تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شمیم علوی در گلستان سعدی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2

سعدي همچون ساير عارفان و صوفيان، دلبستگي تامي به پيشواي جوانمردان و سرحلقه اهل معنا، مولاي متقيان امام علي عليه‌السلام دارد و در جاي جاي آثار پربرگ و بارش آشكارا و نهان به آن حضرت اشاره كرده است.
[تصویر: 41.jpg]
كس را چه زور و زهره كه وصف علي كند؟
جبار در مناقب او گفته: «هل اتي»
زورآزماي قلعه خيبر كه بند او
در يكدگر شكست به بازوي لافتي
مردي كه در مصاف، زره پيش بسته بود
تا پيش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شير خداي و صفدر ميدان و بحر جود
جان‌بخش در نماز و جهانسوز در وغا
ديباچة مروت و سلطان معرفت
لشكركش فتوت و سردار اتقيا
فردا كه هر كسي به شفيعي زنند دست
ماييم و دست و دامن معصوم مرتضي
يا رب، به نسل طاهر اولاد فاطمه
يا رب، به خون پاك شهيدان كربلا
دلهاي خسته را به كرم مرهمي فرست
اي نام اعظمت درِ گنجينة شفا
(مواعظ سعدي،‌ص 648)

تاپیک اخیر و پست های متوالی بعدی آن، بازتاب کننده دلبستگی این شاعر بزرگ پارسی به مولای متقیان علی علیه السلام (تنها در کتاب گلستان) است.
که جا دارد همه ما این دلبستگی را بشناسیم
این نوشتار بر گرفته از پژوهش ارزشمند جناب آقای حمید یزدان پرست در حوزه ادب می باشد که برای ایشان از خدای منان آرزوی توفیق داریم
پیشاپیش از هم راهی شما متشکرم

1- از امام على عليه‌السلام روايت شده است:
«شكر النعم يضاعفها و يزيدها: شكر نعمت آن‏را چند برابر مى‏كند و برآن مى‏افزايد.»،«شكر النعم يوجب مزيدها: شكر نعمت‏ها، افزونى اش‏را واجب مى‏كند.» (عيون الحكم و المواعظ، ص291)

سعدى گويد:
]«منت خداى را عزوجل... و به شكر اندرش مزيد نعمت.»(ديباچه)


2- «الحمدلله الذى لايبلُغُ مدحتهُ القائلون، و لايُحصى‏نعماءَه العادّون، و لايُؤدّى حقّه المجتهدون: سپاس خدايى را كه سخنوران در ستودن او بمانند،و شمارگران شمردن نعمت‏هاى او ندانند، و كوشندگان نتوانند حق او را بگزارند.» (نهج‏البلاغه، به نقل از سعدي‌شناسي، دفتر2، ص143)

سعدى گويد:
از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش به‏در آيد؟(ديباچه)


مردى از اميرالمؤمنين(علیه السلام) در باره خصوصيات جسمى پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سؤال كرد؛ فرمود:
«رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رخسارى سفيد و گلگون داشت‏و چشمانى سياه و درشت، موهايى صاف و نرم و ريشى انبوه، و گونه‏هايى كم‏گوشت و استخوانى، و گيسوانى كه تا نرمه گوشش مى‏رسيد، و گردنى چون جام سيمين، و از زير گلو تا نافش خط باريكى از مو چون نى رسته بود و جز آن مويى بر سينه و شكمش وجود نداشت. دست و پايش درشت و استخوانى بود. هرگاه راه مى‏رفت، مثل اين بود كه از سرازيرى فرود مى‏آيد و به هنگام برخاستن، چابك و سريع بود. وقتى به طرفى برمى‏گشت، با تمام بدنش ‏برمى‏گشت. دانه‏هاى عرق بر چهره‏اش چون مرواريد بود؛ عرق بدنش خوشبوتر از مشك تند بود؛ نه كوتاه قامت بود و نه بلند، نه ناتوان بود و نه پست...» (طبقات الكبرى؛ به نقل ازميزان‏الحكمه، ج13، ص6146)

سعدى در نهايت اختصار در توصيف آن حضرت گويد:
«قسيمٌ، جسيمٌ، بسيمٌ، وسيم.» (ديباچه)


4- باز از ايشان روايت شده كه در توصيف آن حضرت فرمود:
«... و ريح ‏عرقه اطيب من ريح المسك الازفر، بين كتفيه خاتم النبوه: بوى عرقش خوشتر از مشك تند بود و در ميان دو كتفش مهر نبوت نمايان بود.»(مناقب ابن شهرآشوب؛ به نقل از سنن النبى، ص7)

سعدى در توصيف آن حضرت گويد:
«..بسيمٌ وسيم.»(ديباچه)


5- باز در باره حضرت از ايشان روايت شده: «و لقد قَرَن الله به صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من لَدُن أن كان فطيماً أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن اخلاق العالم، ليله و نهاره...: از زمانى كه پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از شير گرفته شد، خداوند بزرگترين فرشته خود را همدم آن حضرت گردانيد و آن فرشته او را شب و روز در راه بزرگواريها و خويهاى والاى انسانى‏حركت مى‏داد.»(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج13، ص6148)و «... خير البريّه طفلاً، و أنجبها كهلاً، و أطهر المطهّرين شيمةً، و أجود المستمطرين ديمه: در كودكى بهترين مردم بود و در ميانسالى نجيب‏ترين ‏خلايق. اخلاق و خصالش، پاكتر از همه پاكان بود و جود و كرمش، سرشارتر و مداوم‏تر از بخشندگان.»(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج13، ص6150)

سعدى در مدح آن حضرت بسيار خلاصه مى‏گويد:
«بلغ العلى بكماله.»(ديباچه)


6- اختاره من شجره الانبياء، و مشكاه الضّياء، وذؤابه العلياء، و سرّه البطحاء، و مصابيح الظّلمه، و ينابيع الحكمه: خداوند او (پيامبر) را ازشجره پيامبران و از چراغدان روشنايى و از طبقه بالا و از ناف بطحا و از چراغهاى‏روشنى‏بخش تاريكى و از چشمه‏هاى حكمت برگزيد... حتى أورى قبس القابس، و أضاء الطّريق للخابط، و هديت به القلوب بعد خوضات الفتن و الآثام، و أقام بموضحات الأعلام، و نيّرات الأحكام: تا آنكه براى جوينده‏ شعله (هدايت)، شعله را برافروخت و براى گمگشته، راه را روشن ساخت و دلهاى فرورفته در فتنه‏ها و گناهان به وسيله او هدايت شدند و او نشانه‏هاى روشنگر و احكام نورانى را بر پا داشت.»(هر دو از نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج13، ص 6150 و 6152)

سعدى در مدح آن‏حضرت و نور جمالش مى‏گويد:
«كشف الدُجى بجماله.»(ديباچه)

7- كان النبى صلى الله عليه وآله وسلم قبل المبعث موصوفاً بعشرين ‏خصله من خصال الأنبياء، لو انفرد واحد بأحدها، لدلّ على جلاله؛ فكيف من اجتمعت فيه؟! كان نبيّاً أميناً، صادقاً، حاذقاً، أصيلاً، نبيلاً، مكيناً، فصيحاً، نصيحاً، عاقلاً، فاضلاً، عابداً، زاهداً،سخيّاً، كميّاً، قانعاً، متواضعاً، حليماً، رحيماً، غيوراً، صبوراً، موافقاً، مرافقاً، لم يخالط منجّماً و لا كاهناً و لا عيّافاً:
پيامبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پيش از آنكه مبعوث شود، بيست خصلت از خصلت‏هاى‏پيامبران را دارا بود كه اگر فردى يكى از آنها را داشته باشد، دليل بر عظمت اوست، چه رسد به‏كسى كه همه آنها را دارا باشد! آن‏حضرت پيامبرى امين، راستگو، ماهر، با اصالت، شريف، والا مقام، سخنور، خردمند، با فضيلت، عبادت‏پيشه، بى‏اعتنا به دنيا، سخاوتمند، دلير و جنگاور، قانع، فروتن، بردبار، مهربان، غيرتمند، شكيبا، سازگار و نرمخو بود؛ با هيچ منجّم و كاهن و پيشگويى درنياميخت.»
(مناقب ابن شهر آشوب؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج13، ص6178)

سعدى در توصيف آن‏حضرت دركمال اختصار گويد:
«حسنت جميع خصاله!»(ديباچه)؛ يعني همه ويژگيهاي او پسنديده بود.

8- از امام درباره معنى تكبير آغازين نماز پرسش شد و اينكه معناي الله اكبر چيست؟
فرمود: «هو اكبر من أن يلمس ‏بالاخماس و يدرك بالحواس... و اكبر، اكبر من ان يوصَف: او بزرگتر از آن است‏كه با حواس لمس شود و با عقل و هوش ادراك شود... و معنى اكبر اين است كه او بزرگتر از آن است كه توصيف شود.»(بحارالانوار، ج81، ص380) در روايت‏خلاصه‏ترِ ديگر آمده: «الله اكبر من ان يوصف: خدا بزرگتر از آن است كه توصيف شود.»
(همان، ص254)

سعدى در قطعه‌اي خطاب به حضرت باري گويد:
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هر چه گفته‏اند و شنيديم و خوانده‏ايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‏ايم

(ديباچه)

9- مِن كرم المرء بُكاؤه على ما مضى من زمانه، و حنينه الى أوطانه، و حفظه قديم اخوانه: از بزرگوارى انسان است: گريستن بر زمان از دست‏رفته و اشتياق به زادگاه و حفظ كردن دوستان ديرينه.
(بحار؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11،ص5148)

اين فرموده، يادآور گفته سعدى در ديباچه است كه:
«يك شب تأمل ايام گذشته مى‏كردم و بر عمر تلف كرده تأسف مى‏خوردم و سنگ سراچة دل به الماس آب ديده مى‏سفتم... مصلحت آن‏ ديدم كه در نشيمن عزلت نشينم... تا يكى از دوستان كه... انيس من بود...، به رسم قديم از در درآمد... زبان از مكالمه او دركشيدن قوت نداشتم... كه يارْ موافق ‏بود و ارادتْ صادق.»

10- العمر انفاس معدده: عمر، نفسهايى چند است.
(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج8، ص124)

سعدى گويد:
هر دم از عمر مى‏رود نفسى چون نگه مى‏كنم، نماند بسى
(ديباچه)

11- وَليَكن سرورك بما قدّمت، و أسفك على ما خلفت، و همّك فيما بعد الموت: شادى تو به خاطر آن چيزى باشد كه پيشاپيش (به سراى‏آخرت) فرستاده‏اى و اندوهت براى آن چيزى باشد كه به‏جا گذاشته‏اى و همه همّ و غمت ‏در باره پس از مرگ باشد.
(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج10، ص 4564)

سعدى گويد:
برگ عيشى به گور خويش فرست كس نيارد ز پس، ز پيش فرست
(ديباچه)

در همين زمينه از ايشان روايت شده: «انما لك من مالك ما قدّمته لآخرتك، و ما أخّرته فللوارث: در حقيقت از دارايى‌ات همان متعلق به توست كه براى آخرتت پيش ‏مى‏فرستى و آنچه پس از خود بگذارى، از آنِ وارث است.»(غررالحكم) و «انّ العبد اذا مات قالت الملائكه: ما قدّم؟ و قال الناس: ما أخّر؟ فقدّموا فضلاً يكن لكم، و لاتؤخّروا كلّاً يكن عليكم: هرگاه بنده‏اى بميرد، فرشتگان گويند: چه پيش فرستاد؟ و مردم‏گويند: چه باقى گذاشت؟ پس، چيزى براى خود پيش فرستيد تا از آنِ شما باشد و همه را بعد از خود باقى مگذاريد كه وبال شما خواهد بود.»(بحار؛ هر دو به نقل از ميزان‏الحكمه، ج13،ص6446)

12ـ ما من شى‏ءٍ أحق بطول السّجن من اللّسان: هيچ چيز به اندازه زبان، سزاوار زندان طولانى مدت نيست.(بحارالانوار) و «احبس لسانك ‏قبل أن يطيل حبسك و يردى نفسك، فلا شى‏ء أولى بطول سجن من لسانٍ يعدل عن الصّواب ‏و يتسرّع الى الجواب: پيش از آنكه زبانت تو را به زندان طولانى و هلاكت درافكند، او را زندانى كن؛ زيرا هيچ چيز به اندازه زبانى كه از جاده صواب منحرف مى‏شود و به جواب دادن‏مى‏شتابد، سزاوار زندان درازمدت نيست.»(غررالحكم) و «من سجن لسانه أمن من ندمه: هركه‏زبانش را زندانى كند، از پشيمانى ايمن مى‏ماند.»(غررالحكم؛ همگى به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11،ص5318)

سعدى گويد:
«بعد از تأمل اين معنى، مصلحت آن ديدم كه... دامن از صحبت فراهم‏چينم و... من بعد پريشان نگويم.
زبان بريده به كنجى نشسته صمٌ بكم بهْ از كسى‏كه زبانش نباشد اندر حكم»

(ديباچه)
سلام . ممنون از مطالب مفيد و زيبات . خيلي عالي بود .

13- لاخيرَ فى الصّمت عن الحكم، كما انّه لا خير فى ‏القول بالجهل:
در زبان فروبستن از حكمت، خيرى نيست؛ چنان كه در سخن گفتن از روى‏نادانى نيز خیرى نيست.
(شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد)
و «القول ‏بالحق خير من العىّ و الصّمت: سخن حق گفتن، بهتر از درماندگى در سخن و خاموش ماندن‏است.»
(غررالحكم؛ هر دو به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5250)

سعدى گويد:
دو چيز طيره عقل است: دم فرو بستن
به وقت گفتن و، گفتن به وقت خاموشى

(ديباچه)

14- الكريم اذا وعد وفى، و اذا توعّد عفا:
بزرگوار، هرگاه وعده دهد، به كار مى‏بندد و هرگاه وعيد و بيم دهد، درمى‏گذرد. (ميزان‏الحكمه، ج11،ص5152)
و «من الكرم، الوفاء بالذمم: وفاى به عهد، ازبزرگوارى است.»(معالم الحكم، ص18)
و «سنه الكرام الوفاء بالعهود؛ سنه اللّئام الجحود: شيوه بزرگواران، وفاكردن به عهد و پيمانهاست. روش فرومايگان، انكار [و زير پا نهادن عهد و پيمانها]ست.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5154)

سعدى گويد:
«حالى كه من اين حكايت بگفتم،... در دامنم آويخت كه: الكريم اذا وعد وفى.»(ديباچه)

15- وعد الكريم نقد و تعجيل، وعد اللّئيم تسويف و تعليل:
وعدة شخص بزرگوار، نقد و فورى است. وعدة شخص فرومايه با سر دواندن و بهانه‏جويى همراه است.
(غررالحكم؛ هر دو به‏نقل از ميزان‏الحكمه، ج 14، ص 6880 و 6882)

اين فرموده، يادآور اين گفته سعدى است كه از گفتگوي خود و دوستش و عمل به وعده‌اي كه به او داده بود، ياد مي‌كند:
«حالى كه من اين حكايت بگفتم... در دامنم آويخت‏كه: الكريم اذا وعد وفى. فصلى در همان روز اتفاق بياض افتاد...»(ديباچه)

16- الدوله تردّ خطأ صاحبها صواباً، و صواب ضده‏ خطاءٍ:
اگر دولت و اقبال به كسى رو كند، نادرستِ او را درست مى‏نماياند و درستِ (شخصِ)مخالفِ او را نادرست جلوه مى‏دهد. (غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج4، ص1960)

سعدى چنين مضموني را در باره وزير وقت دولت سلغري فارس، يعني ابوبكر بن ابى نصر به كار مي‌برد:
هر كه در سايه عنايت اوست گنهش‏طاعت‏است و دشمن، دوست
(ديباچه)

17- انّ لله عباداً تختصّهم اللهُ بالنعمِ لمفنافع العباد، فيُقرّها فى ايديهم ما بذلوها؛ فاذا منعوها، نزعها منهم؛ ثم حَوّلها الى غيرهم:
خدا را بندگانى‏است كه آنان را به نعمت‏ها مخصوص كند، براى سودهاى بندگان. پس آن نعمت‏ها را در دست‏آنان وامى‏نهد، چندان كه آن را ببخشند و چون از بخشش باز ايستند، نعمت‏ها را از ايشان ‏بستاند و ديگران را بدان مخصوص گرداند.(نهج‏البلاغه، حكمت 425؛ به نقل از ترجمه دكتر شهيدى،ص549)

سعدى گويد:
حكمت محض است اگر، لطف جهان آفرين
خاص كند بنده‏اى مصلحتِ عام را

(ديباچه)

18- لسانُ الصدقِ خيرٌ للمرء من المال يورثه مَن ‏لا يحمده:
نام نيكو براى آدمى بهتر از مالى است كه براى كسى كه قدرشناس او نيست، به ارث‏مى‏گذارد.»(غرر الحكم)
و «انّ اللّسان الصالحَ يجعله الله تعالى للمرء فى الناس، خير من‏ المال يورثه من لا يحمده:
نام نيكى كه خداى متعال براى انسان در ميان مردم قرار مى‏دهد، بهتر از مالى است كه براى شخص ناسپاس به ارث مى‏نهد.»(نهج‏البلاغه؛ هر دو به نقل ازميزان‏الحكمه، ج11، ص5321)

سعدى گويد:
دولت جاويد يافت هر كه نكونام زيست
كز عقبش ذكر خير، زنده كند نام را

(ديباچه)

19- من اسرع فى الجواب لم يدرك الصواب:
هركس در جواب دادن شتاب كند، پاسخ درست را نيابد.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج2،ص904)
و «الرأى مع الاناة، و بئس الظهير الرأى الفطير:
انديشه (درست) با تأنى به دست مى‏آيد و بد پشتيبانى است انديشه خام و نسنجيده.(بحار؛ به نقل از ميزان‏الحكمه،ج4، ص1956)
و «التأنّى فى الفعل، يؤمن الخطل؛ التروى فى القول يؤمن الزلل:
آرامش در كردار، از اشتباهكارى در امان مى‏دارد و انديشيدن در گفتار، از لغزش مصون مى‏دارد.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج7، ص3484)
و «أصل السّلامه من الزّلل الفكر قبل ‏الفعل؛ و الرّويّه قبل الكلام:
ريشه سالم ماندن از لغزشها، انديشيدن پيش از عمل كردن است و سنجيدن پيش از سخن گفتن.»
و «اذا قدّمت الفكر فى جميع أفعالك، حسنت عواقبك فى كل‏ أمر:
اگر در تمام كارهايت انديشه را مقدم دارى، فرجام هر كار تو نيك مى‏شود.»(هر دو ازغررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج10، ص4704)

سعدى مى‏گويد:
«حكماى هندوستان در فضيلت بزرجمهر سخن مى‏گفتند و به آخر جز اين عيبش ندانستند كه در سخن گفتن بطى‏ء است؛ يعنى درنگ بسيار مى‏كند... بزرجمهر بشنيدو گفت: انديشه كردن كه چه گويم، به از پشيمانى خوردن كه چرا گفتم.
سخندان پرورده، پير كهن بينديشد، آنگه بگويد سخن
مزن بى‏تأمل به گفتار دم نكو گو و گر دير گويى، چه غم؟

(ديباچه)

20- من تورط فى الامور بغير نظر فى العواقب، فقد تعرض للنوائب:
هركس بدون عاقبت‏انديشى در كارها دست به كارى بزند، خود را گرفتارسختى‏ها و مصائب مى‏كند.(تحف‏العقول)
و «من تورط فى الامور غير ناظر فى العواقب، فقد تعرض لمدرجات النوائب:
هركس دست به كارى بزند بى‏آنكه در عواقب آن بينديشد، خود را در مهلكه گرفتاريها مى‏اندازد.(كنزالفوائد كراجكى)
و «التدبير قبل العمل، يؤمنك من الندم:
انديشيدن پيش از كار، تو را از پشيمانى ايمن نيزمى‏دارد.»(عيون اخبار؛ همگى به نقل از ميزان‏الحكمه، ج3، ص1136)
و «من نظر فى العواقب، سلم من النوائب. من فكر فى العواقب، امن المعاطب:
هركه عاقبت‏انديش باشد، از گرفتاريها دور مى‏ماند؛ هركه در عواقب امور بينديشد، از مهلكه‏ها در امان مى‏ماند.» (غررالحكم)
و «رو قبل الفعل، كى لاتعاب بما تفعل:
پيش از كار بينديش، تا به سبب كارى كه مى‏كنى، سرزنش‏نشوى.»(مستدرك‌الوسائل؛ هر دو به نقل از ميزان‏الحكمه، ج3، ص1138)
و «فكّر ثم تكلم، تسلم من‏الزلل:
بينديش، سپس بگو تا از لغزش در امان باشى.»(عيون‏الحكم والمواعظ، ص 359)

سعدى گويد:
«مزن بى‏تأمل به گفتار دم... / بينديش، و آنگه برآور نفس... / اول ‏انديشه، وانگهى گفتار»
(ديباچه)

21- «لا تقدمن على امر حتى تخبره: تا كارى را نيازموده‏اى، به آن اقدام مكن.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج2، ص704)
سعدى گويد:
«قدّم الخروج، قبل الولوج. مرديت بيازماى وانگه زن كن.
»(ديباچه)

22- انّ للجنه ثمانيه ابواب: بهشت هشت دروازه‏ دارد.(خصال؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج2، ص808)
سعدى در توجيه هشت‌گانه كردن بابهاي گلستان گويد:
«... تا مر اين روضه غنّا و حديقه‏ غلبا را چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد.»
(ديباچه)

23- خير الكلام ما قلّ و دلّ: بهترين گفتار آن است‏كه كوتاه و گويا باشد.(شرح‏كلمات اميرالمؤمنين، ص32)
سعدى گويد:
«امعان نظر...ايجاز سخن را مصلحت ديد... از آن مختصر آمد تا به ملالت نينجامد.»
(ديباچه)

24ـ الا و انّ الدنيا دارٌ غرّارةٌ خَدّاعه، تنح فى‏كل يومٍ بعلاً و تقتل فى كل ليلةٍ اهلاً و تُفرّق فى كل ساعةٍ شَملا:
بدانيد كه دنيا سرايى است بس‏فريبنده و مكار. هر روز شوهرى مى‏كند، و هر شبى خانواده‏اى را مى‏كشد، و هر دم جمعى را از هم مى‏پراكند.(نهج‏السعاده)
و «اُنظروا الى الدنيا نظر الزاهد المُفارق؛ فانها تُزيل الثاوى الساكن، و تفجعُ المترف الآمن. لا ُرجى منها ما ولّى فادبر، و لا يُدرى ما هو آتٍ منها فيسُتنظر:
به دنيا همچون وارهيدگان از آن بنگريد؛ زيرا به‏زودى مأواگزيدة ساكن خود را مى‏راند و بهره‏مند آسوده‏خاطر را دردمند مى‏سازد. به دنيايى كه رفته و پشت كرده، اميد بازگشت نيست و معلوم نيست در آينده چه روى خواهد داد تا منتظرش بود.»(بحار؛ هر دو به نقل از ميزان‏الحكمه، ج 4، ص 1719 و 1725)
سعدى گويد:
جهان، اى برادر، نماند به كس دل اندر جهان‏آفرين بند و بس
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

(باب 1، حكايت 1)

25- تكلّموا تعرفوا؛ فانّ المرء مخبوءٌ تحت لسانه:
سخن گوييد، تا شناخته شويد؛ زيرا آدمى در زير زبان خود پنهان است.(نهج‏البلاغه؛حكمت148)
سعدى گويد:
تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد

(ب 1، ح 3)

26- «آفه القوى استضعاف الخصم: آفت نيرومند، ناتوان شمردن دشمن است.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج6، ص2678)
و «لا تستصغرن‏ عدواً و إن ضعف: هيچ دشمنى را دست كم مگير، هرچند ناتوان باشد.»(غررالحكم؛ به نقل ازميزان‏الحكمه، ج7، ص3514)
سعدى گويد:
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد؟ دشمن ‏نتوان حقير و بيچاره شمرد

(ب1،ح4)

27- الشرفُ بالعلم و الادب، لا بالاصل و الحسب. الفضيله بالادب و الكمال، لابكثره المال و جلاله العمال:
شرف به دانش و ادب است نه به‏ اصل و تبار. برترى به ادب و كمال است، نه به زيادى مال و بزرگى كارها.
سعدى گويد:
«توانگرى به هنر است نه به مال، و بزرگى به عقل است،نه به سال.»(ب1، ح5؛ به نقل از گلستان يوسفى، ص253)

28- الحاسد لايشفيه الا زوال النعمه: حسود جز بااز بين رفت نعمتِ (محسود) آرام نمى‏گيرد.(غررالحكم)
و «الحاسد يرى ان ‏زوال النعمه عمن يحسده نعمه عليه: حسود زوال نعمت از محسود را براى خود نعمت ‏مى‏داند!»(غررالحكم؛ هر دو به نقل از ميزان‏الحكمه، ج3، ص1182)
و «لا يرضى عنك الحاسد حتى ‏يموت احدكما: حسود از تو خشنود نمى‏شود تا وقتى كه يكى از شما دو نفر بميرد.»(شرح نهج‏البلاغه، ج20، ص279)
سعدى مى‏نويسد:
«همگنان را راضى كردم، مگر حسود را كه راضى نمى‏شود الا به زوال نعمت من...
بمير تا برهى اى حسود، كاين رنجى است
كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست»

(ب1، ح 5)

29- الحسد مرض لايؤسى: حسد دردى بى‏درمان‏است.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج3، ص1182)
و «لا راحه مع ‏الحسد: با حسد هيچ آسايش ممكن نيست.»(امثال و حكم، ج3، ص1353)
سعدى گويد:
توانم آنكه نيازارم اندرون كسى
حسود را چه‏كنم؟ كو ز خود به‏رنج در است

(ب1، ح5؛ به نقل از يوسفى، ص254)

30- ليس شى‏ءٌ أدعى الى تغيير نعمه الله و تعجيل‏نقمته من اقامه على ظلم؛ فانّ الله سميعُ دعوهِ المضطهدين (المظلومين)، و هو للظالمين ‏بالمرصاد:
براى زوال آمدن نعمت خدا و شتاب بخشيدن در خشم و انتقام او، هيچ چيز كارگرتر از ستمگرى نيست؛ زيرا خداوند دعاى ستمديدگان را مى‏شنود و همواره در كمين ستمگران‏است.(نهج‏البلاغه)
و «بالظلم تزولُ النعم: بر اثر ستم، نعمت‏ها از بين مى‏رود.»(غررالحكم؛ هر دو به نقل از ميزان‏الحكمه، ج7، ص3367)
سعدى گويد:
پادشاهى كه طرح ظلم افكند پاى ديوار ملك خويش بكند

(ب1، ح6)

31- استعمل العدل، و احذر العسف و الحيف، فان العسف يعود بالجلاء، و الحيف يدعو الى السيف:
عدل را به كار بند و از سختگيرى و بيداد بپرهيز؛ زيرا سختگيرى ناروا مردم را آواره مى‏كند و ستمگرى، مايه ‏شورش و خونريزى مى‏شود.(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج4، ص1782)
و «من طلب ‏الخراج بغير عمارة أخرب البلاد، و أهلك العباد، و لم‏يستقم أمره الّا قليلاً:
هركه خراج را بدون‏آبادانى بطلبد، شهرها را ويران مى‏كند و بندگان را به نابودى مى‏كشد و حكومتش جز اندكى‏نمى‏پايد.»(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج14، ص6670)
و «انّما يؤتى خراب الارض من اِعواز اهلها: ويرانى هر سرزمينى ‏ناشى از فقر و تنگدستى مردم آن است.»(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج14، ص7134)
اين احاديث يادآور حكايت «پادشاه بيدادپيشه و وزير خيرخواه» است كه سعدى‏مى‏گويد:
«يكى را از ملوك عجم حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيب آغاز كرده تا جايى كه خلق از مكايد ظلمش به جهان برفتند و راه غربت‏گرفتند... و خزينه تهى ماند و دشمنان زور آوردند... بنى‏عمش به منازعت برخاستند و... قومى‏كه... پريشان شده، بر ايشان گرد آمدند و تقويت كردند تا ملك از تصرف اين به در رفت و برآنان مقرر شد.»
(ب1، ح6)

32- انما يُعرف قدر النعم بمُاقاساةِ ضدها: قدر نعمت‏ها در قياس با ضدشان شناخته مى‏شود.(غررالحكم)
و «من كان فى‏النعمه جهل قدر البليّه: كسى كه در نعمت باشد، قدر گرفتارى را نمى‏داند.»(بحارالانوار، به نقل ازميزان‏الحكمه، ج13، ص6359)
سعدى در ضمن حكايت افكندن غلام عجمى يا ناوارد در دريا مى‏گويد:
«قدر عافيت كسى داندكه به مصيبتى گرفتار آيد.»
(ب1، ح7)

33- سوء الظن يدوى القلوب و يتهم المأمون، و يوحش المستأنس، و يغير موده الاخوان:
بدگمانى دل را بيمار مى‏كند و امين را متهم مى‏سازد، انس‌گرفته را مى‏گريزاند و محبت برادران را دگرگون مى‏كند.(شرح نهج البلاغه، ج20، ص280)
سعدى گويد:
«هرمز را گفتند: از وزيران پدر چه خطا ديدى كه بند فرمودى؟ گفت: خطائى معلوم نكردم؛ وليكن ديدم كه مهايت من در دل ايشان بيكران است و بر عهد من‏اعتماد كلى ندارند. ترسيدم از بيم گزند خويش، قصد هلاك من كنند!»
(ب1، ح8)

34- از حضرت روايت شده كه در بستر پيش از شهادت فرمود:
«ليعظكم هدوّى، و حفوت ‏اطرافى، و سكون اطرافى؛ فانّه اوعظ للمعتبرين من المنطق البليغ و القول المسموع:
ازحركت افتادن من و بر هم بودن چشمانم و آرام گرفتن اندامهايم، بايد شما را پند دهد؛ زيرا كه‏ اينها براى عبرت‏آموزان، از هر گفتار بليغ و از هر سخن پذيرفتنى، پندآموزترند.(نهج‏البلاغه؛ به‏نقل از ميزان‏الحكمه، ج14، ص6894)
سعدى بي آنكه اشاره‌اي به حضرت كند، به مقتضاي سخن مي‌گويد:
«يكى از ملوك عرب رنجور بود در حالت‏ پيرى و اميد از زندگانى قطع كرده...
كوس رحلت بكوفت دست اجل اى دو چشمم، وداع سر بكنيد
اى كف دست و ساعد و بازو همه توديع يكديگر بكنيد
بر منِ اوفتاده دشمن‌كام آخر، اى دوستان،گذر بكنيد»

(ب1، ح9)

35- سنه الكرام ترادف الانعام، سنه اللّئام قبح ‏الكلام: روش بزرگواران، پياپى نواختن و نيكى كردن است؛ شيوه فرومايگان زشتگويى است.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5152)
سعدى در حكايت 13از باب اول، گداي طمعكاري را مي‌آورد كه عطاي شاه را در اندك مدتي خرج كرد و دوباره به سراغش آمد؛ شاه امر مي‌كند او را برانند كه:
«يكى از وزراى ناصح گفت: چنين كسان را وجه كفاف به‌تفاريق مجرى بايد داشت تا در نفقه اسراف نكنند... مناسب‏ سيرت ارباب همت نيست يكى را به لطف اميدوار كردن و باز به نااميدى خسته گردانيدن...»
هركجا چشمه‏اى بود شيرين مردم و مرغ و مور گرد آيند


36- من خذل جُنده نصر أضداده: هركس از يارى‏سپاه خود دست كشد، دشمنانش را يارى داده است.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج2،ص786)
سعدى گويد:
«يكى از پادشاهان پيشين... لشكر به سختى داشتى. لاجرم دشمنى صعب ‏روى نمود، همه پشت دادند... سلطان كه به زر با سپاهى بخيلى كند، به سر با او جوانمردى ‏نتوان كرد.»
(ب1، ح14)
37- صاحب السلطان كراكب الاسد، يُغبط بموقعه، و هو اعلم بموضعه:
ملازم و نديم سلطان، همچون كسى است كه بر شير سوار باشد؛ مردم به موقعيت او غبطه مى‏خورند، درحالى كه خودش بهتر مى‏داند در چه وضعيتى (خطرناك) قراردارد.(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج6، ص2530)
سعدى گويد:
«سيه‌گوش را پرسيدند كه: ملازمت صحبت شيرت به چه وجه اختيارآمد؟ گفت: تا فضلة صيدش مى‏خورم و از شر دشمنان در پناه صوابش زندگانى مى‏كنم.گفتند:... چرا نزديكتر نيايى تا به حلقه خاصانت در آرد...؟ گفت: از بطش او همچنان ايمن ‏نيستم... افتد كه نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد كه سر برود!»
(ب1، ح15)

38- المروءه تعهد ذوى الأرحام: مردانگى، رسيدگى به خويشاوندان است.(غررالحكم؛ به نقل‏از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5510)
سعدى گويد:
مبين آن بى مروت را كه هرگز / نخواهد ديد روى نيكبختى
كه آسانى گزيند خويشتن را / زن و فرزند بگذارد به سختى

(ب1، ح16)

39- ما اكثر الاخوان عند الجفان، و اقلهم عند حادثات ‏الزمان: به هنگام چيدن كاسه‏ها، چه بسيارند برادران و به گاه گرفتاريهاى روزگار چه اندك‌اند!(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج1، ص78)
و «فى الضيق و الشده يظهر حسن‏المودّه: در تنگناها و سختى‏هاست كه دوستى راستين خود را نشان مى‏دهد.»(غررالحكم؛ به نقل‏از ميزان‏الحكمه، ج2، ص938)
و «فاختبر... صديقك فى‏ مصيبتك، و ذاالقرابه عند فاقتك و ذاالتودّد و الملق عند عطلتك: دوستت را در گرفتارى‏ات آزمايش كن و خويشاوند را در تنگدستى‏ات و كسانى را كه دم از مهر و محبت مى‏زنند، در هنگام بيكارى‏ات.»(بحار؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج6،ص3026)
و «أخوك مواسيك فى الشّدّه: برادر تو، شريك و همدرد تو در سختى‏هاست.»
و «ما حفظت الاخوّه بمثل المواساه: پيوند برادرى با چيزى چون همدردى، حفظ نشده است.»
و «لا تَعُدّنّ صديقاً من لا يُواسى بماله: كسى را كه با مال خود (به تو) يارى نمى‏رساند، دوست مشمار.»(همگى از غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج14، ص6796)
سعدى گويد:
«دوستان در زندان به‏كار آيند كه بر سفره، همه دشمنان، دوست نمايند!
دوست مشمار آن كه در نعمت زند / لاف يارى و برادرخواندگى
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست / در پريشان حالى و درماندگى»

(ب1، ح16)

40- انّ لله سبحانه الطاف خفية فى خلقه لا يعلمها الا هو او من ارتضى من رسول:
خداى منزه را لطفهاى نهان در ميان خلقش هست كه كسى‏جز او و يا پيامبرى كه از او خشنود باشد، از آن خبر ندارد.(عيون المعجزات، ص30)
سعدى‏گويد:
الا لايجأرن اخو البليّه / فللرحمن الطافٌ خفيه

(ب1، ح16)

41- من لم ‌يجاز الاساءه بالاحسان، فليس من ‏الكرام: كسى كه بدى را به نيكى پاداش ندهد، از بزرگواران و جوانمردان نيست.(غررالحكم؛ به‏نقل از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5216)
سعدى در حكايت پادشاهى كه به درويشان علاقه داشت؛ اما به سبب بدرفتارى يكى ‏از آنها مستمرى‌شان را بريده بود، مى‏گويد:
چه جرم ديد خداوند سابق الانعام
كه بنده در نظر خويش خوار مى‏دارد؟
خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف
كه جرم بيند و نان برقرار مى‏دارد

(ب1، ح17)

42- لايَكملُ الشرفُ الا بالسّخاء و التواضع: بزرگى ‏جز با بخشندگى و فروتنى كامل نمى‏شود.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج6، ص2713)
سعدى گويد:
بزرگى بايدت، بخشندگى كن / كه دانه تا نيفشانى، نرويد

(ب1، ح18)
43- لم‏ يمت من ترك أفعالاً يقتدى بها من الخير:كسى كه كارهاى خوبى از خود به يادگار گذارد كه سرمشق ديگران باشد، نمرده است.(كنزالفوائد؛ به‏نقل از ميزان‏الحكمه، ج12، ص5704)
و «الذكر الجميل ‏احدى (احد) الحياتين: نام نيك يكى از دو زندگى است.»
و «الذكر الجميل احد العمرين: نام نيك يكى از دو عمر است.»(اولين عمر، همان عمر طبيعى است) (هر دو غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج3، ص1340)
سعدى گويد:
قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت
نوشيروان نمردكه‏ نام ‏نكو گذاشت

(ب1، ح18)

44- «وزراء السّوء أعوان الظّلمه، و اخوان الاثمه: وزيران ناباب، يار ستمگران‏اند و برادر گنهكاران.»
و «من خانه وزيره، فسد تدبيره: هركه ‏وزيرش به او خيانت كند، كارِ تدبيرش به تباهى مى‏انجامد.»(هر دو از غررالحكم؛ به نقل ازميزان‏الحكمه، ج14، ص 6772 و 6770)
سعدى گويد:
«غافلى را شنيدم كه خانه رعيت خراب كردى تا خزينه سلطان‏آبادان كند... باز آمديم به حكايت وزير غافل: ملك را طرفى از ذمايم اخلاق او معلوم شد. در شكنجه كشيدش و به انواع عقوبت بكشت.»
(ب1، ح20)

45- من اعان ظالماً بظلمه، سلط الله عليه من ‏يظلمه: هر كه در ستمى به ستمگر يارى برساند، خدا كسى را بر وى چيره‏ مى‏گرداند كه به او ستم كند.(مصباح‏الفقاهه، ج1، ص427)
سعدى گويد:
«هر كه خداى عز و جل را بيازارد تا دل‏ خلقى به دست آرد، ايزد تعالى همان خلق را بر او بگمارد تا دمار از روزگارش برآرد.»
(ب1،ح20؛ يوسفى، ص292)

46- سبَعُ أكولٌ حطوم خير من والٍ ظلومٍ غشوم: جانور درندة پرخور بى‏رحم، بهتر از حكمران ستمگر دژخيم است.(غررالحكم؛ به نقل ازميزان‏الحكمه، ج14، ص7122)
سعدى گويد:
«خرِ باربر بهْ كه شيرِ مردم در
گاوان و خران رنج بُردار / بهْ ز آدميان مردم آزار»

(ب1، ح21)

47- ردّوا الحجر من حيث جاء؛ فان الشر لايدفعه الا الشر: سنگ را با سنگ پاسخ دهيد؛ زيرا بدى را جز بدى دفع نكند.(نهج‏البلاغه؛ به‏نقل ازميزان‏الحكمه، ج6، ص2700)
اين حديث شريف تا اندازه‏اى با حكايت آن مردم‌آزار تناسب دارد «كه سنگى بر سر صالحى زد. درويش را مجال انتقام نبود. سنگ را با خود همى داشت تا وقتى كه ملك را برآن لشكرى خشم آمد و او را در چاه كرد. درويش آمد و سنگش در سر انداخت...»(ب1،ح21)

48 ـ أنفذ السّهام دعوه المظلوم:كارگرترين تيرها، دعاى ستمديده است.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج7، ص3386)
سعدى گويد:
حذر كن ز دود درونهاى ريش / كه ريش درون عاقبت سر كند
به هم برمكن تا توانى دلى / كه آهى، جهانى به هم بركند

(ب1، ح26)
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع