تالار گفتگوی بیداری اندیشه
داستانهایی درباره آغاز و انجام دشمنان اهل بیت - نسخه مناسب چاپ

+- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir)
+-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html)
+--- بخش: اخلاق اسلامی و سیره معصومین (/forum-44.html)
+--- موضوع: داستانهایی درباره آغاز و انجام دشمنان اهل بیت (/thread-35944.html)



داستانهایی درباره آغاز و انجام دشمنان اهل بیت - محمدهادی - ۱۵/شهریور/۹۳ ۱۱:۵۲

«لا يبغضك يا على الّا ابن زنا او ابن حيضة او منافق».
پيغمبر اكرم- صلّى اللّه عليه و آله- فرمود: «يا على! دشمن تو يا زنازاده‏ است يا نطفه او در حال حيض‏ بسته شده و يا منافق است»
احقاق الحق، ج 17، ص 207

علامه حلی نقل می کند:
ابو دلف فرزندى داشت. روزى دوستان او در باره حب و بغض به على با يك ديگر سخن مى‏گفتند. برخى از آن‏ها از پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل مى ‏كردند كه فرموده است: اى على! تو را دوست ندارد مگر مؤمن متّقى و تو را دشمن نمى‏داند مگر منافق شقى كه زاده زنا و حيض است.
فرزند ابو دلف گفت: نظر شما در باره حرم ابو دلف چيست؟ آيا ممكن است كسى قصد بدى به او داشته باشد؟
گفتند: خير.
او گفت: به خدا سوگند، من كينه ‏توزترين مردمانم نسبت به على بن ابى طالب.
در اين حال پدرش با خشم رسيد و جوياى ماجرا شد. گفتند: چنين و چنان، و سخنان فرزندش را باز گفتند. او گفت: به خدا سوگند، اين خبر حق است، به خدا سوگند او زاده زنا و حيض [با هم‏] است. من در خانه برادرم، سه روز تب‏دار و بيمار بودم. كنيز او براى انجام وظيفه ‏اى نزد من آمد و من از او آن تقاضاى ديگر كردم. او نپذيرفت و گفت: من حيض هستم. ولى من ستيزه ‏گرى كردم و با او جمع شدم و او اين فرزند را باردار شد لذا او زاده زنا و حيض [با هم‏] است.
ترجمه كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين ع، ص: 456



پاسخ به: داستانهایی درباره آغاز و انجام دشمنان اهل بیت - محمدهادی - ۱۵/شهریور/۹۳ ۱۶:۵۴

علامه حلی می گوید:
پدرم- رحمه اللَّه- نيز حكايت مى ‏كرد كه روزى به همراه دوستانم از يكى از راه‏هاى بغداد گذر مى‏ كرديم كه تشنگى شديدى بر من غالب آمد. به يكى از دوستانم گفتم: از يكى از خانه‏ ها آب بخواه. او در طلب آب رفت و من و ديگر دوستان منتظر آب مانديم.
در آن جا دو كودك بازى مى‏كردند. يكى از آن دو مى‏گفت: امام، همان على (علیه السلام) است و ديگرى ابو بكر را امام مى‏دانست. با خود گفتم: پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) راست گفت آن گاه كه فرمود:
اى على! جز مؤمن تو را دوست نمى ‏دارد و جز زاده حيض [يا زنا] تو را دشمن نمى ‏شمارد.
پس ناگاه زنى با آب پيش آمد و گفت: تو را به خدا آن چه را گفتى به من نيز بگو.
گفتم: حديثى بود از پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) كه ديگر نيازى به بازگفت آن نيست. دوباره از من خواست و من حديث را براى او روايت كردم.
گفت: سرورم! به خدا سوگند اين خبر، صحيح است. اين دو فرزندان من هستند، آن كه على را دوست دارد فرزند دوره پاكى من است و آن يكى كه على را دشمن مى‏ دارد زاده دوران حيض من. پدرش نزد من آمد و به من اصرار همى كرد در حالى كه من حيض بودم و با من درآميخت و من اين كودك را باردار شدم كه على را دشمن مى ‏دارد.
كشف اليقين، ص: 456