تالار گفتگوی بیداری اندیشه
داستان من و در و دیوار - نسخه مناسب چاپ

+- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir)
+-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html)
+--- بخش: تاریخ اسلام و تشیع (/forum-53.html)
+--- موضوع: داستان من و در و دیوار (/thread-38331.html)



داستان من و در و دیوار - Agha sayyed - ۱۵/اسفند/۹۳ ۱۷:۰۰

بسم الله
سلام علیکم

داستان زیر گفتگویی است بین در و دیوار و مسمار در آن روز تاریک ...

* سرو صدا ها و هم همه های مهاجمان دیگر به گوش نمیرسید .
سکوت تمام فضای کوچه را فراگرفته بود ، سکوتی همراه با بوی سوختگی .
دیوار خانه نور ، سر بزیر بود و ماتم زده و بهت زده از این اتفاق سر به سوی درب خانه کرد :

"این بود حراست از خانه وحی !؟
این بود نگهبانی از خانه بهترین مخلوقات خداوند !؟
این بود محافظت از فرزندان پیامبر آخرین !؟ ..."

*درب خانه با رویی سیاه از باقی مانده دود آتش و شرم از این اتفاق رو به دیوار کرد و گفت :

"چرا نمک بر زخمم میزنی ؟؟
مگر تو خود ندیدی که چه اتفاقی افتاد ؟
تو خود خوب میدانی که افتخار من حراست از خانه وحی بود ،
تو خود خوب میدانی که من به اینکه رسول الله و فرزندانش هر روز دست بر من میکشیدند فخر میکنم ،
تو خود خوب میدانی که در این سالها چطور از این خانه نگهبانی کردم ،
من در برابر مشت و لگدهای این بی ایمانان و منافقین تاب آوردم ،
با تمام قدرتی که داشتم در برابر آنها ایستادگی کردم ،
اما ...
اما اگر تو خود بودی میتوانستی در برابر آن هیمه آتش دوام بیاوری ،
گویی تمام هیزمهای جهنمی شان را برای سوزاندن من و خانه اورده بودند ،
خدا اولی و دومی شان را لعنت کند که اینچنین با اهل بیت رسولشان معامله نمودند..."

*درب با حرارت و خشم سخن میگفت و وقتی به اینجای ماجرا رسید اشکش جاری شد و با بغض ادامه داد :

"من سوختن خود را پذیرفتم تا خانه و اهل آن ایمن باشند ،
ولی فکر نمیکردم که آن ملعون با لگد بر پیکره سوخته من بکوبد و حریم خانه نودررا بشکند ،
فکر نمیکردم که وقتی بانوی خانه جواب او را داد او به رذالت و دنائت خود ادامه دهد ،
تمام حواس و قدرتم در حفظ خود و خانه بود و اصلا خبر از پس خود نداشتم ..."

*اینجا بود که گریست ،
گریست و گریست ...

*اینبار صدای ضعیف من بود که هر دوی آنها بسویم رو کردند.
صدایی از سر درد و سوزش؛
خیلی آرام و خسته سخن میگفتم :

"من مقصر بودم ،
من نباید در جایی میبودم که بانو بود ،
من مقصر زخمی شدن بانوی خانه ام ،
این من بودم که با تیزی و داغی تمام بر سینه بانو فرود آمدم ،

اما ،
اما به خدای محمد نمیخواستم اینچنین شود ،
مرا آقای خانه برای محکم نمودن درب خانه اش بکار گرفت ،
مرا خدمتگذار خود و اهل بیت خود نمود ،
اما آن نابکار آنچنان درب را با لگد کوبید که با شدت تمام به سینه بانو وارد شدم ،
اصلا او میدانست که بانو در پشت درب است ،
برای همین درب را با لگد کوبید ،
همان دربی که تا همین چند روز پیش رسول خدا آنرا با محبت مینواخت ،
این وحشیان و منافقین سنگدل آنرا با لگد کوفتند ،

هنوز فریاد بانو در گوشم مانده ،
فریادی از سر سوزش تیزی من ،
فریادی از سر سوزش داغی تن من ،
فریادی از سر درد سینه ،
درد از دست دادن فرزندش محسن ،
درد نامرادی روزگار پست ،
درد نامردی نامردان روزگار ،
درد از جهل مردمان ناسپاس ..."

*اینبار این من ، مسمار بود که میگریست ،
خسته بودم و مقصر ، ناتوان و بهت زده از اتفاق پیش آمده ...

*هر سه شان دوباره در سکوتی فرو رفتند که ناگاه ، کوچه به نوری خدایی روشن شد ،
هر سه به دنبال نور بودند ،
این نور از مردی بود که قدش کمی خمیده بود از نامردی مردمان به ظاهر مسلمان ،
آنچه بیشتر به چشم می آمد رد کبودی بر روی دستها و روی گردن بود ،
انگاری که ریسمانی بدورشان بسته شده باشد و حاصل کبودی بود ،
مرد در چهره اش صبری جمیل هویدا بود ،
ولی در قلبش اندوهی داشت بس بزرگ ،
او در این صبر عزیزترین کَسَش را زخم خورده کینه توزان دید ،
کینه ای که از جنگ بدر و احد تا به امروز به عاریت داشتند ،
کینه از خیبر ،
کینه از غدیر ...

"با خود فکر میکرد که اینان با من مشکل داشتند ، از من کینه داشتند ،
با فاطمه ، پاره تن رسولشان چرا اینگونه کردند ،
چرا فرزندم ، محسنم را کشتند ،
مرد کل اتفاقات را مرور نمود ،

فریاد خشم دومی ،
صدای فاطمه ،
آتش زدن درب خانه ،
کوبیدن درب با لگد ،
فریاد فاطمه در پشت درب ،
سیلی بر صورت فاطمه ،
شکسته شدن گوشواره در گوش فاطمه ،
لگد زدن به پهلوی فاطمه و...

آنان میدانستند که علی بدون فاطمه معنی ندارد ،
آنان میدانستند که همه عالم برای علی و فاطمه و فرزندانشان آفریده شده ،
این را رسول به آنها گفته بود ،
آنان میدانستند که معنی سوره الرحمن علی و فاطمه هستند ،
آنان میدانستند که قدر یعنی فاطمه ،
آنان میدانستند که کوثر یعنی فاطمه و علی صاحب آن حوض عظیم،
آنان میدانستند که اگر فاطمه نباشد ، علی را میشود برای سالها خاموش نمود ،
آنان میدانستند که با نبود فاطمه ، اسلام آن چیزی خواهد بود که ایشان میخواستند ،

آنان اسلام را به آتش کشیدند ،
وحی را زیر پایشان له کردند ،
دین با به انحراف کشیدند ،
تا در روزی نچندان دور بتوانند به راحتی سر از بدن فرزند فاطمه جدا کنند ، با لبانی عطشان ..."

*مرد با قلبی مجروح وارد خانه شد ،
اما با چهره ای صبور ،
این کار مردان حق است ،
والحقُ مَعَ العلی و علیٌ مع الحق ..