|
گفتگوی منتظران
|
|
۱:۲۶, ۱۲/فروردین/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/فروردین/۹۰ ۲۰:۲۷ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
سلام
یه داستان واقعی میگم که برای یکی از رفقام اتفاق افتاده، بسیار برای خودم جالب بود میگفت یه روز رفتم خونه ی یکی از دوستام که با اینکه اصلاً به ظاهرش نمیخوره اما خیلی دلش با اهل بیت و امام زمانی هست، اصلاً اهل ریا نیست و ارتباط قلبی خاصی با خدا و اهل بیت داره میگفت نشسته بودیم نزدیکهای مغرب که شد یه دفه به دلم افتاد بیا امشب امام زمان رو برای شام دعوت کنیم اصلاً نمیدونم چی شد که این فکر یه دفه زد به کلّم اما اون دوستم هم نگفت که آخه این چه حرف احمقانه ای هست که میزنی ، من و تو رو چه به میزبانی شام امام زمان شروع کردیم به تمیز کردن خونه و بعد درست کردن شام گفت هر چی به زمان شام نزدیکتر میشد یه حس خوف و رجای عجیبی تو دلم مرتب رشد میکرد میگفت رفتم که دوغ بخرم ، شام هم برنج و مرغ درست کردیم بعد که میخواستم برگردم گفتم خدایا اگه الآن آقا امام زمان تو خونه باشه چی؟ با کلی ترس ولرز در زدم و وقتی دیدم خبری از آقا نیست برای یه لحظه گفتم خدا رو شکر!!!!!!!!!! بعد یه دفه کلی با خودم فکر کردم گفتم خاک بر سر من که اوضاعم اونقدر خراب که از نیومدن ایشون دارم خدا رو شکر میکنم خلاصه گفت سفره رو هم انداختیم و یه بشقابم به نیت حضرت خضر که همیشه ملازم ایشان هست گذاشتیم و بعد منتظر شدیم تا آقا امام زمان با حضرت خضر تشریف بیارن هر چی منتظر شدیم خبری نشد ساعت از نیمه شب هم گذشت گفتش، بغض سراسر وجودمون رو گرفته بود ، دوستم گفت من دست به این غذا نمیزنم ، غذایی که امام زمانم نخواد بخوردش خوردن نداره ، بعد هم بلند شد و رفت توی اتاق گفت: منم نشستم کنار سفره ، باخودم حرف میزدم و با خدا و امام زمان میگفتم آقا جان شما که نمیخواستید بیاید اصلاً چرا این فکر رو تو ذهن ما انداختید بعد به خودم جواب میدادم از کجا معلوم این فکر رو شیطون ننداخته باشه تو دلت ؟ بعد باز به خودم گفتم نه بابا خطورات شیطانی آثاری داره که با خطورات رحمانی فرق داره، اما باز هم مطمئن نمیشدم بعد با آقا امام زمان شروع کردم به صحبت کردن، گفتم آقا جان ما گناه کار قبول حداقل میتونستی یه گرسنه رو بفرستی در خونه ما بفهمیم هواس شما به ما هست ما این غذای ناقابل تقدیم اون بنده ی خدا میکردیم ، ما که میدونیم این چشمای پرگناه و ناپاک لایق دیدن جمال شما نیست خلاصه میگفت توی این فکرا بودم که همونجا کنار سفره خوابم برد تا اینکه نصفه شب دوستم بیدارم کرد گفت پاشو غذا رو بخوریم گفتم چی شد یه دفه ؟ منم میلی به این غذا ندارم که آقام نخواستتش گفت یه خوابی دیدم توش بهم گفتن که: آنچه که مانع همسفره شدن ما و شماست اعمال خود شماست وگرنه ما حواسمان به شما هست و خدا میداند که این جمله با ما دو نفر چه کرد منم از وقتی این خاطره رو برام تعریف کرد خیلی بهش فکر میکنم به بی معرفتی ها و غفلت هام به اینکه آگاهانه لذت گناه رو بر لذت انس با محبوبترین خلق خدا معاوضه کردم اونم آگاهانه و.... خدایا ما ضعیفیم و گناهکار ما را ای رحیم و غفور مهدوی کن و مهدوی بمیران و مهدوی محشور گردان |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








