کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 32 رای - 4.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات جبهه
۲:۳۱, ۲۹/دی/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۸۹ ۹:۴۱ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
آواتار

تاریکی شب حس غریبی داره. به خصوص نزدیکای اذان صبح و نماز. این حس وقتی عجیب تر می شه که مجبوری نماز صبحت رو بدون وضو و با تیمم ، با پوتین بخونی! در حال دویدن و با تجهیزات کامل! و گاهی حتی پشت به قبله!!
و چه حسی داشت این نماز. چه حس غریبی...


عملیات حاج عمران ، گردان مالک اشتر ، گروهان 2
فرمانده گروهان1 زخمی شده بود و کل گروهان مجبور شده بودن برگردن عقب. گروهان 3 هم زمین گیر شده بود . فقط گروهان ما مونده بود و بس . یه گروهان 150 نفری. من فرمانده دسته دوم بودم. به منطقه ای رسیده بودیم که سمت راست کوه بود و سمت چپ دره، فقط یه کوره راه به اندازه عبور یه نفر وجود داشت. تاریکی شب دید رو به طور کامل از بین برده بود.
هنوز تا منطقه عملیاتی فاصله زیاد بود کسی حتی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود. به قسمتی رسیدیم که باید از بین دو تا کوه عبور می کردیم. یعنی سمت چپ بعد از دره یه کوه وجود داشت. همین موقع بود که متوجه شدم چند نفر دارن بقیه رو راهنمایی می کنن (( برادر از این سمت بیا)) البته توی اون تاریکی زیاد عجیب به نظر نمی رسید که یه عده بقیه رو راهنمایی کنن .
همین موقع بود که صدای گلوله بلند شد. به کمین خورده بودیم. هنوز کسی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود . آتیش گلوله از همه جا رو سرمون می ریخت . یه چهار لول (ضد هوایی) از جلو داشت همه رو درو می کرد. سمت چپ که دره بود و نمی شد اون سمت رفت و از کوه مجاورش هم با تیربار شلیک می کردن. بالای کوه سمت راست چند تا تک تیر انداز بودن ا پشت سرمون هم محاصره شده بودیم...
فقط صدای گلوله بود و فریاد. یکی از بچه ها کنار من با گلوله ضد هوایی پاش کنده شد انقدر تجهیزات داشتن که برای نفر، از ضد هوایی استفاده می کردن!( روز بعد متوجه شدیم که با ضد هوایی شلیک می کردن! برای همین اگه گلوله به دست یا پای هر کس می خورد کنده می شد)دست و پا بود که قطع می شد. بدن ها که متلاشی می شد. هر چیزی که تا حالا توی فیلمها دیدین فراموش کنید! اونجا خبری از حاجی و سید و این حرفها نبود. خبری از موهای سشوار کشیده نبود. اونجا گلوله بود و آتیش. خاک بود و گل. اونجا جلوی چشمت سر بهترین دوستت کنده می شد و وقتی برای اینکه در آغوش بگیریش و مثلا برات یه دکلمه بگه و چند تا شعار هم بده نبود!!! گودال قتلگاهی بود که هچ راه فراری نداشت مرگ رو در یک قدمی خودت حس می کردی. برای شهادت نیاز به دعای طولانی نداشتی و فقط کافی بود یک لحظه آرزو کنی تا مستجاب شه. صدای گلوله ای که از بین پاهات رد می شد و بهت نمی خورد چنان وحشتی ایجاد می کرد تا حالا توی عمرت تجربه نکرده باشی
.جهانشاهی فرمانده گردان زخمی شده بود. رو به من فریاد زد : بچه هارو نجات بده. داد می زدم : عقب نشینی! خودتونو نجات بدین. به هر زحمتی بود یه راه برگشت پیدا کردیم . باید بچه هارو بر میگردوندم عقب ! بچه ها!!!!؟ کدوم بچه ها ؟! همه یا زخمی بودن یا شهید شده بودن . یه نو جوون کنارم رو زمین افتاده بود. سعی می کرد سر خودش رو بکنه زیر خاک!! دستشو گرفتم: پاشو باید بریم عقب!!! داد می زد و ناسزا می گفت: فلان فلان شده ولم کن !! ولم کن!! شوکه شده بود . واقعا کاری نمی شد کرد. جهانشاهی لباس پاسداری تنش بود . اگه دست عراقیا می افتاد سرشو گوش تا گوش می بریدن. باید می بردمش عقب. زیر بغلشو گرفتیم تا یه جایی بردیمش عقب. دوباره برگشتم فرمانده دسته اول زخمی روی زمین افتاده بود. زانوش داغون شده بود . بلندش کردم و اونم رسوندم عقب . برای بار سوم برگشتم . دیگه دیر شده بود...
نیروهای عراقی رسیده بودن بالای سر بچه ها . یه سری اسیر شده بودن یه سری شهید شده بودن . یه سری هم زخمی روی زمین افتاده بودن. چندتا از نیروهای عراقی میومدن بالای سر زخمی ها و یکی یکی تیر خلاص می زدن. چند نفر هم از همون افرادی که قبل از حادثه داشتن بچه هارو به سمتی که می خواستن، راهنمایی می کردن اونجا بودن. از گروهک منافقین که وظیفشون رو خوب انجام داده بودن. و حالا داشتن به جنازه هموطنانشون نگاه می کردن...
ااز گروهان 150 نفری فقط 15 نفر برگشتیم.فقط 15 نفر...
روز بعد برگشتیم که جنازه ها رو بیاریم. توی روشنایی روز تازه می شد دید که توی چه فضایی گیر افتاده بودیم. پیکر شهدا روی زمین ،همه جا دیده می شد. طبق تجربه ای که از قبل داشتیم با احتیاط یکی از جنازه ها رو بررسی کردیم. حدسمون درست بود. زیر بدن تک تک شهدا تله انفجاری کار گذاشته بودن. احتمال این می رفت که با تکون دادن بدن شهدا بازم شهید بدیم. از قرار گاه دستور دادن که شهدا رو به همون صورت رها کنیم و برگردیم. بعضی بدون سر ، بعضی بدون پا و دست...

متن بالا قسمتی از خاطرات پدرم بود

رفقا زمان زیادی از جنگ نگذشته. اینا قصه نیست ، اینا سرگذشت جووناییه که برای رضای خدا جنگیدن. برای رضای خدا کشته شدن.برای دینشون، مملکتشون. افرادی که هم سن و سال خودمون بودن. افرادی که زندگی رو دوست داشتن ، زندگی براشون عزیز بود اما نه عزیز تر از خدا.
کی می دونه اون لحظه ای که یه نفر زخمی افتاده روی زمین ، پاش قطع شده ، خون زیادی ازش رفته و بدنش بی حاله. داره می بینه تا چند لحظه دیگه یکی می خواد بهش تیر خلاص بزنه ، به چی فکر می کنه؟
شاید به بچه هاش، که منتظرن بابا برگرده خونه و طبق معمول از جبهه براشون تعریف کنه.
شاید به مادرش فکر می کنه که آخرین بار سرشو بوسیده و رفته تا بساط آش پشت پای پسرشو علم کنه.
یا به همسرش که تا دم ماشین بدرقه ش کرده و بهش سفارش کرده موقع برگشت یه مقدار از خاک جبهه رو برای تیمم بیاره
شاید...
شاید...


وحالا یک سوال
ما برای رضای خدا و حجتش چه کرده ایم؟

نوای آشنای یک شهید از جبهه می آید
که من سرباز اسلامم
مرا در خاک مسپارید
مرا در یاد بسپارید...

دانلود کنید

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۳۵, ۲۹/دی/۸۹
شماره ارسال: #2
آواتار
وقتی به این فکر میکنم که چقدر جوون به خاطر (اول) رضای خدا و (دوم) به خاطر آزادی ما و اینکه ما بتونیم تو این آزادی نه تنها دینمون رو حفظ کنیم بلکه ایمانمون رو بیشتر از قبل ارتقا بدیم و الان وضعیت جامعمون مطابق با اهداف شهدا نیست،واقعا دلم میسوزه،مخصوصا برای مادرهایی که هنوز منتظر (حداقل) یک پلاک از بچه هاشونن!!!!!!!!!!!!
خدا کنه که بتونیم ادامه دهنده راه شهدا باشیم تا شرمنده شهدا و اما زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نباشیم.
کجایند مردان بی ادعا؟

امضای sunrise59
شکرت خدا به خاطر حضورت در زندگیم...
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-1978.html
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۰۰, ۲۹/دی/۸۹
شماره ارسال: #3

بعضی وقتا که به مشکلی برمیخورم یاروزگار جلوی پام سنگ میندازه دیگه نمیدونم چکارکنم ..... فقط سرمو بالا میگیرم میگم اللهم عجل لولیک الفرج....
ولی یکی بهم گفت:
میدونی چراآقا ظهورنمیکنه ؟چون فقط وقتی به مشکل برمی خوریم بیادشیم فقط وقتی خسته شدی وقتی ازهمه جا رونده شدی ....شدیه بارکه تو کارت موفق شدی، لبخند رولبته بگی آقا بیا لبخندمو ببین ....بگی بیاآقا موفقیتمو مدیون توام.....
ارباب زمین، امیر مریخ، بیا
تا نخل ستم برکنی از بیخ بیا
از قول همه منتظران می گویم
ای پیرترین جوان تاریخ بیا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۴۹, ۶/بهمن/۸۹
شماره ارسال: #4
آواتار
والله خیلی سنم کمه که بخوام خاطره تعریف کنم ولی همیشه اسم شهدا میاد بی اختیار دلم می گیره و چشمام پر اشک میشه چند بار تا حالا خواب دیدم که تو جنگم و دارم می جنگم ولی واقعا ترس را تو خواب حس کردم و وقتی از خواب بلند شدم تازه فهمیدم که چه قدر آن ها شجاع بودند و به خاطر همین هم هست دلم می گیره به خاطر این که چه قدر آدم ترسویی هستم
امیدوارم که جز سربازان امام زمان باشیم و این ترس هم از وجود ما بیرون بره

امضای shia12
رسیدن به وحدت شیعی = بیعت با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۱۴, ۸/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/اسفند/۸۹ ۱۷:۲۴ توسط ارتش1نفره.)
شماره ارسال: #5
آواتار
نقل قول:برای رضای خدا چه کرده ام؟

هر شب وقت حساب كشيدن از نفسم اين سوال را ازخودم ميپرسم:

آيا خداوندرا ازكارهايي كه امروز انجام داده ايي راضي و خشنود مي بيني؟؟؟؟؟؟

و جواب اين سوال هميشه چيزي جز خجالت از درگاه خداوند و طلب استغفار نبوده و خواستم از خدايم
( هر شب )كه هر روز مرا پربارتر از ديروز كند!!!!


تا بتونم بيشتراز ديروز مفيد واقع شوم...

امضای ارتش1نفره
ارتش درون خود را پيدا و بيدار كنيد كه ظهور انشاالله نزديك است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۳۷, ۲۱/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/اسفند/۸۹ ۱۴:۵۴ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #6
آواتار

صدای پدر را گوش می کنم. صدایی ضبط شده که خاطره ای تعریف می کند از دوران جوانی . دورانی که در دفاعی مقدس گذشته . و می نویسم.
شاید بفهمم قداست این دفاع را و بفهمند برخی که فرق است بین دفاع و جنگ!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تیر ماه سال 1361 به طرف منطقه جفیر حرکت کردیم. معاون گروهان بودم و بار مسئولیت را بر دوش حس می کردم. مسئولیت حفظ جان همرزمانم. دوستان و آشنایان و حتی شاگردانم را! معلم بودم و دلبسته مدرسه و شاگردانم.
چه زیبا نام گذاشته بودند جبهه را؛ ((مدرسه عشق)) ، جایی که در آن استاد و شاگردی معنا نداشت و چه بسیار شاگردانم که استادم شدند!
راه درازی بود و چند روزی طول می کشید تا به محل مورد نظر برسیم.برای کوتاه تر شدن راه و روحیه بخشیدن گاهی اوقات نوحه می خواندیم و تعزیه ! سلاحی که هیچ گاه صدام و صدامیان قدرت آن را درک نکردند.
به جفیر رسیدم و مستقر شدیم. در بدو ورود چیزی که توجه را به خود جلب می کرد سنگرهای مجهز عراقی ها بود که تقریبا همه امکانات برای زندگی را داشت. پنکه ، حمام و... وسایلی که شاید در اکثرخانه های بچه ها ی گروهان وجود نداشت!
ماه مبارک رمضان بود و منطقه امنیت داشت، دو طرف آرام بودند و در طول یک ماهی که که گذشته بود تلفات زیادی نداده بودیم.
که البته این آرامش قبل از طوفان بود. طوفانی به نام عملیات رمضان. زمزمه های از نزدیک بودن عملیات به گوشمان رسیده بود.
طولی نکشید که انجام عملیات رمضان قطعی شد.
گروهان ما وارد گردان بعثت ، تیپ نور ، لشکر ولی عصردزفول شد. و با بچه های آغا جاری و دزفولی با هم بودیم و برای عملیات آماده می شدیم.بالاخره بعد از مدتی شب عملیات فرا رسید، شب عملیات با همان حال و هوای همیشگی اش.
نوحه خوانی ، وداع دوستان با هم ، پدر ها و پسرها، هم محله ای ها ، و حتی استاد و شاگردها!
انتخاب سربند ، سربندی که نامی بر آن نقش بسته بود؛ الله اکبر ، یا زهرا ، یا حسین ... بر سرت می بستی و بر دلت حک می کردی.
از جناح چپ لشگر امام حسین(علیه السلام) وارد عمل می شد ، از وسط لشگر ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و از جناح راست لشگری دیگر.
اوایل جنگ بود و امکانات کم. می دانید امکانات کم به چه معناست؟
در گروهان ما هفت نفر با ((چوب دستی)) وارد عملیات شدند
!!


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پدر می خندد! و من سخت به فکر فرو رفته ام.میدان ، میدان نبرد است و نبردی سخت نابرابر. نبردی که نه به قدرت اسلحه بلکه به قدرت ایمان تکیه دارد.میدانی که در آن عقل و عشق سخت به هم درآمیخته اند![/i]
در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست
ریش باد آن دل که با یاد تو خواهد مرهمی
[i]صدای خنده پدر با گریه من هارمونی عجیبی به وجود آورده!

در مخیله ام نمی گنجد ! نوجوانی 16 ، 17 ساله با چوب دست در میدان نبرد. حال معنای این جمله را درک می کنم
(( «لبسوا القلوب على الدّروع»؛
دلهايشان را روى زره‌هايشان پوشيدند!
زره‌ها جسم‌ها را نگه می‌دارد؛
اما دلها جسم‌ها و زره‌ها را نگه می‌دارد

))

مرا حق از می عشق آفریده است
همان عشقم ، اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه زاید
]

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تیمم کردیم تا نماز بخوانیم. و چه نمازی می خوانی وقتی که بدانی این نماز ممکن است آخرین گفتگویت با خالقت باشد؟؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به یاد کلیپی از روایت فتح می افتم ( از اینجا دانلود کنید)، بسیجی با لباس خاکی تیمم می کند و نشسته قامت می بندد. در خیالم با او همراه می شوم.تا حس آخرین نماز را بفهمم:
الله اکبر

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الله اکبر ،، الله اکبر عملیات شروع شده بود و بانگ الله اکبر مانند همیشه بلند بود . بعد از مدتی خبر رسید که لشگر امام حسین ( ع ) به شط فرات رسیده و لشگر دیگر هم پیش روی خوبی کرده بود، اما لشگر ما زمین گیر شده بود . منطقه عملیاتی پیش روی ما بسیار هموار بود و امکان پیشروی ممکن نبود. به محض هر حرکتی همه درو می شدند و راه نفوذی وجود نداشت . تعداد کشته ها بسیار زیاد بود و علی رقم تلاش بسیار بچه ها برای پیش روی نتیجه ای حاصل نشد. لشگر هایی که پیشروی کرده بودند به ناچار عقب نشینی کردند چون خطر محاصره شان وجود داشت. عملیات ناموفق بود .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الحمدلله دو لشگری که پیشروی کرده بودند محاصره نشدند و به سلامت بازگشتند.شکست خوردیم ولی در هر شکستی درس و حکمتی از سوی خدا برای ما ست که اغلب آن را درک نمی کنیم. گروهان مارا به پاسگاه زید انتقال دادند که باید آن را حفظ می کردیم.با روحیه ای خراب از عملیات شب گذشته و با یاد دوستانی که از دست داده بودیم مستقر شدیم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد و
ایاک نستعین

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها به یاری خدا بود که در برابر پاتک های دشمن مقاومت می کردیم. دشمن با همه امکانات حمله می کرد ، هواپیما ، هلیکوپتر و گلوله های خمپاره که لحظه ای آرام نمی گرفت.فشار زیادی روی بچه ها بود. باید کاری می کردم.تنها راه ،استفاده از سلاح مخفی خودمان بود! پس دست به کار شدم. باید دست به دامان امام حسین (علیه السلام) می شدیم. اول صبح بود و تازه درگیری شروع شده بود . به یاد شروع حادثه عاشورا افتادم. و رجز مسلم ابن عقیل در تعزیه. پس تمام نیرویم را جمع کردم و با صدای بلند و صوت مخصوص تعزیه فریاد زدم:
اول جنگ است بسم الله الرحمن الرحیم
زندگی دیگر به تنگ است بسم الله الرحمن الرحیم
هر کجا پنهان شوم گوید مرا گرگ عجل
نوبت جنگ است بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از هر بیت بچه ها با فریاد الله اکبر پاسخ می دادند. وگویی با هر الله اکبر جان تازه ای در کالبد خسته ما دمیده می شد .


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اهدنا
الصراط المستقیم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مستقیم در دل دشمن! این دقیقا توصیف سنگری بود که ال مانند تا دل دشمن رفته بود و برای نگه داشتن این قتلگاه تعداد زیادی از بچه ها شهید شدند.هر لحظه منتظر بودیم تا خبر شهادت نفر بعدی را بشنویم.نفر بعدی...
چه کسی نفر بعدی بود ؟ شاید خود من
! !


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صراط الذین
انعمت علیهم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

((احمد هم شهید شد ))این صدا مرا به خود آورد. پس نفر بعدی احمد بود. آر پی چی زن گروهان. یادش بخیر، قبل از انقلاب دریکی از مهمانی ها وقتی می خواست از جلوی تلویزیون رد شود پشتش را به صفحه تلویزیون کرد و رد شد! همه خندیدند و متلک بارانش کردند. تبسمی کرد و رفت.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غیر
المغضوب علیهم ولاالضالین

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صدامیان تا غروب حمله کردند. اما موفق نشدند.
از گروهان ما 11 نفر باقی مانده بود!! هنوز کار تمام نشده بود وباید تا صبح مقاومت می کردیم. به غیر از فرمانده گروهان و من سن بقیه بچه ها کم بود. مجبور بودیم از نقاط مختلف تیراندازی کنیم و جابجا شویم تا دشمن متوجه تعداد اندکمان نشود.با هر سختی که بود شب را به صبح رساندیم . بالاخره نیروی کمکی رسید.انتظار نداشتند ما را زنده ببینند.
فرمانده تیپ نور به ملاقات ما آمد. یکی از بچه ها گفت (( این گروهان از بچه ها موفق شدن خط رو نگه دارن))
فرمانده نگاهی به 11 نفر باقی مانده کرد و گفت(( نگید یه گروهان از بچه ها ، بگید یه گردان از بچه ها))


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چرا؟! چرا کسی این ها را نمی داند؟ چرا هیچ کارگردانی این حقایق را به تصویر نمی کشد و برای این حرفها و اتفاقات ارزشی قائل نیست چرا...
این سوالات در ذهنم می گذرد که به یاد این آیه می افتم. 74 سوره نسا


پس بايد كسانى كه زندگى دنيا را به آخرت سودا مى‏كنند در راه خدا بجنگند و هر كس در راه خدا بجنگد و كشته يا پيروز شود به زودى پاداشى بزرگ به او خواهيم داد (۷۴)
فَلْيُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا بِالآخِرَةِ وَمَن يُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيُقْتَلْ أَو يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا ﴿۷۴﴾



فی سبیل الله ، چه جمله سنگینی. خدا کند روزی این جمله برایم قابل درک شود. شاید آنروز پاسخ سوالاتم را بیابم.
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

دانلود كنيد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۰:۵۵, ۱/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #7
آواتار
نقل به مضمون:
عملیات بود که برخورد کردیم به میدان مین،اینجا بود که
چند نفر باید فدایی می شدند،
تا بقیه از میدون رد بشن،
یک پسر جوون گفت که من حاضرم این کار رو انجام بدم،
بالاخره آماده رفتن که شد،هنوز چند قدمی برنداشته بود که
برگشت همه پیش خودشون
گفتند حتما ترسیده،ولی وقتی برگشت،
یه جمله گفت و دل همه رو به درد آورد،گفت:
من که دارم شهید میشم
این پیراهن برای بیت الماله بدید یک بسیجیه
دیگه استفاده کنه...

امضای Seyed Mohsen
اَلا يا اَهلَ العالَم:
اِنَّ الحُسَین مِصباحُ الهُدی وَ سَفینهُ النِّجاه
.....
اَشهَدُ اَنَّ فاطمهَ بِنتَ رسولِ اللهِ، عِصمَهُ اللهِ الکُبری و حُجَّهُ اللهِ عَلَی الحُجَج
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۷:۵۲, ۱۹/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #8
آواتار
در حین جستجوی مجروحین یکی از برادران صدا زد:
این جا یک مجروح است
تا بلندش کردیم گفت:
یک لحظه صبر کنید قمقمه ی من کجاست؟

ایشان اصرار کرد. من قمقمه را برداشتم ، در آن هوای گرم پر از آب سرد بود
جریان را از خودش پرسیدم، گفت:
«دیروز ظهر که من در اثر خون ریزی زیاد،عطش شدید داشتم
به حضرت زهرا-سلام الله-متوسل شدم تا از حال رفتم و در همان حال صدای یک نفر آمد که می گفت:قمقمه کنار توست،چرا از آن آب نمی خوری؟
من از دیروز به عنایت حضرت زهرا- سلام الله- از این قمقمه آب می خورم
به نقل از شهید عامل

امضای netlog36
قشع

یک عمر
از آن سر عشق
سفر کردیم به سوی معشوق
غافل از آنکه
عشق را
از آن طرف که بخوانی
بی معنی ترین واژه جهان است!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۴۵, ۱۸/تیر/۹۰
شماره ارسال: #9
آواتار
من که از آخرین سال جنگ یه 8 سال دیر تر به دنیا اودمSmile فکر نکنم خاطره ای داشته باشم خوب از یه کتابی می نویسم:
___________________________________
بغض کرده بود از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمی بشود آه و ناله می کند و عملیات را لو می دهد» شاید هم حق داشتند نه اروند با کسی شوخی داشت نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت،غواص ها - که فقط یک چاقو داشتند- قتل عام می شدند.فرمانده بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد. بغض کرده بود توی گل و لای کنار اروند، در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند.یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.
___________________________________
رفیعی با دست های خونی وارد سنگر شد. رنگم پرید. فکر کردم بلایی سر حمزوی آمده. از سنگر بیرون پریدم، دیدم او هم دستش خونی است.پرسیدم چی شده؟ گفتن برو عقب ماشین روا نگاه کن.
دیدم یه گونی عقب ماشینه. داخل گونی یه شهید بود که سر و پا نداشت، پیراهنی سفید تنش بود و دکمه یقه رو تا آخر بسته بود. بچه ها گفتن:"برای شستشوی بیل مکانیکی، جایی رو کندیم تا به آب برسیم. آب که زلال شد، دیدیم یک تکه لباس از زیر خاک بیرونه. کندیم تا به پیکر سالم شهید رسیدیم. خون تازه از حلقومش بیرون میزد! ما برای شستشوی بیل جایی رو انتخاب کرده بودیم که یقین داشتیم هیچ شهیدی اونجا نیست! اصلا اونجا اثری جنگ و خاکریز نبود."
دور تا دور منطقه را جست و جو کردیم، تا شاید شهید دیگه ای پیدا کنیم؛ اما خبری نبود.
خیلی وقتا خود شهدا به میدان می آمدن تا پیداشون کنیم.
رادیو روشن بود، گوینده از تشییع یک هزار شهید بر روی دست مردم تهران خبر می داد. شاید مادر این شهید، با دیدن تابوت های شهدا از خدا پسرش را خواسته بود و همان ساعت...

___________________________________

از سنگر دوید بیرون. بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان. گفتم« بیا پدر جان. اینم حاج حسین.» پیرمرد بلند شد، راه افتاد. یک دفعه برگشت طرف من. پرسید « چی صداش کنم؟» گفتم « هرچی دلت می خواد.» تماشایشان می کردم. حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد. پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید، نمی گذاشت. خمپاره افتاد. یک لحظه، همه خوابیدند روی زمین. همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی.اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۰:۵۵, ۲۶/تیر/۹۰
شماره ارسال: #10
آواتار
ماه

ماه همه جارو روشن کرده بود ، مثل اینکه امشب شب شانس نیست
بچه ها منتظر یک تیکه ابر کوچک بودن که جلوی ماه رو بگیره و با صدای
<< یاحسین >> فرمانده حمله رو شروع کنن .
همه وصیتنامه ها توی یک کیسه جمع شده بود ! همه آماده بودن
فقط یک ابر...
چند دقیقه بعد دیگر هیچی نبود ، فقط بوی باروت که با خون آمیخته شده بود .
پیکرهای بی جان ....
سیلاب خون بود که راه افتاده بود ...
دیگر چیزی دیده نمی شد
حتی ماه هم جرات نداشت از پشت ابر بیرون بیاد .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا