کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آرمان شهر شوم(Bioshock: Infinite)
۱:۳۷, ۱/بهمن/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/بهمن/۸۹ ۱:۳۹ توسط مسافر.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بررسی کوتاه بازی بایوشاک
بایوشاک یک داستان علمی تخیلی تاریک را روایت می کند که در دهه ۱۹۶۰ رخ می دهد.

ابتدای بازی هواپیمای شما به دلایلی در اقیانوس سقوط می کند و شما تنها بازمانده آن هستید که در میان اقیانوس راه یافتن به یک شهر زیر آبی به نام رپچر را می یابید.

با ورود به رپچر متوجه می شوید این شهر توسط کسانی ساخته شده که دوست داشتند آزاد زندگی کنند و از قید هر گونه دولت یا ملیت خلاص شوند. اما به دلیل به وجود آمدن ماده‌ای به نام آدام (برگرفته از کلمه آدم) که قابلیت‌های ویژه‌ای به انسان می‌بخشد جنگ در می‌گیرد.

همه چیز را در رپچر علم تعیین می کند. (ناخودآگاه انسان را به یاد آتلانتیس به زیر آب رفته می اندازد)

درطول بازی از مناطق مختلف شهر رپچر بازدید می کنید که همه شان دیگر خرابه و متروکه شده اند در این میان طراحان هنری بایوشاک اوج هنر خود را نشان می دهند.

در رپچر علم به درجه اي رسيده كه مي تواند ژن انسان ها را تغيير بدهد اين تغيير باعث مي شود تا شما قابليت هايي نظير جادوهايي كه در بازي نقش آفريني استفاده مي شود داشته باشيد.مثلا مي توانيد با دست خود آتش برق يخ و...به دشمن ها بزنيد.

روند بازي تا حدودي ساده است دشمن ها كه همان مردم ديوانه شهر هستند معمولا به سرعت از پا در مي آيند و شما هم هيچ وقت نمي ميريد بلكه با تمام شدن انرژي سر از چنبره هاي احيا در خواهيد آورد.

در این بازی با دو موجود به خصوصی مواجه می شوید که خاص هستند .

یک دختر کوچولو به نام Little Sister .
کار این Little Sister هم آنست که به طرف اجساد انسانهای مرده میروند و با یه سرنگی که همراهشان دارند یک ماده کمیاب را از بدن اجساد خارج میکنند
[تصویر: BioShock-2_16.jpg_626.jpg]

و اما موجود دوم Big Daddy است . بيگ ددي ها نقش محافظ دخترهاي كوچك جهش يافته شهر را دارند كه براي زنده ماندن بايد از انرژي عجيب مردم شهر كه ADAM نام دارد استفاده كنند.
[تصویر: bioshock2cbigdaddyandlittlesister_2.jpg]
پس از كشتن بيگ ددي ها مي توانيد دختر بچه هاي شيطاني جهش يافته را آزاد يا از انرژي ADAM آنها برداشت كنيد.

تاکید بازی به موضوعاتي چون نژادپرستي و ارتباط بين انسان و ماشين است. جنگ و نزاع در آرمان شهری شکل می گیرد که تنها هنجارهای حاکم در آن خشونت، تاریکی، جادو و وحشت است و ساکنانش را در حد تنازع برای بقا تنزیل می دهد. نوآوری هایی که با آشنایی زدایی همراه شده و چهره دخترکان کوچک و معصوم را به موجودت اهریمنی تبدیل می کند که برای کسب برتری باید با آنها مواجه شوید.

منابع: century21.pib.ir و fa.wikipedia.org
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Aejem ، علی ، ANTI satan ، Mahdy2021 ، fazel ، sunrise59 ، بیداری اندیشه ، محصل ، idea ، rastin ، hadi_shj ، nooromahdi ، امیر گیمر

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۲:۱۵, ۲۵/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/آبان/۹۲ ۲۲:۵۴ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #11
آواتار
ادامه داستان:
در طول مسیر، بوکر به موضوعات مهمی درمورد کلمبیا و کامستاک پی می برد. در زیر چهره آرام و خوشحال شهر، جنگ سخت و خونینی میان کامستاک به همراهی گروهی از موسسان پولدار شهر علیه گروهی از مخالفان چند ملیتی از طبقه کارگر به نام واکس پاپیولای برقرار است. هر دو گروه برای پیروزی نیاز به برگ برنده ای دارند و قدرت های الیزابت، برگ برنده هر دو گروه به حساب می آید. از این رو دزدیدن (نجات) الیزابت توسط بوکر لطمه ای بزرگ به موفقیت هر دو گروه محسوب می شود و به همین دلیل هر دو گروه بوکر را دشمن خود قلمداد می کنند.
مطلب بعدی درمورد تاریخ کلمبیا و وقایع نبردی خونین به نام "ووندد نی" است که کامستاک خود را فاتح این جنگ معرفی کرده و به یاد آن موزه ای در شهر ایجاد کرده است. طبق مدارک موجود در این موزه، پس از این نبرد است که فرشته مقرب به کامستاک دستور ساخت کلمبیا را ابلاغ می کند.
همچنین در نوشته ها و فایل های صوتی موجود در این موزه توضیح داده می شود که کامستاک برای ساخت شهر معلق در هوا، از تخصص یک فیزیکدان کوانتومی به نام "روزالید لوتک" کمک گرفته و شهر را در سال 1900 بنا نموده است. اما پس از این جریان کنگره آمریکا سریعا خواستار بازگشت کلمبیا به مرزهای آمریکا می شود و کامستاک که احساس می کند به او خیانت شده و آرمان های آمریکا رو به نابودی است، تصمیم می گیرد کلمبیا را از اتحاد با آمریکا جدا کرده و بدین ترتیب کلمبیا را در میان ابرها ناپدید می کند.
در کمتر از یک دهه پس از این اتفاق، شهر استقلال یافته کلمبیا تبدیل به شهری نژادپرست، میهن پرست و مذهبی افراطی می شود. این اتفاق باعث می شود شورشی عظیم به رهبری زن سیاه پوستی به نام "دیزی فیتزوری" در کلمبیا به وجود آید.
کامستاک برای متحد کردن مردم علیه دیزی، او را متهم به قتل همسر خود می کند و جبهه ای علیه او به وجود می آورد. دیزی که از این توطئه به شدت عصبانی شده بود تصمیم می گیرد برای به پایین کشیدن کامستاک از قدرت، افراد سطح پایین جامعه را متحد کند که بدین ترتیب گروه واکس پاپیولای به وجود می آید.
در همین گیر و دار است که بوکر و الیزابت به مهم ترین راز الیزابت و کامستاک پی می برند. الیزابت درواقع دختر کامستاک است و طبق پیشگویی ها قرار است به جای کامستاک بر تخت بنشیند و با حمله به نیویورک (سدوم) آن را نابود سازد!!
در اینجا نیز چند نکته مهم قابل بررسی است:
[تصویر: 134594.jpg]
مسئله اول نبرد میان کامستاک و گروهش با گروهی شورشی به نام واکس پاپیولای است. درمورد علت وقوع این جنگ دو انگیزه ذکر شده است:
اول، اختلاف طبقاتی و رفتارهای نژادپرستانه کامستاک و یارانش با نژادهای غیر سفید و دوم، ایراد تهمت قتل همسر کامستاک توسط سرکرده گروه شورشی.
از طریق فایل های صوتی موجود در بازی می فهمیم که دیزی فیتزوری (رهبر شورشیان) سابقا خدمتکار کامستاک بوده و به او و خانواده اش خدمت می کرده:
[/font]
دیزی فیتزوری:
کار در خانه کامستاک ساده است. البته باید سخت کار کرد، اما کارها ساده هستند. چلاندن ملحفه ها، تمیزکاری زمین ها... خانم کامستاک همیشه مهربان بود. تا حدی که فکر می کردم در دنیای آن ها جایی دارم. (12 فبریه 1912)- همزمان با آمدن بوکر
دیزی فیتزوری:
یک روز، دیگر هیچکس توجهی به من نکرد. بعد همه فکر کردند که من لیدی کامستاک را کشته ام و یکدفعه توجه همه به سوی من جلب شد. من به فینکتون فرار کردم و در آنجا مخفی شدم، در جایی عمیق و دور از انتظار همه. جایی که فقط یک بچه رنگین پوست می تواند به آنجا راه پیدا کند. (12 فبریه 1912)- همزمان با آمدن بوکر
دیزی فیتزوری:
آن ها ابتدا استدلال می کردند که کار موجود درنده ای در شب است... هرگز نمی توانم حرف های بی معنی آن ها را باور کنم. پس از آن اتفاق بود که خانم کامستاک برای عبادت صبحگاهی بیدار شد... بعد من آرام به بالای پله ها رفتم تا او را ببینم و مثل یک احمق... من تاخیر کردم. زمانی که وارد خانه کامستاک شدم به "پیشخدمت آشپزخانه" شهرت پیدا کردم و زمانی که از آنجا فرار کردم، به "قاتل خانم کامستاک" شهره شدم. (12 فبریه 1912)- همزمان با آمدن بوکر
[تصویر: 134612.jpg]
گفته می شود که فیتزوری همسر کامستاک (لیدی کامستاک) را به قتل رسانده است. حال سوال این است که چرا دیزی باید چنین کاری کرده باشد؟ با توجه به شواهد موجود رابطه او با همسر کامستاک بسیار خوب بوده و او را دوست داشته است، کار منزل هم که چندان سخت نبوده و به قول معروف همه چیز بر وفق مراد پیش می رفته؛ پس چرا او باید دست به چنین کاری بزند؟ اگر قتل همسر کامستاک یک تهمت ناروا است، پس چه کسی او را به قتل رسانده است و با چه انگیزه ای این کار را انجام داده؟ برای یافتن پاسخ به ادامه متن توجه کنید...
مطلب دیگری که در این بخش داستان قابل بررسی است، نبردی به نام "ووندد نی" است که کامستاک خود را قهرمان آن خطاب می کند. حال ببینیم حقایق موجود درمورد این نبرد چیست:
ووندد نی:
کشتار ووندد نی یک فاجعه در تاریخ آمریکا است. در ۲۹ دسامبر ۱۸۹۰ (۸ دی ۱۲۶۹ خورشیدی) گردان هفتم سواره‌نظام ایالات متحده در کنار نهر ووندد نی در داکوتای جنوبی ۴۰۰ تن از مردان، زنان و کودکان سرخ‌پوستان آمریکایی را قتل‌عام کرد. این کشتار آخرین ستیز مسلحانه بزرگ میان قبیله سو لاکوتا و ایالات متحده آمریکا بود.
با این اوصاف مشخص می شود که افتخار کامستاک درواقع قتل عام تعداد زیادی از مردان، زنان و کودکان بی گناه رنگین پوست است! و نکته مهم تر این است که او پس از این نبرد به مقام پیامبری نائل می شود!! می بینید که چطور به مقام پیامبری در این باز اهانت می شود؟
اما در این مورد هم در فایل های صوتی نکات جالبی وجود دارد که آن ها را مرور می کنیم:
کورنلیوس اسلیت:
من و افرادم محکوم به مرگ هستیم. درست مثل کاستر که در Little Big Horn محکوم شده بود. ولی ما تسلیم کامستاک و سربازان آهنینش نمی شویم. دیده بانی که گذاشته بودم او را دیده… بوکر دویت به اینجا می آید، به تالار! دویت… ما او را آمریکایی سفید در جنگ ووندد نی صدا می کردیم و این به دلیل دست آوردهای بزرگی بود که او در جنگ به دست آورده بود. مردی مثل او می تواند آرامشی که دنبال آن هستیم را به ما ببخشد. 1912- همزمان با آمدن بوکر
کورنلیوس اسلیت:
سرباز کهنه کار! چه دروغ بزرگی... تو خون و اعضای بدنت را در جنگ با شرقی ها برای کلمبیا از دست داده ای، و کامستاک چه کرده، او هیچ کاری نکرده است! حالا... نگاه کنید! مجسمه کیست که جلوی شما وسط میدان چمباتمه زده است و در زوایای مختلف به خودش می بالد!؟ اگر پیامبر، گذشته ما رو اینگونه جعل کند و از بین ببرد، پس با آینده ما چه خواهد کرد؟ بیایید از همین حالا روی پای خودمان بایستیم و سالن را پر از سربازان واقعی کنیم. (6 جولای 1912)- همزمان با آمدن بوکر
نکته مهم در این فایل ها اشاره اسلیت به شرکت داشتن بوکر در نبرد ووندد نی و عدم شرکت کامستاک در این نبرد است!!! پس با این تفاسیر کامستاک به نوعی سعی دارد هویت اصلی خود را جعل نماید و ظاهرا کسی که هویتش توسط کامستاک جعل شده، بوکر دوئیت است!!
درمورد همسر کامستاک هم نکاتی وجود دارد. این که او کیست و چه حال و روزی داشته را می توان تا حدودی در فایل های صوتی یافت:
[تصویر: 134613.jpg]
خانم کامستاک:
عشق به پیامبر، برای این است که او گنهکاران را دوست دارد. عشق به گنهکاران، برای این است که او (گنهکار) تو هستی. بدون گنهکاران، چه احتیاجی به ناجی هست؟ بدون گناه، چه جذابیتی برای بخشش وجود دارد؟ (اول آپریل 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
و اما ادامه داستان:
بوکر و الیزابت موفق می شوند سوار بر کشتی پرنده شده و کلمبیا را ترک کنند. اما الیزابت که متوجه دروغ بوکر شده، با زدن ضربه ای به سر او، بوکر را بی هوش کرده و فرار می کند. زمانی که بوکر به هوش می آید کشتی خود را در تصرف شورشیان واکس پاپیولای و دیزی می بیند.
دیزی از بوکر می خواهد تا به سراغ فردی به نام "چن لین" اسلحه ساز برود و برای گروه واکس پاپیولای سلاح و مهمات تهیه کند و آن ها هم در ازای این کار کشتی بوکر را به او پس بدهند. دیزی بوکر را در منطقه‌ فینکتون پیاده می کند و بوکر یکبار دیگر با الیزابت روبرو می شود. الیزابت پس از شنیدن صحبت های بوکر، یکبار دیگر به او اعتماد کرده و تصمیم می گیرد با او همکاری کند. (سوال اینجاست که چرا دیزی همکاری الیزابت با گروه واکس پاپیولای را به عنوان شرط اصلی مطرح نمی کند!!)
آن ها به سراغ چن لین می روند و در کمال ناباوری می بینند که او در اثر شکنجه های زیاد مرده است. در این هنگام سر و کله دوقلوهای لوتک پیدا می شود (این دو در مکان های مختلف ظاهر شده و بوکر را راهنمایی می کنند. البته صحبت های آن ها بیشتر حالتی معماگونه دارد و بیشتر تکرار کلمات متضاد است! درمورد لوتک ها به تفضیل توضیح داده خواهد شد)، آن ها به بوکر توضیح می دهند که چن لین درست مانند "گربه‌ شرودینگر" در دنیاهای دیگر (دنیاهای موازی به گفته بازی و دنیاهای متوالی از نظر علمی) هم مرده و هم زنده است.
در این هنگام ناگهان الیزابت متوجه وجود شکافی زمانی در آنجا می شود و تصمیم می گیرد با گشودن دریچه، وارد دنیای متوالی دنیای فعلی شوند و در آنجا چن لین را زنده بیابند.
در دنیای جدید نبرد مخالفان با کامستاک حالتی علنی تر پیدا کرده و اوضاع شهر آشفته است. اما در این دنیای جدید مشکل دیگری هم وجود دارد، چن لین با وجود آن که زنده است، اما دچار حالت خلسه شده و علاوه بر فراموشی، در دنیای ذهنی خود گرفتار شده است. در این دنیا دستگاه های چن لین توسط پلیس توقیف شده اند و با این حال او فکر می کند که دستگاه ها هنوز وجود دارند و کار می کنند.
[تصویر: 134588.jpg]
اما نکته عجیب تر، وجود یک عبادتگاه بودایی در محل کار چن لین است و این موضوع نشان می دهد که در این دنیا، نفوذ کامستاک به شدت کاهش پیدا کرده تا جایی که مردم دیگر او را پرستش نمی کنند.
[تصویر: 134629.jpg]
بوکر و الیزابت تصمیم می گیرند به محل نگهداری دستگاه ها بروند و آن ها را بازگردانند، اما زمانی که به اداره پلیس می رسند اثری از دستگاه ها نمی یابند. اما در آنجا باز هم شکاف زمانی ای وجود دارد که می توانند از طریق آن به زمانی بروند که سلاح ها در اختیار گروه واکس پاپیولای قرار گرفته و انقلاب آن ها رنگ و بوی جدی تری به خود گرفته است (در این دنیا هم چن لین و هم همسرش کشته شده اند!!). در دنیای جدید، گروه واکس علیه ارمیا فینک (از متحدان اصلی کامستاک) می جنگند و جالب تر این که از بوکر به عنوان شهید انقلاب یاد می شود!!!
و اما نکات مهم در این بخش:
چن لین مسئول تهیه سلاح برای شورشیان معرفی می شود. او را در سه دنیای متفاوت می توان دید: در یکی از دنیاها او مرده، در دیگری دچار فراموشی شده و در سومین دنیا او و همسرش هر دو مرده اند!
درمورد این اتفاق، لوتک ها مثالی از گربه شرودینگر می زنند. حال ببینیم این مثال به چه چیزی اشاره دارد:
[تصویر: 134645.jpg]
گربه شرودینگر:
گربه شرودینگر یک آزمایش فکری در فیزیک کوانتمی است که در سال ۱۹۳۵ توسط اروین شرودینگر، فیزکدان اتریشی، ابداع شد. گاهی این آزمایش به صورت تضاد تعریف می‌شود. سناریوی آزمایش ارائه یک گربه‌است که بسته به یک رویداد تصادفی زودتر، ممکن است مرده باشد یا زنده.
آزمایش چنین است:
فرض کنید گربه‌ای در جعبه‌ای دربسته زندانی است. در این جعبه یک شیشه گاز سیانور، یک چکش، یک حسگر پرتوزا و یک منبع پرتوزا نیز وجود دارد. ذرات پرتوزا به صورت نامنظم تابش می‌کنند و به همین دلیل برای آن‌ها نیمه عمر در نظر می‌گیرند. حال فرض کنید حسگر و چکش طوری تنظیم شده باشند که در صورت تابش موج پرتوزا بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱، چکش شیشه حاوی گاز را شکسته و گربه بمیرد. اگر در ساعت ۱۲:۰۱ در جعبه را باز کنید چه خواهید دید؟ اگر از طریق فرمول نیمه عمر منبع، احتمال تابش بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱ را ۵۰٪ پیش بینی کنید. گربه داخل جعبه در هنگام برداشتن درب جعبه ۵۰٪ مرده‌است و ۵۰٪ زنده است. اما وقتی درب جعبه را برمی‌دارید خواهید دید که گربه یا مرده و یا زنده ‌است. نمی‌توان گفت ۵۰٪ سلول های بدن گربه مرده‌اند و ۵۰٪ آن ها زنده‌اند. در فاصله یک لحظه، احتمال به یقین تبدیل خواهد شد. این امر کاملاً متضاد با مکانیک کوانتومی است. همانطور که گفتیم هیچگاه نمی‌توان موقعیت یک سیستم را به دقت اندازه‌گیری نمود. اما در این مثال کاملاً این امر ممکن شده‌ است.
این گونه پارادوکس‌ها در مکانیک کوانتومی بسیار زیادند. اما با این همه مکانیک کوانتومی در پیش‌بینی نتایج بسیاری از آزمایش‌ها به طور درخشانی موفق بوده‌است و زمینه تقریباً تمامی علم و فن نوین است. بر رفتار ترانزیستورها و مدارهای مجتمع که جزء اساسی وسایلی نظیر تلویزیون و رایانه‌اند، فرمان می‌راند و نیز بنیاد شیمی و زیست‌شناسی نوین است.
شرح کپنهاک از مکانیک کوانتوم اشاره بر این دارد که بعد از مدتی گربه به طور همزمان هم مرده‌است و هم زنده. هنوز وقتی به داخل جعبه نگاه می‌کنیم، گربه را می‌بینیم که یا زنده‌است یا مرده نه هر دوی این‌ها. این آزمایش آنچه را که او به عنوان مشکل از تفسیر کپنهاک از مکانیک کوانتومی اعمال شده به اشیاء روزمره را نشان می‌دهد، که تضاد با عقل سلیم است.
[تصویر: 134590.jpg]
نکته بعد درمورد وضعیت بوکر در سومین دنیا است. او در این دنیا به شورش پیوسته و شهید شده است! پس می توان اینطور نتیجه گیری کرد که علاوه بر بوکر، سایر شخصیت های بازی هم در دنیاهای دیگر وجود دارند و می توانند هر یک از آن ها در دنیاهای متوالی موجود، سرنوشتی متفاوت داشته باشند. مثلا شاید کامستاک دیگر آن فردی که ادعای پیامبری می کند نباشد و یا الیزابت چنین قدرت هایی را نداشته باشد و...
[font=Tahoma]
ادامه داستان:
با توجه به این که بوکر در این دنیا شهید شده است، در نتیجه دیزی با دیدن او گمان می کند که با شیادی طرف شده که خودش را به جای بوکر جا می زند و تصمیم می گیرد او را از بین ببرد. به همین دلیل گروه واکس پاپیولای علاوه بر مبارزه با کامستاک و یارانش با بوکر هم درگیر می شوند.
در ادامه، دیزی موفق می شود ارمیا فینک را دستگیر کرده و با شلیک گلوله ای به سر او انتقام همه رفتارهای بد و خشن او را بگیرد. اما زمانی که دیزی تصمیم می گیرد تا پسر بچه ای که همراه فینک بوده را هم بکشد (شاید این پسر فرزند فینک بوده که دیزی تصمیم به قتل او گرفته!) الیزابت دخالت کرده و دیزی را به قتل می رساند. سپس بوکر و الیزابت سوار بر کشتی شده و تصمیم می گیرند کلمبیا را اینبار به مقصد پاریس ترک نمایند. اما اینبار هم سفر آن ها به علت حمله سانگ برد با شکست مواجه می شود و کشتی هوایی آن ها سقوط می کند.
بوکر و الیزابت یکبار دیگر با لوتک ها روبرو می شوند و آن ها به بوکر توضیح می دهند که سانگ برد به وسیله نت های موسیقی هدایت و کنترل می شود و تنها راه مهار آن، به دست آوردن نت موسیقی مخصوص آن است.
بوکر و الیزابت تصمیم می گیرند برای یافتن نت مخصوص، به خانه کامستاک بروند و در آنجا نت را پیدا کنند. اما در هنگام ورود، آن ها با دستگاه امنیتی کامستاک روبرو می شوند، دستگاهی که فقط با تطبیق اثر انگشتان کامستاک و یا همسر او اجازه ورود به خانه را صادر می کند.
الیزابت برای یافتن راه حل تصمیم می گیرد جنازه همسر کامستاک را یافته و با قطع دست او!!! و استفاده از اثر انگشت، در را باز کند. اما در این هنگام اتفاق عجیبی رخ می دهد؛ درست زمانی که الیزابت و بوکر به هدفشان نزدیک شده بودند، ناگهان سر و کله کامستاک پیدا شده و با استفاده از قدرت های الیزابت، جنازه همسرش را زنده کرده و او را به صورت شبهی به جان بوکر و الیزابت می اندازد.
تازه اینجاست که ابعاد جدیدی از رابطه الیزابت و همسر کامستاک مشخص می شود. این که چرا الیزابت او را مادر خود نمی داند و یا چرا همسر کامستاک او را دختر خود خطاب نمی کند، مسئله ای مهم است که ابعاد تازه ای از داستان را روشن می سازد.
در طول مبارزه، همسر کامستاک بارها و بارها الیزابت را حرامزاده خطاب می کند و نفرت خود را نسبت به او نمایان می سازد. چرا همسر کامستاک، الیزابت را اینگونه خطاب می کند؟
پاسخ به این سوال را می توان در چندین فایل صوتی یافت:
[تصویر: 134616.jpg]
روزالید لوتک:
به نظر می آید لیدی کامستاک فکر می کند الیزابت حاصل روابط غیرمشروع من و پیامبر عزیزش است. برای همین مجبور شدم حقیقت را به زن بیچاره بگویم: اینکه وجود آن بچه به خاطر وجود اختراع جدید ماست (سایفون). ولی فکر می کنم او در برداشتش از حرف من دچار توهم شده است. 1895، 17 سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا (4 ژانویه 1895)- 17 سال قبل از آمدن بوکر
روزالید لوتک:به نظر می رسد که کامستاک به علت قرارگرفتن در معرض دستگاه عقیم شده باشد... (13 جولای 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:فرشته مقرب به من گفت، کلمبیا تا زمانی پابرجا خواهد ماند که اولاد من روی تخت بشیند. ولی خانم کامستاک از من باردار نمی شود. من هرکاری که از دستم ساخته بود انجام دادم، اما متاسفانه هیچکدام از آن ها کارساز نبودند. در این مورد از لوتک هم کمک خواستم ولی حتی او هم حاضر به کمک نیست. (10 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
کونلیوس اسلیت:من ژورنالی خصوصی از لیدی کامستاک را در دست دارم. درون آن توضیح داده شده که "بچه معجزه" یاوه ای بیش نیست. او هیچوقت عاشق کودک نبوده. (اشاره به کامستاک) (6 جولای 1912)- همزمان با آمدن بوکر
از طریق فایل های صوتی متوجه نکات مهمی می شویم:1- کامستاک به دلایلی عقیم شده و توان بچه دار شدن را ندارد.2- طبق گفته های فرشته مقرب، فرزند کامستاک (ذریه او) باید بر تخت نشسته و سدوم را نابود سازد.3- ماجرایی به نام "بچه معجزه" در بین مردم رواج داده شده که دروغ بودن آن درحال آشکار شدن است.4- لوتک ها در تحقق پیشبینی فرشته برای بر تخت نشستن فرزند پیامبر کلمبیا به او کمک کرده اند.5- همسر کامستاک متوجه اشکالی در وجود بچه شده و او را حاصل رابطه ای نامشروع می داند.6- لوتک، وجود الیزابت را حاصل یک تحقیق علمی می داند. خب، حال ببینیم که حقیقت ماجرا از چه قرار است:با کمی جستجو در بازی در می یابیم که سال ها پیش روزالید لوتک به عنوان یک فیزیکدان کوانتومی به استخدام کامستاک درآمده و شهر کلمبیا را آنطور که او در رویا دیده بود، در آسمان بنا می کند. همچنین از دیگر خدمات لوتک به کامستاک، ساخت دستگاهی به نام سایفون بوده که کامستاک از طریق آن می توانسته دریچه هایی به آینده باز نماید و از طریق آن برای مدیریت حکومت خود برنامه ریزی نماید. اما در این بین اتفاق غیرمنتظره ای رخ می دهد؛ به دلیل استفاده زیاد از دستگاه و قرار گرفتن در مجاورت اشعه های آن، کامستاک عقیم شده و امکان فرزند دارد شدن آن به کلی از بین می رود. از طرفی طبق پیش گویی های فرشته، فرزند کامستاک باید به جای او بر تخت بنشیند و شهر سدوم را نابود نماید. اما با وضعیت به وجود آمده، این اتفاق هرگز رخ نخواهد داد. در نتیجه کامستاک تصمیم می گیرد این نقیصه را به گونه ای جبران نماید. او از لوتک می خواهد تا با استفاده از دستگاه سایفون دریچه ای به دنیای دیگر باز کرده و فرزندی را برای او پیدا کند. لوتک طبق خواسته کامستاک عمل می کند و دختر بچه ای را از زمانی دیگر برای کامستاک می دزدد و نام او را الیزابت می گذارد. خانم کامستاک متوجه این موضوع می شود و تهدید می کند که موضوع را برای عوام افشا نماید، البته به عقیده او این فرزند حاصل رابطه نامشروع لوتک و کامستاک بوده و داستان های لوتک درمورد آوردن او از دنیای دیگر یاوه ای بیش نیست. اوضاع برای کامستاک به شدت بحرانی می شود و تصمیم می گیرد چاره ای برای این کار بیندیشد. او به فینک دستور می دهد که مخفیانه کار همسرش را یکسره کرده و سپس این اتفاق را به گردن پیشخدمت خود، دیزی فیتزوری می اندازد. سپس برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی درمورد علت مرگ همسرش و اوضاع کودک، اعلام می کند که این فرزند معجزه ای از طرف خدا بوده و فقط هفت روز در رحم مادرش قرار داشته است!! (با توجه به سن بچه و چگونگی به دنیا آمدن آن جای تعجب دارد که چرا همسر کامستاک از حقیقت خبر نداشته و فکر می کرده که این بچه فرزند خود اوست!!!)صحبت درمورد برخی از این وقایع را می توان در فایل های صوتی مشاهده کرد:
درمورد ساخت شهر:روزالید لوتک:من آن اتم را روی هوا نگه داشته بودم. دوستانم به این میدان لوتکی (میدانی که خودش آن را کشف کرده و اسم خود را روی آن گذاشته است)، شناوری کوانتومی می گفتند. ولی درواقع اصلا چنین چیزی نبود! شعبده بازها اشیاء را در هوا شناور نگه می دارند. کاری که من کردم این بود که نگذاشتم اتم سقوط کند. اگر بشود یک اتم را به دلخواه روی هوا معلق نگه داشت، چرا نتوان یک سیب را در هوا نگه داشت؟ و اگر یک سیب را بتوان، چرا یک شهر را نتوان؟ (10 آگوست 1890)- 22 سال قبل از آمدن بوکر
[تصویر: 134599.jpg]
درمورد دروغگو بودن کامستاک:لیدی کامستاک:می دانم که پیامبر یک دروغگو است، اما او نمی تواند اینطور باشد. می دانم که پیامبر یک قاتل است، اما او نمی تواند اینطور باشد. اگر در آینده مشخص شود که خدا و سایر چیزها هم در تخیل او بوده اند چه؟ او واقعا یک هیولاست... (4 ژانویه 1895)- 17 سال قبل از آمدن بوکر
ادامه دارد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، احمد شاکر ، محب الزهرا ، mahdy30na
۳:۵۵, ۲۷/آبان/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
ادامه داستان:
با توضیح حقیقت به روح همسر کامستاک و اعتراف به این که خود الیزابت هم در این ماجرا قربانی است، او مجاب می شود تا الیزابت را بخشیده و راه خانه را برای ورود آن ها باز نماید.
بوکر و الیزابت وارد منزل کامستاک می شوند، اما در آنجا با حمله ناگهانی سانگ برد مواجه شده و بوکر در آستانه مرگ قرار می گیرد. الیزابت که شاهد این ماجراست، برای نجات بوکر حاضر می شود خود را تسلیم سانگ برد کرده و با او به برج فرشته بازگردد. تصمیمی که برای او بسیار گران تمام خواهد شد.
پس از رفتن سانگ برد و الیزابت، بوکر جستجویی را برای یافتن او آغاز می کند. اما با حادثه به هم ریختگی زمانی و مکانی (شبیه کاری که الیزابت با شکاف ها می کرد) مواجه می شود و اوضاع را به هم ریخته می بیند.
در ادامه بوکر متوجه می شود که از زمان تسلیم شدن الیزابت 6 ماه گذشته و او در طول این مدت در میان شکاف های زمانی سرگردان شده بود.
سرگردانی بوکر، برای کامستاک شرایط ویژه ای را مهیا نموده بود تا بتواند نقشه هایش را عملی سازد. بوکر از طریق سرنخ ها (شکاف های زمانی موجود) سرانجام الیزابت را پیدا می کند، اما در کمال تعجب می بیند که الیزابت به پیرزنی فرتوت و سال خورده تبدیل شده است!!
[تصویر: 134597.jpg]
الیزابت به بوکر توضیح می دهد که گذشت زمان و همچنین شکنجه های کامستاک او را به چنین روزی درآورده و همچنین توضیح می دهد که در این مدت، کامستاک توانسته رویای حمله به نیویورک را نیز با کمک قدرت های الیزابت عملی نماید.
الیزابت نا امید و سرخورده نامه ای رمزآلود را به بوکر می دهد و می گوید که برای جلوگیری از این وضعیت باید این نامه را به الیزابت جوان داده و از او بخواهد تا آن را کشف رمز نماید. او همچنین توضیح می دهد که تمام تلاش های بوکر برای نجاتش با دخالت سانگ برد مواجه شده و او هیچگاه نتوانسته راهی برای نجاتش بیابد. اما اینبار با گشودن یک شکاف زمانی به آینده، توانسته بوکر را از خطر حمله سانگ برد در امان نگه دارد و رمز مهار او را در اختیار وی قرار دهد.
پس از این جریان، الیزابت، بوکر را از طریق شکاف های زمانی به زمان اسارت خود باز می گرداند تا او بتواند با دادن رمز به الیزابت جوان!، سانگ برد را کنترل نماید.
بوکر پس از بازگشت به سراغ الیزابت می رود و او را از شکنجه افراد کامستاک نجات می دهد و به سراغ کامستاک می روند. کامستاک به الیزابت می گوید که چرا درمورد حقایق زندگی اش از بوکر سوال نمی کند؟ او از بوکر می خواهد که درمورد انگشت قطع شده الیزابت به او توضیح دهد؟ اما بوکر که از حرف های کامستاک به شدت گیج و عصبانی شده، دست به خشونت زده و با فرو کردن سر کامستاک درون ظرف آب (که ظاهرا برای غسل تعمید استفاده می شد) او را می کشد.
[تصویر: 134582.jpg]
الیزابت از بوکر درمورد حرف های کامستاک توضیح می خواهد اما او اظهار بی اطلاعی می کند. سپس بوکر نامه الیزابت پیر را به الیزابت جوان می دهد و از او می خواهد تا رمز آن را کشف نماید. در ابتدا الیزابت فقط متوجه عبارت CAGE روی کاغذ می شود و معنی آن را نمی فهمد، اما کمی بعد به این موضوع پی می برد که این حروف درواقع نت های موسیقی کنترل سانگ برد هستند و از طریق نواختن آن ها کنترل سانگ برد را در دست می گیرد.
آن ها با کمک سانگ برد موفق به نابودی نیروهای واکس پاپیولای می شوند و طبق خواست الیزابت، دستگاه سایفون و برج فرشته را نیز نابود می کنند. با نابود شدن دستگاه سایفون، قدرت های الیزابت (که به واسطه سایفون تضعیف شده بود) به او باز می گردد اما آن ها با حمله مجدد سانگ برد روبرو می شوند. در این هنگام الیزابت با باز کردن یک شکاف زمانی سانگ برد را به زیر آب برده و او را غرق می کند.
[تصویر: 134627.jpg]
با نابودی سانگ برد، الیزابت و بوکر خود را در شهری زیر آبی می بینند، شهری که در قسمت اول بازی به رپچر معروف بود. بوکر و الیزابت با استفاده از یک وسیله نقلیه خاص، خودشان را به سطح آب رسانده و به کنار یک فانوس دریایی ( شبیه به فانوس دریایی نسخه اول بازی) می روند.
آن ها سعی می کنند تا وارد فانوس شوند، اما کلید درب را ندارند. در این هنگام ناگهان کلید در دستان الیزابت ظاهر شده و الیزابت توضیح می دهد که کلید از اول هم آنجا بوده ولی او قادر به دیدن آن نبوده است. (اشاره به توالی دنیاها و تاثیرگذاری یک اتفاق بر سرنوشت اتفاقی دیگر)
آن ها با استفاده از کلید وارد برج شده و در کمال تعجب بی نهایت برج دیگر را در پشت در می بینند.
[تصویر: 134598.jpg]
الیزابت به بوکر توضیح می دهد که ستاره هایی که در آسمان وجود دارند درواقع بی نهایت در به دنیاهای متوالی ای هستند که همگی در یک زمان با هم باز شده و رویدادهای همزمانی (اما با مولفه های مختلف) را رقم می زنند. طبق این نظر باز شدن درها می تواند سرنوشت انسان های یکسان را در مکان های مختلف به شکل های مختلف رقم بزند. مانند اتفاقی که سابقا برای بوکر رخ داده بود و او در یک دنیا شهید و در دنیایی دیگر مخالف و شورشی بود!!
فانوس های دریایی بی نهایت هم نمادی از روشنگری های بی نهایت، نسبت به فاکتورهای مختلف از یک موضوع ثابت در دنیاهای متوالی هستند و ورود به هریک از آن ها حقیقتی را برای بوکر و الیزابت روشن می نماید.
الیزابت به بوکر پیشنهاد می کند تا برای درک حقیقت درمورد کامستاک و کشف علل قدرت های خود، از درها عبور کنند. در حین عبور از یکی از این درها ناگهان اتفاق غیر منتظره ای رخ می دهد؛ بوکر با عبور از در خود را در دوران پس از نبرد ووندد نی می بیند. عده ای از همرزمان وی به همراه کشیش برای انجام مراسم غسل تعمید منتظر وی هستند. (این کشیش همان کشیشی است که در ابتدای بازی هم بوکر را غسل داد)
[تصویر: 134607.jpg]
کشیش از بوکر می خواهد که برای غسل تعمید پیش قدم شود تا با این کار روح او پاک شده و در قالب انسانی جدید پا به دنیا بگذارد. بوکر ابتدا تصمیم به غسل تعمید می گیرد، اما در آخرین لحظات منصرف شده و از این کار سر باز می زند.
سپس بوکر از در دیگری عبور می کند، دری که به اتاق کار بوکر باز می شود. اینبار فضای اتاق کمی تغییر کرده و به جای صدای مرد، خود او در اتاق حضور دارد. درواقع این مرد همان لوتک است که خواسته خود را یکبار دیگر تکرار می کند:
"بچه را به ما بده و دینت را ادا کن"
تازه اینجاست که متوجه می شویم منظور این صدا از بازگرداندن دختر (تحویل دادن آن)، الیزابت نیست و منظور، دختر بوکر، آنا دوئیت است!!
[تصویر: 134628.jpg]
ماجرا از این قرار است که در آن روز خاص کامستاک روزالید و رابرت لوتک را مجبور می کند تا با استفاده از سایفون به دنیای بوکری که مقروض و گرفتار است شکافی باز کنند و به بهانه کمک به تسویه قرض ها، دختر او را خریداری نمایند.
بوکر حاضر می شود در مقابل دریافت پول فرزندش را به کامستاک بفروشد، اما در آخرین لحظات پشیمان شده و تصمیم به فسخ معامله می گیرد. کامستاک سعی می کند بچه را از طریق شکاف زمانی به روزالید تحویل دهد و در این کشمکش و به هنگام بسته شدن شکاف، بخشی از انگشت آنا بین شکاف گیر کرده و قطع می شود. همین موضوع باعث می شود تا در آینده آنا (الیزابت) به دلیل اینکه بخشی از وجودش در یک دنیا و بخشی دیگر در دنیای دیگر است، بتواند بدون استفاده از سایفون شکاف های زمانی را باز نماید.
[تصویر: 134592.jpg]
نکته بعد درمورد ماجرای لوتک هاست. طبق داستان، پس از آن که لوتک ها پی به نیت شوم کامستاک می برند (نابودی آمریکا)، تصمیم می گیرند الیزابت را به دنیای خود باز گردانند، اما کامستاک که از این موضوع باخبر شده به فینک دستور می دهد تا سایفون را دستکاری کرده و مانع تحقق اهداف آن ها شود.
با خرابی سایفون، لوتک ها در میان شکاف های زمانی تکثیر می شوند و حیاتی مرموز پیدا می کنند، به این ترتیب که تنها بوکر و الیزابت می توانند آن ها را ببینند و دیگران آن ها را نمی بینند. به درگیری در قبرستان توجه کنید، چرا هیچکس با لوتک ها درگیر نمی شود؟ علت این موضوع این است که آن ها فقط توسط الیزابت و بوکر دیده می شوند. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در زمان انداختن شیر یا خط (سکه)، این تنها بوکر بوده که اقدام به این کار نموده است.
[تصویر: 134579.jpg]
پس او تا آن لحظه 122 مرتبه برای آزاد کردن الیزابت اقدام کرده اما هربار در نبرد با سانگ برد شکست خورده است. (علت هشدار لوتک به بوکر درمورد عدد 77 هم از همینجا نشات می گیرد)
این موضوع در فایل های صوتی اینطور روایت می شود:
روزالید لوتک:
برادرم اولتیماتومی به من داده است که اگر الیزابت را به دنیایی خودش بازنگردانیم، باید از هم جدا شویم. جاهایی که او کاغذ سفید می بیند من نمایشنامه Link Lear را می بینم (چیزی شبیه به مثل تو مو میبینی و من پیچش مو). ولی در هر صورت او برادر من است و باید نقش خودم را در این کار ایفا کنم. هرچند می دانم که پایان غم انگیزی در پیش است! (16 اکتبر 1909)-
1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
میدان لوتکی اتم کوانتومی من را با موج هایی از نور درگیر کرد و این موضوع به من اجازه داد تا با امنیت بیشتری آن را اندازه بگیرم. این موضوع برای تو هم آشناست برادر؟ برای این که تو هم دقیقا همین اتم را با همین روش از دنیای مجاور دیگری اندازه می گرفتی. ما از جهان هستی به عنوان تلگراف استفاده کردیم. روشن و خاموش کردن میدان، تبدیل شده بود به نقطه ها و خط تیره ها. اون موقع همه چیز به شدت آهسته بود ولی حالا تو و من می توانیم با هم پچ پچ کنیم. 1893، 19 سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
اختراع ما نشان داد که او دختری است که با شعله ای زمین انسان ها را به آتش خواهد کشید. برادرم می گوید ما باید اشتباهمان را جبران کنیم. ولی زمان بیشتر از آن که یک رود باشد، یک اقیانوس است. 1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
کامستاک اختراع ما را دست کاری کرده است، ولی ما هنوز زنده ایم. یک فرضیه این است که: ما در همه فضاهای ممکن پخش شده ایم. ولی هنوز من و برادرم در کنار هم هستیم و به خاطر این موضوع من خوشحال هستم، ولی او خوشحال نیست. نقشه ما هنوز نیمه تمام باقی مانده است. ولی شاید هنوز یکی باشد که به جای ما الیزابت را به دنیای خودش بازگرداند... 1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
چه چیز باعث می شود که الیزابت خاص باشد؟ …بخش کوچکی از او در دنیایی که از آن آمده باقی مانده... 1909، 3 سال قبل از آمدن بوکر
روزالید لوتک:
سن پیامبر به سرعت درحال بالا رفتن است و مرگ او نزدیک است. چرا این کامستاک درحال نابودی است، درحالیکه کامستاک های دیگر، در دنیای دیگر هنوز سالم هستند؟ اگر ژنتیک عامل تعیین کننده سرنوشت است، پس تفاوت و علت بروز این وضعیت برای پیامبر در چیست؟ شاید قرار گرفتن در معرض دستگاه عامل ایجاد آن باشد؟ لازم است که راجع به این مورد بیشتر تحقیق شود. (4 دسامبر 1907)- 5 سال قبل از آمدن بوکر
ادامه داستان:
بوکر و الیزابت تصمیم می گیرند برای ممانعت از کارهای کامستاک، او و آثارش را از میان بردارند، اما الیزابت توضیح می دهد که برای این کار لازم است تا همه کامستاک های محتمل در دنیاهای متوالی را نیز از بین ببرند تا دیگر احتمال وقوع چنین حادثه ای به صفر برسد. برای دستیابی به این مهم، الیزابت، بوکر را به زمان پس از نبرد ووندد نی، و جایی که قرار بود غسل تعمید داده شود باز می گرداند. اما اینبار شرایط فرق کرده و به جای کشیش، تعداد زیادی الیزابت از جهان های متوالی در آنجا حضور دارند. در اینجاست که الیزابت ها بزرگترین راز بوکر را برملا می کنند:
[تصویر: 134596.jpg]
آن ها به بوکر توضیح می دهند که پس از رد غسل تعمید توسط وی، دنیایی خلق شد که در آن بوکر قمارباز و الکلی به وجود آمد. اما زمانی که او در انتخاب دیگر خود غسل تعمید را پذیرفت (چیزی شبیه به اتفاق ابتدای بازی)، دنیای جدیدی به وجود آمد که در آن بوکر خودش را شخصیتی جدید معرفی کرد که از طرف فرشته ای مقرب ماموریت یافته تا شهری را در آسمان بنا کند. او خود را زاکاری هیل کامستاک نامید و پیامبر کلمبیا شد. در این زمان او پس از این که متوجه عقیم بودنش شد، تصمیم گرفت تا با راهیابی به دنیای دیگر (دنیای بوکر قمارباز) دخترش را به دنیای جدید وارد کرده و آرزوهایش را تحقق بخشد.
به این موضوع در فایل های صوتی هم اشاره می شود:
زاکاری کامستاک:
یک نفر برای غسل تعمید وارد آب می شود و فرد متفاوتی از آن خارج می شود که گویا تازه متولد شده است. این شخص جدید چگونه آدمی است؟ شاید گناه کار شود و شاید مقدس، باید صبر کرد و دید دست به چه کارهایی خواهد زد. (29 مارچ 1911) – 1 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
وقتی روحی دوباره متولد می شود، چه اتفاقی در پس غسل تعمید می افتد؟ آیا او به سادگی... از بین می رود؟ و یا نشانی از او در برخی از جهان های دیگر با گناهی دست نخورده زندگی می کند؟ (21 جوئن 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
بوکر پس از فهمیدن این حقیقت تلخ از الیزابت ها درخواست می کند تا او را در همانجا غرق کنند تا دیگر نه بوکر قمار باز و نه کامستاکی به وجود نیاید. با خفه شدن بوکر، الیزابت ها هم یکی یکی ناپدید می شوند. زیرا با این کار کامستاک برای همیشه از تاریخ محو شده است و دیگر اتفاقات Bioshock: Infinite رخ نخواهند داد، زیرا دیگر کلمبیایی در کار نیست و کامستاکی وجود ندارد که آنا را بدزدد و او را الیزابت نام گذاری کند!
و اما نکاتی چند درمود داستان که تنها از طریق فایل های صوتی می توان آن ها را دریافت:
فینک و باورهای او نسبت به کامستاک و کلمبیا:
ارمیا فینک:
کامستاک، این موضوع را به تو می گویم چون تو بهشت را دیده ای؛ حالا همه مشتری ها انتظار دارند فرشته ها را برای کارهای عادی روزمره در این شهر ببینند! نه مثل نوکر در درگاه خداوند! خب، من مردی در جورجیا دارم که می تواند به ما کمک کند تا تعدادی کاکا سیاه مجرم را خریداری کنیم! (به جای آن فرشته ها)
چرا، می گویی که آن ها (کاکا سیاه ها) ارواح ساده ای هستند، که با توبه می توانند در موقعیت های اجتماعی خودشان قرار گیرند؟ به هرحال برای آسایش وجدان تو، من هم اینطور فرض می کنم. (16 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
ارمیا فینک:
واقعیت این است که، من وقت زیادی برای یاوه های پیامبر ندارم. من به شما می گویم که باورها... تنها نوعی کالا هستند. (27 مارچ 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
ارمیا فینک:
برادر! فکر می کردم وقتی که می گفتی از شکاف های درون هوا صدای موزیک های فوق العاده می شنوی، حماقت می کنی. کم کم داشتم مطمئن می شدم که مخت تاب برداشته! ولی حالا نه تنها از این روش برای خودت کسب و کار خوبی درست کرده ای، بلکه راه را به من هم نشان دادی. (12 آگوست 1894)-
18 سال قبل از آمدن بوکر
ارمیا فینک:
شکاف های روی هوا یک شگفتی دیگر را به من نشان دادند، ولی هنوز کاربرد آن ها را نمیدانم. این شگفتی در مورد ترکیب انسان و ماشین است که به نوعی هم ماشین حساب می شود هم انسان. این ترکیب به نظر غیر قابل برگشت و جدایی باشد. شاید کامستاک از این وسیله برای نگهبانی از آن چیزی که در آن برج دارد، استفاده می کند. 1895؛ 17 سال قبل از آمدن بوکر
به وضوح می توان دید که فینک (به عنوان مهمترین متحد کامستاک) هیچگونه اعتقادی به حرف های کامستاک ندارد و وی یکی از عاملان اصلی گسترش نژادپرستی در کلمبیاست. او همه پیشرفت خود را مدیون شکاف های زمانی می داند و به غیر از سود، به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند.
صحبت های کامستاک و باورهای اعتقادی او:
زاکاری کامستاک:
وقتی فرشته کلمبیا، به کاشفان آن وسایل ساخت بهشت جدید را تقدیم کرد، آن ها بی درنگ دست به کار شدند. برای 85 سال، آن ها راه را برای خداوند آماده کردند. اما زمانی که مرتد بزرگ آمد، جنگ بزرگی را علیه آن ها آغاز نمود، و زمین بهشت را آغشته به خون برادرانمان کرد. تنها هدیه او برای رهایی، مرگ است. (14 آپریل 1905)- 7 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
منجی بزرگ و رها کننده سیاه پوستان، آن ها را از چه رهانید؟ از نان روزانه آن ها. از کار صادقانه ای که برای طبقه نجبا انجام می دادند. از حامیان ثروتمندی که آن ها را از گهواره تا گور حمایت می کردند. از لباس و پناهگاه. و آن ها با این آزادی چه چیزی به دست آوردند؟
هیچ حیوانی آزاد به دنیا نیامده و این فقط مردان سفید پوست هستند که آزاد به دنیا می آیند. و این همان وظیفه ما در مقابل محافظت از خلقت است. (14 آپریل 1905)- 7 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
و خداوند دید که شرارت انسان تا چه حد بزرگ بود. و او توبه کرد که دیگر انسانی را در زمین خلق کند. باران، چهل روز و چهل شب باریدن گرفت و هیچ جنبنده ای را زنده نگذاشت. می بینی دوست من، حتی خداوند هم به خودش برای انجام دوباره کارها حق می دهد. (اشاره به خلقت دوباره انسان به تعبیر او) حال، چرا کلمبیا کشتی نجات دیگری در زمانی دیگر نباشد؟ (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
تصور کردن آینده‌ بحثی جداست،‌ به چشم دیدن آن هم بحثی دیگر. زیرا من شعله های آتش را دیده ام که گریبان مفسده خانه‌ی پایین (سدوم) را خواهند گرفت و آن را برای آمدن خدا آماده خواهند کرد. ولی الیزابت باید آن شعله های آتش را پخش کند، نه من. من قبل از اینکه این کار عملی شود از پا درخواهم آمد... و او جانشین من خواهد شد. خداوند مرا به خانه دعوت می کند. می توانم عشق او را در همه‌ی تومور هایم حس کنم، زیرا این تومورها قطاری هستند که مرا به ایستگاه خداوند خواهند رساند. و من هم با لذت و خوشی خواهم رفت زیرا می دانم که الیزابت کار من را خواهد کرد. اما چوپان بدلی در راه است تا بره‌ی مرا گمراه سازد. من به هیچ وجه سوار آن قطار نخواهم شد مگر اینکه الیزابت از شر توطئه‌های او در امان باشد. (5 جولای 1912)- همزمان با آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
و زمانی که من به واشنگتن رسیدم، در آنجا کنفرانس هایی برپا بود که در آن ها من رویای کلمبیا را دیدم. این موضوع بار مسئولیت من به عنوان پیامبر را در رابطه با چگونگی رفتار با مجرمان زیاد می کند. اگر من بازتاب تصویر صورت خدا در آیینه نباشم، پس چه خواهم بود؟ (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
آیا دریافت مالیات بیشتر از سیاهپوستان نسبت به سفیدپوستان عملی بی رحمانه است؟ آیا قانون منع اختلاط نژادها عملی بی رحمانه است؟ آیا دادن رای به مرد سفید پوست، و رد صلاحیت زرد و سیاه و سرخ... عملی بی رحمانه است؟ آنوقت آیا تبعید کردن فرزند از یک باغ بی نظیر (بهشت) عملی بی رحمانه نیست؟ یا غرق کردن گروهی از مردم و حیوانات در زیر آب اقیانوس عملی بی رحمانه نیست؟ به نظر من گاهی اوقات ظلم می تواند آموزنده باشد و درمورد کلمبیا هم وضع چنین است. آنجا مدرسه پروردگار خواهد بود. (18 دسامبر 1899)- 13 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
در زمان کودکی، سگی به نام بیل داشتم. مثل همه سگ ها، بیل دوستی باوفا بود. اگر به اون غذا نمی دادیم، بیل همچنان باوفا می ماند. اگر آزارش می دادیم، بیل همچنان وفادار می ماند. فقط زمانی که انسان های رنگین پوست بتوانند چنین ادعایی کنند، در جامعه ما جای خواهند داشت. (مانند سگ وفاداری خود را ثابت کنند) (18 دسامبر 1899)- 13 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
همانطور که ماه ها و سال ها تبدیل به خاطره می شود، به همین ترتیب مردان کنگره هم تبدیل به عدالت می شوند و از طریق فن آوری این مردان و دلارهای واشنگتن، خداوند اراده خود را در کلمبیا به پیش می برد و خشم خود را علیه دنیای پلید سدوم جاری می سازد. (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
کامستاک هم هیچگونه اعتقادی به خدا ندارد و حتی در برخی موارد اعمال او را نیز زیر سوال می برد و بدین وسیله کارهای نادرست خود را توجیح می کند. او فردی دروغگو، نژادپرست و طالب قدرت است و ادعای پیامبری تنها دروغی برای سرپوش گذاشتن بر نیات پلید و الهی جلوه دادن آن هاست. با این تفاسیر آیا فکر نمی کنید که لوین چنین دیدگاهی را درمورد سایر پیامبران نیز داشته باشد؟ آیا می توان طرح چنین دیدگاهی در قالب یک بازی رایانه ای را تنها برای سرگرم کردن بازیکن ها و به دور از هرگونه تبلیغ تفکر و ایدئولوژی ندانست؟
نکته زمانی آشکارتر می شود که لوین بیشتر اعتقادات خود را از زبان سایر شخصیت های بازی هم مطرح می سازد. به این فایل های صوتی توجه کنید:
لیدی کامستاک:
امشب، پیامبر علیه دشمنان سیاسیش اقدام کرد. او ابتدا با شفقت تمام آن ها را موعظه کرد، اما در نهایت 40 دروغگو امشب در قبرستانی بی نشان کشته شدند. اگر مردی همواره شایسته بخشش باشد، آن شوهر من است. (28 دسامبر 1894)- 18 سال قبل از آمدن بوکر
الیزابت:
با گذشت روزها، اعتقاد من به خدا رو به کاهش است و نسبت به لوتک در حال افزایش. قدرت ایمان من خشک شده است. همه اینها به دلیل اعمال پدرم است. در این زمان من دریافتم که چه مقدار از آرمان ها دور هستم. اما دیگر برای توقف کردن دیر شده است. اما هنوز برای هر دوی ما امید به رستگاری وجود دارد.
لیدی کامستاک:
می دانم که پیامبر یک دروغگو است، اما او نمی تواند اینطور باشد. می دانم که پیامبر یک قاتل است، اما او نمی تواند اینطور باشد. اگر در آینده مشخص شود که خدا و سایر چیزها هم در تخیل او بوده اند چه؟ او واقعا یک هیولاست... (4 ژانویه 1895)- 17 سال قبل از آمدن بوکر
وی ک نکته جالب و قابل توجه:
تاریخ نگاری شهر به دست یک یهودی!!
اد گاینس:
پدر کامستاک امروز از من خواست تا برای نوشتن یک بیوگرافی به آنجا بروم. او دقیقا برای نگارش 100 صفحه پول به من پرداخت کرد. من که نیمی یهودی هستم، وقتی بوی نقره به مشامم رسید اعتراض کردم و گفتم:
پدر، طرفداران شما خیلی زیادند و شما باید حداقل هزار سکه برای این کار بپردازید، متوجه هستید که؟ پس چرا مبلغ کمی واریز کرده اید؟
و بعد، پیامبر به من نگاه کرد و گفت: 100 سکه کافی است، چون من به خوبی می دانم که این بیوگرافی قرار است چطور تمام شود. ( یکم مارچ 1912)- همزمان با آمدن بوکر
(این موضوع اشاره ای صریح به این حقیقت دارد که اکثر کتب تاریخ به دست یهودیان نوشته شده است و آن ها با توجه به میزان پولی که دریافت می کردند، تاریخ را به نفع یا علیه افراد تنظیم می کردند)
و اما نتیجه گیری کلی:
لوین با خلق این اثر سعی داشت تا مفاهیم و مضامین زیادی را مطرح کرده و آن ها را به نقد بکشد و یا برخی را به عنوان عقیده و باور درست به مخاطبانش ارائه دهد. اما به علت گستردگی کار، سردر گمی ایدئولوژیک و کمی آفیت طلبی و محافظه کاری، طرح او تقریبا با شکست مواجه شد و نتوانست به هیچیک از موضوعات مطرح شده به تفصیل پرداخته و نتیجه لازم را به دست آورد تا به توان به صراحت یکی از موارد مطرح شده را به ورطه نقد کشید. مثلا موضوع پایه گذاران آمریکا (واشنگتن، جفرسون و فرانکلین) در ابتدای کار مطرح شده و در ادامه به فراموشی سپرده می شود و معلوم نمی شود که در پس این همه تعریف و تمجید چه پیامی نهفته است. و یا درجایی دیگر لوین چهره ای متفاوت از آبراهام لینکلن ارائه می دهد و او را همچون شیطانی انسان نما به تصویر می کشد. (این درحالی است که به تازگی شخصیت لینکلن به عنوان یک اسطوره در سینمای هالیوود مطرح می شود. حال لوین چرا خلاف این جریان گام برداشته، موضوعی است که در طول بازی مسکوت مانده و به آن پرداخته نشده است. شاید هم یکی از دلایل آن مخالفت لینکلن با برده داری باشد! تصویر ضارب شباهت زیادی به ارمیا فینک دارد!!)
[تصویر: 134614.jpg]
و تا انتهای داستان دلیلی برای این موضوع مطرح نمی کند! یا موضوع پیامبری کامستاک تحت شعاع توالی زمانی قرار گرفته و چندان به ابعاد مختلف آن پرداخته نمی شود (مثلا چرا کامستاک خود را پیامبر می نامد و این ایده از کجا به ذهن او رسیده و یا چنین مقبولیتی را از کجا به دست آورده که توانسته برای خود طرفدارانی دست و پا نماید) و در انتهای داستان هم به کلی در حاشیه قرار می گیرد.
[تصویر: 134595.jpg]
مثال دیگر درمورد شخصیت الیزابت است؛ او که تا انتهای بازی از هیچ چیز مطلع نبود به یکباره همچون راهنمایی عالم عمل کرده و همانند ویرجیل برای دانته، وظیفه روشنگری بوکر را عهده دار می شود!
لوین حتی درمورد قوانین فیزیک هم دچار اشتباه شده:
مثلا: چرا بوکر زمانی که صدای خودش را در واکس فون شنید، طبق رسم بازی دچار خون دماغ نشد؟ چرا شنیدن صدا برای او تعجب برانگیز نبود؟ چرا زمانی که بوکر و کامستاک با هم مواجه شدند، قوانین فیزیک دست نخورده باقی ماندند؟ درحالیکه با این اتفاق تلاقی دنیاها و هرج و مرج رقم می خورد؟ و ده ها چرای دیگر که در طول مقاله به برخی از آن ها اشاره کردم...
حال باید نشست و دید که لوین درمورد انتقادهای احتمالی به این بازی چه دفاعیه ای ارائه خواهد داد. شاید لوین اینبار هم مانند گذشته از هربه سکوت برای فرار از پاسخگویی استفاده نماید!
منبع:
نویسنده: محمود بلالی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محب الزهرا ، mahdy30na
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا