![]() |
|
تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html) +--- بخش: تاریخ اسلام و تشیع (/forum-53.html) +--- موضوع: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) (/thread-16739.html) |
RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۹/شهریور/۹۱ ۱۹:۵۷ امان نامه صدايي از پشت خيمه هاي امام حسين(علیه السلام) به گوش رسيد. صداي ابليس، صداي وسواس خنّاس، صداي «شمر» كه ميگفت: «خواهر زادگانِ ما كجايند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا ميزد.براي آنان امان نامه آورده بود. يك بار ديگر نيز پيش از اين، دايي اباالفضل از ابن زياد براي او خطّ امان گرفته بود، ولي عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود. اين بار شمر براي جدا كردن اباالفضل از جمع ياران امام آمده بود. عباس ابتدا اعتنايي نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را ميدانست. امام حسين(علیه السلام) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولي جوابش را بده و ببين چه كار دارد. عباس همراه سه برادر ديگرش از خيمه بيرون آمدند. شمر امان نامه اي را كه از ابن زياد، والي كوفه، براي آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسين بكشيد و به سوي ما بياييد جانتان در امان خواهد بود. عباس، خشمگين از اين همه گستاخي و پررويي، نگاهي غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فرياد كشيد: «نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد اي بي آزرم پست! آيا از ما ميخواهي كه دست از ياري شريفترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداريم و او را تنها گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبرداري لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم؟ آيا براي ما امان مي آوري درحالي كه پسر رسول خدا را اماني نيست؟!». در نقل ديگري است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبيداللّه است» آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر ميخواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربه اي به سپاه حسين بن علي(علیه السلام) ميزند، جبهة كوفه را هم تقويت كند. بي شك، عباس دليرمردي جنگاور بود و مظهر خشم علي(علیه السلام)، حضورش در ميان اصحاب سيدالشهدا بسيار با اهميت و ماية قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پيروان باطل، هميشه نادان وكوردلند. مگرعباس در اين لحظه هاي سرنوشت ساز و در آستانة شهادتي شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها ميگذارد و خود را از يك سعادت ابدي محروم ميسازد! شمر به آن سوي رفت، عباس بن علي هم به سوي امام آمد. در اين هنگام «زُهير» به عباس گفت: ميخواهي ماجرايي را برايت نقل كنم و سخني را كه خودم شنيده ام بازگويم؟ عباس گفت: بگو. آنگاه زهير بن قين ماجراي درخواستِ علي(علیه السلام) از عقيل را در مورد معرّفي زني از قبيلة شجاعان، كه براي او فرزندي رشيد و شجاع بياورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علي، تو را براي چنين روزي ميخواست؛ مبادا امروز از ياري برادر و حمايت برادرانت كوتاهي كني! عباس پاسخ داد: اي زهير، آيا در روزي اين چنين، تو ميخواهي به من روحيه بدهي و تشويقم كني؟ به خدا سوگند، امروز چيزي نشان دهم كه هرگز نديده اي و حماسه اي بيافرينم كه نشنيده اي... من و از حق جدا گشتن، شگفتا به ناحق، هم صدا گشتن، شگفتا من و راه خطا، هيهات هيهات من و ترك وفا، هيهات هيهات RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۱۰/شهریور/۹۱ ۱۱:۴۲ مهلت شب عاشورا بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر ميرسيد، امّا به نظر ميرسيد كه جنگ، اجتناب ناپذير است. آفتاب ميرفت تا چهرة خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبي غمگين از افق اشكار شود. در ميان سپاه كوفه هلهله اي بود كه صداي آن به گوش ياران امام هم ميرسيد. گويا براي حمله آماده ميشدند. آنان به غلط ميپنداشتند كه ميتوانند حسينيان را به سازش و تسليم وا دارند، درحالي كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زير ساية شمشيرها ميدانستند:« الجنّةُ تحتگ ظِلال السُّيوفِ». عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نيروهاي دشمن آماده شدند، جمعي هم به طرف اردوگاه امام حسين(علیه السلام) تاختند. صداي سم اسبهايشان هرچه نزديكتر ميشد. امام كه درون خيمه بود، برادرش «عباس» را مأموريت داد تا از هدف وخواستة آنان كسب اطلاع كند. اين سرور جوانان بهشتي، پارة تن پيامبر و سالار شهيدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدايت عباس! سوار شو، برو ببين اينان چه ميگويند، چه ميخواهند، براي چه به اين سو تاخته اند. عباسِ رشيد همراه بيست تن از ياران، بيرون شتافتند و براي گفتگو با مهاجمان به آن سوي رفتند. عباس پيام امام را رساند و هدفشان را جويا شد. آنان گفتند: حسين بن علي يا بايد تسليم شود و سر بر فرمانِ امير كوفه نهد و با يزيد بيعت كند يا آمادة نبرد باشد. عباس با شتاب، عنان كشيد تا حرف آنان را به امام برساند. در اين فاصله برخي از همراهان عباس ازجمله زهيربن قين و حبيب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصيحتشان كردند كه دست از جنگ با حسين بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پيغمبر نيالايند، امّا آنان گوش شنوايي براي اين گونه حرفها نداشتند. امام پاسخ داد: بيعت و سازش كه هرگز، امّا براي جنگ آماده ايم؛ ولي برادرم عباس، برو و اگر بتواني از اينان امشب را مهلت بگير تا فردا صبح، ميخواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسي دوست ميدارم. و... مهلت داده شد. يك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسين(علیه السلام) موضع گرفتند و به نوعي محاصره پرداختند، شايد براي آن كه مانع رسيدن نيروهاي امدادي به اردوي امام شوند يا مانع برداشتن آب يا مانع فرار.... سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خيالي خام، همچنان اميد داشتندكه فردا شود و حسين بن علي تسليم گردد و او را نزد امير،عبيدالله بن زياد ببرند. عباس، جانِ جدايي ناپذير از حسين بود. در همين ايام، در ديدار شبانة امام حسين(علیه السلام) و عمر سعد، كه در محلّي ميان دو اردوگاه انجام گرفت و امام ميكوشيد كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علي اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خويش داشت. حضور عباس در كنار امام حسين(علیه السلام) در ديدار و مذاكره اي با آن حساسيّت، جايگاه والاي او را نزد امام نشان ميدهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدايي از امام در ذهن او راه نداشت: دل رهاندن ز دست تو مشكل جان فشاندن به پاي تو آسان بندگانيم جان و دل بركف چشم بر حكم و گوش بر فرمان و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود. RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۱۱/شهریور/۹۱ ۱۳:۱۷ شب تجلّي وفا براي ياران ابا عبدالله شب عاشورا آخرين شب بود. فردايش روز فداكاري و حماسه آفريني و روز به اثبات رساندن ادّعاي صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسيدن، در راه دين عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسيدن و به روي مرگ لبخند زدن. در آن شب، امام حسين(علیه السلام) آخرين سخنها و سخن آخر را با ياران در ميان نهاد. همة اصحاب را در خيمه اي گرد آورد. پس از حمد و ثناي الهي، با صدايي رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از اين كه هركس بماند، شهيد خواهد شد. از آنان خواست كه هركس ميخواهد برود، مانعي نيست و اين كه فردا هر شمشيري كه از نيام بر آيد دگربار نيامش را نخواهد ديد. سپرها سينه ها هستند شرابي نيست، خوابي نيست كنار آب ميجنگيم و آبي نيست به پاس پاكي ايمان ز ناپاكان كافر، داد ميگيريم تمام دشت را يكبار به زير هيبت فرياد ميگيريم و پيروزي از آن ماست چه با رفتن، چه با ماندن... و سكوت... تا هر كه ميخواهد در تاريكي شب برود. رفتنيها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ايمان، شهادت طلب و آهنين اراده. سخن امام به پايان نرسيده، پاسخ وفا از ياران برخاست. نخستين كسي كه برخاست و اعلام وفاداري و نبردتا آخرين قطرة خون كرد، عبّاس بود. ديگران هم لاي در لاي سخناني همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان اين بود كه: چرا برويم، كجا برويم، برويم كه پس از تو زنده بمانيم؟! خداوند چنين روزي را هرگز نياورد! به مردم چه بگوييم؟ اگر نزد آنان برگشتيم، بگوييم سيّد و سرور و تكيه گاهمان را رها كرديم و در معرض تيرها و شمشيرها و نيزه ها گذاشتيم و طعمة درندگان ساختيم و به خاطرعلاقه به زندگي، گريختيم؟ معاذالله! بلكه باحيات تو زنده ميمانيم و در ركاب تو ميميريم. الا... فرزند پيغمبر، سخن ازجان مگو، جان چيز ناچيز است تو جان هستي، اگر نابود گردي، بي تو جاني نيست چه بي تو، پيروانت را اماني نيست. پس از عباس، سخن ياران ديگر هركدام موجي از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقيل گفتند، كلام شورانگيز مسلم بن عوسجه و سعيد بن عبداللّه، سخنان حماسي زهيربن قين، وفاداري محمد بن بشير، حتي آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شيرينتر از عسل دانست، همه و همه جلوه هايي از ايمان سرشار آنان بود. اصحاب امام به خيمه هاي خود رفتند: هم به آماده سازي سلاح خويش براي نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نيايش پرداختند. امّا عباس در اين واپسين شب، مأموريت ويژه اي هم داشت. او چشمِ بيدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود. كار كشيك و نگهباني و حفاظت از خيمه ها بر عهدة او بود. سوار بر اسب، شمشير را حمايل ساخته و نيزهاي در دست،اطراف خيمه ها ميگشت و در اين آخرين شب ميخواست كودكان و زنان، آسوده و بي هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّي دشمن در امان باشند. آن شب، دشمنان بيمناك بودند و فرزندان حسين آسوده به خواب رفتند. امّا شب يازدهم كه عباس شهيدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بيم در دل كودكانِ اهل بيت خانه كرده بود. عباس بن علي در شب عاشورا پيوسته به ياد خدا بود و تا صبح پاسداري ميداد. كسي جرأت نداشت به خيمه هاي اهلبيت نزديك شود. آن شب گذشت، شبي اندوهبار و پرهراس تا فردايي پرحماسه و صبحي خونين طلوع كند، تا شاهد وفاي عباس و حماسه آفريني ياران خالص و خدايي اباعبد الله (علیه السلام) باشد. RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۱۲/شهریور/۹۱ ۱۰:۱۷ روز خون، روز شهادت صبح عاشورا دو سپاه رو در روي هم قرار داشتند، سپاه نار و سپاه نور. حسين بن علي(علیه السلام) همان ياران اندك خويش را كه به صد نفر نميرسيدند سازماندهي كرد. «زهير» را به فرماندهي جناح راست لشكر،«حبيب» را به فرماندهي جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توانِ برادرش اباالفضل سپرد و خود و بني هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند. علمداري در ميدانهاي نبرد قديم نقشي حسّاس داشت. پرچمدارانِ جنگ را از با صلابتترين و مقاومترين نيروهاي مؤمن انتخاب ميكردند. امام از آن جهت علم را به عباس سپرد كه قمر بني هاشم، كفايت بيشتر و توان افزونتر براي حمل پرچم و مقاومت در ميدان و استواري در رزم داشت و از ديگران شايسته تر بود. عاشورا صحنة رساندن پيام، اتمام حجّت، بيم دادن وانذار بود. چندين بار امام و ياران ويژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شايد كه بر اثر اين خطابه ها و موعظه ها وجدانشان بيدار شود و خون پسر پيامبر را نريزند. امّا دلهاي آنان سنگتر از آن بود كه اين موعظه ها و هشدارها در آن اثر كند. فاصله خيمه گاه تا ميدان چند صد متر ميشد. در يكي از مراحلي كه امام به ميدان رفت و خطاب به آن قوم سخنراني كرد، حرفهاي امام به خواهرش رسيد. صداي گريه و شيون از زنان و كودكان برخاست. حضرت، عبّاس و علي اكبر را نزد آنان فرستاد كه آنان را ساكت كنند، چرا كه آنان از اين پس گريه ها خواهند داشت. آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفين، دلير مرداني قدم در ميدان ميگذاشتند و ميجنگيدند. سپاه اندك و پرتوان امام، چه در نبرد تن به تن و چه در هجوم دسته جمعي، با حمله هاي دليرانة خويش دشمن را ميپراكندند. زمين زير گامهاي استوارشان ميلرزيد. مي رزميدند، مجروح ميشدند، بر زمين مي غلتيدند، ميكشتند و كشته ميشدند و زيباترين حماسه هاي جاويد را مي آفريدند. عباس بن علي همچنان علم بر دوش، هدايت و فرماندهي ميكرد و از بامداد عاشورا تا لحظة شهادت، يك نفس آرام نداشت. گاهي به مدد مجروحي ميشتافت، گاهي به ياري يك رزمنده و نجات او از محاصرة دشمن ميپرداخت، گاهي به حمله هاي برق آسا در ميدان ميپرداخت و صفوف دشمن را از هم ميدريد و چون شير ميغرّيد و ميخروشيد. در يك نوبت، چهار نفر از ياران امام كه ازكوفه آمده و به او پيوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختيارشان بود در ميدان ميجنگيدند و در محاصرة سپاه كوفه قرار گرفتند. اين چهار تن عبارت بودند از عمروبن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث. شرايطي بحراني پيش آمده بود و موقعيّت، بازوي اباالفضل را ميطلبيد. حسين بن علي(علیه السلام) برادرش عباس را صدا كرد و او را به ياري آنان فرستاد. حملة عباس، محاصره كنندگان را فراري داد و آن چهار نفر از صحنه نجات يافتند. آنان زخمي بودند. عباس ميخواست آنان را به پشت خطّ حمله و نزد امام برگرداند. امّا گفتند: عباس، ما را كجا ميبري؛ ما تصميم به شهادت گرفته ايم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله ميكردند و علمدار كربلا هم همراهيشان ميكرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آنقدر جنگيدند تا همه يكجا و كنار هم به شهادت رسيدند. هجوم دشمن هر لحظه افزايش مييافت و تعداد شهيدان جبهة امام نيز بيشتر ميشد. هرگاه كه اوضاع نبرد تيره و تار ميشد و هجوم سپاه كوفه شديد ميشد عباس پا در ركاب مينهاد و با حملات خود كوفيان را تار و مار ميكرد. ماية آرامش خاطر حسين بن علي(علیه السلام) بود. برادرانش را به جهاد تشويق ميكرد. به سه برادر خويش گفت كه به ميدان روند و از امام دفاع كنند.برادرانش هر سه به فيض شهادت رسيدند. روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. ياران امام تعدادي در خاك و خون غلتيده بودند. نافع بن هلال، عابس شاكري، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ، جون، زهير بن قين، حنظله، عمروبن جناده و خيليهاي ديگر شهيد شده بودند. تشنگي بر اردوگاه امام حاكم بود. نوبت به جوانان بني هاشم رسيده بود. علي اكبر نخستين هاشميي بود كه شربت شهادت نوشيد. ديگران هم در پي او رفتند. مظلوميّت، تنهايي و تشنگي بيتاب كننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سايه وار در پي امام حسين بود وخود را سپر حفاظتي او ساخته بود. تشنگي بر حسين بن علي(علیه السلام) غلبه كرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندي مشرفِ بر آب بالا آمد. ميخواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش كند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه كوفه رسيد كه مانع ورود امام به فرات شوند، چون ميدانستند اگرامام آب بنوشد و رمقي تازه كند، تلفاتشان بسيار خواهد بود. گروهي در برابر امام صف آرايي كردند و تيراندازي به سوي امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هياهو ميان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسين بن علي جدا كردند. امّا عباس به تنهايي با آنان درگيري شديدي داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند. RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۱۳/شهریور/۹۱ ۹:۲۶ حماسة ساحل فرات براي دلاورِ غيوري همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت، ماندن براي نوبت آخر است. براي او كه جاني لبريز از ايمان و قلبي سرشار از شور و شهادت طلبي داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و ياران و غربت و مظلوميّتِ سيدالشهدا بسيار سنگين بود، امّا تكليفي بود كه بر عهده داشت.
نيروهاي تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به عنوان فرمانده بي سپاه چه ميتوانست بكند؟ سردار تنها و بي لشكر، احساس تنهايي و دلتنگي كرد. وقتي ديد كه چه ستاره هاي درخشاني بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده اي به خون غلتيده اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيدة كربلا بر خاك آرميده اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابي عجيب پديد آوردواشتياق زايدالوصفي به شهادت، او را به حضور امام حسين كشيد تا اجازة ميدان و رخصتِ نبرد نهايي را بگيرد. امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائي؛ تو پرچمدار مني». يعني اگر تو به ميدان روي و كشته شوي، پرچم اردوي حسيني فرو خواهد افتاد. او به تنهايي براي امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامي امام و مدافع خيمه ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان. امّا بي تابي عباس براي جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت:از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، ميخواهم انتقام خويش را از آنان بستانم. درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشة شجاعت و نمونة والاي رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صداي العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايي و آبرساني به خيمه ها را داشت. عباس خود نيز تشنه بود، امّا وقتي نگاهش به بيتابي كودكان امام حسين(علیه السلام) و كاروان كربلا ميافتاد و چهره هاي زرد و لبهاي خشكيدة آنان و مشكهاي خالي را ميديد و ناله هاي «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گريان ميشنيد، تشنگي خود را از ياد ميبرد. امام از عباس خواست كه حال كه ميخواهي بروي، پس آبي براي اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياور؛ آنگاه اين تو و اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست. اباالفضل به سوي سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت: «اي پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه اند. آبي به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...». سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه اي ميانشان افتاد. برخي دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن ميان «شمر» فرياد زد: اي پسر علي، اگر روي زمين همه آب باشد وسس در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد. عباس در برابر اين همه فرومايگي و پستي و خبث، چه ميتوانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشي آنان را به عرض امام رسانيد. در همين حال بود كه صداي كودكان را شنيد: العطش... العطش! آب... آب. عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره هاي رنگ لاريده و چشمان بي فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكي به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين ماية حيات و طراوت را به خيمه هاي بي آب و افسرده و لبهاي خشكيده برساند. سينه اش از عطش ميسوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(علیه السلام) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اينجا بود كه صحنة آزمون وفا پيش آمده بود و جدالِ عقل و عشق: عقل گفتش تشنه كامي، نوش كن عشق گفتش بحر غيرت جوش كن آب گفتش بر صفاي من نگر قلب گفتش در وفاي من نگر عافيت گفتش كف آبي بنوش عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش تشنگي گفتش تو را سازم هلاك رستگي گفتش كه از مردن چه باك؟ جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالي كه لبهاي حسين از تشنگي خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد: «اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مينوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.» و آب را بر فرات ريخت. به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد. آب ميخواست ببوسد لبت، امّا هيهات اين سبك مايه، كم از همّت و مقدار تو بود RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۱۴/شهریور/۹۱ ۸:۲۶ مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره اي جز نبرد با آنان نداشت. جنگي سخت ميان سقاي كربلا و آن فرومايگان در گرفت. عباس بن علي گوشه اي از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايي جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اينرو به صورت گروهي بر او ميتاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نميخواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير ميزد و راه ميگشود و پيش مي آمد. رجز ميخواند و آنان را از دور و بر خود ميپراكند. امّا در اين گير و دار، تيغي كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بي آن كه روحيهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه ميداد و اين گونه رجز ميخواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت ميكنم و از امام راستيني كه يقيني صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است». دستان او در راه شرف و مردانگي قلم شد تا قلم تاريخ، اين فضيلتها را براي او در ساحل رودِ هميشه جاري خوبيها بنگارد. آن دستي كه به حمايت از حق برافراشته شده و به ياري حسين بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواري ميتراويد و رفته بود تا براي خيمه ها آب بياورد، قطع شد، ولي راه او قطع نشد؛ ايمانش استوار بود و هدفش باقي. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دين» و از«امام» پشتيباني كند، بگذار دست هم فداي آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، براي حفظ جان خويش انديشه نميكرد. اباالفضل، گاهي نعره ميزد و خروش بر مي آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهي رجز ميخواند. خروشهاي عباس در ميدان نبرد، عصارة همة فريادهاي درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالي كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكي از نيروهاي دشمن به نام حكيم بن طُفيل، كه پشت درخت خرمايي كمين كرده بود، ضربتي بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجز خواند: «اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان». از آن پس، تيري هم به مشك خورد و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت. چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهي است جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهي است به روي اسب، قيامم به روي خاك، سجود اين نماز ره عشق است، از آداب، تهي است تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت. اين گونه آن حيات نوراني به فرجام خونين شهادت انجاميد وعباس، در كنار آب، پس از جهادي عظيم و نبردي حماسي جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده اش در ساحل فرات، سندي براي وفاي او شدند. وقتي حسين بن علي(علیه السلام) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست. RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - عدالت - ۱۴/شهریور/۹۱ ۱۰:۰۸ به نام خدا چرا با وجود پتانسیل قوی ساخت آثار هنری برای نشان دادن عظمت شخصیت حضرت عباس (علیه السلام) کاری در این باره انجام نمیشود؟؟؟؟؟؟؟؟ RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۱۵/شهریور/۹۱ ۱۳:۲۱ پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براي لحظة ديدار با خداوند آماده كند و با اهلبيت خويش، آخرين وداع را داشته باشد. اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي عباس بن علي(علیه السلام) است و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است. آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهلبيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند. خود از آب ننوشيد و فرات را تشنة لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا ميتوان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟ دستان اباالفضل(علیه السلام) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد. RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شیدا - ۱۶/شهریور/۹۱ ۰:۳۳ مثنوی زیبای مرحوم ریاضی در مدح علمدار کربلا
اي حرمت قبله حاجات ما ياد توتسبيح ومناجات ما تاج شهيدان همه عالمي دست علي ماه بني هاشمي ماه کجا،روي دل آراي تو سرو کجا،قامت رعناي تو؟ ماه درخشنده تر ازآفتاب مطلع تو جان وتن بوتراب همقدم قافله سالارعشق ساقي عطشان وعلمدارعشق سرور و سالارسپاه حسين داده سر و دست به راه حسين عَمِّ امام و اَخ و ابن امام حضرت عباس عليه السلام اي علم کفر نگون ساخته پرچم اسلام برافراخته مکتب تو،مکتب عشق ووفاست درس الفباي توصدق وصفاست شمع شده آب شده سوخته روح ادب را ادب آموخته آب فرات از ادب توست مات موج زند اشک به چشم فرات يادحسين ولب عطشان او وان لب خشکيده طفلان او تشنه برون آمدي از موج آب اي جگر آب برايت کباب ساقي کوثرپدرت مرتضي ست کارتو سقايي کرب وبلاست مشک پر ازآب حياتت به دوش طفل حقيقت زکفت جرعه نوش درگه والاي تودرنشأتين هست در رحمت وباب حسين هرکه به دردي وغمي شددچار گويد اگر:يکصدوسي وسه بار اي علم افراخته در عالمين (اکشف يا کاشف الکرب الحسين) ازکرم ولطف جوابش دهي تشنه اگرآمده آبش دهي چار امامي که تورا ديده اند دست علم گيرتو بوسيده اند طفل بدي مادر والاگهر بردت،تاساحت قدس پدر چشم خداوند،چودست توديد بوسه زد واشک زچشمش چکيد با لب آغشته به زهر جفا بوسه به دست توزده،مجتبي ديدچو در کرب و بلا شاه دين دست توافتاده به روي زمين خم شدو بگذاشت روي ديده اش بوسه بزد با لب خشکيده اش حصرت سجاد همان دست پاک بوسه زد وکرد نهان زير خاک ***** شد به هم آميخته از مشرقين نور ابوالفضل وشعاع حسين وقت ولادت قدمي پشت سر وقت شهادت قدمي پيشتر اي به فداي سروجان وتن ات وين ادب آمدن ورفتن ات مدح تو اين بس که،شه ملک جان شاه شهيدان وامام زمان گفت به تو گوهر والا نژاد جان برادر به فداي تو باد[/font][font=Tahoma] RE: تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) - شهیدطیبه واعظی - ۱۷/شهریور/۹۱ ۱۰:۳۶ زيارتگاه عشق خورشيد خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پيكر مطهّر شهيد بزرگ و سالار سپاه حسين(علیه السلام)، سقّاي كربلا،علمدار سيدالشهدا، عباسبن علي(علیه السلام) توسّط گروهي از طايفة بني اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(علیه السلام) كه خود را براي دفن پيكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسين و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پيكر خونين را درون قبر گذاشت. مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(علیه السلام) درفاصله اي حدود سيصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسين، دريك بلندي در سرراه غاضريّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سيدالشهدا است تا مركزيّتي براي عاشقان معنويّت باشد و قبله و بارگاه ملكوتي و با صفاي او هم جايي باشد براي ياد خدا و دعا و نيايش تا دستهاي پر نياز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد. مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شيفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمي اشگبار و با احترام به مقام والا و جايگاه رفيع اين اسوة وفا و فتوّت، آن را زيارت ميكرده و ميكنند. و با ارج نهادن به وفا و فداكاري او، از زندگي و شهادت آن سرباز و سردار رشيدِ كربلا الهام ميگيرند و درس غيرت مي آموزند. اين خط، همچنان در فرهنگ شيعي تداوم دارد. عباس در دل و جان زائران موقعيّتي ويژه دارد. او را به عنوان باب الوائجي كه در حرمش حاجت ميدهد ميشناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتي دوستانش از قسم دروغ به نام او ميترسند و بدخواهان هم از بي احترامي به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب ميبرند. چه بسيار بزرگاني كه با ادب در آستان اباالفضل به زيارت خاضعانه پرداخته اند وچه بسيارحاجتمنداني كه با توسّل به او، حاجت خويش را از خدا گرفته اند. زيارت او مورد سفارش وتأكيد پيشوايان دين بوده و براي آن، آداب و دستورهاي خاصّي گفته اند كه در كتابهاي دعا و زيارت آمده است. محبوبيّت اباالفضل العباس در دل شيعيان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه ميگيرد. آنان كه عاشقانه براي او نذر ميكنند و اطعام ميدهند، دلباختگان كرامت و جوانمردي و فتوّت اويند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود ميداند و به او عنايت ويژه دارد. |