کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مقایسه توصیفات پیامبران در قرآن و عهدین
۱۲:۰۰, ۱۵/مرداد/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/مرداد/۹۱ ۱۲:۰۱ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #9
آواتار
5- حضرت يعقوب(عليه السلام)


5-1- تبرک شدن و جانشيني پدر



در فصل 32 سفر پيدايش مي خوانيم که حضرت يعقوب(عليه السلام) با نيرنگ و دروغ پيامبري و تبرک و جانشینی را از پدرش حضرت اسحاق(عليه السلام) ميگيرد و به جاي برادر بزرگترش جانشين پدر مي شود.
واقعا نمی توان توضیحی برای این داستان ارائه داد چون به یک لطیفه یا داستان کودکانه بیشتر شبیه است. قضاوت را به خواننده می سپارم:

((اسحاق پیر شده و چشمانش تار گشته بود. روزی او پسر بزرگ خود عیسو را خواند و به وی گفت: پسرم، من دیگر پیر شده‌ام و پایان زندگیم فرارسیده است.* پس تیر و کمان خود را بردار و به صحرا برو و شکاری کن * و از آن، خوراکی مطابق میلم آماده ساز تا بخورم و پیش از مرگم تو را برکت دهم. * اما ربکا سخنان آنها را شنید. وقتی عیسو برای شکار به صحرا رفت،* ربکا، یعقوب را نزد خود خوانده، گفت: شنیدم که پدرت به عیسو چنین می‌گفت* حال‌ای پسرم هر چه به تو می‌گویم انجام بده* نزد گله برو و دو بزغاله خوب جدا کن و نزد من بیاور تا من از گوشت آنها غذایی را که پدرت دوست می‌دارد برایش تهیه کنم. * بعد تو آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و قبل از مرگش تو را برکت دهد. * یعقوب جواب داد: عیسو مردی است پُر مو، ولی بدن من مو ندارد.* اگر پدرم به من دست بزند و بفهمد که من عیسو نیستم، چه؟ آنگاه او پی خواهد برد که من خواسته‌ام او را فریب بدهم و بجای برکت، مرا لعنت می‌کند. * ربکا گفت: پسرم، لعنت او بر من باشد. تو فقط آنچه را که من به تو می‌گویم انجام بده. برو و بزغاله‌ها را بیاور. * یعقوب دستور مادرش را اطاعت کرد و بزغاله‌ها را آورد و ربکا خوراکی را که اسحاق دوست می‌داشت، تهیه کرد. * آنگاه بهترین لباس عیسو را که در خانه بود به یعقوب داد تا بر تن کند. * سپس پوست بزغاله را بر دستها و گردن او بست، * و غذای خوش طعمی را که درست کرده بود همراه با نانی که پخته بود به‌دست یعقوب داد. * یعقوب آن غذا را نزد پدرش برد و گفت: پدرم! اسحاق جواب داد: بلی، کیستی؟ * یعقوب گفت: من عیسو پسر بزرگ تو هستم. همانطور که گفتی به شکار رفتم و غذایی را که دوست می‌داری برایت پختم. بنشین، آن را بخور و مرا برکت بده* اسحاق پرسید: پسرم، چطور توانستی به این زودی شکاری پیدا کنی؟ یعقوب جواب داد. خداوند، خدای تو آن را سر راه من قرار داد. * اسحاق گفت: نزدیک بیا تا تو را لمس کنم و مطمئن شوم که واقعاً عیسو هستی. * یعقوب نزد پدرش رفت و پدرش بر دستها و گردن او دست کشید و گفت: صدا، صدای یعقوب است، ولی دستها، دستهای عیسو* اسحاق او را نشناخت، چون دستهایش مثل دستهای عیسو پرمو بود. پس یعقوب را برکت داده،* پرسید: آیا تو واقعاً عیسو هستی؟یعقوب جواب داد: بلی پدر* اسحاق گفت: پس غذا را نزد من بیاور تا بخورم و بعد تو را برکت دهم. یعقوب غذا را پیش او گذاشت و اسحاق آن را خورد و شرابی را هم که یعقوب برایش آورده بود، نوشید.* بعد گفت: پسرم، نزدیک بیا و مرا ببوس.* یعقوب جلو رفت و صورتش را بوسید. وقتی اسحاق لباسهای او را بویید به او برکت داده، گفت: بوی پسرم چون رایحه خوشبوی صحرایی است که خداوند آن را برکت داده است.* خدا باران بر زمینت بباراند تا محصولت فراوان باشد وغله و شرابت افزوده گردد.* ملل بسیاری تو را بندگی کنند، بر برادرانت سَروَری کنی و همه خویشانت تو را تعظیم نمایند. لعنت بر کسانی که تو را لعنت کنند و برکت بر آنانی که تو را برکت دهند.* پس از این که اسحاق یعقوب را برکت داد، یعقوب از اطاق خارج شد. بمحض خروج او، عیسو از شکار بازگشت.* او نیز غذایی را که پدرش دوست می‌داشت، تهیه کرد و برایش آورد و گفت: اینک غذایی را که دوست داری با گوشتِ شکار برایت پخته و آورده‌ام. برخیز؛ آن را بخور و مرا برکت بده.* اسحاق گفت: تو کیستی؟ عیسو پاسخ داد: من پسر ارشد تو عیسو هستم.* اسحاق در حالی که از شدت ناراحتی می‌لرزید گفت: پس شخصی که قبل از تو برای من غذا آورد و من آن را خورده، او را برکت دادم چه کسی بود؟ هر که بود برکت را از آنِ خود کرد.* عیسو وقتی سخنان پدرش را شنید، فریادی تلخ و بلند بر آورد و گفت: پدر، مرا برکت بده تمنّا می‌کنم مرا نیز برکت بده* اسحاق جواب داد: برادرت به اینجا آمده، مرا فریب داد و برکت تو را گرفت* عیسو گفت: بی‌دلیل نیست که او را یعقوب نامیده‌اند، زیرا دوبار مرا فریب داده است. اول حق نخست زادگی مرا گرفت و حالا هم برکت مرا. ای پدر، آیا حتی یک برکت هم برای من نگه نداشتی؟* اسحاق پاسخ داد: من او را سَروَر تو قرار دادم و همه خویشانش را غلامان وی گردانیدم. محصول غله و شراب را به او دادم. دیگر چیزی باقی نمانده که به تو بدهم.* عیسو گفت: آیا فقط همین برکت را داشتی؟ ای پدر، مرا هم برکت بده! و زارزارگریست.* اسحاق گفت: باران بر زمینت نخواهد بارید و محصول زیاد نخواهی داشت. )) !!!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، بیداری اندیشه
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
RE: مقایسه توصیفات پیامبران در قرآن و عهدین - جوینده حق - ۱۵/مرداد/۹۱ ۱۲:۰۰

پرش در بین بخشها:


بالا