|
ضمیمه عیدی، لحظاتی ناب از زندگی مولا(بسیار زیباست)
|
|
۱۸:۰۵, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
از میلاد و شیدا تشکر میکنم بابت ارسال مفیدشان.... ان شاءالله که این حرکت زیبا ادامه پیدا کند. خب داستان بعدی : داستان پنجم « وقتی که بر پشت علی سوار است....» فشار سنگینی بر کمرش است. کمرش صاف نمی شود. حس می کند که تمام دنیا بر پشتش نشسته است و اصلا هم خیال ندارد بلند شود. البته آن بچه خردسال آن قدر سنگین نیست که بخواهد این قدر اذیتش کند ولی.... چهار دست و پا در میان خانه جلو و عقب می رود. بالا و پایین می پرد تا کودک بیشتر خوشش آید. بچه وقتی که بر پشت علی سوار است می خندد و می گوید، برو، برو سریع تر... هِی هِی هِی... کمرش درد می کند نه از فشار دستان و بدن کودک..... نه. صدایی می آید: « ای مردِ خدا! خداوند از گناهان تو بکاهد و برگناهان خلیفه علی ابن ابی طالب بیافزاید که اینگونه ما را داغدار کرده است....» زن مشغول نان پختن است که اینچنین داغی نو می گذرد بر جگر خسته و زخمی علی. کودک خم می شود و محاسن سپیدش را در دست می گیرد و می کشد و بازی میکند. «ای کاش او هم می توانست با کودکان یتیم ما بازی کند، ولی خلیفه کجا و خانه ما مستمندان کجا؟؟؟ خلیفه کجا و این خرابه ماتم زده کجا؟؟؟ خلیفه کجا و....» و زن می گرید و فریاد می زند مثل هر روز مثل همیشه نفرین میکند.... زن همچنان می گفت و می گفت. علی می خندد و با بچه بازی می کند و البته اشکش هم جاری است. صورت خود را به تنور خانه نزدیک می کند و میگوید: « گرمای آتش را حس کن ای علــــــــــــــــــــی....» و زن می شنود. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| (A+)احادیث و نکته های نابی که در زندگی من بسیار اثر گذار بودند& | علی 110 | 427 | 185,497 |
۷/اسفند/۹۶ ۱۶:۴۹ آخرین ارسال: Hadith |
|
| طلبه فوق خوش شانس!!! ( بسیار زیباست - بخونید ) | soshiant | 0 | 1,025 |
۱۹/بهمن/۹۱ ۲۳:۴۴ آخرین ارسال: soshiant |
|







