تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: زندگی نامه ی شهدای کربلا " ویژه ی ماه محرم " و معرفی اصحاب امام حسین (علیه السلام)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
بله فقط یک نکته در مورد همین شخص نماز جنگ دو رکعت است (حالا ما میگوییم کلا دو دقیقه) تقریبا دویست تیر به او اصابت کرد و هنگامی که نماز امام تمام شد فقط توانست یک جمله به امام بگوید
که آیا به عهدم وفا کردم یا نه امام در جواب فرمودند بلی تو در بهشت هم جلو تر از من هستی


سه نفر در واقعه کربلا معروفند به شهیدان نماز

نفر اول موذن قافله بود که از مدینه انتخاب شده بود که او قبل از ظهر عاشورا شهید شد و نتوانست اذان ظهر عاشورا را بگوید و در غیاب او حضرت علی اکبر(علیه السلام) آن اذان را گفت
نفر دوم ابو ثمانه بن صیداوی او نیز قبل از نماز ظهر عاشورا به امام یاد آوری کرد که الان وقط نماز است نه اینکه امام فراموش کرده باشد
و نفر سوم هم همان سعید بن عبد الله بود که دوست خوبمون آقا میلاد فرمودند
جون که بود؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چرا حُر، حُر شد؟

یکی از مهمترین ویژگی‌های قیام امام حسین(علیه السلام)متحول شدن انسان‌هایی است که در زندگی آنها زیبایی ظواهر دنیوی وجود داشت، اما توانستند در زمان مناسب با نفس سرکش خود مبارزه کنند که حر بن یزید ریاحی نیز یکی از آن‌هاست.
به گزارش ایسنا، هر انسان آزاده‌ای وقتی بین دو راهی عقل و احساس می‌ماند اگر نسبت به ائمه(علیه السلام)محبت همراه با معرفت داشته باشد راه نجات او مهیا می‌شود که می‌توان "حر بن یزید ریاحی" را هم از این دست انسان‌ها برشمرد.

نگاهی به زندگی حر

حر در دوران جاهلیت و اسلام، در میان قومش مورد احترام و از بزرگان، اشراف و شخصیت‌های برجسته کوفه بود و هنگامی که از قصر ابن‌زیاد خارج شد تا به مقابله با امام حسین (علیه السلام)برود، صدایی شنید که می‌گفت ای حر؛ بهشت بر تو مژده باد! ولی کسی را ندید و با خود گفت: "جنگ با حسین و بهشت؟!"

جریان پیوستن حر به امام حسین را مورخین اینگونه روایت کرده‌اند که؛ وقتی امام حسین (علیه السلام) به دو منزلی کوفه رسید با حر بن یزید و هزار سوار او برخورد کرد سخنان بسیاری بین امام و حر رد و بدل شد و آخرالامر امام حسین(علیه السلام) فرمود: "حال که بر خلاف نوشته‌هایتان(دعوت‌نامه‌هایتان) نظر دارید، من از آن جا(مدینه) که آمده‌ام بدانجا باز می‌گردم".

ولی حر مانع شد و گفت: "ای فرزند رسول الله، اکنون که از آمدن به کوفه(نزد عبیدالله) خودداری می‌کنید، پس راهی را در پیش بگیرید که نه به کوفه برود و نه به مدینه".

در این رابطه حجت‌الاسلام والمسلمین عبدالله نظرزاده عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم و اندیشه سیاسی می‌گوید: در این لحظه امام حسین (علیه السلام) به حر گفت مادرت به عزایت بنشیند و حر به دلیل محبتی که نسبت به پیامبر و حضرت زهرا(سلام الله علیها) داشت سکوت کرد و همین امر باعث نجات او شد.

در بزنگاه‌های زندگی، حب اهل بیت(علیه السلام) بهترین راه نجات آدمی‌ است و حر این سعادت را داشت که از راه عشق به محمد و آل محمد(علیه السلام) نجات یابد.

در این لحظه امام از سمت چپ راه به حرکت خود ادامه داد تا به منطقه عذیب الهجانات رسید که شاخه‌ای از فرات از آنجا می‌گذشت.

در این منطقه بود که نامه ابن زیاد به حر رسید و امام فرمود: مگر دستوری که داشتی این نبود تا تنها جلوی راه مرا بگیری؟

حر در جواب پرسش امام عرض کرد: " چرا ولیکن ابن زیاد فرمان داده که عرصه را نیز بر تو تنگ کنم و بر من جاسوسی گمارده تا خواسته‌های امیر را به اجرا درآورم".

حر در حادثه عاشورا!

این ماجرا ادامه داشت تا روزی که دو لشکر در برابر هم صف کشیدند و حر از لشکر جدا شد و به همراه مردی از قبیله خود به نام «قرت بن قیس» به بهانه این‌که اسب خود را آب بدهد به کناری آمد و در این هنگام «مهاجر بن اوس» که از لشکریان پسر سعد بود پرسید: ای حر چه می‌خواهی بکنی آیا حمله می‌کنی؟ حر پاسخ او را نداد و بدنش می‌لرزید.

مهاجر گفت: من در هیچ جنگی این چنین تو را لرزان ندیده بودم، اگر به من می‌گفتند دلیرترین مردم کیست می‌گفتم حر بن یزید است، پس تو را چه شده است؟ حر گفت: به خدا قسم خود را در گزینش بهشت و دوزخ مخیر می‌بینم و به خدا قسم که جز بهشت را برنگزینم گرچه قطعه قطعه و سوزانده شوم.

بعد از آن سخنان بود که حر خود را نزد امام رسانید، ایستاد و عرض کرد: ای پسر رسول خدا فدایت شوم من جلوی بازگشت شما به وطن را گرفتم و همراهت آمدم تا به ناچار در این سرزمین بمانید و من گمان نمی‌کردم که پیشنهاد شما را نپذیرند و به این سرنوشت دچارتان کنند و به خدا اگر می‌دانستم، هرگز به چنین کاری دست نمی‌زدم و من اکنون از آنچه انجام داده‌ام به سوی خدا توبه می‌کنم آیا توبه من پذیرفته است؟

امام فرمود: آری خدا توبه‌پذیر است از اسب فرود آی.

حر در این حال به امام عرض کرد: در خدمت شما سواره بهتر می‌توانم عرض خدمت کنم تا پیاده، و فرود آمدن آخر کار من شهادت است.

پس از آنکه رحمت الهی شامل حال حر شد و به سپاه امام حسین (علیه السلام) پیوست همانند شیری غضبناک بر دشمن حمله کرد مدتی بدین نحو جنگید تا این‌که جماعتی از لشکر پسر سعد بر او حمله آوردند و شهیدش کردند.

وقتی امام حسین(علیه السلام) بر بالین او آمد در مرثیه‌اش خواند: "انت الحر کما سمیتک امک، و انت الحر فی الدنیا و انت الحر فی الآخرة‏" تو به راستی آزاد مردی هستی همان گونه که مادرت تو را نام نهاده و تو آزاد مردی در دنیا و آخرت. امام دست بر چهره‌اش کشید با دستمالی سر حر را بست و پس از عاشورا "بنی‌تمیم" او را در فاصله یک مایلی از محل دفن امام حسین(علیه السلام)‏ به خاک سپردند همانجا که قبر کنونی اوست، بیرون کربلا در جایی که در قدیم به آن‏ «نواویس‏» می‌گفته‌اند.

حر آزاد بود همانند نامش وهیچ فرد آزاده‌ای زیر طوق ظلم نمی‌رود.

حجت‌الاسلام و المسلمین نظری درباره درس گرفتن از حادثه عاشورا و متحول کردن زندگی، اظهار می‌کند: در زندگی احترام و محبت نسبت به اهل بیت(علیه السلام) را همواره حفظ و از خرافات دوری کنیم و در زندگی هیچ‌گاه از تصمیمات ساده عبور نکنیم، زیرا تاثیر بسیاری در زندگی می‌گذارد.

و در پایان؛ زیباست بدانیم در میان آن همه مردمی که در کربلا حضور داشتند چرا فقط توبه و بازگشت شامل حال "حر" شد که نه تنها سعادت اخروی خود را تضمین کرد بلکه در این دنیا هم به دلیل همجواری با سالار شهیدان مرقد او نیز زیارتگاه عاشقان و دلداگان آستان مقدس حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و سایر شهدای کربلاست و قطعا این امر بی دلیل نیست که او به این مقام رسید و این شاید بخاطر رفتاری بود که 10 روز قبل از شهادتش انجام داد و در مشاجره با امام حسین(علیه السلام) به احترام مادرشان سکوت کرد و از جسارت به امام عاجز شد و خداوند به خاطر ادب او، مقام والای توبه‌ی روز عاشورا را به او عطا کرد.[/b]
صلوات
یا الله
سلام علیکم

غلام آقا امام حسین بود که شمشیر ها رو در کربلا درست میکرد، البته درمورد نحوه ی شهادتش نمیدونم

من اگر تیره و همرنگ شبم
خادمی از خادمان زینبم
جُون غلام سیاه پوست ابوذر بود و پس از شهادت ابوذر به خانه ی امام علی(علیه السلام) رفت و بعد از شهادت امام علی(علیه السلام) بسوی امام حسن (علیه السلام) و سپس به سوی امام حسین(علیه السلام) رفت و در واقعه کربلا زمانی که به سوی امام حسین (علیه السلام) رفت برای اذن میدان گرفتن امام به او اجازه نداد و فرمودند:تو عمریست که غلام پدر و برادر من بودی نیازی به میدان رفتن نداری و جون گفت یعنی چون سیاهم یا اینکه لباس رزم ندارم ویا برای اینکه بدم بو میدهد به من اجازه میدان رفتن نمیدی سپس امام به او اجازه میدهد وپس از مبارزه نمایانی که کرد در هنگام شهادتش امام بالای سر او آمد و جون آن جمله ی معروف را به امام گفت
امیری حسین و نعم الامیر
مسلم بن عَوسجه اسدی

مسلم بن عَوسجه از شجاعان نامی روزگار بود. هنگامی که مسلم بن عقیل از طرف امام حسین علیه السلام به کوفه آمد، مسلم بن عوسجه در گرفتن بیعت از مردم و گردآوری کمک های مالی مردم وکیل مسلم بود. نقل می کنند در شب عاشورا وقتی امام حسین علیه السلام فرمود: «من بیعت خود را از گردن شما برداشتم، از پیش من بروید»، او عرض کرد: «ای پسر پیامبر آیا دست از تو برداریم و برویم؟! نه به خدا سوگند من از خدمت تو دور نمی شوم. اگر در یاری تو کشته شوم و باز زنده ام کنند و دوباره بکشند و جسدم را آتش زنند هم چنان همین کار را می کنم و هرگز از تو جدا نمی شوم». پس از جنگ با دشمن وقتی بر زمین افتاد، حبیب بن مظاهر به او گفت: «اگر بعد از تو زنده بودم دوست داشتم وصیت می کردی تا آنچه می خواهی انجام دهم. ولی می دانم که من هم ساعتی بعد به تو ملحق خواهم شد». مسلم بن عوسجه گفت: «تنها وصیت من این است که تا جان در بدن داری دست از یاری حسین برنداری».
ببخشید یک مطلب درباره جون یادم رفت بگم
جون در زمان ابوذر آزاد شده بود ولی بخاطر ارادتی که به ابوذر و امام علی و امام حسن و امام حسین داشت غلامی آنها را میکرد یعنی او کاملا آزاد بود
این رو گفتم که شبه ای بوجود نیاد
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیکَ یا قتیل العـَ بـَ رات

بد نیست دوستان به این موضوع سر بزنند .
متاسفانه نیمه کاره مانده .
زندگی نامه ی شهدای کربلا " ویژه ی ماه محرم "
حداقل مطالب یکی را در دیگری بگنجانند تا یک موضوع پرمحتوا داشته باشیم.

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
نافع بن هلال
تیر اندازی قهار بود که بر روی تمام چوب های تیرش نام

خود را حک کرده بود که نشان دهد این تیر را من در راه حسین زده ام و موقعی که او را

گرفتند دست او شکسته بود و دست های او را بستند و با شمشیر او را تکه تکه کردند

ببخشید اطلاعات بیشتری در مورد این شهید ندارم
عَمرو بن جُناده

پس از آن که جنادة بن حارث به شهادت رسید، همسر وی از پسرش عمرو خواست که او نیز چون پدرش از خاندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم دفاع کند. عمرو در پی درخواست مادر به حضور امام حسین علیه السلام آمد و از آن حضرت اجازه خواست تا به میدان برود. امام علیه السلام اجازه ندادند و فرمودند: «شهادت پدرت برای مادر تو بسیار سخت است. اگر برای تو مشکلی پیش آید یقینا مادرت بیش از حد ناراحت می شود». عمرو گفت: «یا اباعبداللّه، مادرم مرا به حضورتان فرستادند تا اجازه جنگ از شما بگیرم». نقل کرده اند وقتی این جوان به شهادت رسید دشمن سر او را از تن جدا کرده به سوی مادرش که ناظر جنگ فرزند بود انداخت. آن مادر فداکار سر او را از زمین برداشت و خون از چهره او پاک کرد و گفت: «ای نور دیده ام، ای آرامش دلم، آفرین بر تو که به وظیفه ات خوب عمل کردی» و سپس آن سر را به طرف لشکر دشمن انداخت و گفت: «ما وقتی چیزی در راه خدا تقدیم کردیم آن را هرگز پس نمی گیریم».
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع