|
حملات نروژ، نئوكانهاي آمريكا و آموزههاي صهيونيستي!
|
|
۱۱:۰۶, ۱۹/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/مرداد/۹۰ ۱۱:۳۵ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
با یاد خدای مهربان
عرض سلام و احترام در مجموعه ی نسبتا طولانی این تاپیک به بررسی این موارد پرداخته شده: - نئوكانهاي آمريكا و آموزههاي صهيونيستي! - نئوكان ها و تهاجم نظامی به ایران - افراط گرايي اروپايي - اسلام هراسي بياساس غرب - سياستها و تبليغات ضداسلامي - حملات نروژ و افراطگرايي اروپايي ضمن عذرخواهی از طولانی شدن بحث،این مسئله،بعلت پرداخت دقیق و جامع به این موضوع کلیدی،بوده است. به همه دوستان علاقه مند،مطالعه دقیق این مطالب را با حوصله و دقت مضاعف، پیشنهاد می کنم. تبارشناسی ایدئولوژی گروه بوش، راست جدید آمریکا(نئوکان) این متن به لحاظ شناخت اجزای حاکمیت آمریکا و تاثیری که در منطقه خاورمیانه و ایران میگذارد، حائز اهمیت است. این مقاله درباره یکی از نیروهای حاکم در آمریکا به نام راست جدید یا نئوکان میباشد. نئوکان یا دست راستی، یک شبکه سیاسی ـ اجتماعی بوده که در مطبوعات و محافل فکری و فرهنگی نفوذ زیادی دارد. این گروه در تلاشند از واقعه یازده سپتامبر به نفع خود بهره ببرند. تشکیلات نئوکان بر سیاست خارجی استوار بوده و شعار آن صلح از دیدگاه سلطه صهیونیست از طریق استفاده از سلطه آمریکا بوده است. نئوکانها میخواهند شرق را در برابر مدرنیته آمریکا قرار دهند و آمریکا را علیه مسلمانان بسیج کنند با آوردن عوامل جدید توسط آقای بوش و آقای چنی به وزارت دفاع و پنتاگون، آنهم در بحران فضای سیاسی، این پرسش مطرح میشود که آیا قدرت وزارت دفاع بر وزارت خارجه درباره سیاست خاورمیانهای آمریکا و همچنین دیگر قراردادهای بینالمللی (هستهای) فزونی گرفته است؟ خبرنگار روزنامه واشنگتن پست در وزارت دفاع، طی مقالهای نوشت: «بخش نظامی و پایدار پنتاگون با توجه به تجربه خود در جنگ ویتنام، نیک میدانند جنگی که پشتوانه مردمی نداشته باشد، پیروز نخواهد گشت.» اینها به رهبری سیاسی ـ تحمیلی وزارت دفاع هشدار میدهند جنگی را راه نیندازید که تبعات و عواقب آن را نمیدانید و هدف آن برایتان مشخص نیست و این یکی از تضادهای جدی درون وزارت دفاع میباشد. در آمریکا بعد از تراژدی یازدهم سپتامبر، یک کنجاوی خودجوش و گفتمان عمومی رخ داد که میخواست از جریان فقهی، فرهنگی و سیاسی اسلام رمزگشایی کرده و آگاه شود؛ به طوری که فروش کتابهای اسلامی به سرعت افزایش یافت و سخنرانیهای آموزشی برای شناخت اسلام ترتیب داده شد. ناگهان به موازات این جریان، حرکت منظورمندی اتفاق افتاد و ادبیاتی ظهور کرد که هدفش شرق ناشناسی، دورسازی و غریبسازی شرق و اسلام بود. در حاشیه قدرت و اطلاعات و در رابطه با منطقه خلیجفارس، این استنباط وجود داشت که شاید یک کابینه جمهوریخواه به خاطر روابط خوبش با شرکتهای فراملیتی نفت و کشورهای نفت خیزی چون ایران و عربستان، بهتر میتوانست فضای پراگماتیستی برای حل مسائل خاورمیانه ایجاد کند. شعار نئوکانها تنها این نیست که بگویند «اسرائیل یهود مدرن است»، بلکه میخواهند شرق را در برابر مدرنیته آمریکا قرار دهند و بگویند که مسلمانها با تمدن و جامعه آمریکا مساله دارند و به این ترتیب آمریکاییها را علیه مسلمانها بسیج کنند. وقتی آقای بوش گزارش سالیانه خود را از چگونگی اوضاع کشور در محل کنگره (State of the Union) ادامه داد، در آن کنفرانس مساله محور شیطانی سه کشور عراق، کره و ایران را مطرح کرد. سخنرانی او در پاسخ به فضای اضطراب بعد از یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ ایراد شده بود. در فرهنگ روشنفکران آمریکایی، «راست جدید» علاوه بر اینکه یک طیف راست به حساب میآید، از یک تشکیلات و شبکه تعمدی نیز برخوردار است. آنها افراد ویژهای هستند که در دهههای ۶۰ و ۷۰ دور هم جمع میشدند. توضیح اینکه مجله زد(z) مجله گروه نوام چامسکی و ادوارد هرمن (Herman) میباشد؛ که اندیشههای سوسیالیست ـ آنارشیست خود را در انتشارات «ساوس اند پرس» [۲] منعکس میکنند. گروه بوش از عبارات دشمنسازی، شیطانسازی و ایجاد فضای فرهنگی برای بسیج علیه دشمن خارجی استفاده کرد؛ چیزی شبیه توهم سرخ (red fobia) منتها کمی خفیفتر. «شبکه ناشناخته» و ارتباط آن با ایران مقاله با نقل قولی از آقای لئونتی هدار [۳] شروع میشود که خبرنگار لیبرال روزنامه اورشلیم پست (Jerusalem Post) اسرائیل در سازمان ملل میباشد: «اگر انسانی در سال ۱۹۸۵ از کره ماه به سازمان ملل میآمد و از جایی خبر نداشت، نمی دانست که کرک پاتریک [۴] نماینده اسرائیل است یا نتانیاهو نماینده آمریکا یا کدام متعلق به کجا؟» طنز این خبرنگار نشان میدهد که تا چه اندازه آمریکا حامی اسرائیل بوده است. به راستی در پس عبارت محور شرارت چه عنصری نهفته است که همه متفکران، جامعه مطبوعات و محققان را متعجب کرده است؟ آیا این یک اتفاق ساده بود یا این که فضای جدید سیاست خارجی آمریکارانشان میداد؟ با آوردن این عوامل جدید توسط آقای بوش و آقای چنی به وزارت دفاع و پنتاگون، آنهم در بحران فضای سیاسی، این پرسش مطرح میشود که آیا قدرت وزارت دفاع بر وزارت خارجه درباره سیاست خاورمیانهای آمریکا و همچنین دیگر قراردادهای بینالمللی (هستهای) فزونی گرفته است؟ آیا طراحی و برگزاری سیاست خارجی آمریکا از فرایند باز و شفافی برخوردار است که بیشتر شهروندان آمریکایی به آن دسترسی داشته و آن را درک کنند؟ آیا سیاست خارجی آمریکا یکپارچه است و یا این که در بازار تضارب افکار مختلف، بوروکراسی آمریکا به جهت خاصی کشیده میشود؟ آیا معماران و کارشناسان سیاست خارجی یک جمع یکپارچه هستند؟ آیا ایدئولوژی و افکار فوقالعاده قوی این گروه نقشی در این کنش و فرآیند سیاستگذاری جدید دارد؟ آیا این ایدئولوژی هزینهای برای استراتژی دراز مدت سیاست خارجی آمریکا ایجاد نخواهد کرد؟ در حاشیه قدرت و اطلاعات و در رابطه با منطقه خلیجفارس، این استنباط وجود داشت که شاید یک کابینه جمهوریخواه به خاطر روابط خوبش با شرکتهای فراملیتی نفت و کشورهای نفت خیزی چون ایران و عربستان، بهتر میتوانست فضای پراگماتیستی برای حل مسائل خاورمیانهای ایجاد کند. مساله نه به سادگی یک خط مستقیم، بلکه منحنی پیچیدهای است. در واقع از زمان حرکت دست راستی «فکری ـ محافظهکاری» ریگان [۵]، حاکمیت آمریکا آبستن نیروی منسجم و دقیقی بود که نئوکان نام گرفت. این پدیده نه فقط یک جریان فکری، بلکه یک شبکه سیاسی ـ اجتماعی بود که در مطبوعات و محافل فکری و فرهنگی نفوذ زیادی داشت. نخبگان واشنگتن از این حرکت سیاسی آگاه هستند، ولی عموم مردم از این شبکه چندان اطلاعی ندارند. این جریان سیاسی ـ تشکیلاتی، به سان تار عنکبوت متراکمی است؛ به این معنا که وابستهها و زیر مجموعه آن در قلمروهای مختلف سیاسی ـ اجتماعی حضور فعال دارند. زمینه تقویت راست افراطی به طور کلی گروههای راست افراطی تلاش داشتند واقعه یازدهم سپتامبر را به نفع خود مصادره کرده و آن را بهانهای برای تحقق برنامههایشان در سیاست داخلی و خارجی قرار دهند. در حالی که در بدو امر، دولت آمریکا ـ به خصوص وزارت خارجه ـ هدف را مبارزه با عاملان یازدهم سپتامبر و به طور خاص انهدام شبکه القاعده قرار داد، در عین حال مشاورین راست با استفاده از فضای مضطرب و نگران آمریکاییها اهداف دیگری را به آن اضافه کردند. احساس عمومی این بود که مشاورینی که بوش و چنی به وزارت دفاع و شورای امنیت ملی آورده بودند، اهداف و مطالبات دست راستی اسرائیلی را به هدف اعلام شده توسط وزارت خارجه، بیفزایند. نگاهی گذرا به دیدگاههای این مشاورین نشان میدهد که اینها، هم از نظر ایدئولوژیک و هم به لحاظ ترکیب تشکیلاتی به جریان نئوکان نزدیک میباشند. گردهمایی این تشکیلات یک تصادف ساده نبوده و به لحاظ تاریخی و اصولی از شروع این جریان در دهه ۶۰ اینها روی سیاست خارجی متمرکز شدند، شعار آنها \"صلح از دیدگاه سلطه صهیونیستها، منتها از طریق استفاده از سلطه آمریکا بود. یکی از فعالان سازمان نئوکان، آقای مایکل لدین (Michael Ledeen) است که کرسی آزادی (Freedom Chair) را در موسسه دست راستی تحقیقاتی (American Enterprise Insitute) دارا میباشد. مایکل لدین، در کابینه ریگان یکی از مشاوران الیور نورث (Oliver North) در شورای امنیت ملی آمریکا بود، که در قضیه ایران کنترا نیز مدتی تحت بازجویی قرار گرفته بود. او در ستون مطبوعاتیاش در مقالهای در نشنال ریویو (National Review) در هشت مارس ۲۰۰۱ با عنوان «زمان آن رسیده که از جریان کلینتون پاکسازی شود» نوشت: «دیوانههای زیست محیطی و نازی، فمینیست را کنار بگذارید. [۶] میراث کلینتون و افراد آن را در وزارت خارجه و شورای امنیت ملی آمریکا پاکسازی کنید.» در واقع او در ستون مطبوعاتیاش سعی داشت به بوش خط بدهد. برای چندین ماه بعد از تراژدی یازدهم سپتامبر بین وزارت خارجه از یک طرف، مشاوران بوش و چنی در وزارت دفاع و شورای امنیت ملی آمریکا از طرف دیگر، اختلاف بود. در رهبری سیاسی و غیر نظامی که بوش به وزارت دفاع تحمیل کرد، عقابهایی دست راستی هستند؛ مانند پال ولفو ویتز، (Paul Wolfowitz) معاون وزارت دفاع، داگلاس فیس، (Douglas Feith) معاون سیاستگذاری وزارت دفاع، ریچارد پرل (Richard Pearle) رئیس هیات مشاورین وزارت دفاع، که از نظر قانونی خارج از وزارت دفاع بود ولی دقیقا با آنها کار میکنند. خبرنگار روزنامه واشنگتن پست در وزارت دفاع، طی مقالهای نوشت: «بخش نظامی و پایدار پنتاگون با توجه به تجربه خود در جنگ ویتنام نیک میدانند جنگی که پشتوانه مردمی نداشته باشد، پیروز نخواهد گشت.» اینها به رهبری سیاسی ـ تحمیلی وزارت دفاع هشدار میدهند، «جنگی را راه نیندازید که پیامدهای آن را نمیدانید و هدف آن برایتان مشخص نیست» و این از تضادهای جدی درون وزارت دفاع میباشد. سوی دیگر اختلاف با رهبری وزارت دفاع، وزارت خارجه یعنی آقای کالین پاول (Colin Powell) و دستیارانش میباشند که عبارتند از ریچارد آرمیتاژ، (Richard Armitage) معاون وزارت خارجه، ریچارد هس (Richard Haas) رئیس برنامهریزی سیاستگذاری وزارت خارجه و بخش خاور نزدیک وزارت خارجه؛ اینها گروه کارشناسانی هستند که پس از سالها مطالعه، بر مسائل خاورمیانه اشراف دارند. بنابراین رامسفیلد و گروه وزارت دفاع اینها را «نرم» میدانند. در واقع دفتر مطالعات وزارت خارجه دید جهانیتر و منطقهایتری دارد. در قضیه ۲+۶ افغانستان، همین گروه بودند که در بن با ایران علیه طالبان از نزدیک با هماهنگی کار میکردند و امیدوار بودند که این، نقطه آغازی برای تجدید روابط با ایران شود. کارشناسان، خاورمیانهشناسان و مشاوران زیادی چون گریسیک (Gary Sick) ـ که هم اکنون مدیر موسسه مطالعات خاورمیانهای و در زمان ریگان و کارتر عضو شورای امنیت آمریکا بوده است ـ بیان آقای بوش درباره محور شیطانی را هدفمند و دارای منظور خاص میدانند. وی این گونه تفسیر میکند که در این تضاد نیروی وزارت دفاع بر وزارت خارجه قرار میگیرد. [۷] بوش همزمان با رویداد هجدهم تیر ۱۳۸۱ در ایران، بیانیهای داد تا جریان سیاسی ایران را بحرانی کند. اما برخی تحلیلگران تصور کردند که این علامت مثبتی است و میخواستند بگویند که این بیانیه از بیانیه قبلی یعنی «طرح محور شرارت» بهتر است. در واقع اینها میخواستند انتظارات ذهنی خود را به بیانیه عینی بوش تحمیل کنند، ولی بوش چنین حرفی را نزده بود. مشاوران بوش در مقاله واشنگتن پست نوشتند: «ما میخواستیم با این بیانیه بوش کاری کنیم تا اختلاف بین اصلاح طلبان و محافظهکاران ایران افزایش یابد.» بیانیه بوش از جانب وزارت خارجه نبود، بلکه از کاخ سفید و شورای عالی امنیت بود، بر خلاف آنچه بعضی تحلیلگران ایرانی تصور کرده و انعکاس داده بودند. جای تعجب نیست؛ آقای دیوید فرام (David Frum) کانادایی، نویسنده سخنرانیهای بوش که عبارت شرارت را در سخنرانی گنجانده بود، خود یکی از عناصر تشکیلات نئوکان میباشد. همه میدانند هفته نامه او یعنی ویکلی استاندارد (Weeekly Standard) از نشریات راست جدید یا نئوکان است. [۸] بنابراین، اهداف مطالبات نویسنده آن بیانیه، فراتر از انهدام شبکه القاعده بود. در حقیقت نکته مهم دیگر که استنباط میشود، حمایت گروه بوش از برنامه جنگ ستارگان است، که در زمان کلینتون، به دلیل هزینههای هنگفت و ناکارایی به کناری گذاشته شد. گروه بوش به بستر سازی نیاز داشتند تا برنامه جنگ ستارگان را موجه جلوه دهند و به همین منظور بود که شیطان سازی و دشمن تراشی کردند و کشورهای سرکش و محور شیطانی را مطرح نمودند. گفتند این کشورها امکانات هستهای دارند و ما بایستی یک چتر دفاعی موشکی در برابر آنان درست کنیم. پیشنهاد گروه بوش آن قدر مشروعیت نداشت که هزینه آن پروژه را تامین کند. بنابراین به زمینه سازی مردمی نیاز بود تا مردم را به پرداخت آن هزینهها متقاعد کنند. بعد از یازدهم سپتامبر این حق به وجود آمد تا مجرمان و عاملان به مجازات برسند. اما ملاحظه میکنیم که سخنرانی بوش در کنگره، پارادایم را عوض کرد و سیاست بینالمللی جدیدی را مطرح نمود که در برگیرنده مطالبات راست اسرائیلی نظیر مطرح کردن مساله سلاح کشتار جمعی در آن سه کشور و حمایت ایران از حماس و حزب الله لبنان بود. در واقع مطالبات راست اسرائیلی، مطالبات جدید آمریکا شد!!! ارتباط تراژدی یازدهم سپتامبر با مساله افزایش سلاح کشتار جمعی در این کشورها برای خیلی از خاورمیانهشناسان، رابطهای عقلانی و منطقی به نظر نمیرسید؛ چرا که تغییر فاز، بسیار فاحش و دفعی بود. به خصوص در مورد ایران؛ زیرا دولت ایران مدعی است که همیشه برای بازرسی مقامات بینالمللی آماده است. به علاوه آقای گری سیک در مقالهاش با آقای زالمای خلیلزاد (Zalmay Khalilzad) رئیس کمیته خاور دور و خاور نزدیک شورای امنیت آمریکا، اختلاف دارد. زالمای خلیلزاد مدعی شده بود که ایران دولت افغانستان را بیثبات میکند، ولی گری سیک چنین اعتقادی ندارد. عبارت محور شیطانی، محققان و سیاست گذاران را دچار گیجیای کرده بود که پیشبینی نمیکردند عواقب و پیامدهای آن، چه تاثیری بر سیاستهای درونی ایران میتواند داشته باشد. این میتواند جنبش اصلاح طلب خاتمی را تضعیف کند. بنابراین ممکن است ادامه حیات خاتمی برای تشکل جدید نئوکان مطلوب نباشد. پاتریک کلاسون (Patrich Clawson) از محققان و عوامل سیاسی در آمریکا که در حقیقت رئیس قسمت پژوهش موسسه واشنگتن برای مطالعات راهبردی خاور نزدیک [۹] معروف به ستون پنجم اسرائیل میباشد، ادعا میکند که: مسائل داخلی ایران برای آقای بوش اهمیتی ندارد، بلکه او میخواهد به دنیا هشدار بدهد که رهبران ایران باید خط مشی خود را عوض کنند و این را تهدیدی برای ایران میداند و یا حداقل میخواهد در مطبوعات این گونه جلوه بدهد. در واقع با مطالعه موضع آمریکا در برابر سلاح کشتار جمعی، به این نتیجه میرسیم که شاید سختافزارها برای آمریکا چندان مهم نباشند، بلکه آنچه اهمیت بیشتری دارد، جهتگیری سیاسی رژیم ایران است. داشتن یا نداشتن و یا مقدار سلاح هستهای برای سیاست خارجی جدید آمریکا، ممکن است آن قدر مهم نباشد، بلکه مهمتر، جهتگیری سیاسی یک کشور جهان سوم در راستای توافق با سیاستهای خارجی آمریکاست. عناصر تشکیلاتی نئوکان که با سازمانهای تحقیقاتی دست راستی آمریکا کار میکنند، امکانات مساعد بسیاری در بیان محور شیطانی برای خودشان دیدهاند و در نوشتههایشان از آن بیانیه ارزیابی مثبتی دارند و پس از آن بود که انتقادات آشکاری به وزیر خارجه پاول نمودند. چه قبل و چه بعد از سخنرانی بوش، آقای ویلیام کریستول (William Kristol) طی سرمقالههایی در هفتهنامه ویکلی استاندارد، به طور شفاف و بدون تعارف به جهتگیری آقای پاول حمله کرد. مایکل لدین در مقالهای در نشنال ریویو چهار مارس ۲۰۰۲ با عنوان «ایران و محور شرارت» انتقادی شدید به پاول کرد و نوشت که: پاول به اندازه کافی رفتار خصمانه نسبت به ایران ندارد. همچنین آقای رائول مارک گرکت (Reuel Marc Gerecht) متعلق به موسسه تحقیقات راهبردی آمریکا در هفتهنامه ویکلی استاندارد به موضع پراگماتیستی پاول انتقاد کرده و غیر مستقیم به اینها میگوید: «بعد از تراژدی سپتامبر، مسامحه با جهان اسلام کار درستی نیست».[۱۰] منظور او این است که چرا محققان وزارت خارجه روش خود را تغییر نداده و برخورد ایدئولوژیک نمیکنند. شکایت او این است که چرا هنوز در نهادهای رسمی، مسامحه وجود دارد. این نویسنده که از نئوکانهاست، براساس همان منطق و احساسش از بیانیه بوش مینویسد: «تا رژیم ایران سقوط نکند، این تشنگی و عطش برای کشتار سلاحهای جمعی از بین نخواهد رفت.» این نتیجهگیری در واقع موضع و بیانیه نئوکان است که رژیم ایران را اصلاح ناپذیر دانسته و معتقد است باید سرنگون شود. در این تحلیل نادرست و گیج کننده، آقای گرکت این پیش فرض که حتی اگر یک دولت لائیک در ایران حاکم شود ـ در مقایسه با یک دولت دموکراتیک اسلامی ـ آنها به طور قطع خواهان این نیستند که با عوامل آمریکا در منطقه (اسرائیل، ترکیه و پاکستان) برابری تسلیحاتی داشته باشند؛ یعنی با جزمیت خاصی از هم اکنون برای دولت احتمالی آینده لائیک تعیین تکلیف کرده و خط و نشان میکشد! مجله انگلیسی اکونومیست (Economist) نظری در مورد آقای پال ولفو ویتز (Wolfowitz) مرد شماره دو پنتاگون ارائه کرده است و مینویسد: «وی هیجان و علاقه زیادی برای تعویض دولتهای بعضی کشورها دارد». در آن مقاله، رد پا و اثر انگشت آقای ولفو ویتز را در بیانیه بوش نشان میدهد. از زمانی که زبانشناسی و عبارت «محور شرارت» بر سر زبانها افتاده و به اصطلاح خطر دولتهای سرکش مطرح گردید، «راست جدید» سعی کرده روانشناسی اضطراب را به وجود آورد تا به مقاصدی برسد، به عنوان مثال این که بتواند هزینه و بودجه وزارت دفاع را بالا ببرد. همین امسال بودجه پنتاگون به شدت افزایش یافت و برنامه جنگ ستارگان که در واقع از اهمیت افتاده بود و غیر عملی به نظر میرسید، دوباره در صدر جدول اولویتها قرار گرفت. چگونگی پیدایش و ساختار شکنی جریان نئوکانها به قول هدار (Hadar) خبرنگار اورشلیم پست؛ شخصیتهای جریان نئوکان بعضا کسانی هستند که در نوجوانی تروتسکیست بودند؛ افرادی مثل اروین کریستول (Irving Kristol) که گاه مقالاتی در روزنامه وال استریت ژورنال (Wall Street Journal) دارد، آقای نورمن پودهورتز (Norman Podhoretz) که اکنون سردبیر مجله کامنتری (Commentary) است، این مجله یکی از پایگاههای قوی جریان نئوکانهاست. یکی دیگر از افرادی که در پیدایش این جریان موثر بود، از فعالان حزب دموکراتیک، بن واتنبرگ (Ben Watenberg) بوده است و همچنین خانم میج دکتر (Midge Doctor) همسر آقای پود هورتز (Podhortez) که حدود پانزده سال پیش با رونالد رامسفیلد کمیته دیگری به نام «کمیته برای جهان آزاد» (Committee for the Free World) را تاسیس کرد. به این هسته مرکزی، نئوکانها و دیگری طرفداران جنگ سرد و اسرائیل هم محلق شدند. مانند سناتور دانیال پاتریک موین هن (Daniel Patrick Moynihan) از نیویورک، جین کرک پاتریک (Jean Kirkpatrick) والت و یوجین راستو (Walt and Eugene Rostow) که دو برادر بودند. ریچارد پرل (Richard Pearle) الیوت ابرمز (Eliot Abrams) داماد پود هورتز، کنت آدلمن (Kennth Adelman) و مکس کامپلمن(Max Kampelman) که این دو، کارمندان سناتور هامفری (Humphrey) بودند. مایکل لدین (Michael Ledeen) را هم نباید فراموش کرد؛ اینها جزو گروه بوش ـ چنی و از بازماندگان دوره کابینه ریگان هستند. بنابراین به قول هدار «اسرائیل برای نئوکانها به لحاظ ایدئولوژیک یک محور مرکزی شد» و شعار محوری و اصلی آنها این شد که «تنها آمریکایی که به لحاظ نظامی قوی، آماده، تهاجمی و در عین حال مداخلهگر باشد، میتواند از اهداف اسرائیل حمایت کرده و موجودیت آنرا تضمین کند.» فضای دهه ۶۰ یعنی حقوق بشر و عدالت اجتماعی، تا اندازهای بر روی مواضع حزب دموکرات تاثیر گذاشت، که این فضای حق طلبی و عدالت در تثبیت خودمختاری جهان سوم و شاید فلسطینیها موثر واقع شد. در این مقطع، جنگ ویتنام از منظر اخلاقی و انسانی مورد انتقاد قرار گرفت. در سال ۱۹۷۲ وقتی که جورج مک گاورن (Geroge McGovern) که در واقع نماینده نیروهای لیبرال و ضد جنگ ویتنام در حزب دموکرات بود، برنده شد، هسته مرکزی نئوکانها در حزب دموکرات، رقیب او هنری جکسون (Henry Jackson) را علم کردند و بسیج نیرو برای او را آغاز کردند. جکسون، هم طرفدار جنگ سرد بود و هم اسرائیل؛ لذا برای موازنه نیروها در برابر مک گاورن، هسته مرکزی نئوکان در داخل حزب دموکرات را ایجاد کردند. یک سال بعد یعنی در سال ۱۹۷۳ در درون حزب دموکرات تشکلی به وجود آمد به نام «ائتلاف برای اکثریت دموکراتیک»[۱۱] (C.D.M)در همان زمان ریچارد پرل (Richard Pearle) و الیوت ابرمز (Elliot Abrams) که هم اکنون در گروه بوش هستند، کارمندان عالی رتبه سناتور جکسون شدند و برای او تحقیقات میکردند. وقتی کارتر رئیس جمهور نشد، بسیاری از افراد نئوکان (C.D.M) را در کابینه و تشکیلات خود نیاورد، در حقیقت سیاست کارتر در بهبودی روابط آمریکا و شوروی از یک سو و ضروری دیدن حل مساله فلسطین از سوی دیگر، نئوکانها و تشکل آنها را به فکر فرو برد. اگر قبلا تشکل نئوکان به تدریج از حزب دموکرات فاصله میگرفتند، حالا در واقع خودشان را، گامبهگام به حزب جمهوریخواه نزدیکتر میدیدند (تحولاتی که در ایران پیگیری نمیشد). از سوی دیگر حزب جمهوریخواه به این نتیجه رسید که پیوند و ائتلاف با اینها ایده و استراتژی خوبی است؛ چرا که نئوکانها هم به لحاظ روشنفکری قوی بودند و هم با بسیاری از مطبوعات ارتباط داشتند. اینجا بود که یک رواج سیاسی ـ راهبردی ـ مصلحتی شکل گرفت. این گروه نئوکان، در جریان رقابت ریگان با کارتر، به طرفداری ریگان پرداختند، تا از سویی به تیم ریگان جهتگیری افراطی راست بدهند و از سوی دیگر به او کمک کنند تا یک دید علمی روشنفکری راست پیدا کند و در واقع او را صاحب یک دکترین بنمایند. کابینه ریگان نیز به نوبه خود دست نئوکانها را در دولت خود بازگذاشت. از آنجا که نئوکانها عمدتا به مسائل سیاست خارجی، مداخلهگری و هژمونی علاقهمند بودند، به وزارتخانههایی رفتند که بیشتر با این مسائل سروکار داشت. به دنبال این معامله راهبردی، قشر بالای نئوکانها به پستهای حساس گمارده شدند. کرک پاتریک که برای مجله «کامنتری» مقاله مینوشت، نماینده ریگان در سازمان ملل شد. کنت آدلمن (Kenneth Adleman) رئیس اداره کنترل تسلیحاتی شد. ریچارد پرل نیز به معاونت وزارت دفاع انتقال یافت. «ریچارد پایپس» (Richard Pipes) از دانشگاه هاروارد به شورای امنیت ملی منتقل گردید و الیوت ابرمز به عنوان ستاره درخشان این حلقه، معاون آمریکای لاتین وزارت خارجه شد. از همان زمان ریگان بود که چپستیزی عجیبی در آمریکای مرکزی و جنوبی راه افتاد و الیوت ابرمز با نظامیها و شبه نظامیها همکاری تنگاتنگی داشت. او بود که کنترلها را علیه ساندنیستها تجهیز و تحریک می کرد و از نظر تدارکات نظامی و تکنیکهای بازجویی حتی از مرزهای قانونی هم فراتر رفت. نئوکانها به دلیل مسئولیتهای بالایشان در زمان ریگان، کابینه او را به سمتی بردند تا از دیدگاه جنگ سرد به همه مسائل بینالمللی و بومی نگاه کنند، مسائلی مانند حق خودمختاری فلسطین، انقلاب نیکاراگوئه، مسائل آفریقای جنوبی و اختلاف خاورمیانه. در حقیقت این گونه جلوه میدادند که این کمونیزم بینالمللی و توسعهطلبی شوروی است که درپس، جنبشهای جهان سومی است. وقتی نئوکانها وارد حزب جمهوریخواه شدند، محافظهکاران این حزب به دلایل ایدئولوژیک و اعتقادات اجتماعی راست قدیم، همانند باری گولداوتر (Barry GoldWater) و نیکسون، (Nixon) مسالهدار و مراقب نئوکانهای تازه وارد بودند، ولی به تدریج پذیرفته شدند و در بستر راست سنتی فعالیت میکنند. به طوری که هماکنون میبینیم نئوکانها تریبون نشنال ریویو متعلق به ویلیام بوکلی (William F.Buckley) از راست قدیم را به دست گرفتهاند، ولی بخشهای کوچکی از راست سنتی که به ارزشهای محافظهکاری و مقولههای فرهنگی راست وفادارند، هنوز نئوکانها را قبول نداشته و معتقدند اینها رهبری و کنترل نهضت محافظهکاری را با برنامه ریزی خاصی به دست گرفتند. راست قدیمی و سنتی تمایل دارد که اولا دولت، محدود و کوچک باشد و ثانیا هزینههای رفاهی کم شود. این خواستهها، آنها را از دموکراتها متمایز میسازد. این راست سنتی معتقد است که نئوکانها تمرکز بیش از حدی روی سیاست خارجی، آن هم نوع سلطهجو و مداخلهگر آن یعنی ذهنیت اشغالگری دارند. اینها از این نئوکانها، پرچم محافظهکاران را به دست بگیرند ناراحت بوده و اعتراض دارند. به عنوان مثال چندی پیش پاتریک بوکانن (Patrick j.Buchanan) که قصد داشت از جانب محافظهکاران سنتی، کاندیدای ریاست جمهوری بشود، همزمان با پیروزی ریگان، در مقدمه کتابی نوشت: «نئوکانها هویتی پیدا کردند و در دولت ریگان آمدند و ضمن این که در حرکت او نفوذ کردند، به آن مسلط هم شدند». آقای ریموندو (Raimondo) که نویسنده کتابی است که این مقدمه بر آن نوشته شده، نئوکانها را حزب جنگ (The War Party) نامیده است و آنها را به سان پرنده مداخلهگری میداند که در آشیانه دیگر پرندگان تخمگذاری میکند. یعنی آنها از حزب دیگری وارد حزبها شدند و تخمگذاری میکنند. از طرف نیروی لیبرال و چب نو نیز واکنشهایی در برابر نئوکانها بوده است. آقای گور ویدال (Gore Vidal) نویسنده متنفذ و توانمند آمریکایی که در خط نوشتههایش با شهامت به خط قرمزهای اجتماعی نزدیک میشود؛ در یک مقاله تاریخی در مجله نیشن با عنوان «اشقان امپراطوری باز میگردند»[۱۲] به رهبران و ریش سفیدان موج نئوکان حمله کرد. متقابلا نئوکانها به او بر چسب ضد یهود و نژادگرا زدند. گور ویدال در آن مقاله تاریخی نوشت که: سردمداران نئوکان همان تبلیغاتچیهای اسرائیل و در واقع ستون پنجمی هستند. او ادعا کرد که این لابیهای طرفدار اسرائیل، در حقیقت حاضرند با راست افراطی حاشیهای متحد شوند، فقط به خاطر این که آمریکاییها را از شوروی بترسانند تا آمریکاییها هزینههای دفاعی زیادی بپردازند و در واقع همه اینها برای دفاع از مواضع اسرائیل است. در حقیقت تشکیلات نئوکان ها محوری هستند که در تمامی وجوه سیاسی، آکادمیک ـ فرهنگی، مطبوعاتی و شبکه تحلیلی ـ راهبردی ـ مشخص میباشند. در واقع زبانشناسی محور شرارت، نشات گرفته از تشکیلاتی است که خود در محتوا یک محور شرارت میباشد. شرق شناسی از دید نئوکان ها (محافظهکاران جدید) در آمریکا بعد از یازدهم سپتامبر، یک کنجکاوی خود جوش و گفتمان عمومی رخ داد که میخواست از جریان فقهی، فرهنگی و سیاسی اسلام رمزگشایی کرده و آگاه شود؛ به طوری که فروش کتابهای اسلامی به سرعت افزایش یافت و سخنرانیهای آمورشی برای شناخت اسلام ترتیب داده شد. ناگهان به موازات این جریان، حرکت منظورمندی اتفاق افتاد و ادبیاتی ظهور کرد که هدفش شرق ناشناسی، شرق بدشناسی، دورسازی و غریبسازی شرق و اسلام بود. در غرب، شرقشناسانی هستند که در عین کار علمی، اهداف سیاسی ـ ایدئولوژیک هم دارند. این ها یکی از وجوه نئوکان ها هستند که از کارهای علمی به نفع هدفهای سیاسیشان سوئ استفاده میکنند. در واقع موج نئوکان فراتر از انتصاب و گرفتن پستها و مقامهاست، بلکه اینها از فرهنگ و بینشی برخوردارند که هژمونی خود را در مطبوعات حفظ میکنند. پروفسور برنارد لوئیس (Bernard Lewis) هشتاد ساله، از همین شرق شناسان اسلام ستیزی است که از دانشگاه پرینستون (Princeton) بازنشسته شده است. همانطور که پیشتر گفته شد، براساس ارزشها و روح زمان جنگ سرد، تبلیغاتچیهای ریگان سعی میکردند تضاد اسرائیل و فلسطین را در فرایند جنگ سرد ببیند؛ یعنی بگویند فلسطینیها چپ و کمونیست بوده و شوروی از آنها حمایت کرده است. اما بعد از پایان جنگ سرد زمینه هانتینگتونی (Huntingtonian) جنگ تمدن ها سعی دارد بر گفتمان مناسبات شرق و غرب مسلط شود. این تئوری در تلاش است دیگری را غیر خودی و بیگانه دانسته و از آن شیطانسازی بکند. در حالی که کار علم این است که ساختار شکنی کرده و ما را با پدیده آشنا کند، ولی نئوکان سعی دارد جهانبینی دو بنی خیر وشر یا سفید و سیاه را بر مسائل سیاسی جهان و منطقه حاکم کند. در راستای همین جهان بینی تلاش میکند جهان شرق و اسلام را جایگزین خطر کمونیست کند. در این فرایند است که نئوکان، اسرائیل را به عنوان پایگاه تمدن غرب معرفی مینماید. از این منظر است که مسیحیان دست راستی افراطی احساس میکنند که اسرائیل باید حتما وجود داشته باشد و حمایت شود. پروفسور ادوارد سعید(Edward Said) در نقد کتاب جودیت میلر (Judith Miller) برای مجله نیشن [۱۳] نوشت: "فرایند شیطانسازی و ضدانسان معرفی کردن دیگران که به گفته لوئیس با مدرنیته مساله دارند، یک فرهنگ ستیزی کلان و تعمدی است. از قول لوئیس نقل میشود که «شرقیها و مسلمانها از مدرنیته و نوع زندگی آمریکایی ناراحت بوده و با آن مساله دارند. به این ترتیب، آنها سعی دارند فرهنگ شرقی و اسلام را ناکامل جلوه دهند». ادوارد سعید معتقد است در پس پشت این شرقشناسی است که فرایند شیطانسازی و فرهنگسازی و تحقیر نهفته است. شعار نئوکانها تنها این نیست که بگویند «اسرائیل یهود مدرن است»، بلکه میخواهند شرق را در برابر مدرنیته آمریکا قرار دهند و بگویند که مسلمانها با تمدن و جامعه آمریکا مساله دارند و به این ترتیب آمریکاییها را علیه مسلمانها بسیج کنند. آقای رائول مارک گرکت (Reuel Marc Gerecht) از دنبالهروهای برنارد لوئیس میباشد. آقای گرکت شرقشناس مشهوری است که مدتی در پرینستون شاگرد لوئیس بوده است. وی یکی از عناصر نئوکان است که در موسسه تحقیقاتی دست راستی آمریکایی (American Enterprise Institute) کار میکند. آقای رائول گرکت در یک مصاحبه با روزنامه اسرائیلی هاآرتس (Haaretz) اظهار میدارد: «من از معتقدان جنگ سرد بودهام. یکی از اساتیدم مرا با آژانس سیا پیوند داد». او به عنوان یک افسر عملیاتی سیا با اسم مستعار «شرلی»، برای هفت سال ـ از سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۴ ـ مسئول هماهنگی شبکه سیا در داخل و خارج ایران بوده است. پایگاه او ابتدا در سفارت آمریکا در ترکیه و سپس سفارت آمریکا در فرانسه بوده است. او در کتاب خود به نام «دشمنان خود را بشناس» که اخیرا منتشر شده است، انتقادات شدیدی به سیا دارد. اما تصور من این است که چون او یکی از عناصر نئوکان بوده، بنابراین فرهنگ او با سیا نمیخوانده است و شاید جزو اخراجیهای سیا باشد. آقای گرکت در دسامبر ۲۰۰۱ یعنی یک ماه قبل از بیانیه بوش، در یک مصاحبه با مجله آتلانتیک (Atlantic) اظهار داشت: «تنها روشی که میتوان با رادیکالیزم اسلامی مقابله کرده و آتش آن را خاموش کنیم، حرکت شدید ناگهانی و جدی نظامی است». حتی خانم آن کولتر (Ann Coulter) یکی از نویسندگان دست راستی، با بیان تندتری در نشریه نشنال ریویو توصیه کرد که: «باید به این کشورها حمله کنیم، رهبران آن را نابود کنیم و مردمشان را به مسیحیت برگردانیم». عبارتشناسی محور شیطانی بوش، ممکن است خیلیها را متعجب کرده باشد، ولی وقتی از سپتامبر ۲۰۰۱ تا ژانویه ۲۰۰۲ به مقالاتی که بار فرهنگی دارد در مجلات نیویورکر (The New Yorker) اتلنتیک مانسلی (Atlantic Monthly) نیوریپابلیک (New Republic) نگاه کنیم، با فرایند منظورمندی آشنا میشویم که دو مولفه دارد: نخست جنگ تمدنها و دوم غریب و غیر خودی دانستن دیگر فرهنگها. الکساندر کاکبرن (Alexander Cockburn) ژورنالیست معروف چپ که درباره فلسطین نیز مطالبی مینویسد، یک بار به طنز و به طور سمبلیک گفت: «دفتر مجله نیوریپابلیک در واشنگتن به پست سفارت اسرائیل متصل است»! گرچه نویسندگانی از نئوکان مثل ریچارد پایپس (Richard Pipes) و دانیل پایپس (Daniel Pipes) و مایکل لدین (Michael Ledeen) در مطبوعات معمولی و میانهرو نظیر وال استریت ژورنال (Wall Street Journal) مقالاتی دارند، ولی در حقیقت پایگاه اصلی ژورنالیسم نئوکان در مجلاتی نظیر نیوریپابلیک، کامنتری، ویکلی استاندارد و واشنگتن تایمز (که اخیرا رضا پهلوی را هم مطرح میکند) است. تحلیلهای آقای ویلیام سفایر (William Safire) در نیویورک تایمز و چارلز کراسومر (Charles Krauthammer) در روزنامه واشنگتن پست، مشعل نئوکان را فروزان و زنده نگه میدارند. در شرایطی که عقابهایی محافظهکار و سرمایهگذاران رسانههای ارتباطی چون راپرت مرداک (Rupert Murdoch) و کنراد بلاک (Conrad Black) روزنامههای زیادی را در آمریکا، کانادا و انگلستان خریدهاند و به شبکه نئوکان یا راست جدید تریبون دادهاند و بدین ترتیب یک هژمونی مطبوعاتی به دست آوردهاند و اذهان مردم را شکل میدهند، آیا مساله خاورمیانه و گسترش سلاحهای کشتار جمعی میتواند عادلانه، منصفانه و به طور علمی به بحث گذاشته شود؟ مسلما نه. در واقع در پاییز ۲۰۰۱ یعنی بعد از فاجعه سپتامبر و قبل از سخنرانی بوش، دست راستیها برنامههایی را سازمان دادند که برای محیطهای دانشگاهی نگران کننده بود. به عنوان مثال، شورای آمریکایی امناع فارغالتحصیل (The American Council of Trustees and Alumni) موسوم به اکتا (ACTA) که خانم لین چنی (Lynne Cheney) عضو فعال آن است، جزوهای را به نام دفاع از تمدن (Defense of Civilization) منتشر کردند که اسامی دانشکدهها، دانشگاهها و نیز نام صد نفر از اساتید را چاپ کرد که نسبت به روند حاکمیت موجود انتقاد داشتهاند؛ چاپ کردن اسامی صد نفر از اساتید با مواضعشان در واقع اعلام خطر و تهدیدی برای منتقدین بود. مشابه این کار را آقای مارتین کریمر (Martin Kramer) انجام داد. او که در همان نهاد لابی اسرائیلی به نام «موسسه واشنگتن برای مطالعات خاور نزدیک» کار میکرد، جزوهای را به نام«برجهای ساخته شده از عاج روی شنهای صحرا» (I Vory Tower Son Sand) چاپ کرد و در آن جزوه مجموعا فرهنگ خاورمیانهشناسی و تیپ آکادمیک خاورشناسی و محیط دانشگاهی را مسئول دانست که از اوضاع سیاسی جهان نتوانستند تحلیل درستی ارائه دهند. وی مینویسد که «چرا فاجعه یازدهم سپتامبر را پیشبینی نکردند؛ بنابراین دولت فدرال باید بودجه و وامهای آنها را قطع کند.» در این مثالها خیزش تهاجم فرهنگی نئوکان در درون آمریکا به خوبی نشان داده میشود، چون منطبق این مقاله، نشان دادن محور و شبکه نئوکان بود، ابتدا شبکه مطبوعاتی و نیروهای اینها در مطبوعات توضیح داده شد. قدم بعدی نشان دادن رابطه مراکز تحقیقاتی و لابیها با این جریان است. مراکز تحقیقاتی و لابیهای جریان نئوکان گرچه تولد و پیدایش نئوکان در درون حزب دموکراتیک و لیبرال بود، ولی در حقیقت اکنون بازسازی و بازیافت و حیات خودش را در درون سازمانهای تحقیقاتی و لابیهای دست راستی انجام میدهد. نهادهایی همچون؛ کمیته خطر حاضر (The Committee on Present Danger) کمیته برای جهان آزاد، (The Committee for the Free World) قرن جدید آمریکا، بنیاد میراثهری تیج (Heritage Foundation) و کانون تحقیقات آمریکایی. با یک نگاه اجمالی به اسامی مشاوران و هیئت امنای این نهادها، متوجه خواهیم شد که اینها همان نئوکانهایی هستند که از آنها نام بردیم. مانند ویلیام کریستول فرزند اروین کریستول سرمقاله نویس هفتهنامه ویکلی استاندارد، کارل گرشمن (ِِِCarl Gershman) مشاور مخصوص کرک پاتریک در زمان نمایندگی او در سازمان ملل و رئیس سازمان وقف ملی برای دموکراسی (National Endowment for Democracy) ـ که هدفش تقویت دموکراسی در کشورهای به خصوص، به طور گزینشی در راستای اهداف سیاست خارجی آمریکا و نظام نوین میباشد، دونالد رامسفیلد (Donal Rumsfeld) وزیر دفاع فعلی که در بیست سال گذشته فعال بوده، آقای لوئیس لیبی (Lewis Libby) رئیس دفتر چنی، نوت گینگریچ (Newt Gingrich) ویلیام بوکلی بال ولفو ویتز و ریچارد پرل. قدم بعدی معرفی لابیهاست؛ در واشنگتن سازمانها و تشکلهای زیادی هستند که در رابطه با اقلیت جامعه یهود و اسرائیل فعالیت دارند ولی هیچکدام از این سازمانها به اندازه نئوکان، قدرت لابی و سازمانی ندارند. به طوری که تاثیر نئوکان در نمایندگیاش از منافع اسرائیل، بیش از تاثیر دیگر سازمانهاست. در سال ۱۹۹۸ بود که مجله فورچون، (Fortun Magazine) کمیته ایپاک (AIPAC) یا کمیته امور آمریکا و اسرائیل (American Israel Public Affairs) را قویترین لابی کشور دانست. آقای مایکل ماسینگ (Michael Massing) نویسنده لیبرال در دهم مارس ۲۰۰۲ در روزنامه لوسآنجلس تایمز، جزئیات این لابی قدرتمند را که مقرش نزدیک تپه کنگره میباشد، توضیح داد و نشان میداد که چگونه رهبران این لابی مجوز کارت سفیدی دارند که ورودشان به وزارت خارجه و وزارت دفاع و شورای امنیت ملی در هر زمان آزاد است. آقای مکس کمپل من، (Max Kampelman) یکی از افرا اصل نئوکان، در دهه شصت از کارمندان عالی رتبه سناتور دموکرات، هوبرت همفری (Hubert Humphrey) بود. در زمان جنگ سرد، آقای همفری یک «قطعنامه ضد کمونیستی»(Communst Control Act) صادر کرد که شهروندان آمریکایی را نیز شامل میشد، در واقع این قطعنامه را مکس کمپل من برایش نوشته بود. با این که کمپل من در آن زمان دموکرات بود، ولی نسبت به جمهوریخواههان، ضد کمونیستتر به نظر میرسید. مورد مشابه دیگر این که، گفته میشود در واقع سازمان ایپاک بود که قطعنامه تحریم ایران و لیبی را نوشته و به دست سناتور داماتو (Senator Damato) داد. آقای گراهامفولر (Graham Fuller) مشاور سیا در امور تحلیلی و پیشبینیهای درازمدت، مینویسد: «هر تلاشی برای دستیابی به یک تحلیل واقعبینانه و متعادل از ایران مشکل مینماید؛ چرا که یک مرکز سخنگویی و تبلیغاتی داغ و پرهیجان لابی طرفدار اسرائیل علیه تهران در سنا و کنگره در حال مخدوش کردن است، در حالی که شرط لازم برای بهبودی رابطه ایران و آمریکا این است که یک تحلیل واقعبینانه و متعادلی داشته باشیم که ببینیم ایران چه نیست و چه هست». این تحلیلگر همچنین مینویسد: «بیشتر کارمندان دولت آمریکا نمیتوانند در مورد خاورمیانه بیطرفانه صحبت کنند. اینان آنچنان تحت فشار لابی اسرائیل هستند تا طرف آن را بگیرند. در جلسات مخفی و پشت درهای بسته باید به تحلیل منصفانه بپردازند. این فضا برای منافع درازمدت آمریکا مناسب نیست، زیرا این شرایط نه به نفع آمریکا و نه به نفع خاورمیانه و نه به نفع کشورهای عربی و نه به نفع خود اسرائیل [۱۴] است. کارمندان وزارت خارجه، وزارت دفاع و کنسولگریها به راحتی نمیتوانند مسائل واقعی را گزارش بدهند». چندین تحلیلگر در درون سیستم آمریکا معتقدند که فضا برای گفتمان خاورمیانهای باید باز شود. احساسشان این است که نیروهای طرفدار اسرائیل فضایی ایجاد کردهاند که این گفتمان انجام نمیگیرد و معتقدند وقت آن رسیده که این فضا شکسته شود. شاید خوانندگان تعجب کنند که چنین نفوذی در بالاترین سطوح چگونه امکان دارد! مقامهای انتصابی نامرئی در پشت صحنه شکی نیست که آقای دیک چنی مراد و معلم خود، آقای رامسفیلد را در راس پست وزارت دفاع میگذاشت. رامسفیلد به نوبه خود \"ولفو ویتز\" را معاون خود نمود که در زمان ریگان و بوش پدر، دست راست چنی بود. این عقابهای کارکشته جنگ سرد که برخیشان نئوکان یا در رابطه با نئوکانها هستند، از آنجا که به طور سنتی به مهار شوروی، مسائل استراتژیک سلاحهای هستهای و امنیت ملی علاقهمند شده بودند، بنابراین همیشه مخالف دتانت و تسامح و کنترل چند جانبگی سلاحهای هستهای بودند، لذا اینها نهادهای تحقیقاتی را وسیلهای برای پیشبرد خطمشی خود میدیدند. اینها به عنوان حامیان و مبتکران جنگ ستارگان موسوم به (Strategic Defense SDI Initiative) قرارداد سالت دو (S.A.L.T.II) زمان دولت کارتر را به هم زدند تا برنامه جنگ ستارگان را جایگزین آن کنند. [۱۵] در بین سیاسیون واشنگتن «گروه مرموز ولفو ویتز» پدیده شناخته شدهای است. [۱۶] ولفوو ویتز معاون وزارت دفاع و ریچارد پرل رئیس جدید هیات هجده نفری مشاوران وزارت دفاع ـ که کیسینجر هم عضو آن است ـ در دهه شصت میلادی، با متفکر استراتژیست هستهای به نام آلبرت ولستلر (Albert Wohlseteller) در مرکز تحقیقاتی رند (Rand) رابطه سرشار از اعتماد و نزدیکی دارند. سازمان تحقیقاتی رند با نیروی هوایی مرتبط میباشد. با این که هیات هجده نفره مشاورین دفاعی ـ به دلیل مشاوربودن ـ بیرون از ساختار قانونی وزارت دفاع است؛ ولی دفترشان در ساختمان پنتاگون قرار دارد. در مطبوعات، آقای ریچارد پرل به عنوان «شاهزاده ظلمت» (The Prince of darkness) معروف است. او در دوران ریگان، معاون وزارت دفاع در قسمت سیاستگذاری و امنیت بینالمللی بود. در کتابی که نویسنده مطبوعاتی معروف آقای سیمور هرش (Seymour Hersh) در مورد زندگی و سیاست هنری کیسینجر تحت عنوان ِ«هزینه قدرت» (The Price of Power) نوشته است درباره ریچارد پرل توضیح میدهد: «وقتی اف بی آی (FBI) برای کارمندان دولت شنود میگذاشت، متوجه میشد، ریچارد پرل که برای سناتور جکسون کار میکرد و از این طریق به اسناد محرمانه شورای امنیت ملی آمریکا دسترسی داشت، آن اسناد را به سفارت اسرائیل میداد. این کار، کیسینجر را فوقالعاده عصبانی کرد، ولی پرل را پیگرد قانونی ننمودند. [۱۷] داگلاس فیس، عضو دیگری از حلقه ولفو ویتز، هم اکنون نفر سوم پنتاگون و از نئوکان است. شخص دیگر از این حلقه، آقای لوئیس لیبی، رئیس دفتر چنی میباشد. او به قدری دست راستی و نئوکان است که مقاله مجله اکونومیست به او لقب «ولفو ویتز» داد، مثل این که در زبان خودمان بگوییم «چنگیز چنگیز است». آقای داگلاس فیس قبلا با نهادی تحقیقاتی به نام «کانون سیاستگذاری امنیتی» (Policy Center for - CPS - Security Policy) که نهادی دست راستی و طرفدار اسرائیل است، کار میکرده است. او در زمان دولت ریگان در درجه اول در شورای امنیت ملی یک متخصص خاورمیانه به شمار میرفت و کار دومش معاون معاون وزارت دفاع در قسمت طراحی خطمشی بود. به خاطر این که آقای فیس در این چند دهه آشکارا به طرفداری از اسرائیل، لابیگری کرده است و حتی چند سال پیش، سازمان «صهیونیستهای جوان» به او مدال داده است، برای آمریکاییهای عربتبار این مساله مطرح شد که چرا گروه بوش این شخص را در سیاستگذاری پنتاگون گمارده است؟ در سال ۱۹۹۶ آقای فیس و ریچارد پرل، مشترکا مقالهای برای مرکز تحقیقاتی عالی استراتژیک و سیاسی آمریکا (Institute for Advanced Strategic and Political Studies) نوشتند. در آن مقاله با عنوان «استراتژی جدید برای بازسازی سکان اسرائیل» که فضای فکری و سیاسی خودشان را نشان میداد، به نتانیاهوی دست راستی توصیه میشد که جریان صلح و مذاکرات آن را یک باره قطع کند. یعنی موضع نتانیاهو برای آنها لیبرالی تلقی شده است! نئوکان معروف دیگر، الیوت ابرمز بود که در مرکز جریان کنتراها به دردسرهای قانونی هم افتاد. زمانی که او معاون وزارت خارجه بود، در زیر مجموعه او کمکهای زیادی به فاشیستهای آمریکایی لاتین میشد و با این که از نظر قانونی تحت پیگرد قرار گرفته بود، ولی بوش پدر او را بخشید. این طنز تاریخ است که الیوت ابرمز با وجود سوابق همسویی با سرکوبگری فاشیستی و خلاف قانونش در آمریکای لاتین، توسط گروه بوش به ریاست قسمت دموکراسی و حقوق بشر شورای امنیت ملی آمریکا منسوب میشود. بنابراین عجیب نیست طنز دیگری را باور کنیم که آقای جان بولتن (John Bolton) را در بخش «کنترل تسلیحات هستهای وزارت خارجه» بگمارند. آقای بولتن فوقالعاده دست راستی که عقاید افراطی و مواضع عقابی روی آرایش سلاحهای هستهای دارد، بیشتر با سمت معاون سازمان تحقیقاتی افراطی، (American Enterprise Institute) به وزارت خارجه تحمیل میشود، تا نئوکانها بتوانند دست پاول را تا حدی ببندند. برای شناخت بولتن باید با آن نهاد تحقیقاتی آشنا بود؛ نهادی که وی در سمت معاونت آن کار میکرد. یعنی (American Enterprise Institute) این نهاد، با صراحت و شفافیت تمام، مخالف قرارداد تسلیحاتی آی ان اف Intermediate - Range Nuclear -I.N.F - Forces) بود که در سال ۱۹۸۸ توسط آمریکا امضا شد. برای درک بیشتر فضای فکری ا[ |
|||
|
|
۱۲:۲۵, ۱۹/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/مرداد/۹۰ ۱۲:۳۲ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
برای درک بیشتر فضای فکری او و نهاد تحقیقاتیاش، یادآور میشود که در نوامبر ۱۹۹۹ بولتن، مقاله کوتاهی برای نهاد فوقالذکر با عنوان «کوفی عنان قدرت جهانی را به دست میگیرد» نوشت.
در آن مقاله اظهار داشت: «کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل این گونه ادعا میکند که سازمان ملل و شورای امنیت، تنها قدرت مشروعی است که میتواند نیروی نظامی و جنگی را به کار ببرد. اگر آمریکا به کوفی عنان اجازه بدهد که فضای فکری او بدون چالش تثبیت شود، دست آمریکا در حرکتهای مستقل نظامی کاملا بسته میشود». نقل قول فوق کاملا آقای بولتن را معرفی میکند. گروه نئوکانها، تازهواردان سیاسی نبوده و چندان تحمل مخالفان خود را ندارند، چرا که در بالاترین سطوح شورای امنیت آمریکا نیز حضور دارند. مخالفان آنها کسانی هستند که منافع آمریکا را برای خود کشور آمریکا میدانند. سیمور هرش طی مقالهای که در مجله نیویورکر (New Yorker) نوشت، توضیح میدهد که چند نفر از متخصصان خاورمیانهای شورای امنیت، آن اداره را ناگهان ترک گفتند. این گونه به نظر میرسید که علت، مخالفت آنها با رهبری جدید نئوکانی و غیر نظامی شورای امنیت بود. به عنوان مثال آقای بروس ریدل (Bruce Reidel) که آدم باسابقه و با تجربهای در مسائل خاورمیانه بود، به دلیل مخالفت با نئوکانها استعفا کرده و زالمای خلیلزاد جایگزین او شده است. (مرجایی، فرید) پینوشتها: Neo - Conservative محافظهکاران جدید یا به طور خلاصه نئوکان(Neo - con) South End Press Leon t. Hadar \"The Neocons: From the Cold War to the Global Intifada \" WASHINGTON REPORT On Middle East Affairs, April 1991, P29 Kirkpatrick نماینده ریگان در سازمان ملل در آمریکا به این حرکت دست راستی ریگان، انقلاب ریگان میگویند که نقدی بر لیبرالیسم است. Reagan Revolution او به طور بی سابقهای طرفداران تساوی حقوق زنان را فاشیست نامید و واژه نازی فمینیست را ابداع کرد. Gary Sick. \"The Clouded Mirror: U.S. - Iran Relations and the Axis of Evill\", \"Columbial University Lecture, The Middle East Institute, February 27,2002:http://www.Columbia.edu/cu/news/vforum/02/us_iran WASHINGTON IN BRIEF \"Washington Post, February 26,2002; Page A12\" Washington Institute for Near East Policy موسسه آمریکایی تحقیقات و مطالعات راهبردی خاور نزدیک، به عنوان لابی اسرائیل Reuel Marc, Gerecht, \"On to Iran! Checkmating the Clerics, \" The Standard Weekly, Volume 007, Issue , 22February 18, 2002 (Coalition for a Democtratic Majority (CDM The Nation, March 22, 1986 Nation, August 12, 1996 Graham E. Fuller, \"Repairing U.S.A. - Iranian Relations\", Middle East Policy, Volume VI, Number 2, October 1998 Christopher Hitchens, \"A Modern Medieval Family\", Mother Jones Magazin, July,August 1986, P74 Julian Borger, \"Washington Hawks Get Power Buost\", The Guardian, December 17, 2001 Seymour Hersh, The Price of Power, Summit Books, 1983,p 322 نئوكان ها و تهاجم نظامی به ایران زمانی كه جرج بوش در روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ بر «حل دیپلماتیك و صلح آمیز» مسئله ایران تأكید كرد ماجرا خطرناك تر جلوه نمود به ویژه كه پس از آن از «حمایت نظامی از دمكراسی جدید در ایران» سخن گفت. به دلیل مخالفت گسترده مردم و كارشناسان و برخی از مقامات بلند پایه پیشین آمریكا با تهاجم به ایران، دولت بوش می خواهد مسئولیت شروع حمله نظامی را متوجه ایران كند..... نئوكان ها و تهاجم نظامی به ایران نویسنده در این مقاله ، نیم نگاهی به روند برخورد روانی تبلیغاتی آمریكا علیه ایران انداخته است. وی معتقد است كه آمریكایی ها در تلاش برای خلق یك ۱۱سپتامبر جدید و منتصب كردن عوامل آن به ایرانند تا زمینه ی ذهن درگیری نظامی با ایران را فراهم نمایند. ایران ؛ كشوری خطرناك نومحافظه كاران (نئوكان ها) با شدت و حدت می كوشند تا سیستم دولتی ایالات متحده آمریكا را به علیه ایران وادار كنند. مقاله ویلیام كریستول در نشریه ویكلی استاندارد، با عنوان: «و اكنون نوبت ایران است» (شماره ۸۱ ، ۳بهمن ۱۳۸۴) شروع دور جدید تهاجم نئوكان ها و اعلان جنگ آنان به ایران به شمار می رود.1 ویلیام كریستول در مقاله فوق ایران را «كشوری خطرناك» و دارای «پیشینه حمایت از تروریست ها» خواند كه در پی توسعه سلاح های كشتار جمعی است؛ و آمریكا دولتی است كه، به كمك «متحدان اروپایی» و آژانس بین المللی انرژی اتمی، می كوشد تا مسئله ایران را به شكل «صلح آمیز» فیصله دهد. كریستول تشدید حمایت از ناراضیان ایرانی برای تغییر حكومت، گسترش فعالیت های پنهان و اطلاعاتی و سرانجام اقدام نظامی را به عنوان راه كارهای مبارزه آمریكا علیه ایران مطرح كرد. مدت ها پیش، در ۶مهر ۱۳۸۳، تام باری، محقق آمریكایی، اعلان جنگ نئوكان ها به ایران را پیش بینی كرد و مقاله ای منتشر نمود با عنوان: «آیا نوبت بعدی ایران است؟» مقاله تام باری پس از رسوایی جاسوسی لارنس فرانكلین برای اسرائیل انتشار یافت. فرانكلین كارشناس ایران و از نزدیكان داگلاس فیث، نفر سوم پنتاگون در آن زمان بود. اف.بی.آی. فرانكلین را متهم كرد كه اسناد مربوط به تشدید مواضع دولت بوش علیه ایران را در اختیار كمیته آمریكایی اسرائیلی (AIPAC) و نائور گیلون، رئیس دپارتمان سیاسی سفارت اسرائیل در واشنگتن، قرار داده است. در پی گسترش مخالفت افكار عمومی آمریكا با جنگ احتمالی علیه ایران برخی مقامات بلندپایه پیشین در شورای امنیت ملی آمریكا، مانند ریچارد كلارك و استیون سیمون، علیه این مشی نئوكان ها سخن گفتند و پیامدهای ستیزنظامی با ایران را برای منافع ملی آمریكا بسیار مخرب تر از حوادث جاری عراق اعلان كردند. جنگ های قریب الوقوع در ۲۸ فروردین ۱۳۸۵ سیمور هرش، تحلیل گر نامدار یهودی آمریكایی كه به عنوان فردی «مطلع» شناخته می شود، در نشریه نیویوركر مقاله مفصلی منتشر كرد با عنوان «طرح های ایران». هرش اعلام كرد كه دولت بوش، همپای تحركات علنی دیپلماتیك خود، فعالیت های مخفی در درون ایران را شدت داده و طرح هایی برای تهاجم هوایی به ایران در دست دارد. این مقاله در رسانه های جهان بازتاب گسترده یافت. هرش در دی ماه ۱۳۸۰ و در آستانه شروع دومین دور ریاست جمهوری جرج بوش، در نیویوركر مقاله مشابهی منتشر كرد با عنوان «جنگ های قریب الوقوع». این مقاله نیز، چون مقاله اخیر، بازتاب وسیع داشت. هرش در مقاله فوق به اهداف «تهاجمی» و سودایی بوش در قبال حكومت ایران اشاره كرد و نوشت: «من در مصاحبه هایم مكررا گفته ام كه هدف استراتژیك بعدی ایران است.» او از طرح هایی سخن گفت كه به طور جدی در حال تهیه است و طبق آن تهاجم نظامی گسترده، به كمك اسرائیل، علیه ایران آغاز خواهد شد با هدف سرنگونی حكومت كنونی ایران. هرش در ۲۷ دی ۱۳۸۴ با سی.ان.ان. مصاحبه ای كرد با عنوان «آمریكا در حال برنامه ریزی برای حمله به ایران است.» او تاكید كرد كه منابع اطلاعات وی برای تدوین تحلیل فوق كاملا مطلع و موثق اند. سیمور هرش در اواخر همان سال با درج مقاله مفصل دیگری در همین زمینه بر تحلیل پیشین خود تاكید كرد. مقالات سیمور هرش و بازتاب های جنجالی آن را باید بخشی از پروژه آماده سازی گام به گام افكار عمومی آمریكا و جهان برای تهاجم نظامی به ایران ارزیابی كرد. آرمان های صهیونیسم مسیحی جرج بوش و حامیان و مشوقان نومحافظه كار او، برخلاف آن چه گاه عنوان می شود، آرمان گرایان دین خو نیستند! بنیانگذاران نومحافظه كاری، چون ایروینگ كریستول و نورمن پادهارتز، به خانواده های یهودی تعلق دارند! در جوانی به جریان تروتسكیستی در ماركسیسم گرویده اند و با حمایت مالی و تبلیغاتی سرویس های اطلاعاتی آمریكا و انگلیس در جبهه جنگ سرد فرهنگی بلوك غرب علیه اتحاد شوروی كوشیده اند. این بستری است كه از درون آن "نومحافظه كاری" زاده شد. نئوكان ها نه كمترین تقید دینی دارند و نه باور یا علاقه ای به ظهور مسیح! البته آن ها می كوشند از اعتقادات آرمانی صهیونیست های مسیحی نیز برای پیشبرد اهداف سوداگرانه خود بهره جویند. آنچه سیمور هرش درباره آرمان های دینی و باورهای مسیحایی جرج بوش نوشته مهملاتی است كه تنها به درد عوام ساده لوح آمریكایی می خورد.2 به عكس، تحولاتی كه دولت بوش منادی آن بوده از جوهره ای به شدت مادی برخوردار است. ساده تر بگویم: سخن بر سر «پول» است یعنی همان نیروی محركی كه در پایه پیدایش و گسترش استعمار غرب، از بدو ظهور آن بوده است. در اوائل سده شانزدهم میلادی، در آستانه آغاز تحركات استعماری ماوراءبحار انگلستان، سرتوماس مور، اندیشمند و مصلح نامدار انگلیسی، نوشت: «درهرجا می توانم توطئه ثروتمندان را تصور كنم كه به نام و در زیرلوای دولت و جامعه در جستجوی تامین منافع خودند.» و درسال ۱۲۸۱ هابسون در كتاب نامدار خود، امپریالیسم، نوشت: هرچند امپریالیسم جدید كسب و كار بدی برای ملت است ولی كسب و كار خوبی برای طبقات و تجارت های درون ملت است. صرف مخارج زیاد در تسلیحات، جنگ های پرهزینه، سیاست های خارجی پرمخاطره و دشوار، انسداد اصلاحات سیاسی و اجتماعی در درون بریتانیا، هرچند صدمات بزرگی بر ملت وارد می سازد ولی به منافع كاسب كارانه صنایع ومشاغل معینی خدمت می كند. این تحلیل هابسون امروزه نیز صادق است. روزنامه گاردین در ماه های نخست زمامداری جرج بوش، كه هنوز پروژه «جنگ با تروریسم» كلید نخورده بود، نوشت: جرج بوش مأموریت اصلی ریاست جمهوری خود را پنهان نمی كند. این مأموریت عبارت است از: اعطای پاداش به كمپانی هایی كه او را در صعود به قدرت یاری رسانیدند... آقای بوش، برای انجام این كار، به نام امنیت ملی، درجستجوی احیای خصومت و سوء ظن است... صنایع نظامی به منازعه نیازدارند! به این دلیل، ایالات متحده در سراسر جهان در جستجوی بهانه است. (گاردین، ۱ خرداد ۱۳۸۰ ) شعبده ۱۱ سپتامبر كسانی چون جرج بوش، كاندولیزا رایس، پل ولفوویتز، ویلیام كریستول، دانیل پایپز و دیگران مهره های دستگاهی هستند كه ماموریت دارد آتش «جنگ با تروریسم» را افروخته نگه دارد تا چپاول ثروت ملی آمریكائیان و سایر مردم جهان توسط زرسالارانی كه هدایت «مجتمع نظامی صنعتی»3 را به دست دارند و در نهادهایی چون كلوپ بیلدربرگ4 لانه كرده اند، تداوم و افزایش یابد. البته آن ها نیز در قبال مأموریت خود و متناسب با اهمیت آن سهمی دریافت می كنند. افكار عمومی ایالات متحده آمریكا دیگر حضور نظامیان آمریكایی در عراق و توجیهات دولت جرج بوش را برای تداوم این حضور پرخرج، كه ماهیانه ۵ الی ۶ میلیارد دلار هزینه بر مالیات دهندگان آمریكایی تحمیل می كند، برنمی تابد. گسترش این موج سبب شد تا نورمن پادهارتز سالخورده، پدر معنوی نومحافظه كاری، چنین شكوه سر دهد: اكنون شاهد آنیم كه بهترین سربازان و برجسته ترین میهن دوستان، كه زمانی از تهاجم به عراق حمایت می كردند و از دكترین بوش تبعیت می نمودند، از موضع گذشته خود دست می كشند و اكنون باز ما شاهد آنیم كه مخالفان پوشیده جنگ روز به روز بیش تر نظرات خود را آشكار می كنند و برشمارشان افزوده می شود. شعبده ۱۱ سپتامبر جاذبه خود را برای فریب افكار عمومی از دست داده است. این شعبده بودجه رسمی پنتاگون (وزارت دفاع آمریكا) را، كه پس از فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد (آذر ماه ۱۳۷۰ ) باید به شدت كاهش می یافت،5 از ۳۱۰ میلیارد دلار درسال ۱۳۸۰ (سال نخست زمامداری بوش) به ۹۱۴ میلیارد دلار درسال ۱۳۸۵ رسانید كه ۱۶ درصد بودجه ۵۷/۲ تریلیون دلاری دولت بوش را شامل می شود. به این ترتیب، در زمانی كه به دلیل فروپاشی ابرقدرت رقیب، اتحاد شوروی، ایالات متحده آمریكا بلامنازع می نمود و هیچ عقل سلیمی سرمایه گذاری سنگین دولتی در صنایع نظامی را موجه نمی دانست. بودجه پنتاگون با اوج دوران جنگ سرد برابری كرد. سال های زمامداری رونالد ریگان ، كه جرج بوش پدر و پسر وارثین او به شمار می روند، 6 به عنوان اوج جنگ سرد شناخته می شود. ریگان با پیش كشیدن پروژه «جنگ ستارگان» بودجه پنتاگون را به بالاترین حد در دوران جنگ سرد رسانید. درسال پایانی زمامداری ریگان بودجه پنتاگون ۸/۴۲۹ میلیارد دلار بود كه با بودجه سال ۱۳۸۵ دولت بوش (۴۱۹ میلیارد دلار) تفاوت ناچیز دارد. بودجه ۴۱۹ میلیارد دلاری سال ۱۳۸۵ پنتاگون تمامی هزینه هایی نیست كه شعبده ۱۱ سپتامبر و پروژه «جنگ با تروریسم» بر جامعه آمریكایی تحمیل كرده است. این رقم تنها بودجه آشكار نظامی دولت آمریكا را شامل می شود. بخش مهمی از هزینه های نظامی گرایانه دولت بوش در بودجه سایر وزارتخانه ها پنهان شده است. هزینه های توسعه تسلیحات هسته ای بوش در بودجه وزارت انرژی منظور شده و مخارج یكصدمیلیارد دلاری نیروهای نظامی آمریكا در عراق و افغانستان در بودجه وزارت خارجه. بخشی از بودجه وزارتخانه نوپدید امنیت ملی را نیز باید به این ارقام افزود. رابرت هیگز تخمین می زند كه مجموعه بودجه نظامی آشكار و پنهان دولت بوش برای سال مالی ۱۳۸۴ حدود ۸۴۰ میلیارد دلار است كه تقریبا یك سوم كل بودجه دولت را شامل می شود. رقم نجومی ۸۴۰ میلیارد دلار ابعاد بی سابقه غارت جامعه آمریكا توسط «مجتمع نظامی تسلیحاتی» را نشان می دهد؛ رقمی بسیار بیش از اوج جنگ سرد و استیلای ریگانیسم! (نویسنده: عبدالله شهبازی خبرگزاری فارس) |
|||
|
|
۱۳:۵۸, ۱۹/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/مرداد/۹۰ ۱۴:۰۲ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
رشد جریان های نئو فاشیست در اروپا
فاشیسم به معنای خاص نام جنبشی است که در ۱۹۳۲ به رهبری موسولینی رهبر ایتالیا به راه افتاد و به قدرت رسید و کلمه فاشیسم از کلمه ایتالیای فاشیسمو گرفته شده است. هدف فاشیسم برقراری دولت قدرتمندی است که در آن فقط یک حزب و آن هم حزب فاشیست باید انحصار قدرت را در دست داشته باشد و یک رهبر با ویژگی های فرمندانه و با قدرت دیکتاتورانه بر آن حکومت کند. وجه مشترک همه جنبش های فاشیست، پرستش زور و قدرت و بزرگداشت جنگ و دستیابی به قدرت است و با یونیفورم ها، سلام ها و رژه ها به احزاب خود رنگ نظامی می دهند. خصوصیات یگانگی فاشیست ها عبارتند از: - استقرار یک دولت فراگیر - پیروی زندگی توده ها از دولت - کاربرد ترور و انحصار قدرت و رسانه های همگانی بطور کلی فاشیسم در مورد ملت می گوید: «کل است واحد که دولت مظهر اراده مطلق آنست و هرنوع شکاف در قدرت مطلق دولت نشانه پاشیدگی پیکر ملی است.» فاشیسم تقسیم ملت به طبقات و کشاکش طبقه ای را انکار می کند و تضاد اصلی را میان ملت ها برسر گسترش حوزه ای اقتدار و تسلط خود می شناسد و از این جهت مبلغ سیاست خارجی تجاوزگر است. فاشیسم آیین جداگری نژادی، قهرمان پرستی، تبلیغ روح جنگجویی و ارتش سالاری است. فاشیسم از لحاظ نظری محصول توسعه ای نظری نژاد باوری و امپریالیسم اروپایی بود و از نظر اجتماعی محصول بحران های اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول. پس از پایان جنگ جهانی دوم و شکست متحدین، تدابیر سختی در اروپا بر علیه فعالیت های فاشیست ها اتخاذ شد، اما آنها به شکل زیر زمینی به حیات خود ادامه دادند تا اینکه امروزه شاهد رشد روز افزون آنها در جوامع اروپایی هستیم. اروپا این روزها شاهد تحرک دوباره هواداران گرایش های افراطی در عرصه های نژادی و ملی است. در این میان جمعی از راستگرایان افراطی با اندیشه راه اندازی موج دوم نحله راست افراطی در پارلمان اروپا قامت راست کرده اند. سرسلسله احزاب سیاسی این طیف از ۴ کشور اروپایی چندی پیش در وین پایتخت اتریش حلقه بستند تا در کانون قانونگذاری اتحادیه اروپا فراکسیونی از تندروهای راست را تشکیل دهند. احزاب راستگرای افراطی «آزادی» اتریش به رهبری هاینس کریستین اشتراخه، جبهه ملی فرانسه به ریاست ژان ماری لوپن، ولامس بلانگ بلژیک به رهبری فرانک فان هکه و «آتا کا»ی بلغارستان به رهبری فولن سیدورف در وین طرح های خود را برای ایجاد حزبی اروپایی و یکپارچه سازی گروه های پراکنده نئونازی و فاشیستی اعلام کردند. آنها در مانیفست، هدف خود از ایجاد این حزب را حمایت از قاره اروپا در برابر مهاجرت، گسترش اسلام و جهانی سازی بیان کردند. حزب راست افراطی نروژ حزب راست افراطی در نروژ مانند دیگر احزاب راست افراطی در سرتاسر اروپا و مخصوصا کشورهایی مانند سوئد، دانمارک، اتریش و بلژیک فعال است. اسلام ستیزی، مخالفت با مهاجرت و تاکید مستمر بر ملی گرایی و عدم پذیرش چارچوب های همکاری بین المللی از مهم ترین و اصلیترین خصائص راستگراهای افراطی محسوب می شود. راستگرایان افراطی در نروژ نیز از این قاعده مستثنی نیستند. مسلمانان نروژ با همه احزاب نروژی به جز راست افراطی تعامل دارند و دیدارهایی با سران آنها صورت می دهند. اما؛ راستگرایان افراطی از اساس با دین مبین اسلام مشکل داشته و به مسلمانان به دید تحقیرآمیزی مینگرند. برخی از حملههایی که طی سال های اخیر در خاک اروپا به مسلمانان صورت گرفته است از طریق همین جریان افراطی بوده است. در کشور نروژ راستگرایان افراطی شاخهها و گروه های مختلفی تشکیل داده و سعی در نفوذ به داخل پارلمان و نهادهای دولتی دارند. «لیست مشترک علیه مهاجران خارجی» یکی از اصلیترین این شاخههاست که بنای خود را بر اساس مخالفت مطلق با مهاجرت افراد خارجی به داخل نروژ گذاشته است. حزب مردم نروژ، دموکرات های ملیگرا و اتحاد ملی برای نروژ از دیگر شاخه های سیاسی برآمده از جریان راست افراطی هستند. پلیس نروژ سال گذشته گزارش داد که فعالیت گروههای افراطی راستگرا اندکی افزایش یافته است و پیشبینی کرد این فعالیتها در طول سال جاری بیشتر شود. اما در عین حال پلیس گفته بود که این فعالیتها به دلیل نداشتن رهبری مرکزی امکان بالقوه زیادی برای رشد ندارد. حملات نروژ و افراطگرايي اروپايي حملات خونبار نروژ ، جهان به اصطلاح متمدن! غرب را از تصوري كه نئوكانهاي آمريكا و غولهايرسانهاي در يك دهه گذشته برايش ساخته بودند، بيرون آورد. اين تصور مدعي بود كه تروريسم فقط در جهان اسلام جاي دارد!!! پاي فشردن بر« اسلام هراسي» غول نفرتانگيز « تروريسم غربي» را از شيشه تفكرات راستگرايي افراطي مسيحي خارج كرد و آموزههاي صهيونيستي،سلاحي مخرب به دستش داد كه همانا تنفر از شرقي مسلمان بود؛ يعني راديكالترين نوع نژادپرستي، كه محصولش بهتر از عامل قتل عام نروژ نبوده و نيست. رئيس موسسه صلح و توسعه آلمان نيز با اشاره به وجود عقايد افراطي در ميان برخي شهروندان اروپايي، از احتمال ارتباط عامل حملات نروژ با نئونازيهاي آلمان خبر داد. دکتر «يوخن هيپلر» رئيس موسسه صلح و توسعه دانشگاه «دويسبورگ» آلمان در تشريح حملات تروريستي نروژ گفت: اين حملات يك فاجعه بزرگ تروريستي براي اروپا بود که توسط يك فرد افراطي راستگرا صورت گرفت. همچنين حمله وي که مخالف مهاجران خارجي و مسلمانان بود در تاريخ نروژ نمونهاي نداشت و مردم و مسئولان اين کشور را دچار شوک بزرگي کرد. در اين مورد، فردي با يک شخصيت پيچيده و از نظر ايدئولوژيک داراي رويکردي ضد ارزشهاي نظام ليبرال و ضد اسلامي دست به اقدامي تروريستي زده است. از نوشتههاي اين فرد بر ميآيد که وي به دنبال مبارزه با ورود فرهنگهاي مختلف به نروژ و ديگر کشورهاي اروپايي است. اين کارشناس مسائل سياسي در مورد معتقد بودن بريويك به مسيحيت ابراز ترديد کرد! و اظهار داشت: هر چند عامل اين جنايات خود را مسيحي معرفي کرده، اما وجود عناصري در عقايد و رفتار وي، نشانگر دروغ بودن اين ادعا است، چرا که دشمني با فرهنگها و افراد خارجي ربطي به مسيحيت ندارد. دکتر هيپلر در پاسخ به احتمال وجود ارتباط عامل حملات نروژ با نئونازيهاي آلمان تاکيد کرد: راستگرايي افراطي همانطور که در آلمان ديده ميشود، در بيشتر کشورهاي اروپايي نيز وجود دارد. در حال حاضر ما شاهد راست گرايي افراطي در نروژ و برخي کشورهاي اروپاي مرکزي هستيم. به همين دليل اتفاقي که در نروژ روي داد ميتوانست در هر کشور ديگري از اروپا نيز روي دهد. وي افزود: با وجود تفاوتهاي ظاهري، نميتوان مدعي شد که وضع جامعه نروژ با ديگر کشورهاي اروپايي تفاوت دارد. ارتباطات بريويك نشان ميدهد که وي با گروههاي راست گراي افراطي در خارج از نروژ نيز در تماس بوده و نئونازيهاي آلمان نيز جزو آنها هستند. به گفته اين استاد دانشگاه دويسبورگ آلمان، شواهدي وجود دارد که عامل حملات نروژ، ارتباط سازماني با نئونازيهاي آلمان داشته است. اين شواهد از ارتباطات اينترنتي و ديگر راههاي ارتباطي وي به دست آمده که نشان ميدهد اين مرد با برخي از گروههاي راستگراي افراطي در داخل و خارج از نروژ در تماس بوده و نئونازيهاي آلمان نيز جزو اين گروهها هستند. رئيس موسسه صلح و توسعه دانشگاه دويسبورگ در ادامه يادآور شد: واقعيت اين است که بيانيه 1500 صفحهاي حاوي عقايد اين مرد، به زبان نروژي و فقط براي شهروندان اين کشور نيست. اين متن به زبان انگليسي بوده و براي مخاطباني در تمامي اروپا و کشورهاي غربي نگاشته شده است. از اين رو بايد گفت هدف وي از نگارش اين بيانيه، مخاطب قرار دادن گروههاي خارج از نروژ است. |
|||
|
|
۲۲:۵۷, ۱۹/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/مرداد/۹۰ ۲۳:۰۱ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
آندرس برینگ بریویک!
این نروژی 32 ساله در فیس بوک و تویتر هم دارای صفحه است. پس از اولین خبر درباره شرکت بریویک در انفجار اسلو، رسانه ها زندگی وی را با جزئیات بیان کردند. به گزارش پلیس این کشور، بریویک در ارتش خدمت کرده و عضو کلوپ تیراندازی است. ماههای اخیر این شهروند نروژی در یک روستا به کار کشاورزی مشغول بوده است. اما کارشناسان معقتد هستند که او خود را برای حمله آماده می کرده است. علائم نگاه های نژادپرستانه را به راحتی می توان در صورت بریویک می بینیم. او قبل از انجام حمله یک نوار 12 دقیقه ای روی سایت یوتیوب قرار داده که از همه می خواهد جلوی سیل مهاجران را بگیرند. بر اساس یک سند 1500 صفحه ای، آندرس برینگ بریویک از پاییز 2009 در حال طرح ریزی این حملات بوده! آندرس با تشریح چگونگی اجرای طرح قتل عام گفته است که انجام چنین عملیات تروریستی برای بیداری مردم کشورش امری ضروری به شمار می آید! وی در بخشی از این سند گفته است که می خواهد به بزرگترین «وحشی نازی ها» پس از جنگ جهانی دوم تبدیل شود. در این سند آندرس برینگ که از "راستهای افراطی جامعه مسیحی نروژ" به حساب می آید، خود را دشمن اسلام و مارکسیسم خوانده و گفته است: رسانه های گروهی نروژ به اندازه کافی از اسلام سخنی به میان نمی آورند! وی که یادداشت های 1500 صفحه ای خود را از 9 سال پیش شروع کرده، گردهمایی سالانه حزب کارگر را بهترین گزینه پیاده کردن طرح تروریستی خود دانسته است. در این یادداشت ها همچنین لیستی از کشورهای اروپایی که از نظر وی با توجه به تعداد مسلمانان موجود در آن کشورها باید مورد هدف قرار گیرند، ذکر شده است. قاتل نوجوانان نروژي: کار خوبی کردم! «آندرس برينگ بريويك» در حالي كه لباس پليس بر تن كرده بود با بيتفاوتي خاصي نوجوانان نروژي را در جزيره اتوئياي اين كشور به خاك و خون ميكشيد و جزيرهاي رويايي در نروژ را به جهنمي تبديل كرد. جزيرهاي كه متعلق به حزب كارگر نروژ است و جزيره روياهاي استونتلبرگ نخست وزير نروژ نيز بود. او در حالي به نوجوانان نزديك شده بود كه از آنها دعوت كرده بود نزديكتر بيايند تا بازي كنند. با نزديكتر شدن نوجوانان شليكهاي مرگبار راستگراي افراطي نروژي آغاز شد. برويك مجرد در سن 29 سالگي سه سال پيش در سال 2009 مزرعهاي را با عنوان «بريويك ژئوفام» در شهر رنا در شمال اسلو داير كرد. او كه شش تن كود شيميايي خريده بود تا از آنها براي ساخت مواد منفجره استفاده كند اكنون پليس نروژ را نسبت به حركتهاي تخريبگر احتمالي آينده نگران كرده است. از سوي ديگر توجه افكار عمومي نروژ به راست افراطي جلب شده است. ساليان طولاني است كه كارشناسان نسبت به رشد جريان افراطي راست گرا در اروپا هشدار دادهاند. جالب اينجاست كه پليس مدعي است قاتل به هيچ گروه راست افراطي وابسته نبوده است اما از ايدئولوژي آنها الهام گرفته است! گروهها نئو نازي و راستهاي افراطي در اسكانديناوي از سالهاي 1990 بر فعاليتهاي خود افزودهاند اما محتاط و پراكنده عمل كردهاند. پليس نروژ گروههاي افراط گراي راست را در اين كشور فاقد رهبري عنوان كرده و بر اشراف خود بر اين گروهها تاكيد كرده است! اما روزنامه فيگاروي فرانسه گزارش داده است ظاهرا بريويك به مدت 10 سال عضو حزب پيشرفت بود. حزبي با گرايش راست افراطي پوپوليست كه با مهاجرت مخالف است و اكنون نيز يكي از نيروهاي اصلي اپوزيسيون نروژ محسوب ميشود. بريويك از سال 1997 تا 2006 عضو شاخه جوانان حزب و از سال 2004 تا 2006 عضو اين حزب بوده است. سيو جانسن دبير اين حزب تاكيد كرده است كه قاتل حزب مدتها پيش حزب را ترك كرده و حزب متبوعش از وقوع چنين رويدادي متاسف است. عامل حملات نروژ تحت تأثير ايدههاي اسلامستيزانه در آمريكا بوده است! به گزارش فارس، روزنامه آمريكايي "نيويورك تايمز " در گزارشي نوشت: فردي كه حادثه خونين و مرگبار در نروژ را رقم زد، به شدت تحت تأثير گروه كوچكي از وبلاگنويسان و نويسندگان آمريكايي بوده است كه سالها درباره تهديد اسلام هشدار ميدادهاند. بر اساس اين گزارش، اين فرد يادداشتي هزار و 500 صفحهاي دارد كه پر از نقلقولهايي از اين افراد است. علاوه بر اين، اين يادداشت چندين بخش از مانيفست "تئودور كازينسكي " جنايتكار آمريكايي را كه حدود 20 سال پيش قربانيان خود را با ارسال بمبهاي پستي به قتل ميرساند نيز شامل ميشود. پيش از آنكه "آندرس برينگ برويك " كشتارهاي روز جمعه را انجام دهد يادداشت مفصل 1500 صفحهاي را در اينترنت منتشر كرده بود كه تماماً به زبان انگليسي است، اين يادداشت نشان ميدهد كه او به دقت مباحثات تند آمريكا ضد اسلام را پيگيري مي كرده است. وي در يادداشت خود كه در آن سياستمداران نروژي را به خاطر ناتواني در دفاع از كشور مقابل نفوذ اسلام محكوم كرده است! 64 مرتبه از "رابرت اسپنسر " كه وب سايت "جهاد واتچ " را اداره ميكند و همچنين از ديگر نويسندگان غربي كه با نظرات وي درباره اسلام همعقيده هستند، نقل قول آورده است. آنها معتقدند مهاجران مسلمان فرهنگ غرب را به شدت تهديد مي كنند. كشتارهاي اخير نروژ و تأثيرپذيري آن از بمب گذاري سال 1995 ساختمان فدرال اوكلاهما توسط يك شبهنظامي ضددولت آمريكا، در سطح جهان تمركز جديدي را روي فرهنگ خرد تعدادي وبلاگنويس و فعال راستگرا كه ضد مسلمانان فعاليت ميكنند، بهوجود آورده است. منتقدان آنها در آمريكا معتقدند تصويري كه اين افراد از اسلام به عنوان تهديدي عليه غرب ترسيم كردهاند، در بروز حادثه نروژ به طور غيرمستقيم نقش داشته است. اين مسئله تا آنجا پيش رفت كه وبلاگ "گيتس آو وينا " كه به طور معمول اخبار و تفاسير ضداسلامي منتشر ميكرد، روز يكشنبه صفحههاي خود را بهروي اظهار نظرها بست. "مارك سگمن " افسر سابق سازمان جاسوسي آمريكا (سيا) گفت: اين منصفانه نيست كه اعمال خشونتبار برويك را به نويسندگاني نسبت دهيم كه ديدگاه جهاني او را شكل دادهاند! اما وي درعين حال گفت: نويسندگان ضدجهادي عنوان مي كنند كه شاخه بنيادگراي سلفي اسلام، زيرساختي است كه القاعده را پديد آورده است. درنتيجه خود آنها هم زيرساختي هستند كه برويك را به وجود آوردهاند..! 9 سال براي بمبگذاري در اسلو برنامهريزي كردم به گزارش فارس به نقل از شبكه تلويزيوني "NRK "، عامل اصلي بمب گذاري در مركز اسلو و تيراندازي در جزيره "اوت اويا "ساعاتي قبل از اقدامات تروريستي خود، در نوشته اي 1500 صفحهاي در اينترنت اعلام كرده بود كه 9 سال براي اقداماتش برنامه ريزي كرده است . آندرس بريك "در اين نوشته ها تاكيد كرده است: "مي دانم كه بعد از انجام اين عمليات (بمب گذاري در اسلو و تيراندازي در اوت اويا)حدود 65 درصد از شهروندان اروپاي از من متنفر خواهند شد اما در آينده اروپاييان از من به خاطر اين اقدامات تشكر خواهند كرد. " همچنين آندرس بريك در اين نوشته ها بر عقايد افراطي خود در تقابل با مهاجرين و مسلمانان تاكيد كرده است! |
|||
|
|
۱۳:۵۴, ۲۰/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/مرداد/۹۰ ۱۳:۵۸ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
اعتراف اسلامستیز انگلیسی به تاثیرگذاری بر قاتل نروژی
یکی از فعالان سابق گروه راست افراطی انگلیس پذیرفت که ایدئولوژی ضد اسلامی وی بر قاتل نروژی تاثیر گذار بوده است. به نقل از روزنامه تایمز انگلیس، “پل ری ” عضو سابق “لیگ دفاعی انگلیس ” برای اولین بار اذعان کرد : ایدئولوژی ضد اسلامی مخربش الهام بخش قتل عام نروژ که به دست “آندرس برینگ برویک ” انجام شد، بوده است. ری همچنین گفته است که: وی برویک را از وبلاگ اسلام ستیز خود مطلع ساخته بود. این افراطی ۳۵ ساله انگلیسی که از ترس دستگیر شده به مالت فرار کرده در مصاحبه اختصاصی با تایمز به ارتباط مستقیم آنلاین خود با برویک اذعان کرد! هفته گذشته روزنامه انگلیسی دیلی تلگراف نیز نوشت اعضای ارشد گروه راستگرای افراطی و اسلامستیز “لیگ دفاعی انگلیس ” (ای دی ال) اذعان کردهاند که “آندرس برینگ برویک ” ارتباطات گستردهای با این گروه داشته است. گفته میشود برویک در ماه مارس ۲۰۱۰ با سران ای دی ال هنگامی که برای ملاقات با “گرت ویلدرز ” سیاستمدار راستگرای افراطی هلند به لندن آمده بود، دیدار کرد. برویک در یادداشت ۱۵۰۰ صفحهای که در اینترنت منتشر شده است از ارتباطات قوی خود با ای دی ل خبر داده بود و گفته بود که با سران این گروه دیدار کرده و حدود ۶۰۰ نفر ار اعضای آن را در فهرست فیسبوک خود دارد. گروه افراطی ایدیال انگلیس یک جریان راستگرای افراطی و نژادپرست است که به طور معمول تمام اقدامات ضداسلامی در انگلیس را برنامهریزی میکند. قاتل نروژي با كمك تجار انگليسي سلاح و بمب تهيه كرد! به گزارش فارس به نقل از هفتهنامه ساندي تلگراف، تاجران انگليسي تجهيزات كليدي را كه "آندرس برينگ برويك " براي ساخت مواد منفجره نياز داشت، در اختيار وي قرار دادند. بر اساس اين گزارش، برويك از تاجراني كه در سايت خريد آنلاين «eBay» از سراسر جهان از جمله انگليس فعال بودند مهمات لازم براي تيراندازي در جزيره اوتويا را خريداري كرد و همچنين مواد شيميايي براي ساخت بمبي را كه در اسلو منفجر كرد از همين طريق به دست آورده است. وي در يادداشت 1500 صفحهاي كه قبل از حملات جمعه خونبار نروژ روي اينترنت قرار داده بود تأكيد كرده است كه «eBay» دوست شماست. ساندي تلگراف در تحقيقي به بررسي هزاران تراكنش آنلاين براي مشخص كردن خريدهاي برويك در طي يك دوره هفت ماهه پرداخته است. بر اساس اين تحقيقات ماده اصلي براي ساخت بمب از يك تاجر انگليسي با قيمت پاييني خريداري شد و همچنين يك شركت ابزارآلات انگليسي تجهيزاتي را به برويك فروخت كه او براي ساخت گلولههاي مسموم استفاده كرد. همچنين يك انگليسي مستقر در آمريكا به قاتل نروژي لباس مخصوص كار با مواد شيميايي و حساس فروخت تا وي بتواند مواد شيميايي را براي ساخت بمب مخلوط كند. بازي آنلاين براي فريب نزديكان بريويك از عاقبت كار خويش خبر داشته است و قصد داشته با اقدامي شنيع به زعم خود جامعه نروژ را از خواب بيدار كند! نوشتهها و ويدئوي منتشر شده از وي در اينترنت نشان ميدهد او از سال 2009 در انديشه اين حملات سازمان يافته بوده است. در اين ويدئوي 12 دقيقهاي ونوشتههاي 1500 صفحهاي رفرنسهاي تاريخي براي اثبات ايدههاي عامل جنايت مشاهده ميشود. او در اين اسناد از تروريسم به عنوان ابزاري براي بيداري تودههاي مردمي نام ميبرد! تيرانداز 32 ساله در نوشتههاي خود خاطرات خصوصياش را مفصلا شرح داده و از سويي جزئيات كامل تهيه بمب و راهكارهايي براي ايزوله ماندن و خلاص شدن از دست اقوام و نزديكان را شرح ميدهد. او توضيح ميدهد چگونه از بازي آنلاين با نام «ورلد آو واركرافت» به عنوان پوششي براي فرار از نزديكان و اقوام استفاده ميكرده است. وي در بخشي از نوشتههايش مينويسد: «استفاده از تابوهاي اجتماعي ابزاري عالي براي ممانعت از مزاحم شدن نزديكان در كارهايتان است.» وي ادامه ميدهد چگونه ميتوان بمب را تهيه كرد وهمزمان توجه نزديكان و اقوام را به سمت ديگري جلب كرد. در نظر وي بازيهاي آنلاين كامپيوتري ابزاري مناسب براي توجيه انزوا طلبي است.» بريويك در نوشتههاو فيلم ويدئويياش مخالفت خود را با سيستم چند فرهنگي بيان ميكند. در نظر وي اين سيستم نروژ را به سمت اسلاميزاسيون سوق داده است. او قبل از اينكه عناد خود را با اسلامگرايي شرح دهد به ماركسيسم فرهنگي حمله ميكند. به نظر وي: «قبل از اينكه جنگ صليبي مان را آغاز كنيم ابتدا بايد به ماركسيسم فرهنگي حمله كنيم.» او سيستم چند فرهنگي را فرزند ماركسيسم ميداند و در نظر وي حزب كارگر و جناح چپ تبلور ماركسيسم فرهنگي است كه ميتواند به تضعيف هويت نروژي و اروپايي و در نهايت به اسلاميزه كردن جامعه منجر شود. بريويك بر همين مبنا دولت كارگري استولتنبرگ را مورد حمله قرار ميدهد و به زعم خود تصميم ميگيرد به نوجوانان وابسته به اين حزب حمله كند. شايد وي گمان ميكرده با كشتن اين نوجوانان آنها را نجات داده و در نهايت نروژ را از خطري بزرگتر مصون نگه داشته است. او در خاطرات خود مشخص كرده در روياي حمله به اردوي نوجوانان بوده و در سوداي كشتن رهبر حزب كارگر يعني نخست وزير نروژ بوده است. او اكنون اقدامش را وحشتناك اما ضروري ميداند. اقدامي كه بايد آن را به سرانجام ميرساند. در فيلم ويدئويي تصاويري از صليبيوني كه خاورميانه را مورد تاخت و تاز قرار دادند مشاهده ميشود. اين فيلم با سه عكس از اين مرد جوان افراطگرا خاتمه مييابد. در يكي از اين عكسها قاتل در حالي كه مسلسلي در دست دارد مشاهده ميشود. |
|||
|
|
۲۲:۱۴, ۲۲/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/مرداد/۹۰ ۲۲:۱۷ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
اسلام هراسي بياساس غرب
هفتهنامه «اشپيگل» در مقالهاي به اين موضوع پرداخت و قضاوتهاي عجولانه غرب درباره نسبت دادن هر حادثه تروريستي به اسلامگرايان را موجب بسته شدن چشم آنها به واقعيات دانست و نوشت: قضاوتهاي شتابزده و عجولانه، به نژادپرستي دامن زده و چشم ما را در برابر خطرات ميبندد. اشپيگل در بخش ديگري از اين مطلب با تاکيد بر اينکه اقدامات تروريستي برخي متعصبين مذهبي افکار ما را درباره اسلام خراب کرده است نوشت: ترور، مرگ و رنج را براي ميليونها انسان به ارمغان آورده و در 10 سال گذشته به آغاز دو جنگ منتهي شده و دنيا را دچار چند دستگي کرده است. بررسيها نشان ميدهد که ميليونها نفر در غرب، اسلام را به عنوان يک خطر ارزيابي ميکنند و به صورت متقابل، ميليونها تن از مسلمانان نيز غرب را بزرگترين تهديد ميبينند. اين هفته نامه آلماني در ادامه نوشت: ما در جهاني زندگي ميکنيم که رفع ابهامات و روشنگري لازمه آن است. ما نياز به کارشناساني داريم که آگاهانه مسائل را تجزيه و تحليل و براي فهم وقايع رخ داده به مردم کمک کنند. اينکه ما به صورت خودکار بعد از هر اقدام تروريستي به مسلمانان فکر ميکنيم، نشان ميدهد که کارشناسان بايد مراقب باشند که با سوءظنهاي عجولانه خود، تصويري را که قضاوتهاي سطحي را نمايش ميدهد نسازند. اين مسألهاي است که در حادثه تروريستي نروژ به چشم ميخورد. برخي از کارشناسان ترور در اين ميان قرباني يک هرج و مرج شدند. كم نبودند كارشناساني که درباره اين حادثه تروريستي پاسخهاي غلطي دادند. آنها اسلامگرايان را به عنوان عاملان اين حادثه معرفي کردند! اشپيگل در ادامه، به قضاوتهاي عجولانه و سطحي برخي رسانههاي غربي بعد از حادثه تروريستي نروژ اشاره کرد و نوشت: مثلاً شبکه «زد. دي. اف» آلمان در شب بعد از اين حادثه اعلام کرد که ما ارتباطاتي با سازمانهاي امنيتي در نروژ برقرار کردهايم و آنها اعلام کردهاند که اسلامگراها در پس اين حادثه تروريستي قرار دارند! شبکه «اي. آر. دي» آلمان نيز مشابه اين برداشت را داشت و نسبتاً با اطمينان اعلام کرد که اين حادثه زمينه اسلامي داشته است. اين در حالي است که رسانههاي ياد شده ميتوانستند در اين مقطع زماني، فقط آنچه را که رئيسجمهوري نروژ واقع بينانه اظهار داشت، بگويند که گفته بود: «ما نميدانيم از طرف چه کسي مورد حمله واقع شدهايم». هفته نامه اشپيگل نيز در مصاحبه با يک کارشناس ترور، بلافاصله اين گونه گزارش داد: «از آنجا که نروژ در جنگ افغانستان شرکت دارد، اين اقدام تروريستي ميتواند زمينه اسلامي داشته باشد.» نويسنده در ادامه اين مطلب به برخي ديگر از قضاوتهاي واهي و بيهوده مطبوعات آلماني بلافاصله بعد از حادثه تروريستي نروژ و نسبت دادن اين واقعه تلخ به مسلمانان اشاره کرد و نوشت: نه تنها مطبوعات آلماني بلکه ديگر مطبوعات غربي نيز در چنين مسيري قرار گرفتند! اين هفته نامه آلماني در ادامه نوشت: اکثر اوقات فراموش ميشود که بيشتر از غيرمسلمانان؛ اين مسلمانان هستند که در کشورهايي از جمله افغانستان، پاکستان و سومالي از ترور رنج ميبرند. تقريباً هر روز در اين مناطق حملات تروريستي شکل گرفته و افرادي بيگناه جان خود را از دست ميدهند. اتهام زنی به مسلمانان بسیاری از مردم نروژ بعد از حملات روز جمعه ابتدا تصور می کردند اسلام گرایان افراطی عامل آن هستند و زمانی که پلیس اعلام کرد که "آندرس برینگ بریویک" یک نروژی 32 سال به نام مبارزه با اسلام به انجام این حملات اعتراف کرده است، حیرت زده شدند!!! پس از وقوع حادثه تروریستی، اولین انگشت اتهامات به سوی ایمن الظواهری رهبر جدید القاعده دراز شد! برخی نیز مدعی شدند بدلیل مشارکت نروژ در جنگ بر علیه لیبی، ممکن است این حملات از سوی قذافی رخ داده باشد! در همین ارتباط برخی از خبرگزاری ها و سایت های خبری این حملات را به گروه ناشناسی موسوم به «گروه انصار جهاد جهانی» منسوب کرد! با مشخص شدن ماهیت فرد تروریست، از شدت تبلیغات رسانه ای غربی ها به شدت کاسته شد، تا جایی که بدنبال آن بودند تا فرد مذکور را یک بیمار روانی معرفی کنند! تا جایی که قاضی نروژی اعلام کرد که استماع صحبت های آندرس برینگ بریویک که بنا به اعتراف خود عامل حمله خونین جمعه گذشته نروژ است پشت درهای بسته خواهد بود. واقع مطلب این است که فعالیت جریان های راستگرا و نئوفاشیست در اروپا بشدت افزایش یافته است و روز به روز بر تعداد حامیان آنها افزوده می شود. افکار های خطرناک و بشدت نژادپرستانه آنها می تواند برای تمامی جهان خطرناک باشد. دولت های غربی و مدعی حقوق بشر بهتر است به جای یافتن و به اصطلاح با مبارزه با گروه ها و افراد تروریست که عمدتا دست ساخته خویشند! توجه خود را معطوف به رشد این جریان های فاشیست کنند که تجربه نشان داده همانطور که از دل لیبرالیسم هیتلر بیرون آمده از دل دولت رفاه های کنونی نیز آندرس برینگ بریویک بیرون می آید! سياستها و تبليغات ضداسلامي يك كارشناس انگليسي معتقد است سياستها و تبليغات ضداسلامي كشورهاي غربي و ترغيب اسلام هراسي در اين كشورها در وقوع حوادثي نظير آنچه كه در نروژ روي داد، نقش داشته است. «ليندزي جرمن» از فعالان ضدجنگ انگليس و هماهنگكننده ائتلاف «جنگ را متوقف كنيد» با انتشار مقالهاي تأكيد كرد: سياستمداران و رسانهها، اگر نه بطور مستقيم، ولي به طور غيرمستقيم و به دليل دامن زدن به نفرت مذهبي و نژادي و ارائه چهرهاي منفي از مسلمانان، در قبال حادثه نروژ مسئوليت دارند. وي گفت: چنين اعمالي بايد در فضاي سياسي و بستر فرهنگي حاكم بر جامعه غرب مورد تحليل و بررسي قرار گيرد كه اين فضا در اروپا شاهد افزايش اسلامهراسي و در نتيجه رشد گروههاي راست افراطي در بسياري از كشورهاي اين قاره است. خانم جرمن با اشاره به تحليلها و مواضع رسانهها و سياستمداران غربي در ابتداي پخش خبر كشتار مردم بيگناه در نروژ، افزود: واكنش فوري در رسانههاي غربي اين بود كه شبكه القاعده يا ديگر گروههاي اسلامي در پشت اين حمله قرار دارند ولي بعداً مشخص شد كه يك فرد مخالف مسلمانان و وابسته به گروههاي راست افراطي اين جنايات را مرتكب شده است. اين فرد نژاد پرست با توجه به فضاي سياسي و فرهنگي ضد اسلامي حاكم بر برخي جوامع غربي، به دنبال اين بوده است كه خشم و نفرت خود را از مسلمانان و مهاجران نشان دهد و به اصطلاح با گوناگوني فرهنگي در اروپا مقابله كند. هماهنگكننده ائتلاف بزرگ ضدجنگ انگليس، سپس به سياستهاي ضداسلامي در كشورهاي مختلف اروپايي اشاره كرد و گفت: سياستمداران و رسانهها در كشورهاي اروپايي در دامن زدن به نفرت مذهبي نقش دارند. به عنوان مثال در انگليس گروههايي نظير ليگ دفاعي انگليس به مسلمانان حمله ميكنند و در فرانسه و بلژيك عليه پوشش زنان مسلمان محدوديت ايجاد ميكنند. تمامي اينها باعث ميشود كه جوامع اروپايي دچار تفرقه شود و فضا براي فعاليتهاي افرادي نظير «آندرس برينگ بريويك» فراهم شود. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







