(۱۶/مرداد/۹۱ ۱۹:۰۰)hajiali.m نوشته است: نام: محمّد مهدوی
نام پدر: بهروز
تاریخ تولد:17/11/66
تاریخ شهادت:87/1/24
اخلاقیات شهید به نقل از مادر
· از نامحرم فراری بود ، از بچگی خیلی با حیا بود ...
· پرده های اتاقش همیشه کشیده بود که چشمش به کوچه نیفته...
· هیچوقت مراسمای عروسی نمیومد،میگفت : آنجا که نام مهدی نیست قرار نه فرار باید کرد....
· محمد به معنای واقعی بندگی میکرد. هر چی میدونست عمل میکرد...
· وقتی میفهمید چیزی خوب نیست، دورش خط قرمز میکشید....
· دستورات قرآن رو بی چون و چرا عمل میکرد و همیشه میگفت: ما برای اقدام آمده ایم" همچنین میگفت: "آنچه میدانید عمل کنید، تمام عرفان این است."
· شب ها قبل از خواب کارهای روزانه اش را محاسبه میکرد(محاسبه نفس) و به خودش اعتراض میکرد...
· سرویس پدرش (کارمند اداره دارایی ) چهار ، پنج نفر بیشتر سوار نمی شدن ، پدرش بهش می گفت : محمد تو هم بیا تا یه جایی با ما ، بعد برو دانشگاه ، می گفت : بیت المال هست و من سوار نمی شم تا پدرم زیر دین بیت المال نمونن ...
· همیشه کم برنج میخورد ، وقتی علتشو میپرسیدیم میگفت: تعداد دونه های برنج زیاده و من از عهده شکرش بر نمیام
· سفر مشهد آخری همش تو حرم بود و به امام رضا(علیه السلام) میگفت: آقا این دفعه دیگه باید بدی...
· صبحها که برا نماز صبح صداش میزدم سریع بلند نمیشد ، بعدا میفهمیدم که نماز صبح و نماز شبشو قبلا خونده ، بهش میگفتم:خب مادر جون ، به من بگو تا بیدارت نکنم دیگه ، آخه اینجوری اذیت میشی، میگفت: گفتن نداره که ، اذیّت نمیشم...
· اربعین سال آخر جمکران بود وقتی برگشت پاهاش تاول زده بود و جوراباش خونی بود ، گفتم محمّد چه بلایی سر پات اومده ؟ مگه کفشت اذیّت میکنه؟ ، سرشو انداخت پایین و گفت : نه ، فهمیدم تا مسجد جمکران پیاده عزاداری کرده...
· هميشه زرنگترين دانش آموز كلاس بود و محبوبترين شاگرد مدرسه . تموم محرم و صفر را مشكي مي پوشيد و اين دليلي شده بود كه يكي از دبيران به اصطلاح روشن فكر سر كلاس مسخره اش كنه كه : « بعضي ها براي كسي كه 1400 سال پيش براي رياست جنگيد و شهيد شد مشكي مي پوشند و اين عقب ماندگي فكري است> با انتقاد به صحبتهاي اون آقا از كلاس بيرون اومد و ديگه سر كلاسش حاضر نشد . اما براي اخراج نشدن دبير مستقيماً به مدير مدرسه گزارش نداد كه نكنه نان آور خانواده اي شرمنده بچه هاش بشه ، در آخر ترم مزد سكوتش شد چهار نمره كم كردن و 75/19 محمد رو دادن 5/15 .
· صبح روز یکشنبه که اومدن توی اتاقش زیر بالشتش ، روی تخت یه کتاب دیدم ، که باز بود ، اسمشو خوندم : دیدم کتاب " شب اول قبر " رو داشته می خونده ...
· کنار تختش هم یه " وایت برد " بود که چندتا شعر روش نوشته شده بود که ظاهرا شاعرش خودشون بودن یک مصرعش این بود : لحظه جان سپردنم می خوام تو را نگاه کنم امام رضا (علیه السلام)
شادی اروح طیبه ی امام و شهدا صلوات
سلام
دوست عزیز خواهشا نحوه شهادت این شهید بزرگوار روهم بیان کنید چون نوشتید تاریخ شهادت سال 87 خواهشا بگید چه جوری شهید شدن
اجرتون با شهدا