کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 19 رای - 4.74 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند. دیدی؟
۲۱:۴۰, ۲۱/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/دی/۹۰ ۲۰:۱۹ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

من این بنده خدا رو از نزدیک دیده بودم. توی خوابگاه زنجان با ما بود. سه سال از ما بزرگتر بود. خیلی آدم ساده و باصفایی بود. همیشه توی نماز خونه خوابگاه بود. عضو بسیج بود. قد بلندی داشت و همیشه می خندید. راه رفتنش دویدن بود همیشه تند راه می رفت. شوخ بود و خندون، خنده از لباش پاک نمیشد.

اکثر اوقاتی که توی خوابگاه روحانی نبود، ایشون عبا می پوشیدند و پیش نماز می ایستادند. همیشه عبا براشون کوتاه بود.

[تصویر: 16418_283.jpg]

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
آقا مصطفی لبخند خرازی عشق شماست..... عشق ما هم لبخند این برادر بود توی خوابگاه، با اون عبای کوتاه.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
وقتی پیش نماز بود می ترسیدیم شوخی کنه، بخندیم نمازمون باطل بشه.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
راستی آقا مصطفی بگم بهت که ایشون اصلاً دانشمند نبود. باورت میشه؟ مثل حسن مقدم که اصلاً دانشمند نبود، باورت میشه؟

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
آره باورکن هیچ کدوم دانشمند نبودند. باورت میشه شب امتحان توی نمازخونه خوابگاه درس می خوند. من می دیدمش. اصلاً دانشمند نبود.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
می دونی آقا برای حسن مقدم گفت دانشمند فرزانه و آقا هم می دونست که ایشون در مقایسه با این پروفسورها هیچ چیز بارش نبود. مثل رفیق من که در مقابل اینها چیزی بارش نبود.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
آقا مصطفی می دونی جفتشون اندازه نخود بلد بودند؟ فرقشون با این پروفسورها این بود که به نخودی که بلد بودند عمل می کردند.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
دشمن چرا این پروفسورها رو نمی کشه؟؟؟؟؟؟؟ اینها که بیشتر بلند.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
اینها به دنیای علمشون عمل نمی کنند و رفقای من به دانش نخودیشون عمل می کردند. آقا مصطفی دشمن از ما بهتر رفقای ما رو میشناسه.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
آقا بهتر از ما می دونه کی دانشمند کی فرزانه. نخود بلد باش ولی بهش عمل کن میشی دانشمند فرزانه.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
آقا مصطفی یه روز یکی از دوستام اذیتم کرد. نفرینش کردم. گفتم خدا کنه همه ما چهل نفر شهید بشیم تو آخری باشی و شهادت همه رو ببینی. از اون روز به بعد همش می ترسم. نکنه من آخری باشم؟ خیلی زور زدم ارسالهای شاد داشته باشم فراموش کنم، نشد.

آقا مصطفی رفیق ما رو کشتند، دیدی؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: تازه مسلمان ، وحید110 ، N.Mahdavian ، Admirer ، MAHDI59 ، خادمة الزهرا ، اکبر.ع ، راحیل ، ANTI satan ، حسن.س. ، یا ثارالله ، meshkat ، Ramin_Ghn ، basir ، alitalebi ، أین المنتظر ، fereydun ، Hadith ، Mohammad Trust ، Mahdy2021 ، bagheri4 ، shafagh_mah ، انصارالمهدی ، r_bashiri89 ، vahid1878 ، انتصـار ، mohammad727 ، paradise ، saloomeh ، yashar1374 ، MohammadMeraj ، Ali bagheri ، zealous ، jkb ، only_y2d ، SARV ، yamin ، میلاد.م ، rastin ، mahdikp ، Agha sayyed ، ترنم بهاری ، fazel ، soldier ، مبينا ، Havbb 110 ، a.l.? ، انتخاب ، ELENOR ، نسیم ، pop110 ، F_R ، bi neshani ، nasimesaba ، خادم الامام ، محـب ، sogiii ، shakiba ، mhvvhm ، Reza14 ، شهیدطیبه واعظی ، حقیر ، zohur ، zryy ، یاوران مهدی ، بیداری اندیشه ، حفیظ ، مرغ باغ ملکوت ، یاســین ، Farzaneh ، علمدار133 ، reyhane ، عبدالرحمن ، مصباح

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۳:۱۷, ۲۹/دی/۹۰
شماره ارسال: #21
آواتار
به نام خدا


عرض سلام و ادب و احترام خدمت دوستان عزیز.


کامران نجف زاده، برای تهیه گزارش به خانه شهید مصطفی احمدی روشن رفته بود، ولی . . . . . . .



با گذشت این همه روز . . .
خبرنگاري يادم رفت وقتي ديشب فهميدم پسر چهار ساله شهيد مصطفي احمدي روشن، هنوز خبر ندارد پدر را شهيد کرده اند. پسر را فرستادند خانه خاله، سراغ بابا را نگيرد.

[تصویر: shahid1.jpg]

[تصویر: shahid2.jpg]


لینک مطلب
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، علائم ظهور ، نسیم ، مبينا ، MAHDI59 ، Ramin_Ghn ، فاطمه خانم ، میلاد.م ، shafagh_mah ، MohammadSadra ، F_R ، nasimesaba ، rastin ، sogiii
۱۴:۳۱, ۲۹/دی/۹۰
شماره ارسال: #22

مراسم بزرگداشت شهدای علم و فناوری

مراسم بزرگداشت شهدای علم و فناوری روز چهارشنبه با حضور 'محمود احمدی نژاد' رییس جمهوری و جمعي از اعضای كابینه و خانواده های شهیدان احمدی روشن و قشقائی مسجد سلمان فارسی نهاد ریاست جمهوری برگزار شد.
[تصویر: N1013185-1793102.jpg]
[تصویر: N1013185-1793094.jpg]
[تصویر: N1013185-1793099.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: نسیم ، vahrakan ، shafagh_mah ، MohammadSadra ، nasimesaba ، rastin ، sogiii ، shakiba
۲:۱۱, ۳۰/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/دی/۹۰ ۲:۲۴ توسط باهتول.)
شماره ارسال: #23
آواتار
بسم رب شهدا و صدیقین اربعین بود رفتم امامزاده علی اکبر چیذر شهید احمدی روشن در بین شهدا ونزدیک شهید علیمحمدی دفن شده بود .در بین عزاداری متوجه شدم شهید احمدی روشن از هیئتیهای انجا بوده وبه خانوادش قول داده بوده که شب اربعین بیاردشون چیذر هم خودشون اومدن هم خانوادشون ولی چه اومدنی کسی میتونه بهتر از اینو تصور کنه من خانوادشون دیدم یادم افتاد اهلبیت پیغمبر .ما خانواده شهیدا رو تحویل میگیریم محترم میشماریم ولی با یتیمان وناموس امام حسین کاری کردن که با اسرا رومی مکردند وا محمدا از این ظلم
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، أین المنتظر ، shafagh_mah ، MohammadSadra ، nasimesaba ، shakiba
۱۰:۲۷, ۳۰/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/دی/۹۰ ۱۰:۲۷ توسط أین المنتظر.)
شماره ارسال: #24
آواتار
دلم آتیش گرفت وقتی این عکس رو دیدم

[تصویر: 90d5hnke9n3gpbz7li7s.jpg]

امضای أین المنتظر
www.kamitafakkor.blogfa.com

صفحه اینستاگرام:
hadithcity
soldierr313
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، shafagh_mah ، meshkat ، MohammadSadra ، F_R ، saloomeh ، nasimesaba ، rastin
۱۱:۵۸, ۳۰/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/دی/۹۰ ۱۵:۱۶ توسط أین المنتظر.)
شماره ارسال: #25
آواتار
سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!

این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.

امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.

بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.



تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.

آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!

بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.

فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.

اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!


[تصویر: 128182_956.jpg]
منبع: مشرق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yamahdi-12 ، MohammadSadra ، fereydun ، اکبر.ع ، pop110 ، انصارالمهدی ، Abasaleh ، SARV ، MohammadMeraj ، علمدار133 ، KABOOTAREHARAM ، rastin ، mosafer ، yamin ، MAHDI59 ، sogiii
۱۴:۳۵, ۳۰/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/دی/۹۰ ۱۴:۴۱ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #26
آواتار
به نظرم سراغ بابا رو نمی گیره، داره میگه پا در رکابیم سید، به فدای گل روی تو. از اون پدر یه همچین پسری انتظار میره، اون پدر یه همچین پسری تربیت می کنه.

از این انقلاب ثروت و عشق و حال نصیب دیگران شد و شهادت نصیب ما. خمینی چه هدیه قشنگی به ما داد.

شنیدم خمینی شب ها هر نیم ساعت از خواب بیدار می شد و دوباره وضو می گرفت برای 2 رکعت بعدی نماز شبش که نماز شبش تا صبح ادامه پیدا کنه. کارهای خیر پدر در نسلش اثر میذاره، آقای خمینی این هم نتیجه نماز شب شما.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: اکبر.ع ، pop110 ، انصارالمهدی ، Aleyasin ، yamin ، علمدار133 ، یا ثارالله ، bi neshani ، sogiii
۱۴:۳۷, ۳/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/بهمن/۹۰ ۲۳:۵۹ توسط ghadimi2.)
شماره ارسال: #27
آواتار
تقدیم به بابای مهربان همه فرزندان شهدا، سیدعلی حسینی خامنه ای/ سایه اش مستدام
[تصویر: 26121_881-300x206.jpg]
یک: سنگین تر از داغ شهادت مصطفی احمدی روشن، البته روضه دور و دراز و پر رمز و راز علیرضای ۴ ساله است اما این روضه را باید درست خواند، نه درشت و نه احیانا گل درشت! به هر حال، هر بچه شهیدی، دیر یا زود، می فهمد که پدرش به شهادت رسیده است. نفهمید هم نفهمید؛ مهم فهم مسئله ای دیگر است؛ اینکه پدر شهید او «شاهد» است. احدی نگران نباشد! هر خانواده شهیدپروری قطعا و طبعا بلد است چگونه با این قصه و این غصه و انتقال خبرش به ایتام شهدا کنار بیاید. اگر قرار بر این باشد که روضه را، به خصوص روضه سنگین را غلط بخوانیم، اصلا نخوانیم بهتر و سنگین تر است. من البته حق می دهم به بهت و حیرت کسانی که درد فراق و داغ یتیمی را نکشیده اند و احساس دل سوزی مضاعف می کنند، اما تمرکز بیش از حد، روی این نکته که الان این طفل معصوم، علیرضای دوست داشتنی و محبوب، خانه خاله اش است یا مادربزرگ، و هنوز نفهمیده بابایش به شهادت رسیده، از آن روضه هایی است که قبل از خواندنش، باید اجازه از سیده ۳ ساله دشت کربلا گرفت و رخصت از رقیه بنت الحسین گرفت!! آه!… آه از نشستن ستاره ای کوچک روی پای ماه! آه از شکستن قلب خورشید! امان از دل «آقا»… نگاه کنید به چشمان علیرضا! دارد با ما حرف می زند و برق می زند و تشر می زند و شلاق می زند و زخم می اندازد. این بچه در چشمانش، هم معصومیت دارد و هم مظلومیت و هم یتیمی و هم غرور!! هم باید چشم او را نگاه کرد، هم نگاه او را، هم بی گناهی او را، و هم قلب نازنین «حضرت ماه» را. حرف ها دارد با ما چشم قشنگ علیرضای هسته ای. پس به پاس این غرور، و ایضا حرمت عصمت کودکانه اش، اشکالی ندارد قلم بگیریم برخی روضه های سنگین را، به ویژه وقتی که روضه خوان قرار است صدا و سیما باشد!! اداره ای ترین تفاسیر برای اراده ای ترین تصاویر!! اشک مخاطب را درآوردن، اما با یک روضه کارمندی!! قاطی کردن عشق و اشک و مشک با کشک!! با آش کشک خانه خاله!! با همین بلایی که بر سر روایت فتح درآوردند!! عمل به تکلیف، اما بر اساس فیش حقوق!! روضه خواندن، ولی بر اساس علم حقوق!! واقعیت، آری! اما دروغ!! ضجه، آری! ولی مثل بوق!! آهای! کمی دندان روی جگر بگذارید، علیرضای کوچک هم می فهمد که پدرش شهید شده! ۶ ماهه مگر به دنیا آمده اید؟! خانه خاله رفتن علیرضا هم مثل شعارهای ۹ دی، سانسورش می کردید!!! چون می دانم گوش های تان سنگین تر از روضه علیرضاست، دوباره تکرار می کنم: آهای! کمی دندان روی جگر بگذارید، علیرضای کوچک هم می فهمد که پدرش شهید شده! تا آن روز گمانم بهتر باشد به جای قصه خانه مادربزرگ و خانه خاله و آپارتمان عمه و حیاط عمو، اندکی هم خودمان را بگذاریم جای شهید، -به عنوان زنده ترین عنصر ماجرا- که آیا راضی است و آیا غرورش اجازه می دهد که ما به هر قیمتی، و با هر روشی، -گیرم که واقعیت!!- جریحه دار کنیم احساسات را و اشک بگیریم از مخاطب؟! به خدا غیرت دارد شهید نسبت به خانواده اش، و به خصوص جگرگوشه ۴ ساله اش. خیلی طنز است؛ می دانم، اما لطفا شهید نطنز را از شهادتش پشیمان نکنید!!!! حالا خیلی هم غصه نباید خورد عزیزان! کمی صبر و ثبات که ما البته سخت مان است داشته باشیم، همه چیز را حل می کند!! تا من و شما بخواهیم بفهمیم اصلا شهادت چیست و شهید کیست، علیرضا هم ملتفت خواهد شد که پدرش به شهادت رسیده است!! او زودتر از ما قصه را می گیرد. بعضی ها بهتر است روضه خودشان را بخوانند؛ روضه گوش سنگین شان را!! روضه روضه رفوزه شان را!!
حماسه ما سنگین تر از روضه سنگین ماست
[تصویر: 13901029_0518638-250x300.jpg]
دو: اما انصافا روضه علیرضا و علیرضاها روضه سنگینی است. سنگین تر از آنکه اصلا در مخیله اداره های جمهوری اسلامی بگنجد. این روضه از جنس اراده های انقلاب اسلامی است و میان اداره و اراده، نه که از زمین تا آسمان، فاصله است؛ بلکه جنگ و دعواست!! فتنه مگر جنگ اداره ها با اراده ها نبود؟! مگر جنگ قاب با انقلاب نبود؟! مگر جنگ اصحاب ناباب با اسلام ناب نبود؟! مگر جنگ نفاق با وفاق نبود؟! البته که سنگین است روضه علیرضا احمدی روشن، و حسابی اشک دارد. با این همه، این روضه، فقط اشک ندارد، بلکه انتقام هم دارد. انتقامی بزرگ که رهبر انقلاب، در پیام شان بر آن صحه گذاشتند. صورت پست آمریکا و شخص اوباما، یک سیلی محکم و حیدری، از آنها که فقط از «علی» و سلاله اش «سیدعلی» انتظار می رود، بدهکار است. هنوز «خیبر» و «بدر» تمام نشده. مانده تا «فتح الفتوح». «علی»، «فاتح خیبر» بود، اما «سیدعلی»، «فاتح خبر» است: خبر مرگ آمریکا و اسرائیل. تا آن روز بزرگ، کربلای پنجی، برای خامنه ای می جنگیم و آنکه برادرمان را کشت، می کشیم. بدهکار است صورت آمریکا به سیلی ما. اوبامای سیاه کار به خاطر این جنایت و این ترور و همین یتیم کردن علیرضا و علیرضاها تقاص بدی باید پس دهد. این انتقام بزرگ که ان شاء الله به زودی در راه است، البته کار حکومت است. ما بسیجیان به عنوان نماینده غیرت آحاد ملت، در همین باب، وظیفه دیگری داریم. روشن تر سخن بگویم: زین پس زندگی باید تلخ و سخت بگذرد به طرفداران آمریکا در داخل کشورمان. از این هم روشن تر سخن بگویم: معتقدم در خون شهید مصطفی احمدی روشن، دست امثال خاتمی ملعون آلوده است. دست راس فتنه آلوده است. دست سران فتنه آلوده است. دست آقازاده ها آلوده است. دست روزنامه های زنجیره ای آلوده است. ما مدت ها بود که «ترور زنجیره ای» نداشتیم، اما فتنه سال هشتاد و اشک، پای آمریکای تروریست را به داخل کشور باز کرد. بعد از آمریکا، تقصیر این خون، بر گردن فتنه گران اصل کاری است. همان فتنه گران زنجیره ای که اصولا قصد شوم شان، ترور کردن مفهوم مقدس انرژی هسته ای در کشور ما بود، تا حدی که در مجلس ششم به ولی امر مسلمین جهان، نامه جام زهر نوشتند! من، چگونه اش را نمی دانم، اما از این پس باید آب راحت از گلوی فتنه گران دانه درشت، سخت و پرهزینه پایین برود. به عبارتی جرم فتنه گران، بزرگ تر از آمریکاست؛ آمریکا اگر نخبگان هسته ای ما را ترور می کند، فتنه گران اما جز ترور کلیت انرژی هسته ای، نقشه ای نداشتند. باید سخت شود هزینه زندگی کردن برای جاده صاف کن های ترور دانشمندان هسته ای. من، چگونه اش را نمی دانم، اما حتما امثال خاتمی باید به خاطر فراق مصطفی و روضه سنگین علیرضا، یک سیلی حیدری از بسیجیان بصیر و دانشجویان باغیرت بخورند، و الا جاده صاف کن های ترور، این وقاحت را دارند که در آن واحد، هم به ریش ما بخندند و هم به خون مصطفی و هم به روضه سنگین علیرضا. این سیلی را نزنیم، تاریخ، رسما به ما بی غیرت خواهد گفت، و حاج احمد متوسلیان و علم الهداهای خمینی و خامنه ای، ما را نخواهند بخشید. پس جمهوری اسلامی یک سیلی به آمریکا بدهکار است، ما یک سیلی به سران فتنه. آیا جز این است که جاده صاف کن های ترور، با فراهم ساختن مقدمات ترور نخبگان هسته ای به دست آمریکا، رسما قلب نازنین رهبر ما را به درد آورده اند؟! آیا این از آن مقولاتی است که باید منتظر باشیم تا قانون و قوه قضائیه و… دست به کار شوند، یا نیاز به ترجمان دیگری از همان جنس ۹ دی دارد؟! من، چگونه اش را نمی دانم، اما اینقدر می دانم؛ بمبی که بابای علیرضا را کشت، محصول مشترک آمریکا و سران فتنه بود. کروکی این ترور را هر گونه که بکشید، حتما می رسید به عناصر اصلی فتنه هشتاد و اشک. آهای بسیجی! بر قلب نازنین مولایت تیر انداخته اند. مبادا به اسم قانون و بصیرت و برهه حساس کنونی و یک مشت عناوین زیبای دیگر، یادت برود که این تیر، انتقام می خواهد. من، نه در مقام صدور مجوزم، و نه در مقام ارائه راهکار، اما لااقل یادت باشد که این تیر و این ترور، ۲ انتقام می خواهد؛ یک انتقام حکومتی از آمریکا و یک انتقام ملی از جاده صاف کن های ترور. اگر برخورد با سران فتنه به خاطر جرائم هشتاد و هشتی، حکیمانه نبود و مصلحت نبود، انتقام نگرفتن از جاده صاف کن های تروریسم دولتی آمریکا، مصداق بارز بلاهت و بی غیرتی است. از این پس سخت باید نفس بکشند زنجیره ای ها، که زنجیره ای، جاده صاف کن ترور شده اند.
سه: به عنوان یک فرزند شهید که هنگام شهادت پدر، فقط ۳ سالم بود، چند نکته بنویسم و خلاص.
سه/ ۱: دیروز از مادرم پرسیدم: شما چگونه به من گفتی که «بابااکبر» شهید شده؟! گفت: اصلا نگفتیم! گذاشتیم خودت بفهمی!
سه/ ۲: من اما هنوز هم نفهمیده ام!! راست و حسینی اش را بخواهی بدانی، هنوز هم نمی دانم پدرم شهید شده یا نه؟! نه اینکه هم می دانم و هم نمی دانم؛ اصلا نمی دانم!!
سوم بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و سی و دو/ سالروز تولد پدرم
[تصویر: 1-21-174x300.jpg]
سه/ ۳: سوم بهمن ۱۳۳۲ پدرم به دنیا آمد و اگر الان بود، -و مگر نیست؟!- ۵۸ ساله بود. پدرم ۲۹ سالگی به شهادت رسید و با این احتساب، من مدت هاست که بزرگ تر از پدرم شده ام!! پدرم پیرجوانی به شدت جوان است که یک تار مویش هم سفید نشده، اما من، یکی دو تار مو سفید دارم!! نمی دانم این دیگر چه صیغه ای است که آدم از پدرش هم پیرتر شود، اما خوب می دانم که بابای جوان داشتن، پز دارد. پز دارد که آدمی، بابای جوانی داشته باشد که طراوت جوانی اش در چرخش روزگار، آسیب نبیند. این پز را که من امروز می دهم، سالیانی دگر، علیرضا احمدی روشن خواهد داد. پس بیاییم و خیلی سنگین نخوانیم، روضه های سنگین را. ما فرزندان شهدا، تنی ترین برادران و خواهران رقیه بنت الحسین ایم. حماسه ما، فخر ما، غرور ما، پدران ما، مادران ما، پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما، بسی رنگین تر از روضه های سنگین ماست. پز ما بیشتر از روضه ماست. بزرگ ترین پز ما فرزندان شهدا به این است که: «بابای ماست خامنه ای». این پز را البته احزاب نمی توانند بدهند. اصولگرایان و اصلاح طلبان نمی توانند بدهند… و با عرض معذرت از شمار کثیری از خوانندگان، خیلی های دیگر هم نمی توانند بدهند. این پز، فخر اختصاصی ماست. به جبران روضه سنگین ما، خامنه ای فقط از «بابای ماست خامنه ای» ما خوشش می آید. برای دیگران، «آقا» فقط رهبر است، اما برای ما، بابا هم هست؛ همچنان که «حسین»، توامان امام و بابای رقیه بود. البته دیگران هم می توانند بگویند «بابای ماست خامنه ای» اما در مقام عمل، این فقط پسر و دختر باباست که می تواند روی پای پدر بنشیند. ندیدید در چشمان علیرضا احمدی روشن، پز این حماسه مغرورانه را؟! گاه هست که حماسه را باید سنگین تر از روضه خواند.
سه/ ۴: آری! «بابای ماست خامنه ای» اما راستش من هنوز نفهمیده ام که «بابااکبر» شهید شده!! گاهی البته هنوز هم خانه خاله ام می روم!! و گاهی که رسم بود «اسرا» تبدیل به «آزاده ها» شوند، مدام از مادر و مادربزرگ می پرسیدم؛ پس بابا با کدوم اتوبوس برمی گرده؟! باور نداشتم شهادتش را! هنوز هم باور ندارم، چرا که جناب رقیه خانم و من و علیرضا در بهترین سن برای فرزند شهید شدن، به این افتخار رسیده ایم! و لابد همین گونه است که در یوم الله ۹ دی، مدام صف جمعیت را می شکافتم تا بلکه پدر را ببینم. به دلم افتاده بود؛ «چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه».
«علی»، «فاتح خیبر» بود، «سیدعلی»، «فاتح خبر» است… خبر مرگ آمریکا و اسرائیل
[تصویر: PabePaJPG-300x225.jpg]
سه/ ۵: تا «بابای ماست خامنه ای»، ما که شهادت پدران مان را باور نمی کنیم. پدران ما شاید چند وقتی آسمان رفته باشند. شاید رفته باشند بهشت، سری به سیدالشهدا بزنند. شاید هم رفته باشند آن سوی هستی! شما نگران ما نباشید؛ برمی گردند. بارها شده که برگشته اند. بارها شده که من در «قطعه ۲۶» دیده ام پدرم را. مزار هر شهید یعنی خود آن شهید… و بارها خواهد شد که علیرضا خواهد دید پدرش را. نه! من هرگز باور ندارم پدرم شهید شده. یعنی هنوز هم نفهمیده ام!! آنچه باور دارم، این است: پدرم «شاهد» است. آنچه باور دارم، این است: «پدرم رهبر انقلاب است». آنچه باور دارم این است: «۹ دی مال بابامه». آنچه باور دارم این است: هر وقت حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای، این رهبر حسینی تبار عاشورایی، «این عمار» بگوید، سپاه شهدا، اولین صفی است که به خط می زند و می گوید: «لبیک یا حسین». آنچه باور دارم این است: ما حکومتی ترین فرزندان شاهد تاریخ هستیم. آنچه باور دارم این است: علیرضا در خانه خاله اش نیست. او مستاجر خاله اش نیست. او مستاجر نیست، چرا که بیت رهبری خانه اوست. خانه پدری اوست و خانه بابا مصطفایش، خانه «آقا». علیرضا درس می خواند، بزرگ می شود، از بابامصطفی هم بزرگ تر می شود، و هسته ای تر می شود و انتقام تیر و ترور را با هم می گیرد. حماسه ما از روضه ما سنگین تر است. این ما نیستیم که می گوییم «لبیک یا خامنه ای»، بلکه تک تک سلول های بدن مطهر پدران ماست. ما هستیم؛ پس هرگز نمی فهمیم که پدران مان کی و کجا به شهادت رسیده اند. ما به این فهم، نیاز نداریم. آنچه ما می فهمیم -صرف نظر از اینکه در کدام خانه باشیم!- این است: «پدران ما زنده اند، چون ما هستیم». آنچه این ملت شهیدپرور می فهمد، این است: «شهدای خمینی زنده اند، چون بسیجیان خامنه ای هستند».
¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤
آهای دشمن! علیرضا از پدرش هسته ای تر خواهد شد و به کوری چشم شما، شعار استراتژیک ما این است: «شرکت در انتخابات، رای دادن به خون شهدای هسته ایاست».
برگرفته از وبلاگ قطعه 26 حسین قدیانی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، rastin ، أین المنتظر ، shakiba ، خادمة الزهرا ، bagheri4 ، Hadith ، bi neshani ، soldier ، yamin ، shafagh_mah ، میلاد.م ، فدک زهرا ، یاران مهدی ، MohammadSadra ، fereydun ، MohammadMeraj ، heifa ، yashar1374 ، parisan ، mhvvhm ، Islam
۱۵:۵۸, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #28
آواتار
حالا پدری داری به قدر آسمان ها
[تصویر: kd0pco51kqd22l0fwmv8.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، خادمة الزهرا ، أین المنتظر ، Hadith ، yamin ، shafagh_mah ، میلاد.م ، فدک زهرا ، MohammadSadra ، fereydun ، MohammadMeraj ، rastin ، sogiii ، parisan ، Islam
۲۱:۵۹, ۳/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/بهمن/۹۰ ۲۳:۱۰ توسط bi neshani.)
شماره ارسال: #29
آواتار
سلام
دلم نیومد شما همسنگرها و عزیزای دلم نبینید.

این ویدئو منبعش سایت راسخون دات نته
[تصویر: 4fb82ac8-5af8-47fc-85b2-1c0933348f56.jpg]
لینک دانلود
دانلود کلیپ تصویری از امام خامنه ای و در آغوش کشیدن فرزند خردسال شهید مصطفی احمدی روشن؛ با کیفیت بالا ، فایل تصویری با فرمت HD wmv با حجم 15 مگابایت.
http://www.rasekhoon.net/song/download-108892.aspx
پس از ویرایش : دوستان من خیلی عذر میخوام نمیدونم از شرمندگی چیکار کنم لینک پس از تذکر آقا سید تصحیح شد.Confused

موضوع مرتبط با این تاپیک هم در تالار
آهای دشمن! «علیرضای هسته ای» از پدرش نخبه تر خواهد شد…
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith ، ali.khm ، KABOOTAREHARAM ، ترنم ، Agha sayyed ، أین المنتظر ، MESSENGER ، حسن.س. ، fereydun ، وحید110 ، shafagh_mah ، Admirer ، yamin ، MohammadSadra ، یا ثارالله ، sogiii
۲۲:۳۵, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #30
آواتار
سلام ممنون از ویدئویی که قرار دادین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: bi neshani ، MohammadSadra ، sogiii
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  شهید عاشق "دکتر مصطفی چمران" Mohammad Trust 5 4,004 ۱/تیر/۹۴ ۷:۲۸
آخرین ارسال: Mohammad Trust
  دانلود فیلم خداحافظ رفیق سید هادی 0 2,624 ۲۰/مرداد/۹۱ ۲۲:۱۴
آخرین ارسال: سید هادی

پرش در بین بخشها:


بالا