![]() |
|
خاطرات جبهه - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: دفاع مقدس و شهدا (/forum-54.html) +--- موضوع: خاطرات جبهه (/thread-8197.html) |
پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۸/تیر/۹۳ ۹:۳۱ کلام شهدا شهادت در اسلام نه مرگي است كه دشمن به مجاهد تحميل ميكند بلكه انتخابي است كه وي با تمام آگاهي و شعور و شناختش به آن دست مييازد. سردار شهید حاج عباس کریمی قهرودی آخرین بار که کریم عازم جبهه بود، او را از زیر قرآن رد کردیم. دست هایش را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! تو را به این قرآن قسم می دهم که مرا به وطن بازنگردانی و شهادت را نصیب من بفرمایی». آن روز خدا دعایش را اجابت نمود و کریم در همان سفر به آسمان پیوست. شهید کریم منصور دهقان منبع:سایت صبح پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۱۵/تیر/۹۳ ۱۱:۳۳ کلام شهدا مردم شهیدپرور تقوا را فراموش نكنید و تقوا پیشه كنید. شهید رحیم تركان توی سنگر هر کس مسئول کاری بود. یک بار خمپاره ای آمد و خود کنار سنگر. به خودمان که آمدیم ، دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است. نمی توانست درست و حسابی راه برود. از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه بچه ها انجام می دادند. کم کم بچه ها بهش شک کردند. یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش. صبح بلند شد ؛ راه که افتاد ، پای چپش می لنگید! سنگر از خنده ی بچه ها رفته بود روی هوا! تا می خورد زدندش و مجبورش کردند تا یک هفته کارهای سنگر را انجام بدهد. خیلی شوخ بود. همیشه به بچه ها روحیه میداد. اصلا بدون رسول خوش نمی گذشت. شهید رسول خالقی منبع:فهمیده های کلاس - روایت هایی کوتاه از زندگی دانش آموزان شهید پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۱۶/تیر/۹۳ ۱۱:۲۸ کلام شهدا همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت بدهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل، برای اسلام ببار آیند. شهید مهندس مهدی باکری
خاطرات شهداعملیات شروع شده،همه بچه ها به صف به میدون مین،تخریب چی ها یکی یکی شهید شدن.بالاخره از این میدون مین گذشتیم تااینکه رسیدیم به این سیم خاردارهای ناجوانمرد که از همه بدتر مارو اذیت میکردند..فرمانده میگفت وقت نداریم همشون رو با سیم چین بچینیم ...... یکی از بچه های تخریب چی که توی میدون مین همه دوستانش رو از دست داده بود داوطلبانه روی سیم های خار دار دراز میکشه ،طوری که کسی صورتش رو نبینه که دلش بخواد بسوزه و از روش رد نشه...همه بچه ها یکی یکی رد شدند ،نوبت فرمانده بود،چه حالی داشت...از یک طرف عملیات و جون بچه های دیگه..از طرف دیگه رفیقش بود،چطور لهش میکرد و میرفت....میشینه بالای سر حسین ،سرش رو برمیگردونه میبینه شهید شده با اشکی که توی چشم داشت،میگه :حسین تو رو به جدت سلام من رو هم به مولامون برسون.... منبع:لاهوتیان...به نقل از سرهنگ رفیعی پاسخ به: خاطرات جبهه - لبخند خدا - ۱۷/تیر/۹۳ ۲۲:۴۹ شهید گمنامی که حق همسایگی را ادا کرد (از دستش نده حتما بخون )ببخشید چون از وبلاگم کپی کردم یه مقدار فونتش . . . ![]() برای دیدن کرامت شهدا فقط کافی است کمی دل بدهیم و غبار ها را کنار بزنیم. مطلب زیر روایت مادری است که با تدفین شهدای گمنام در تیر ماه ۱۳۸۶ در همسایگی اش مخالفت میکرد اما کرامت شهید گمنام شامل حالش شد : من یکی از کسانی بودم که مخالف آوردن شهدای گمنام به این نقطه از شهرک واوان در اسلام شهر تهران بودم . با اینکه به شهدا ارادت داشتم اما اعتقاد داشتم با آمدن شهدا به این نزدیکی منزل ما ، اینجا قبرستان میشود و قیمت خانه ها پایین می آید ؛ در همان ایام پسر ۱۲ ساله من نیز مبتلا به بیماری شدید پا درد بود. به نحوی که قادر به راه رفتن نبود و این موضوع فشار روانی زیادی بر من وارد می آورد . لذا پیگیری کردم که شهدا در جایی دیگر دفن شوند اما پیگیری من عملی نشد ! پنج شهید گمنام در کنار منزل ما به خاک سپرده شدند. تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم جوانی خوش سیما نزدیک من آمد . چهره بسیجیان زمان جنگ را داشت. ایشان جلو آمد.سلام کرد. و گفت : ما حق همسایگی را خوب ادا میکنیم! اگرچه نمیخواستی ما در کنار منزل شما دفن شویم اما حالا که همسایه شدیم حق گردن ما دارید! بعد درمورد فرزند مریضم صحبت کرد و گفت :برای شفای پسرت روبه قبله بایست و سه مرتبه باتوجه بگو الحمدالله...!! در همین حال من درحالی که بشدت هیجان زده شده و گریه میکردم از خواب پریدم و کاری را که شهید گفته بود ، انجام دادم و بعد نماز خواندم و خوابیدم. صبح پسرم مرا از خواب بیدار کرد ! به راحتی راه میرفت ! انگار تاکنون هیچ مشکلی نداشته ، و این عنایت خدای متعال بود که پسرم را بواسطه شفاعت این شهید گمنام ، شفا داد و مرا تا ابد شرمنده شهدای گمنام کرد. پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۱۸/تیر/۹۳ ۱۰:۰۶ کلام شهدا به فرمایش مولای متقیان حضرت علی (علیه السلام)، مرگ خواهی نخواهی به سراغ انسان می آید پس چه بهتر که در میدان جهاد باشد . شهید ایوب شریفی خاطرات شهداسعید قاسمی که درنبرد عملیات والفجر مقدماتی ،مسئولیت واحد اطلاعات وعملیات لشگر 27محمد رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)را بر عهده داشت از سرنوشت گردان حنظله می گوید : ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال ،بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست .حاجی آمد پای بی سیم وگوشی را به دست گرفت صدای ضعیف وپر از خش خش را از آن سوی خط شنیدم که می گوید :احمد رفت ،حسین هم رفت .باطری بی سیم دارد تمام می شود .عراقی ها عن قریب می آیند تا مارا خلاص کنند .من هم خدا حافظی می کنم . حاج همت که قادر به محاصره تیپ های تازه نفس دشمن نبود ،همانطور که به پهنای صورت اشک می ریخت،گفت :بی سیم را قطع نکن ...حرف بزن .هر چی دوست داری بگو ،اما تماس خودت را قطع نکن .صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت :سلام ما را به امام برسانید .از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم،ماندیم وتا آخر جنگیدیم. منبع:رد خون پاسخ به: خاطرات جبهه - ali0077 - ۱۸/تیر/۹۳ ۱۸:۵۷ ![]() جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچههایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم. کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند. نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت. جلو رفتم و گفتم: “لطفا کارت شناسایی.” گفت: “ندارم.” گفتم:”ندارید؟” گفت:” نه ندارم.” گفتم:” پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!” دستش را روی شانه راننده زد و گفت: “حرکت کن: جلویش ایستادم و گفتم:” کجا؟” گفت:”تو محوطه” گفتم: “نمی شه” گفت: “بهت میگم بروکنار.” گفتم:”نه آقا نمیشه.” گفت:”چی چی رو نمیشه، دیرم شد.” محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم: “آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن.” دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟” وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: “حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!” دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: “بفرمایید این هم کارت شناسایی!” مشخصات کارت را با دقت خواندم: نوشته بود: “حاج حسین خرازی. گفتم:”ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم.” حاجی خندید وگفت :” آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس” بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟” پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۲۱/تیر/۹۳ ۸:۰۷ کلام شهدا خانواده هاى شهدا را محترم بداريد، كه آن ها بهترين جگر گوشه هايشان را فداى اسلام و انقلاب كرده اند. شهيد حسين هادى خاطرات شهدادستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این ها مجهز می کردیم و می فرستادیم پشت تپه. باید تهیه آتششان را می دیدی. فکر می کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله می کردند، چه کار می کردیم.آن ها هم لابد به این فکر می کردند که این تانک ها از کجا پیدایشان شده است. شهید مصطفی چمران منبع:کتاب چمران پاسخ به: خاطرات جبهه - یاوران مهدی - ۲۱/تیر/۹۳ ۱۸:۲۵ رب گوجه... داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بوممم... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربین رو برداشتم ، رفتم سراغش و بهش گفتم: تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو... گفت: من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو "اون کاغذ روشو" نکَنید بهش گفتم : بابا این چه حرفیه؟ قراره از تلویزون پخش بشه ها! یه جمله بهتر بگو برادر... با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده... پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۲۲/تیر/۹۳ ۹:۳۹ کلام شهدا برادرانم به ريسمان الهي اعتصام كنيد و آن را رها نسازيد ،هرچه به كلاس بالاتري از ايمان برويم درسهايمان مشكل مي شود و درس امتحانات مشكل تر و شيطان هم تلاشش بيشتر مي شود. مبادا پس از چند صباحي تحمل درد و رنج و زحمت در راه خداي بزرگ به دره نيستي سقوط كنيم. شهيد سيد عباس جولايي خاطرات شهدا چند نوع غدا داشتیم . غذای عقبه ،غذای منطقه ی عملیاتی، غذای خط مقدم. هرچی به خط نزدیک تر ،غذا بهتر . دستور حاج حسین بود. شهید حاج حسین خرازی منبع:کتاب خرازی پاسخ به: خاطرات جبهه - شهیدطیبه واعظی - ۲۳/تیر/۹۳ ۱۷:۴۹ کلام شهدا از قدرت قرآن و دعا غفلت نكنيد. شهيد حسين دلخواه سال 61 قبل از عمليات والفجر مقدماتى سوار بركمپرسى هاى تداركات شديم تا به منطقه عمليات برويم . چون تعدادمان زياد بود و كمپرسى كم . در نتيجه فقط مى شد در كمپرسى ايستاد. ماشين ها حركت كردند؛ و در حالى كه افراد با تجهيزات كامل از قبيل كوله پشتى ، اسلحه ، كلاه آهنى ، گلوله هاى اضافى و قمقمه و ...ايستاده بودند. هر كس ذكرى مى گفت و بعضى شوخى مى كردند كه تو فردا شهيد مى شوى و از همديگر طلب شفاعت مى كردند. مدتى گذشت و اعلام شد وقت صبح است و چون امكان توقف نبود گفتند همان طور نماز بخوانيد. كسانى كه وضو نداشتند با خاك روى بدنه كاميون تيمم كردند و در همان حالت ايستاده و در حال حركت بدون ركوع و سجود، نماز خوانديم تا به عمليات خللى وارد نشود. منبع:نماز عشق - راوی:حسین یوسفی |