|
گفتگوی منتظران
|
|
۲۰:۱۳, ۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #670
|
|||
|
|||
|
من از اشکی که می ریزد زچشم یار می ترسم
از ان روزی که اربابم شود بیمار می ترسم همه مانده ایم در جهلی شبیه عهد دقیانوس من ازخوابیدن منجی درون غار می ترسم رها کن صحبت یعقوب و غم دوری فرزند من ازگرداندن یوسف برسر بازار می ترسم همه گویند این جمعه بیا، اما درنگی کن از اینکه عاشورا شود تکرار می ترسم سحر شد امده خورشید اما اسمان ابریست من از بی مهری این ابرهای تار می ترسم من مجنون زدم فریاد اناالیلی انا الیلی فقط از خنده لیلی کنار دار می ترسم تمام عمرخود رانوکر این خاندان خواندم از ان روزی که این منصب کند انکار می تریسم طبیبم داده پیغامم بیا دارویت اماده است از ان شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم شنیده ام روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد من از بیماری ان دیده خونبار می ترسم به وقت ترس وتنهایی تویی تکیه گاه من مرا تنها میان قبر نگذار می ترسم دلت بشکسته ازمن ای دلدار رحمی کن من از نفرین وعاق پدر بسیار می ترسم هزار بار رفتم از درت شرمنده برگشتم زهجرانت نترسیدم ولی اینبار می ترسم دمی وصلم،دمی فصلم،دمی قبضم،دمی بستم من از بیچاگی اخر این کار می ترسم جهان را قطره اشکی کند ویران من از اشکی که می ریزد زچشم یار می ترسم |
|||
|
|
|
|
|







