تالار گفتگوی بیداری اندیشه
خاطرات جبهه - نسخه مناسب چاپ

+- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir)
+-- بخش: مهدویت (/forum-18.html)
+--- بخش: دفاع مقدس و شهدا (/forum-54.html)
+--- موضوع: خاطرات جبهه (/thread-8197.html)

صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49


پاسخ به: خاطرات جبهه - یاوران مهدی - ۱۰/خرداد/۹۳ ۲۰:۲۶

در جوار مولا ...

[تصویر: 54192935529451263840.jpg]

در فاصله چند متری با
عراقی ها درگیر شدیم
کاظم روی تپه بود که زخمی شد
رفتم کنارش و دیدم خون زیادی ازش رفته
خواستم بلندش کنم که گفت: برو و منو اینجا بذار
بهش گفتم: تو رو می رسونم بیمارستان
اما کاظم گفت: آقا در مقابلم نشسته
آرام گفت: السلام علیک یا امام زمان عج و پر کشید

خاطره ای از زندگی شهید کاظم خائف
منبع: کتاب افلاکیان ، صفحه178


پاسخ به: خاطرات جبهه - یاوران مهدی - ۱۲/خرداد/۹۳ ۱:۱۲

عارف نایاب...

[تصویر: 15988278417513653539.jpg]
هر سال روز دوم عید میریم خونه ی شهدای مسجد
یه جوان بسیجی اصرار داشت امسال بیاد خونه شهید نیری
وقتی اومد گفت: من هشت سال بچه دار نمیشدم
تا اینکه برا حاجتم رفتم بهشت زهرا سر مزار شهید نیری
شنیده بودم پیش خدا خیلی آبرو داره و برا بچه بهش توسل کردم
یه مدت بعد خدا بهمون فرزندان دو قلو عنایت کرد
خاطره ای از زندگی عارف شهید احمدعلی نیری
منبع: کتاب عارفانه ، صفحه129


+ پی نوشت:
دوستان کتاب عارفانه "خاطرات شهید احمدعلی نیری" رو حتما بخونین
عجیب کراماتی ازشون نقل شده
من در وصف بزرگی ایشون به ذکر این جمله از عارف واصل آیت الله حق شناس اکتفا می کنم که بعد از ذکر کراماتی از شهید نیری فرمودند:
آه آه... آقا در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا (شهید نیری) پیدا می شود یا نه؟!!!
آدرس مزار شهید نیری : بهشت زهرا . قطعه 24 . کنار بولوار . پنج ردیف بالاتر از مزار شهید چمران



پاسخ به: خاطرات جبهه - ریحانه653 - ۱۲/خرداد/۹۳ ۱۱:۳۳

گردان پشت میدون مین زمین گیر شدند،چند نفر رفتن معبر باز کنن،14سال بود.
چند قدم دویدسمت میدان،یکدفعه ایستاد همه فکر کردن ترسیده.
یکی گفت طفلک همش 14 سالشه!!!
دوباره برگشت وپوتین هاشو دادبه بچه ها وگفت تازه از گردان گرفتم حیفه بیت الماله!!!
و پابرهنه رفتSadSadSadSadSadSad
اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک!!!!!


پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۱۲/خرداد/۹۳ ۱۸:۰۰

کلام شهدا
عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف حسین(علیه السلام) است .
شهید سیدمرتضی آوینی

خاطرات شهدا
روي رکاب ميني بوس ايستاده بود. بچه ها يکي يکي از کنارش رد مي‌شدند، مي رفتند بال.سروصدا و خنده ميني بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که مي‌خواستند بروند جنگ. ـ همه هستن؟ کسي جا نمونه. برادرا چيزي رو که فراموش نکردين؟ غلامرضا خيلي جدي گفت «برادر احمد، ما ليوان آب خوريمون جا مونده. اشکالي نداره؟» دوباره صداي خنده بچه ها رفت هوا. احمد لبخند زد. به راننده گفت «بريم» حاج احمد متوسلیان
منبع:صد خاطره



پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۱۳/خرداد/۹۳ ۱۳:۱۴

کلام شهدا
شنیده بودم عده ای از افراد مال پرست شایعه پراکنی می کنند که این جوانها را به زور به جنگ می برند. در جواب به این افراد باید بگویم: وقتی که من اینجا از گناهانم کم می شود و به لقاء الله می رسم پس چرا به زور بیایم یا از اینجا فرار کنم، اگر سعادت داشته باشم چه جایی از اینجا بهتر؟.
شهید رضا حسن پور
خاطرات شهدا
هر كس به نوعى نماز شب خواندن خود را كتمان مى كرد.شوخى ها و مزاح هاى جالبى بر سر اين موضوع انجام مى گرفت . مثلا به پاى بعضى از بچه ها هنگامى كه خواب بودند قوطى كنسرو و كمپوت مى بستند كه به محض بلند شدن در نيمه هاى شب سر و صدا كند و همه را از خواب بيدار كند تا نماز شب بخوانند. يا چند بار دو سه نفر از بچه ها را با طناب به هم مى بستند تا وقتى كه يكى از آنها بلند مى شد ديگران را هم بيدار كند و بقيه متوجه مى شدند كه چه كسى براى نماز شب زودتر بيدار مى شود. ولى همان فرد از همه بيشتر اين موضوع را كتمان مى كرد. با وجود اين همه پنهان كارى ها، نيمه هاى شب هيچ كس در چادر نبود و هر كس جاى خلوتى را گير مى آورده و مشغول عبادت شبانگاهى خودش بود.
منبع:نماز عشق - راوی:علیرضا بهرامی نسب


پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۱۵/خرداد/۹۳ ۹:۳۷

کلام شهدا
این امت باید بداند از بزرگترین خطراتى که انقلاب را تهدید مى کند، آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب یعنى همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید که نمى گذارید.
سردار محسن وزوایی

خاطرات شهدا
فرمانده های گردان گوش تا گوش نشسته بودند . آمد تو ، همه مان بلند شدیم. سرخ شد، گفت « بلند نشید جلوی پای من.» گفتیم « حاجی ! خواهش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا.» باز جلسه بود. ایستاده بود برون سنگر ، می گفت« نمی آم. شماها بلند می شید.» قول دادیم بلند نشویم. شهید حاج حسین خرازی
منبع:کتاب خرازی



پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۲۰/خرداد/۹۳ ۹:۳۶

کلام شهدا
کلید سعادت دنیا و آخرت در پاکیزه کردن روح است.
استاد شهید مرتضی مطهری
خاطرات شهدا
دو ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود. یک شب بچه ها خبر آوردند یک بسیجی اصفهانی در ارتفاعات «کانی سخت» تکه تکه شده است. بچه ها تکه های بدن او را درون کیسه ای ریختند و آوردند. آنچه موجب شگفتی ما شد، وصیتنامه ی این شهید بود که نوشته بود: «خدایا اگر مرا لایق یافتی، چون مولایم اباعبدالله (علیه السلام) بابدن پاره پاره از این دنیا ببر.»
منبع:شهید سید مرتضی آوینی



پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۲۱/خرداد/۹۳ ۱۳:۵۱

کلام شهدا
ای برادران مسئول توجه داشته باشید روی میزی که نشسته اید نتیجة خون شهیدان است پس در برخورد با امّت حزب الله خیلی دقّت کنید خود را خادم این امّت بدانید بطوریکه امام امّت خود را خدمتگذار این امّت می داند و به آن نیز افتخار می کنند.
شهید میر محمود بنی هاشم
خاطرات شهدا
سقا صدایش می کردند.به مادر گفته بود: می خوام اونجا سقا باشم.همیشه قبل از خودش به رزمنده ها تعارف می کرد.سر سفره ی ناهار و شام هم دنبال پارچ های آب می دوید و وقت و بی وقت به آن ها آب تعارف می کرد.می گفت: آب نطلبیده،مرادست!حتی آب قمقمه اش را هم می بخشید. تشنه شهید شد؛ همانطور که آرزو داشت. شهید زکریا صفرخانی
منبع:شب امتحان،ص66



پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۲۲/خرداد/۹۳ ۸:۳۶

کلام شهدا
سربازان امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از هیچ چیز جز گناهانِ خویش نمی هراسند.
شهید سیدمرتضی آوینی
خاطرات شهدا
با داخل شدن وقت نماز، رزمندگان در هر كجا كه قرار گرفته بودند، بانگ برمي‌داشتند و به وحدانيت معبود و مقصودشان گواهي مي‌دادند. هيچ‌كس هم خود را از اين اعلان و ابلاغ و اظهار حق با حضور ديگري بي‌نياز نمي‌دانست. از اين روي به هنگام طلوع فجر، يكپارچه از تمام سنگرهاي نگهباني حتي در خط، طنين روح‌افزاي تكبير، جان‌هاي شيفته را فرا مي‌خواند.
منبع:كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 159



از روی پسرش رد نشد... بخونید حتما - مرهم - ۲۴/خرداد/۹۳ ۱۴:۱۵

جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سيم خاردار. بچه ها با بي ميلي و اجبار شروع كردن به رد شدن از روي بدن جوون. همه رفتن الا پيرمرد.


واسه رد شدن از سيم خاردارها نياز به يه نفر داشتن تا روي سيم خاردارها بخوابه و بقيه از روش رد بشن.


داوطلب زياد بود.

قرعه انداختند.

افتاد بنام يه جوون.


همه اعتراض كردند الا يه پيرمرد!

گفت: «چيكار داريد! بنامش افتاده ديگه!»


بچه ها از پيرمرد بدشون اومد.


دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون.

جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سيم خاردار.

بچه ها با بي ميلي و اجبار شروع كردن به رد شدن از روي بدن جوون.

همه رفتن الا پيرمرد.


گفتند: «بيا!»


گفت:« نه! شما بريد! من بايد وايسم بدن پسرم رو ببرم براي مادرش!
مادرش منتظره
[تصویر: 248046_250.jpg]
برا شادی روح شهدا صلوات ....