تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: معرفی مسجد مقدّس محدثین (مسجدی که به امر آقا ساخته شد)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
مسجد مقدس محدثين ، در محدوده مركزي شهر بابل، واقع شده است.
مساجد متعددي اطراف مسجد مقدّس محدثين واقع شده است كه مانند حلقه انگشتر آن را احاطه نموده اند، اين مسجد، از شمال به مسجد كاظم بيك و ازشمال شرقي به مسجد پير علم و از شرق به مسجد موسي بن جعفر (علیه السلام) و از غرب به مسجد كوچك(شمشير گر محله) و از جنوب به مسجد گلشن و از جنوب غربي به مسجد خاتم الاوصياء«عج» (بيسر تكيه) مي رسد كه ميانگين فواصل اين مسجد با مساجد ديگر حدود 300 متر مي باشد.
قدمت تاريخي بناي اين مسجد 290سال است كه در زمان نادرشاه افشار به دستور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به دست عالم فرزانه، محمّد نصير بارفروشي (ملا نصيرا) بنا شده است. به نقل معمّرين از مؤمنين اين محل، بناي قديمي آن با ستونهاي چوبي بدون ديوار بود و سقف آن را با حصير محلي مي پوشاندند و اطراف آن را با همان حصير حصار مي كردند .
از آنجا كه منزل مسكوني مرحوم ملا نصيرا در جوار اين مسجد بود و اكنون نيز مقبره ايشان و مرحوم شيخ كبير و قسمتي از خيابان درب پشت را در بر مي گيرد، استنباط مي شود كه زمين مسجد، براي آن مرحوم بود و شاهد بر اين مطلب، همجواري خانه مسكوني مرحوم ملا نصيرا با مسجد است كه درب كوچكي از خانه آن مرحوم به مسجد باز مي شد و آن مرحوم از آن در به مسجد، براي نماز و رسيدگي به طلاّبي كه درحجره ها ساكن بودند‏‏‏، مي آمد. الآن جاي آن، در بزرگ قرار دارد.
حدود سال 1346 شمسي، اين مكان با همّت مرحوم حقوقي و مؤمنين تجديد بنا گرديد كه امروز، شبستان پايين را تشكيل مي دهد و در سال1380شمسي، شبستنان بالا، توسط افراد نيكو كار، ضميمه آن گرديد. هر دو شبستان، به همان اندازه اي است كه براي بناي قديمي و چوبي آن نقل مي كنند.
وضعيت مكاني مسجد اكنون چنين است:
مساحت كل مسجدحدود 1600متراست كه ازچند قسمت تشكيل شده است :
1-شبستان پايين و شبستان بالا كه درسال 1372 به شبستان اوّل اضافه شده است
2- قبرستان،(حياط مسجد)كه از زمينهاي مرحوم ملا نصيرا بود.
3- مقبره علماء، كه مرحوم ملا نصيرا و شيخ كبير در آن مدفون هستند.
- مناره قديمي

اين مسجد داراي سه درب شرقي غربي و جنوبي مي باشد .
محراب مقدّس

[تصویر: blr9w5cmrs93eq09sou.jpg]

مردم شهر بابل به محراب مقدس محدثين اعتقاد بسيار دارند. در نقل تشرف مرحوم ملا نصيرا آمده است كه خِشت زيرينِ محراب را امام زمان«عج» تعيين كرده است. نقل ديگر آن استك كه هنگام ساخت مسجد، قرار گرفتن محل محراب، مورد ترديد واقع شد كه محراب را كدام قسمت مسجد بنا كنند؟ هر محلي را كه انتخاب مي كردند، خشت هاي آن فرو مي ريخت تا آن كه روزي با تعجّب در ابتداي صبح مشاهده كردند خشت هايي به صورت هلال، محل و جهت قبله را نشان مي دهد و تصميم گرفتند روي همان خشت ها، محراب را بسازند. خشت ها روي هم چيده شدند و ديدند كه محراب درست شده است و فهميدند كه آن خورشيد پنهان به اين نقطه از زمين براي محراب توجّه و نظر دارد.


هنگامي كه قبله نما براي تأيين قبله در دسترس مردم شهر بابل قرار گرفت، براي دُرستيِ قبله نما، آن را به مسجد مي آوردند و درون محراب مي گذاشتند و مي ديدند كه اگر همخواني با جهت محراب داشت، حكم به درست بودن قبله نما مي كردند و در غير اين صورت، قبله نما را معتبر نمي دانستند.
بعضي از مؤمنين چنين اظهار داشتند: هنگامي كه درون محراب قدم مي گذاري حس حضور در جايگاه و محضر امام زمان«عج» را مي يابي.
وجه ديگر تقدُّس اين محراب، مشاهده شدن امام زمان «عج» در اين محراب است كه به نماز ايستاده بود.


[تصویر: 0r3fexfipnk2nzm1m3bs.jpg]

عنايت آقا به جوان هجده ساله در مسجد محدّثین


هجده سال از سِنّم مي گذشت و بايد به خدمت سربازي مي رفتم ولي نمي خواستم به رژيم منحوس پهلوي خدمتي بكنم، تصميم گرفتم كه با توسّل به آقا امام زمان«عج» به اين خواسته ام برسم . سه ماه تابستان را روزه گرفتم و صبح و عصر در مسجد مقدس محدثين به نماز و عبادت مشغول بودم . خادم مسجد كه در آن زمان پير مردي بود و او را «مش باب جان» صدا مي زدند با من صميمي شد. روزي ‏از او خواستم كه كليد مسجد را به من بدهد تا نيمه هاي شب براي عبادت به مسجد بيايم و او هم پذيرفت و كليد مسجد را به من داد. شبها وارد اين مكان مقدس مي شدم و چراغها را روشن مي كردم و هنگام رفتن آنها را خاموش مي كردم . اولين شب جمعه ماه مبارك رمضان بود كه براي عبادت به مسجد آمدم و با تعجب ديدم تمام چراغها روشن است، وارد مسجد شدم و در را از درون قفل كردم و در محراب به عبادت ايستادم. در حال ركوع بودم كه صداي باز شدن در را شنيدم گويا كسي دارد وارد مسجد مي شود، فراموش كردم كه در مسجد را قفل كرده بودم در همان حال ركوع، با گوشه چشمم فضاي ورودي مسجد را نظاره مي كردم ديدم فردي وارد شد و كفشهايش را در قفسه كفشداري گذاشت و آهسته به درون شبستان آمد. با طمأنينه و وقار خاص و داراي قامتي كشيده بود. لباسي سفيد بر تن داشت، مقداري از شبستان را به طرف محراب جلو آمد و با فاصله اي نزديك، توقف كرد و با نگاهش به من خيره شد، عرق وحشت تمامِ وجودم را پر كرد و حال طبيعي خود را از دست دادم، چون در حال ركوع خشكم زده بود، نتوانستم صورتم را بر گردانم و چهره اش را واضح و روشن ببينم. او نگاه تندي به من كرد و از همان راه برگشت و رفت و من نفس راحتي كشيدم و به حال طبيعي برگشم و نماز را با سرعت تمام كردم تا زودتر به او برسم و ببينم او كيست. هنگامي كه خواستم در را باز كنم ، ديدم كه در وردي قفل است، با كليد در را باز كردم و آمدم نزد خادم وگفتم: آيا تو درِ مسجد را باز كردي؟! گفت:خير، من هميشه در را قفل مي كنم و جز به تو، به هيچ كسي كليد ندادم.شگفت زده شدم و فهميدم كه او مولايم امام زمان«عج» بود كه پس از آن همه رياضت كشيدن و عبادت و آمدن به اين مسجد، سر انجام اين ملاقات چنين صورت گرفت و من او را نشناختم . حسرت ديدارش بر من افزون گرديد كه چرا قابل نبودم چهره زيبايش را روشن ببينم! بعد به طور معجزه كه به بركت همان نگاه بود، كار سربازي رفتن من حل شد و خدا را شاكرم كه به آن رژيم خدمت نكردم و از آن روز تا كنون ملازم اين مسجد هستم.
حواله دادن آقا به مسجد به مسجد محدّثین


او در دفتر ثبت كرامات مسجد مي نويسد : اينجانب «رجبعلي نيكخو» در سال 1380 به خاطر مرگ همسرم مصيبت زيادي بر من وارد شد و به خاطر بيماري قلبي در بيمارستان شهيد رجايي تهران بستري شدم. شب چهارشنبه متوسل به امام زمان«عج» شدم و با كارواني كه عازم مسجد مقدس جمكران بود همراه شدم. به خاطر كمي وقت نتوانستم اعمال مسجد را كامل انجام بدهم و با نارحتي زياد به تهران برگشتم. قبل از خوابيدن گريه زيادي كردم و به خواب رفتم. در عالم رؤيا آقايي را با لباس سبز ديدم و همسر مرحومم پشت سر وي ايستاده بود. همسرم به من اشاره كرد و فهماند كه به آقا توجه كن. آقا از من سؤال كرد:چرا ناراحتي؟ گفتم:آقا من با حال بيمارم آمدم جمكران ولي نمازم را ناقص انجام دادم! فرمود:همان هم قبول شد ناراحت نباشيد. از اين به بعد شما و آنهايي كه آنجا(شهر بابل يا شمال)هستند به دليل كهولت سن و نداشتن بودجه مالي، بروند به مسجد محدثين، آنجا از من است. برويد و اين موضوع را به آقاي … بگوئيد. دو هفته گذشت و من همسرم را دوباره در خواب ديدم و به من گفت: چرا آن مطلب را به فلاني نگفتي و بعد من به منزل آن فرد رفتم و پيام امام را به او رساندم.
پيدا شدن فرزند گمشده


درتاريخ 21/1/85 به هنگام اذان ظهر در کنار حوض مسجد براي نماز وضو مي ساختم؛ که خانم مانتويي با حالت مضطرب و بسيار ناراحت نزديک آمد و گفت: حاج آقا! خواهش مي‌کنم و از شما مي‌خواهم دعا کنيد که فرزندم گم شده‌ام را پيدا کنم هر چه من کردم پيدايش نمي‌کنم.
گفتم: خانم ناراحت نباشيد، حتماً پيدا مي‌شود. او را دلداري دادم و رفت. همان شب بين نماز مغرب و عشاء دعا کردم و گفتم: پروردگارا! به حق اين مکان مقدس، گمشده اين خانم را به او برگردان! مردم آمين گفتند؛ و دو روزِ بعد 23/1/85 پيش از نماز به من خبر دادند که خانمي نذري آورده و خوشحال است و مي‌گويد بين نمازگزاران تقسيم کنيد، فرزندم به برکت اين مکان مقدس، پيدا شده و مي‌خواهم نذرم را به اين مسجد ادا کنم. گفتم: اشکالي ندارد با غذاي نذري از نمازگزارن پذيرايي گرديد.
حواله امام حسين (علیه السلام) به مسجد


دو سالي است ايام فاطميه مرا براي منبر به منزل خود دعوت مي‌کند و پدرش حاج مصطفي يکي از نوادر خوبان اين شهر و استاد قرآن و از ملازمان جلسات قرآن و تفسير مرحوم حضرت آيت الله روحاني (نماينده فقيد ولايت فقيه در استان مازندران) بود ولي به عارضه سکته، نيمي از بدنش فلج شد و از حضور در اجتماع بازماند ولي گاهي در جلسات روضه حضور پيدا مي کند و در منزل خود ايام فاطميه روضه مي گيرد.
يک روز در تاريخ 28/3/1386 بعد از اتمام روضه کنارش نشستم سر صحبت را با بيان شيوايش باز کرد و در ضمن خوابي را از يکي از سادات که اونيز از مؤمنين بر جسته و محبوب مردم شهر است، نقل کرد که در سفر کربلا اين خواب را ديده. حاج مصطفي گفت: وقتي فهميدم او به عتبات عاليات عراق مشرف مي‌شود عريضه (نامه)اي نوشتم و شفايم را طلب کردم وگفتم: اين را داخل ضريح امام حسين(علیه السلام) بينداز و او هم رفت و برگشت و برايم نقل کرد که من نامه‌ات را درون ضريح انداختم و براي شفايت دعا کردم و همان شب خواب ديدم که تو داخل شبستان مسجد مقدس محدثين داري قدم مي‌زني و گويا اصلاً بيمار نيستي و عقيده‌ام اين است که به اين مکان برو و در شبستان حاجتت را حواله دادند.
شفا گرفتن به تبرک امام رضا (علیه السلام)


اينجانب : الف – ب به علت بيماري سختي که بر من عارض شده بود، روز و شب نداشتم و به ائمه (علیه السلام) متوسل شده بودم تا اين‌که بعد از سه ماه در روز سه شنبه‌اي دلم هواي مسجد محدثين را کرد و در دعاي توسل اين مسجد شرکت نمودم، بعد از اين‌که هفته اول حاجتم را نگرفتم، هفته دوم نيز به مسجد آمدم؛ آن شب حالت عجيبي داشتم بعد از مراسم به منزل مراجعت نمودم و از ته دل از امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) خواستم که حاجتم را بدهد. چون به بيماري بسيار سختي دچار شده بودم، مسئله مرگ و زندگي بود. بعد از نماز صبح کمي بيدار بودم و به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) عرض نمودم: آقاجان صبح شده وجوابم را نداده اي! و برايم ديگري وقتي نمانده که صبر کنم(چون دور روز بعد بايد جراحي مي کردم). در اين حال بودم که لحظه اي به خواب رفتم و در خواب به من گفته شده بود چيزي را که به عنوان تبرک از امام رضا(علیه السلام) آورده بودم خودم نيز فراموش کرده بودم. را مصرف کن؛ و از خواب بيدار شدم و که بعد از مصرف آن و بعد از چند روز بعد از اين که «ام آر آي» انجام دادم، پزشک معالج به من گفتند: که هيچ ضايع اي (غده‌اي) در بدن شما وجود ندارد و ديگر احتياج به درمان نداري.
به اميد شفاي همه بيماران انشاء الله7/9/1385
جناب منتقم زهرا لطفا منبع مطالبی که اخیرا ذکر کردید رو بفرمایید.
سایت مسجد مقدس محدثین

http://www.mohaddesin.ir/
شفا يافتن چشمان بسيجي جانباز


ماه رمضان اين سال يکي از روحانيون از قم به نام حاج آقا انصاري «در تبليغ و بيان بسيار موفق بود» براي تبليغ به اين مسجد آورده شد و جوانان بسياري را جمع کرد در همان سال، يکي از کرامات اين مکان مقدس شفاي چشم يک جوان بسيجي بود که به گفته شاهدان ماجرا و خواص جريان از اين قرار است:
حدود پنج سال از دفاع مقدس مي‌گذشت. در يکي از شب‌هاي احياء، ما به اتفاق دوستان رزمنده که از جبهه آمده بودند براي مراسم شبِ احياء به مسجد مقدس محدثين رفتيم صحن مسجد مملوّ از جمعيت بود ... مردم دعا مي‌خواندند و حال خوشي داشتند .....
در همين اثنا برادران و جانباز و معلول را به اين مسجد آوردند. صداي صلواتِ جمعيت چشمان گريان را به سوي آنان دوخته بود. هر يک از آنان را در حوالي محراب جاي دادند. آمدنِ اين عزيزان، حال و و هوايِ ديگر ي به مجلس داده بود و همه با چشمان گريان و اميدواري براي شفاي آنان دست به دعا برداشته بودند و از امام زمان(عليه السلام) شفاي آن را مي‌طلبيدند.
از ميان اين برادران، جواني نابينا کنار محراب مسجد نشسته بود، ناله‌هاي جانسوزي داشت و خيلي بي‌تابي مي‌کرد، گويا تمام غم‌هاي عالم بر دل او نشسته است. منتظر بوديم که امشب فرجي از جانب مولا نصيب آنان گردد لذا چشمانمان را به آنان دوخته بوديم تا شفايشان را با چشمان خود ببينيم. ولي تا آخر مجلس خبري نشد و کسي از آن شب شفا نگرفت.
اما فرداي آن شب شنيدم همان برادر جانباز که شب گذشته در مسجد حاضر بود از امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) شفا گرفته است،
باتعدادي از برادران رزمنده مشتاقانه به طرف بيمارستان شتافتيم؛ وارد اتاق شديم. با سيماي بشاش و نوراني او مواجه شديم که همه را مجذوب خود کرده بود. آري! او همان برادر نابينايي بود که ناله‌هايش در مسجد همه را منقلب کرده بود. او بينا شده و لبخند مليح بر صورتش نقش بسته بود، لبخندي حاکي از اطمينان قلبي و رضايت. «رنگ رخسار خبر مي دهد از سرّ درون».
از او خواستيم تا جريان شفاي چشمايش را براي ما نقل کند. ايشان گفت: آن‌ شب انقلاب عجيبي در من ايجاد شده بود و هر لحظه انتظار مي‌کشيديم که چشمانم باز شود. اميدوار بودم جوابم را از آقا بگيرم زيرا به ما گفته بودند اين مسجد، بسيار مقدس و مورد نظر امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و کرامات زيادي از اين مسجد ديده شده است. آن شب خيلي ناله کردم ولي خبري نشد و من نااميد و دلشکسته از مسجد بيرون آمدم و به بيمارستان رفتم و بر تخت خود دراز کشيدم، بعد مدتي به خواب رفتم و در عالم رؤيا سيماي پر نور مولايم امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ديدم که فرمود: چرا اين‌قدر بي‌تابي مي‌کني! .... چشمانت را باز کن! چشمانت را باز کن! من چشمان خودم را گشودم و در آن حال از خواب بيدار شدم و خود را بر تخت بيمارستان يافتم، منظره اتاق و در و ديوار برايم نمايان شد و حيرت زده خود را در فضاي ديگري يافتم .... بسيار منقلب شدم. فهميدم که گريه‌هايم اثر کرده و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به حرمت آن مسجد مقدس لطف فرموده و نور چشمانم را به من برگردانده است.
فرزند دار شدن با توسل در نيمه شعبان


تاريخ 14/4/1386 خانمي به دفتر مسجد مراجعه کرد و براي پرداخت نذري خود به مبلغ پنج هزار تومان و ازمن پرسيد که در اين مکان مقدس حاجت روا شدم و چون توان مالي ندارم ماهانه پنج هزار تومان مي پردازم؛ اشکال ندارد؟
ماهم کنجکاو شديم و از او پرسيديم: مادر اگر مي تواني حاجت را بگو، چطورکه جواب گرفتي؟ گفت: دخترم فرزنددار نمي شد و به اينجا آمدم و در نيمه شعبان متوسل به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)شدم وگفتم: اگر حاجتم را روا کني من به جاي اين که خرج بسيار دکتر و دوا کنم، به اين مکان مقدس کمک مي کنم و در مدت کوتاهي دخترم صاحب فرزند شد و من دين خود را ماهانه به اين مسجد ادا مي کنم.
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع