منتظر بشینیم که یکی دیگه بیاد شروع کنه، در اغلب موارد هیچ نتیجه ای نداره
البته ایده هم باید عاقلانه باشه. هدف و خروجی مشخصی براش متصور شد. خارج از ظرفیت موجود نباشه
کار فرهنگی و آموزشی با یک روز و یک ماه و یک کار و دو کار به نتیجه نمیرسه. یک فرآیند طولانی مدته و سختی های خاص خودشو داره
باید برای خدا کار کرد. باید صبر داشت
نتیجه هم بر اساس مشیت الهیست و هر چه باشد حتما خیر است
۱۴/آبان/۹۴, ۱۲:۴۷
بسم الله
سلام خدمت همه دوستان عزیز.
خوشحالم که هنور بین شما هستم ، هر چند کمرنگ ...
.
.
خاطره از تالار زیاد دارم ... خیلی ...
هم خیلی خوب، هم خوب، هم بد، هم خیلی بد...
بد و خیلی بدش برای خودم بمونه ...
خوبش اینکه کلی رفیق خوب در دنیای مجازی پیدا کردم، و اینها رفقای دنیای حقیقیم شدن...
خاطرات سفر ها با رفقا .... خاطرات جلسات تالاری ... و ...
یادش بخیر...
خاطره زیاده... ولی حال زیاد نوشتن ندارم...
کاش از خاطرات خوب بازهم پیش بیاد...
.
.
خیلی ها رو اذیت کردم،
فکر می کنم هر کسی رو یک بار حداقل اذیت کردم !
از همه اونایی که اذیت شدن از طرف من خواهش می کنم حلال کنید من رو....
سلام خدمت همه دوستان عزیز.
خوشحالم که هنور بین شما هستم ، هر چند کمرنگ ...

.
.
خاطره از تالار زیاد دارم ... خیلی ...
هم خیلی خوب، هم خوب، هم بد، هم خیلی بد...
بد و خیلی بدش برای خودم بمونه ...

خوبش اینکه کلی رفیق خوب در دنیای مجازی پیدا کردم، و اینها رفقای دنیای حقیقیم شدن...
خاطرات سفر ها با رفقا .... خاطرات جلسات تالاری ... و ...
یادش بخیر...
خاطره زیاده... ولی حال زیاد نوشتن ندارم...
کاش از خاطرات خوب بازهم پیش بیاد...
.
.
خیلی ها رو اذیت کردم،
فکر می کنم هر کسی رو یک بار حداقل اذیت کردم !

از همه اونایی که اذیت شدن از طرف من خواهش می کنم حلال کنید من رو....
۱۴/آبان/۹۴, ۱۵:۵۳
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت تمامی بزرگوارانم
ان شاالله سلامت وپایدار باشید
بنده نیز خاطرات زیادی دارم
اینجا برایم محیطی بسیار سالم است
آشنایی بنده با خواهران عزیزم بیشتر سر مسافرت باکربلا آغاز شد
باخانم فرزانه عزیزم زمانی که مسافر کربلابودند آشنا شدم
چند باری باهم به بهشت زهرا رفتیم
یک بار که باهم به بهشت زهرا رفتیم سر مزارشهیدخلیلی بودیم قبلش داشتم بافرزانه درمورد شهید ابرهیم هادی صحبت میکردم
درهمان حال برسر مزار شهیدخلیلی بودیم که چنددتاازپوسترهای شهید ابراهیم جلو چشممان ظاهر شد خلاصه من به فرزانه گفتم این یه نشانه است عکس رو بردار ویکی ازعکس ها رو هم خودم برداشتم
چند قدمی دور نشده بودیم که متوجه صدای آقایی شدیم که ای وای پوسترهای منو کجا میبرین
بنده خدا پاشون هم دچار مشکل بود ولی باتلاش فراوان به دنبال مامی آمدند
حالا من موندم وخنده ونگاه فرزانه ونشانه ......
باخواهر مهربانم آفتاب نیز خاطرات زیادی دارم
وقشنگ ترین خاطر من زمانی است که درشاه عبدالعظیم یه هدیه معنوی زیبا را تقدیمش کردم واوخوشحال شدواشک در چشمان هردوی ماحلقه زد
ان شاالله همگی درکنار هم سلامت وپایدار باشیم
یاعلی
سلام خدمت تمامی بزرگوارانم
ان شاالله سلامت وپایدار باشید
بنده نیز خاطرات زیادی دارم
اینجا برایم محیطی بسیار سالم است
آشنایی بنده با خواهران عزیزم بیشتر سر مسافرت باکربلا آغاز شد
باخانم فرزانه عزیزم زمانی که مسافر کربلابودند آشنا شدم
چند باری باهم به بهشت زهرا رفتیم
یک بار که باهم به بهشت زهرا رفتیم سر مزارشهیدخلیلی بودیم قبلش داشتم بافرزانه درمورد شهید ابرهیم هادی صحبت میکردم
درهمان حال برسر مزار شهیدخلیلی بودیم که چنددتاازپوسترهای شهید ابراهیم جلو چشممان ظاهر شد خلاصه من به فرزانه گفتم این یه نشانه است عکس رو بردار ویکی ازعکس ها رو هم خودم برداشتم
چند قدمی دور نشده بودیم که متوجه صدای آقایی شدیم که ای وای پوسترهای منو کجا میبرین
بنده خدا پاشون هم دچار مشکل بود ولی باتلاش فراوان به دنبال مامی آمدند
حالا من موندم وخنده ونگاه فرزانه ونشانه ......
باخواهر مهربانم آفتاب نیز خاطرات زیادی دارم
وقشنگ ترین خاطر من زمانی است که درشاه عبدالعظیم یه هدیه معنوی زیبا را تقدیمش کردم واوخوشحال شدواشک در چشمان هردوی ماحلقه زد
ان شاالله همگی درکنار هم سلامت وپایدار باشیم
یاعلی
۱۴/آبان/۹۴, ۱۶:۵۱
سلام
من و ادامه خاطرات 3
فرزانه جانم تو همه رو میبری بهشت زهرا (سلام الله علیها) ؟؟؟
اولین بار که رفتم با فرزانه بود، تا حالا نرفته بودم. خیلی باصفا بود. با این که اومدن براش راحت نبود ولی اومد. پیش خیلیایی که دلم میخواست رفتم و دایی مصطفی عزیز
( تو پرانتز اینم بگم به واسطه برادرا و خواهرای تالاریم عمو و دایی های شهید نصیبم شده الحمدلله ... بنده که بهشون میگم عمو و دایی، ان شاءالله اون عزیزان هم قبول میکنن دیگه)
آخرین شهیدی هم که رفتیم پیشش، شهید جهان آرا بود با اینکه نا امید از پیدا کردنش شده بودم و زمان رفتن هم رسیده بود، توفیق زیارت حاصل شد با ترفندی که فرزانه گفته بود
امسال هم برای بار دوم زیارت این جای نورانی نصیبم شد با آفتاب عزیزم. خیلی خوب بود، خیلییییییی... این بارم وقت رفتن رسیده بود که توفیق زیارت شهید آوینی و صیاد عزیز حاصل شد
من و ادامه خاطرات 3

فرزانه جانم تو همه رو میبری بهشت زهرا (سلام الله علیها) ؟؟؟

اولین بار که رفتم با فرزانه بود، تا حالا نرفته بودم. خیلی باصفا بود. با این که اومدن براش راحت نبود ولی اومد. پیش خیلیایی که دلم میخواست رفتم و دایی مصطفی عزیز
( تو پرانتز اینم بگم به واسطه برادرا و خواهرای تالاریم عمو و دایی های شهید نصیبم شده الحمدلله ... بنده که بهشون میگم عمو و دایی، ان شاءالله اون عزیزان هم قبول میکنن دیگه)
آخرین شهیدی هم که رفتیم پیشش، شهید جهان آرا بود با اینکه نا امید از پیدا کردنش شده بودم و زمان رفتن هم رسیده بود، توفیق زیارت حاصل شد با ترفندی که فرزانه گفته بود

امسال هم برای بار دوم زیارت این جای نورانی نصیبم شد با آفتاب عزیزم. خیلی خوب بود، خیلییییییی... این بارم وقت رفتن رسیده بود که توفیق زیارت شهید آوینی و صیاد عزیز حاصل شد